X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

در وصیت نامه اش هم من را به ساغرِ خوش خنده ام تعبیر کرده است!

پدرم یک انقلابی بود، فکرش را بکنید متولد دهه چهل، سرشار از ذکاوت و تشنه آموختن، آموختن های آن  دهه ها از پای منبر نشستن شروع می شد، خیلی جوان به شرط کسب علم ولو بالسین داماد می شود، و مادرم ظاهرا" گل سرسبد و عزیز کرده پدر عالمش بوده است، تیز هوشی بی نظیر، که در آن ارتفاعات مناطق مرکزی در خانه پدربزرگ من حافظ می شنیده و هنگام تدریس پدرش عضو همیشه حاضر اتاق مخصوصش بوده، مرد نوجوان شانزده ساله و دختر سیزده ساله به ازدواج هم در می آیند و راهی عراق می شوند، و پدربزرگ و مادربزرگ مادری بهمراه سایر اولادشان نیز در این سفر همراهی شان می کنند، جوشش خواندن و دانستن و البته مهر شدید قلبی به مذهب اما نه کورکورانه که بسیار آگاهانه و علمی ایشان را در می نوردیده است، از عراق بیرونشان می کند دولت وقت عراق و باز پس به کشور و دیار خود باز می گردند اما این بازگشت خیلی متفاوت است، خود را در قالب زمان نمی بینند و بار دیگر راهی ایران می شوند، ایرانی که آغازین روزهای انقلاب را جرقه زده است، شب نامه پخش می کند، و هر روز با یک کتاب به خانه می آید، با یک اعلامیه یا بیانیه، و هر روز از نبرد ملت ها و دولت ها خبر می آورد، از تولد انسان های آزادی خواه اینطرف و آنطرف، از تکاپوی همزمان آدم های حوزه ای که در آنند، از بیداری، از پیام سید جمال الدین های زمانش، شوری وصف ناپذیر دارد در دانستن، اینرا از کتابهایش دانستم، کتابهایی که بارها از اینطرف به آنطرف منتقل شده اند، سالها پیش بعد از رفتنش در اتاق کارش بایگانی شدند و هنگام همیشه رفتنش به منزل عمویم منتقل شدند، باری دیگر سه سال پیش به خانه ما باز گشت خوردند، چرا که اینبار دیگر عمویی نیز وجود نداشت که کتابها را دوست داشته باشد و بچه هایش کوچکتر از آنی بودند که آنها را بفهمند، من هم کوچکم برای خواندن و فهمیدن تاریخ دهه های چهل و پنجاه، در خانه خودمان ابتدا گذاشته بودند در اتاق مادر، بی قفسه داخل کارتن، بعد منتقل شدند به اتاق برادر، از میانشان برخی کتب جدیدتر بهمراه کتابهای تازه تر دیگر به افغانستان منتقل شد، اتاق برادر تنگی میکرد، قرار شد بزودی سپرده شوند به کتابخانه ای که محفوظ بمانند تا جای مناسب تری پیدا شود، نشد، از اتاق به پاگرد از پاگرد به زیر راه پله در بدو ساختمان منتقل شدند، یادم می آید برای نوروز و با ریاست من این کار را کردیم، و مادر بیرون بود، بمحض وارد شدن و دیدن پرده ای که جلو کارتن ها نصب کرده بودیم فریاد زد که "چرا کتابها را به اینجا آورده اید، و اینها مقدسند و نام خدا و پیامبر دارند و جدای از همه اینها برای من بسیار ارزشمندند، از اول هم گفتم داخل اتاق خودم باشند، الآن هم من بیرون می روم تا برگشتم به اتاق خودم منتقل شان کنید وگرنه به خانه برنمی گردم" ، باز دوباره با مهره های از ستون در آمده کمرمان پانزده بیست کارتن را جابجا کردیم و به اتاق مادر انتقال دادیم.

