X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

نا امید!


همکارانم مرد هستند، یکی اش شاید پسر باشد، یعنی منظورم اینست که زن ندارد، پس باید پسر باشد اگر ملاک مرد و پسر بودن را در زن داشتن یا نداشتن بگیریم، یکی شان شبیه جانان موسی زی سخنگوی وزارت خارجه است و یکی شبیه ایمل فیضی سخنگوی ریاست جمهوری، جدی می گویم، تمام قد و قیافه هر دویشان کپی است با این دو شخصی که هر روز در اخبارها می بینیم، خب زندگی ما هم که ناخواسته از اخبار پر است و هر کسی را می بینیم سریع می رویم سراغ شباهتش به فلان سخنگو و معین فلان وزارت و دفتر دستک دولتی، بجای اینکه مثلا" بگوییم وای چقدر شبیه فلان بازیگر هالیوود هست یا بالیوود و یا افغان، داشتم میگفتم، همکارانم مرد هستند، مذکرند، من باهاشان جز در مسائل کاری گپ نمی زنم، (حتی زمانی که برای موسی زی زنگ آمده بود و بعد دیدیم رنگش سرخ و سفید شد و بعد از قطع تماس از ما جویای چگونگی گرفتن فرم مرخصی شد و در جواب خیریت است؟، گفت، نامزاد شده ام، و باز در جواب اینکه چطو؟ بیخبر؟ و اینها، گفت خودم هم بی خبرم که کیست و چیست و کجاست و چه روی و مویی دارد، و فقط فامیل از من پرسیده بودند حالا که کار یافته ای برایت کسی را بگیریم و من گفته بودم بله)!!!

 اینگونه نبودم، شده ام، آن سال های نخست کارمندی ام با همکارانم گپ می زدم، خیلی انقلابی بودم، به همکار مَردَم میگفتم چند تا بچه دارد و چقدر دیگر میخواهد داشته باشد و اگر آمارش زیاد بود بهش توصیه میکردم که بجای کمیت به کیفیت فکر کند، در ماموریت هایی که داشتیم مشکلی نداشتم، یعنی تقریبا" هیچکس مشکلی نداشت، ظاهر امر اینگونه می نمود لااقل، با همکار های خانم هم مشکلی نداشتم، ولی سر جمعش که بکنی با همکاران مرد بهتر بودم، چرا که خانم ها خیلی درگیرتر بودند با آنچه در ذهن شان از من متصور میشدند، و زمان هایی که در جمع شان بودم از ده دقیقه افزون نمی شد چرا که بلافاصله گپ را می بردند به پرس و پال از حرف هایی که فقط به خودت مربوط میشود و عمومی نیست تا بهشان بگویی، که البته بعدها چوب همین بی اهمیت انگاشتن شان را خوردم، وقتی شنیدم چه گپ هایی پشت سرم زده اند از اینکه با فلانی ارتباط دارم و خوبم و از اینرو با زنان دفتر نمی جوشم که با از آنها بهترانی سر و سری دارم!