X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

دوست تهرانی پیام داده که هوای تهران آنطوری است که تو عاشقش هستی!

نه که آدم شلخته و دقیقه نودی باشم، هرگز، اما انجام تمام کارهایم این دو سه روز با تاخیر مواجه می شدند و هر کاری می کردیم با برنامه ما جور در نمی آمد، قرار گذاشتیم برویم آرایشگاه خانم اسمس می دهد که خانمی کاری برایم پیش آمده و عصر بیا سالن، می خواهیم برویم آن یکی کارمان را انجام بدهیم زنگ می آید از نهاد محترمی که الساعه فلان را به فلان پست نمایید که لازم است و یا برای اخذ اقامت بچه ها قرعه به نام بنده می افتد که با آن اعصاب سر در هوا و اوضاع گیج باید فیش بانکی بگیرم و کپی بی نهایت از مدارک و عکس ها و.... 

مش موهایم مثل همه مش ها اولش یک طوری می نماید و مخصوصا" که ریشه های جلو سر هم نگرفته ولی اصلا" برایم مهم نبود و نیست.

صبح امروز در دقیقه نود توانستم بلیط قطار گیر بیاورم، اول قرار بود من یکی دو روزی قبل از همسر بروم تهران به استقبال ولی بعد از مشخص شدن اینکه چمدانم بیش از حد سنگین و راه رفتن اضافی باهاش بمنزله بلاهت تمام است از این کار صرفنظر کردیم و قرار شد من طوری به تهران برسم که از فرودگاه یا میدان راه آهن مستقیما" به فرودگاه امام خمینی بروم به استقبال، و این بعلت همیشه تاخیر داشتن و ثابت نبودن تایم پروازهای داخلی به بلیط قطار تغییر جهت داد اما آیا اصلا" بلیط قطار مگر گیر می آمد؟ نه این خیال محالی بود، به دوست زنگ زدیم و دوست به دوستش و آن دوستش به دوستی و نهایت در مرحله پنجم به شخصی که امروز خدمتش بودیم برای اخذ بلیط، و بلیطی بدستمان رسید برای ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه امشب.

و همینک همسر از مراحل چکینگ و تحویل بارش رد شده و در فرودگاه ملبورن انتظار زمان پروازش را می کشد و من منتظر ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ام که بروم راه آهن!

کاش فردا صبح هم تهران بارانی باشد....

برچسب‌ها: سفر، مرد چشم شیشه ای، من
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 29 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 03:49 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 1 نظر

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد***زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد2

اول بگویم که با باز کردن صفحه مدیریت و دیدن هشت نظر مربوط به پست قبلی شوکه و بسیار شادمان شدم. چرا که کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که جز دو یا سه نفر کس دیگری برای خواندنم نمی آیند!!!

دوم بگویم که امروز ویزای همسر آمد و بلافاصله بلیط رزرو نموده اند هرچند بعد آنهمه گمانه زنی و بازدید از سایت های تهیه بلیط اقتصادی تر و مناسب حال از شوق پرواز رفته اند خیلی شیک نشسته اند توی آژانس هوایی القطریه و فرموده اند می خواهم بروم دیدار همسر عزیز تر از جانم شما هم بهترین و سهل الوصول ترین و نزدیک ترین و رمانتیک ترین بلیطی که می توانید برای من معرفی کنید را در اولین فرصت به من ارائه بفرمایید و البته که این بلیط هرگز اقتصادی نبوده و نیست که بقول خودشان به شومبول پسر نداشته مان فعلا" هوای من خیلی دو نفره و خاص است و دل در سینه محکم  محکم می زند و تو بگو چه کنم که زودتر زمان بگذرد و از آنطرف خط صدای جیغ من که واااااااااااای اولین فرصت را دریافتید و باید هتل رزرو کنم و چمدان ببندم و دوباره تقویم را نگاه کنم و ورق بزنم و ببینم چه زمانی کجا هستیم و شما قطع کنید من به 118 زنگ بزنم و شماره آرایشگاهی که صد سال قبل می شناختم و از قضا خیلی عالی بودند را پیدا کنم و واویلا که همین دیروز هنگام غذا خوردن دیدم ریگی درون دهان دارم و وقتی پیدایش کرده بهش نگاه کردم دیدم قطعه ای از دندان مبارک است و آن دندان نیز وقت گیر آورده و جالب اینجاست که کاملا" در تیررس چشمان هر بیننده ای است اگر از درد احتمالی آینده و پر شدن درونش توسط غذا بگذریم و چقدر کار دارم و چقدر اضطراب دارم و گونه هایم گر گرفته اند و قلبم محکم می زند و نمی دانم اینها تاثیر این خبر است یا قرص هایی که اخیرا" می خورم.