تا سه روز پیش که دیدم بزودی باید بخاری ها را مخصوصا" برای اتاق مادر نصب کنیم و یکطرف اتاق را سراسر کارتن کتاب گرفته است، دوباره قرار شد کتابها را به اتاق برادر منتقل کنیم، که کارتن ها بخاطر بالا و پایین شدن های بیشمار از بین رفته بودند و قرار شد دانه دانه بیرون بکشیم و منتقل کنیم، بقول برادر می شود سیر تاریخی انقلاب را از سالهای نشر این کتابها فهمید، یکسال یکی بالا بوده با اندیشه هایش، درست سال بعد کسی علیه او برآمده، و کتاب نوشته، اکثر کتابها با اوراق کاهی و با جلدهای بسیار ساده و در صفحات بسیار کم هستند، کتابی از زهرا رهنورد، کتاب های بنی صدر، کتابهای اسلامی، کتابهای سروش، قوانین مدنی و جزایی کشورهای اسلامی، کتابهای نویسندگان خلقی، پرچمی، مجلات و بیانیه های مستضعفین و البته تمام کتابهای شریعتی و مطهری با کیفیت همان سالها، آنقدر نزدیک که می شد صدا را از ارشاد شنید، کتابهای مدون معرفی سرشناس های سیاسیون روز آنزمان دنیا.....

دانه دانه کتابها با قطع های برابر را چیدیم و منتقل کردیم به اتاق برادر، گاهی روی کتابی خم شدیم و مقدمه اش را خواندیم، میان تمام کتابهای ثقیل سیاسی آن زمان که ممهور به مهر بسیار زیبای ابداعی پدر و عمویم ( کتابخانه خصوصی فلانیها، بالایش هم نوشته"اقرا باسم ربک الذی خلق")بدنبال شان گشتم، خودم را بسیار دور حس کردم، بسیار دورتر از آن که حتی فکر کنم بین اینهمه دانستگی ها و دلبستگی های سیاسی روز خبری از من هم بوده است، همینطور میگشتم و جابجا می کردم، و یکی دو تا کتاب هم برداشتم برای تورق، که چشمم به " برای کودکی که هرگز زاده نشداوریانا فالاچی" خورد، فکر کردم کتاب برادر است میان اینها، صفحه اول را باز کردم و مهر را دیدم، و باورم شد کتاب توسط پدر خریداری شده، شاید هم عمو، و از آنجا که عمو کوچکتر بود شاید توسط ایشان خریداری شده است، ندانستم، متاسفانه هیچ کتابی حاشیه نویسی ندارد، برداشتمش و برای بار چندم خواندم، اینبار با چشم های پدر و عمو، و تمام مدت به این فکر کردم که آیا آنها به این نوشته ها از چشم یک انسان زن نگریسته اند؟ و بهش نه اندازه یک زن فمنیست که یک زن ساده اندیشیده اند؟ که اگر اندیشیده اند چگونه میان رفتارهای سربازانه انقلابیِ خود و داشتن فرزند های بیشمار جمع بسته اند و چقدر دلشان برای جنین های بی مسئولیت در بوجود آمدن خود سوخته و تپیده است؟ پدر حاصل عصر و زمان خود بود، حاصل زمانی که پیشگیری از زاد و ولد نه میسر بود نه متین، قصدم به نقد کشیدن از وجود داشتن خود و پنج خواهر و برادر دیگر نبود و نیست، قصدم شریک کردن احساسم در دانستگی وجود داشتن آن کتاب خاص بین این چند هزار کتاب زمخت سیاسی بود!

براستی من نمی شناسمش، هرگز به اندازه سر سوزنی نشناخته امش، نه او را که بیست و چند سال است نیست، و نه مادرم را که روبرویم هر روز و شب در رفت و آمد است، مادر و پدر انقلابی و متفاوت و کتاب خوان و کتاب دانِ من فرزند صالحی را صاحب نشده اند.

پ ن بی ربط: اینجا روز ولادت حضرت معصومه را به روز دختران جوان مسما کرده اند، بعد مادر صبح روز دختران جوان رفته بود همینطور که بامبوها را نوازش می کرد می گفت روزتان مبارک دختران جوانِ رعنای من! یک چنین مادری از آن منست، که اگر مریض نباشد چنان روحیه ای دارد که دنیا را به من بدهند صاحب چنان نشاط و رضایتی نخواهم بود.