، همکاران این دفتری که درش کار می کنم اما تماما" مرد هستند، (بجز دو زن، و البته زنان صفا کار)، یکدست، همرنگ، لااقل من تفاوتی در آنها نمی بینم، ایمل فیضی با همان تیپ و چهره امروزی اش و موسی زی هم با همان رنگ تیره ای که دارد، و آن یکی که عینهو آمی تا پاچان است، و آن یکی که فارسی بلد نیست گپ بزند و فقط به پشتو و انگلیسی باهات حرف میزند، احمدزی که مسئول تمیز کردن توالت هاست و آن یکی که شبیه یکی از شخصیت های کارتن عصر یخبندان است، همه شان، سر و ته یک کرباسند، و در این میان من دلم به حال ایمل فیضی می سوزد، که مرید و مرادش آمی تا پاچان دفتر است، نشسته ایم به کارهای روزمره مان در یک بعد از ظهر خسته کننده  زیر ای سی، که تلفن داخلی ایمل به صدا در می آید و بعد می بینی بلافاصله ریموت تی وی گرفته و چینل عوض میشود، و معمولا" کانال ملی است و یک مرد از زیر گور برخاسته ای یا زنی با رژ لبی سیاه دور لب و با سایه پر رنگ سبز یا سرخابی یا خیلی خوبش آبی رنگ دارد می خواند، یا هم قرصک است و عده ای بسیار گرد یک خواننده محلی جمع آمده با هیجان دست می زنند و با یک ریتم تکراری یک چیزهایی را با صدا تکرار می کنند، ایمل هم با لذت نگاه میکند، من کاری ندارم به سلیقه شخصی افراد، هر کسی یک سلیقه ای دارد خب، و البته این شنیده ها از تی وی هم آنقدرها هم آزار دهنده نیست برایم که نتوانم تحمل کنم، من فقط دلم می سوزد برای ایمل فیضی و ایمل های جوان خوش تراش و به ظاهر شیکی که وقتی آدم ظاهرشان را می بیند با خود می گوید عجب روشنفکر است این آقا یا خانم، و چقدر با کلاس است و چقدر فهمیده است شاید، که ریش ندارد، که تمیز و خوش پوش است، که بهت احترام میگذارد، و وقتی دارد صحبت می کند مثل آدم بهت نگاه میکند و از چشم در چشم سخن زدن با  تو که زن هستی، نمی گریزد، ولی وقتی بهش نزدیک تر میشوی و پای صحبت هایش که می نشینی می بینی، در همان چارچوبی نفس می کشد که آمی تا پاچان های دفتر، و کارها و رویه و سبکش را دقیقا" از روی او کپی میکند، تمام دنیا را محدود به جغرافیای افغانستان می کند، و تمام بدی ها و خوبی ها را با همان دیده شده ها توسط چشم خودش به قاضی می برد، من امیدم دفن می شود زیر خروارها تفکر غلط و سیمنت کاری شده در اذهان اینها، که البته چه باید کرد؟ تازه این خیلی شاهکار است که در یک موسسه خارجی کار میکند و وقتی رفت ولایتش برایم سوغاتی هم می آورد و بعضی سوالاتش راجع به اصطلاحات ادبی یا عبارات فارسی( مثل، قلنبه سلنبه و شنبلیله و جعفری و کوکو و تی تیش و لوس و...)!!! را از من می پرسد، شاید این خیلی هم از سر من هم زیاد است که بهم بی احترامی نمی کند و قبل از استعمال نامم و البته نه تخلصم، عنوان خانم میگیرد، و باید خوشحال باشم از بابتش، شاید....

پ ن: خیلی نا امیدم این روزها، خیلی افسرده، خیلی بارانی، و نمی دانم این ها کی و به چه بهانه ای پاره خواهند کرد گلویم را، اینبار رسما" بخاطر تمام تای تأنیث دارها و مونث معنوی و حقیقی های کشورم.

برچسب‌ها: همکاران
تاریخ ارسال: دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 10:59 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

قانون امحاءحقوق مردان افغان!


زمانی که در حال گرد آوری مطالب و منابع برای شروع به کار پایان نامه ماستری ام بودم، قانون منع خشونت علیه زنان که در آن زمان به تازگی تحت فرمان تقنینی رئیس جمهور تصویب شده بود، از اصلی ترین منابعم بود، همچنین مفتخر بودم که کشور طالب زده و متحجر و قومی قبیله ایِ من علیرغم ایران که حقوقدانان زنش، سالها در زمینه حقوق زنان کار کرده و در این زمینه خیلی کارهای اساسی و عالی انجام داده اند، کنوانسیون رفع کلیه اشکال تبعیض علیه زنان(سیداو) را هم امضاء نموده است، و وقتی با اساتید راهنما و مشاورم در خصوص پایان نامه صحبت می کردم آنها را می دیدم که خیلی به موضوع دلچسبی پیدا کرده اند و مدام در بین کلام هایشان می گفتند آفرین به دولت فعلی افغانستان، و آفرین بر شما، و خوشا به سعادت زنان شما، و لااقل نسبت به آینده ده و بیست سال آینده زنان کشورم خیلی خوشبین بودند، و همواره می گفتند از این فرصت مناسبی که ایجاد شده باید استفاده ببرید و از این دست قوانین تصویب شود تا آیندگان شما از میوه هایش بهره ببرند، و چنین و چنان، ولی من بالشخصه چون از بطن جامعه ام خبر دار بودم و می دانستم اینها تنها روی کاغذ آورده شده اند، و روح آن رئیس جمهور محترمم هم از مفاد درون این قوانین باخبر نیست، و خدا را شکر که نبوده است، ولی همواره نگران این بودم که زمانی که این قوانین به پارلمان کشورم برود چه خواهد شد، که شد، و دیروز دیدم که چگونه دارند بر سر و کله هم می زنند و فریاد وا اسلامایشان باز برخاسته است و بر طبل دین میزنند و ملت بی سواد بی خبر را بر سر غیرت می آورند، و میشد حتی اینگونه استنباط کرد که رسما" دارند اعلان جهاد می دهند و مردان پشمالوی چون خود را به این امر مقدس که دین و اسلامشان به خطر افتاده است، و از فردا زنانشان از زیر چادری در خواهند آمد و به استناد به مواد این قانون خبیثه، بر کوس دادخواهی خواهند زد، و به خانه های امن یورش خواهند برد و دل و دینشان را بر باد خواهند داد و آن دنیا را با تمام اهل و عیال به جهنم خواهند برد، می شوراندند، به احادیث و گفتارهای بزرگان دین استناد کردند که گفته شده میتوانید 4 زن بگیرید، و این قانون ما را از حق اصلی و ذاتی مان محروم میکند، و گفته شده است اگر زن سرکشی کرد، (چرا که در ذهن ایشان چون حیوانی است که باید رامش کرد و افسارش را با هر اهرم فشار در دست گرفت)، باید با چوب مسواک(!!!!!) و نه بیش از آن زد، و جالب اینجا بود که میگفت با چوب مسواک، ولی تا هم فیها خالدونش سوخته بود که این حق مسلم ازش گرفته شده است، جدای از همه نفرتی که از اصل این اعمال حق ناحقه بر من مستولی میشود، اگر من در آنجا می بودم به آن مرد می گفتم، خب عزیز لذیذ پشمالو! شما و سایر مردان دیندار کشور من اگر با چوب مسواک زنان تان را می زنید، روزی صد بار بزنید، و ما هم این بخش را که گفته در اثر ضرب و جرح بعلت زده شدن با چوب مسواک را بر میداریم، اگر چوب مسواک شما بیل است، باز صراحت میدهیم ماده قانون را به زده شدن با بیل، پس بحث سر چیست؟ آیا جز این است که آنقدر بدبخت و نفرت انگیزید که وقتی می بینید اعمال هر روزه و رفتار نهادینه شده تان در جایی مستند و به نام قانون محدود میشود، به هر دستاویزی می آویزید و خوب هم میدانید که خیلی از این ملت بیچاره به دهان بدبوی شمای نفرت انگیز خیره شده و با هر سازی که شما می نوازید به رقص در می آیند؟ و آیا جز اینست که به این خاطر دارید خود را پاره میکنید که این شش ماده دارد مستقیم نرینگی شما را از نوع افغانی زیر سوال میبرد یا محدود میکند؟ چرا که نر بودن در اینجا تنها با بلند کردن صدا و دست بر سر موجودات شاید ضعیف تر از خودشان است که معنا میشود، با تجاوز در پس خانه هایشان، با زوری که دارند، و یا با به ازدواج در آوردن دختران خردسال برای خود نکبت شان؟ آیا جز این است که اگر این قانون تصویب شود دیگر نخواهید توانست حتی به عنوان نماینده پارلمان پول داده دختری بخرید و برای دفع بیماری های روانی تان دربندش کنید و ناخن بکشید و زبانش را از بیخ کنده، سرخ کنید و بخورید؟ یا بینی بریده در بیابان رها کنید؟