برچسب‌ها: پدر، اندوه، زندگی، نوستالوژی
تاریخ ارسال: دوشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 10:14 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 6 نظر

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد***زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

گفته بودم بمحض اینکه خبری از قبولی همسر بهم برسد با چنین عنوانی پست خواهم گذاشت و اینجا را گلباران خواهم کرد، دیروز با مادر به دکتر متخصصی رجوع کرده بودیم، دکتر خان نیامده بود و ملت منتظر بودند، عکس های موبایلم را دید می زدم و اضافی ها را دیلیت می کردم، منتظر بودن روی صندلی های مطب دکتر ولو متخصص و متبحر ناراحت کننده است، دقیقا" همه را یک ساعت معطل گذاشت و با یکساعت دیرکرد آمد.

من میان حس معطلی و بیهودگی بعد از تورق عکس ها و پیام های اخیرم متوجه ذهنم شدم که دارد نگرانی نداشتن اینترنت را طی می کند و با خود می گوید،" اینترنت وای فای خوبست که سرعت دارد ولی برای مواقع بیرون باید از این اینترنت های هزار تومنی دایل کنم تا در چنین مواقعی از اخبار بی اطلاع نباشم، مثلا" الآن اگر همسر بخواهد به من اطلاع بدهد که قبولی اش آمده هی می رود اسکایپ هی می آید وایبر هی سرک می کشد توی واتس آپ و می بیند پیام ها دلیور نشده اند و زنگ می زند می بیند دایل نمی شود، خب لابد اگر قبول شده باشد بعد از اینکه فهمید نت ندارم زنگ خواهد زد، جز این نیست، خب اگر زنگ بزند تا خبر قبولی اش را به من بدهد در این فضای بسته بیمار آلود من چطور باید ابراز خوشحالی کنم، و آیا اصلا" ابراز خوشحالی خواهم کرد یا نه؟".......

اینها افکارم بودند، دقایقی بعد وقتی به تلفنم زنگ زد و بعد از اینکه گفتم بیرون هستم و نت ندارم و می بخشی بهت اطلاع ندادم تا سرگردان نشوی، گفت:" خب چرا نمی پرسی دلیل رگیولار کال مرا؟" و گفتم:" حتما" قبول شده ای و پیام گذاشته ای دلیور نشده و زنگ وایبر جواب نداده فهمیده ای بیرونم زنگ زده ای، غیر این است؟" و گفت بله امروز بهم زنگ زدند که قبولی ات آمد و زین پس پرمننت رزیدنت بشمار می آیی!

و اینگونه شد که همسر پس از یکسال و سه ماه و بیست و دو روز به نتیجه رسید و بهش جواب دادند، بیش از خودم برای او خوشحال شدم که صبوری هایش نتیجه داد و علیرغم ناامیدی های اخیرمان به جواب رسیدیم.

همسر بدنبال ویزای ایران است و بزودی برای یکماه به ایران می آید، و من نمی دانم اینجای زندگی چه رنگی ام، فقط دوستش دارم و نه بی صبرانه که خیلی بالغ منتظرش هستم، و فکر می کنم اصلا" خیلی هم باحال است که یکسال و سه ماه و بیست و سه روز از زندگی مان گذشته در دوری از هم، و خیلی هم هیجان انگیز است وصل دوباره، و خیلی هم شیک و باکلاس است که من تنهایی بروم تهران به استقبالش و به هیچ کس تاریخ وقعی آمدنش را نگوییم و برویم برای خودمان گم و گور شویم یکی دو هفته بعد برگردیم و طوری وانمود کنیم که تازه آمده است و دو هفته بماند بعد برگردد!

هیچکس نمی فهمد حسم را...


برچسب‌ها: مرد چشم شیشه ای، سفر
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 08:19 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 5 نظر