 آه! که از بیان توحش این مردان نفرت انگیز بر خود می لرزم، و بعضی وقت ها باورم نمی شود اینهمه قساوت و توحش، و در انسان بودن شان شک می کنم، و نمی دانم چه باید کرد برای این دردها؟ و ما کجای راهیم؟ و آیا میشود به این سیستم دل خوش داشت؟ و آیا زنان پارلمان را آن شهامت و دلیری هست که تا تصویب این قانون دست از پای ننشانند و هر کاری لازم است  انجام دهند؟ بگذریم که در این 4 سالی هم که گفته میشد تصویب شده و در ادارات و محاکم اجرایی بود، هم گُلی به سر زنان کشورم نبود، ولی من بر این عقیده ام که بودش از نبودش بسیار بهتر است و اگر زنان پارلمان کشورم موفق به چنین امر خطیری شوند، دیگر تا ابد به هیکل های تپل و گردشان گیر نخواهم داد و از آن به باد معده و نفخ تعبیر خواهم کرد، و بیادم خواهد ماند که زنانی بودند که از فرط کمبود آدم در شهر کوران رفتند بعنوان سیاهی لشکر در پارلمان ولی آخر عمری کارستان کردند و قانونی برای من و برای خواهران و مادرانم تصویب کردند ولو هرگز اجرایی نشود، ولو هرگز در زندگی ام بهش محتاج نشوم!


برچسب‌ها: زن نوشت
تاریخ ارسال: یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 10:58 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 1 نظر

خبر تازه!


اسمش خبر تازه است، یک حالت عمومی دارد، یعنی اخبار خوشایند و افتخار آمیز را هم می شود شاملش کرد، اما اینجا، وقتی ناگهان برنامه تلویزیونی یا نشست تحلیلی یا سریال تلویزیونی را قطع میکنند و پرده خبری روی تصویر می آید که نوشته شده، خبر تازه، و بلافاصله گوینده اخبار همان کانال می آید و می گوید، سلام، به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه فرمایید، لحظاتی پیش یک حمله انتحاری در منطقه فلانِ فلان شهر یا ولسوالیِ فلان ولایت به وقوع پیوست، و البته که اکثر این خبر تازه ها مربوط به کابل است، نفس ها در چنین لحظاتی حبس می شود و به دقت گوش می دهیم، معمولا" هم در اولین باری که اعلان خبر تازه را می دهند از محل دقیق حادثه و میزان قربانیان و زخمی شدگان بی خبر می مانیم، دست ها به سمت تلفن ها می رود، و به کس و کارهایمان زنگ میزنیم، که کجایید، از خبر تازه اطلاع دارید؟، و تذکر می دهیم که اگر برای کاری باید به آن منطقه می رفتند، کنسلش کنند، و نروند، چرا که کشتار است، و شاید مثل خیلی از عملیات های نیروهای مخالف و طالبان، درگیری و جنگ هم بروز کند، و ساعت ها ادامه دهند برای کشتن همدیگر، خدا نکند که این انتحار و درگیری مسلحانه در مناطقی روی دهد که مسیر هر روزه و یا گاه و بیگاه مان باشد، مسیر فلان اداره ای که ما شنبه گذشته برای فلان عریضه رفته بودیم، یا مسیر جایی که هفته آینده گذارمان بهش می خورد، آه، اگر این اتفاق هفته گذشته رخ داده بود الآن من چطور بودم؟ و آیا زنده می ماندم؟ آیا زخمی می شدم؟ یا اینکه آیا مرگ در هفته یا هفته های آتی در انتظارم است؟ با خودت درگیر میشوی، که اگر این اتفاق در جایی برایت رخ داد چه باید بکنی البته اگر زنده بودی و به هوش بودی؟ بعد دلت می سوزد برای عزیزت که هراسان دارد پله های شفاخانه را می پیماید برای دیدنت، تا ببیندت که زنده ای، و صدایت را بشنود، و دستت را بگیرد و بهت بگوید همه چیز خوب میشود، و تو خوب میشوی و از این حرف های رمانتیک در حالی که تو چیزی و چیزهایی در درونت دارد خفه ات می کند، و بیش از هر چیزی، این بی پاسخی ات در برابر "چرا" و " به چه جرمی" است که لِهَت می کند، البته خدا نیاورد آن روز را، اما آیا این " خدا نیاورد آن روز را"، چیزی را برای شخص من حل می کند؟ من زنده ام و نمرده ام و زخمی هم نشده ام، ولی در همین لحظه که دارم انزجارم را از خون و انتحار به سفیدی این صفحه می بخشم، مادرانی بی فرزند شده اند شاید، و دخترانی بی پدر، و مردانی بی زن و الی آخر، و شاید برخی از صدای بلند این انفجار گوش هایشان کر شده باشد و یا شاید سقط جنین کرده باشند و یا روانی شده باشند، روانی را خب البته باید بگویم اکثر ملت افغانستان شده اند، چرا که غیر از این انفجارها، انفجارهای روانی تاثیر گذارتری رخ میدهد هر روز و ساعت بر روان مان، با ترس زندگی می کنیم، ترس مردن، و لابد باید دست بشوییم از زندگی، ولی می گویند تا شقایق هست.....، اما خدایی وقت هایی اینچنین، شقایق درونم تکه تکه میشود، باز باید بروم بکارمش در دلم، تا "هست" شود و باز به دلیل هست بودنش، زندگی کنم.......

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:32 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 1 نظر

از عشق!


میان کلی درگیری روحی و روانی ای که با خودت داری، مشکلات و شاید کارهای نکرده و پیچَلَک شده زندگی، در بی نور ترین روزهای زندگی، و وقت هایی که شاید خیلی خیلی خسته ای، و دلت میخواهد برای لحظه ای هم که شده بعضی نقاط کور زندگیت را فراموش کنی و نمیشود، تنها یک نقطه همیشه نورانی آن ته ته ها جایی که خیلی مخصوص است، و خیلی مصون است، یک نوری سوسو میزند، و همین نور آهسته و پیوسته مداوم باعث و بانی این میشود، هر شب با همه ناگفتنی ها و زخم هایی که داری، با امید به خواب بروی، و فراموش کنی کجایی و چقدر زخمی هستی، نوری که از عشق میتابد بر تار و پودت، عمیق، آرام، نوازشگر و ابدی..........

برچسب‌ها: مرد چشم شیشه ای
تاریخ ارسال: چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 10:18 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 1 نظر

دیدارهای الکترونیکی!


فیس بوک دیگر آن فیس بوک سابق نمانده است، دارد مرحله یکنواخت شدن و کم کم سرازیری را به خود میگیرد، لااقل برای من، حداقل 7 سال است با مقوله فیس بوک آشنا هستم، و از دور و نزدیک برایم دعوتنامه آمده بود ولی هرگز خود را راجستر نکردم، تا زمانیکه بالاخره فراگیرتر شده بود و ما نیز برای امتحان یک چیز تازه به آن روی آوردیم، و مثل تمام مبتدیان فیس بوکی خراب کاری هایی هم کردیم، من جمله بجای ایگنور نمودن آنهمه کسانی که به ما تقاضای دوستی داده بود و نمی شناختیم شان، از یک دم اکسپت کرده بودیم و راه خانه را بسوی هر کسی نشان دادیم، و یا بجای کامنت گذاشتن رفته و در وال کسی چیزی نوشته ایم، و مدتها بعد از اینکه برای کسی مسیج می فرستادیم می ترسیدیم از نمایش داده شدن برای عموم، با دستپاچگی استاتوس میگذاشتیم و خیلی وقت ها یادمان میرفت پستش کنیم و انتظار داشتیم برود روی دیوارمان و نمی آمد!، خیلی ها هم آن اوایل رویمان غیرت داشتند و نه که فیس بوک هم یک محیط غیرت آفرین مخصوصا" از نوع افغانی اش بود، روزی نبود که پسر خاله های متنوع الرنگی که داشته و داریم بهمان زنگ نزنند و جویای آن یارویی که مثلا" برای فلان پست ما کامنت گذاشته اند یا آن یکی که شاید از روی اشتباه روی وال ما یک خبطی کرده و یا آن یارو سیبیلوهه که ما را لایک نموده، و هزارای ریز و درشت دیگر، نشوند، و ما که از دنیا بی خبریم هم نمیدانیم کی به کی هست، می رفتیم باز می کردیم و می بستیم بلد نبودیم که کسی را دیس لایک و آنفرند و بلاگ و از این کارها بکنیم و هر کسی بود، بود دیگر!

کم کم با این فضا بیشتر آشنا شدیم و از مرحمت این فضای عالی بسیاری از دوستان از دست رفته  دور و نزدیک و یاران دبستانی و همراهان دانشگاهی و دشمنان مان را دیدیم، و سیستم دوست یابی هم بدین گونه بود که یکهو از همه جا بی خبر می دیدی کنار دیوارت نوشته فلانی، فلانی را لایک کرد یا کامنت گذاشت، حالا جالب است که آن فلانی، شاید دوستِ دوستِ دوستِ فلانیِ دیگر باشد که اسمشان را هم به گوش نشنیده ای، ولی از قضا هم اتاقی دوران دانشگاهی ات از آب در می آید و باهاش خاطرات بسیاری داشته ای و حتی دوستش داشته ای شاید و یکهو دلت بدجور برایش تنگ می شود و تمام احساسات نوستالوژیک درونت درباره آن دوران برایت تداعی میشود و سریع در جهت ایجاد ارتباط با آن خانم یا آقا می برآیی و هزار مسیج برایش میگذاری و ادش میکنی و منتظر اولین ندا و اعلان رویت شدن از طرفش می شوی، ولی! ولی، نمیدانم چیست، که درست بعد از اینکه کاملا" از حالشان باخبر شدی دیگر میرود که برود،  تقریبا" تمام کسانی که میخواسته ام بیابم و خبرشان را بگیرم را در فیس بوک دیده ام و باهاشان حرف زده ام و بعد به آن خلسه و سکون رسیده ام، و دیگر برایم حتی شروع سلام و پیام های "واااااااااااااااااااااااااااااااااااای عسیسم! دلم برات یه ذره شده! خوب شد پیدات کردم، کجایی؟ از عکسات معلومه خارج رفتی! بچه داری یا نه؟ آخرش هم با فلانی ازدواجیدی دیگه! زود تند سرییییییییییییییییییع بهم آمار بده!!!!!!!!!!" ، تکراری و بی مورد شده است، حالا دیگر مثل امروز حتی اگر عزیزترین موجودات ذهنم را هم در فیس بوک بیابم فقط می روم عکس هایش را نگاه میکنم، و سعی می کنم از داخل کامنت ها و استاتوس هایش سر در بیاورم در چه حال است، کجاست و چه می کند! زیرا فهمیده ام هیجانش فقط در ابرازش است و تمام می شود وقتی باهاش شِیر کنی، و این دوری های بسیار، احوالات گذشته مان را نیز با خود شسته است، و می ترسم از این سردی ام راجع به آنهمه هیجانی که روزگارانی برای بعضی چیزها و کسان داشتم،  این است که امروز که چشمم به یکی از نازنین های ذهن و روانم  در گذشته خورد با تمام آرامش نگاهش کردم، یکی دو تا از عکس هایش را سیو کردم، با دید زدن در عکس هایش فهمیدم زندگی اش نیویورک است، اما الآن آمده کابل دارد برای خودش کار می کند، انگار نه انگار، جالبی موضوع اینجاست که این رفیق ما که ایرانی است خیلی برایم عزیز بود و هست،  چیزی در حد الگو، ولی از فرستادن پیام برایش منصرف شدم، چرا که برایم مثل روز مبرهن بود که گپی نخواهد بود جز همان دو تا جیغِ نوشتاری و چند تا ابراز احساسات راجع به عکس های الآنش و چاق و لاغر تر شدن مان یا چیزهای حول و حوش این، به اضافه ی ترس اینکه احساس کردم، اگر ببینمش نیز این بی کلامی را با خود خواهم برد، که بسیار فاصله ها افتاد و افتاده و می افتد روزانه و شبانه بر روابطی که روزی  و زمانی، برایمان خیلی بامعنی و جا افتاده بود، بنابراین هرگز برایش پیام ندادم، تا نبینمش، که بعد دیدن حرف کم نیاورم، با همه این احساسی که دارم بهش، چون آمده است کشور من و دارد زحمت می کشد شاید، و درست است شاید چون سی تی زن امریکاست، معاشش هزاران دلار در ماه است، ولی، باز برای من خیلی ارزش دارد که آمده اینجا کار میکند، جایی که همکلاسی اش وقتی می فهمد آمده، حرفی ندارد برای زدن و پیامی نمیدهد برایش. ولی او آمده و دارد اینجا کار می کند.......

 

 

برچسب‌ها: از فیس بوک
تاریخ ارسال: دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 11:19 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 17 )
   1      2     3     4   >>
صفحات