و امروز را در سایت های هتل یابی گذراندیم و قلبمان تند میزد و واقعا" دمای بدنم بالا بود، و آخر الامر یک اتاق دو نفره رزرو کردیم و بعد رفتیم به همسر گزارش کار دادیم و ایشان که از نرخ های بعد تحریم ها و جلسات پنج بعلاوه یک بیخبر است برق از سرش پرید بخاطر قیمتها.

از آنموقع تا الآن نیز هی به خودمان رجوع می کنیم و هی می بینیم که باید دوباره لباس های خنک تابستانی مان را در بیاوریم بجای این پلوور و ژاکت تنمان کنیم. و نمی دانم واقعا" که چه حسی دارم و این اتفاق بسیار خاص است برایم و توصیه می کنم به همسرانی که هیچوقت از همدیگر دور نبوده اند به تجربه اش، که گرچه سخت گذشته اما گذشته و این حالی که من و همسر داریم را شاید هیچوقت دیگر تجربه نکنیم....




برچسب‌ها: سفر، مرد چشم شیشه ای، من
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 24 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:47 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر

هر چند دوست همیشگی ازم خواسته شاد بنویسم اما...

همه می پرسند چه میکنی با اینهمه اوقات فراغت. روزت چگونه شب می شود؟ خسته نمی شوی از بیکاری؟ لابد روزها تا لنگ ظهر خوابی و ظهر سلانه سلانه بیدار می شوی و تا شب طوری سرت را گرم می کنی که اذیت نشوی!!! در جواب می شنوند که هرگز فرصتی قدر یک قیلوله هم میسر نمیشود اینجا که منم، نمی دانم خوب است یا بد که ما دائم المهمانیم، راه دور ها که تمام می شوند تازه یادشان می افتد راه نزدیک هایی هستند که همیشه در خوشی و ناخوشی با آنهایند، و باید بهشان سر بزنند و یا دعوتشان کنند، و همیشه افرادی هستند که مرده باشند و باید به مراسمشان رفت و همیشه انسان هایی هستند که شادمانی داشته و باید بهشان تبریک گفت و سفره ختم صلوات مادر عزیزم هر چهارشنبه گسترده است و از نه صبح الی صلات ظهر پابرجاست و سپس تسبیح گویان که فضا را متبرک نموده اند نماز می خوانند و ناهار نوش جان می نمایند، و بعد از ظهرش معمولا" یکی دو تا از آن خانم های بسیار ارادتمند مادرم می ماند و بعد صرف چای عصرگاهی می روند، (قصدم از ذکر این اوصاف خدای نکرده بی احترامی نیست صرفا" دارم گزارش می دهم)، این وسط عید قربان رخ می دهد و گوسفندی برای قربانی کردن مهمان حیاطمان می شود و بی بی نازنین مان نیز تصمیم می گیرد برای خویش قربانی نماید و یک گوسفند می شود دو تا و تا صبح داخل حیاط می مانند و با طلوع آفتاب برای قربانی شدن به صحن حیاط پشت بام منتقل می شوند و پشت بام رمانتیک ما می شود قتلگاه. و این برنامه ها برای منِ خلوت نشین که برای نوشیدن چای دو نفره ای با دوستی که باهاش همذات پنداری داشتم مصادف می شد با ساعت ها برنامه ریزی و چیدمان پروگرام دیدار و گردگیری روح و روان، از برنامه های روتین و همیشگی هستند. و خیلی طبیعی است که یکی بدون هیچ هماهنگی قبلی با ساکی در دست از سفر آید و مهمان شود و پشت بندش همزمان اس ام اسی به کوتاهیِ "مهمان نمیخواهید؟"برایمان بیاید و ایشان نیز کسی باشد که از راه دوری آمده و به گردنمان هم حق دارد.

خلاصه خدمتتان عارض شوم که بنده قبلا" برای یک مهمانی عصرانه دوستانه اگر دعوت می شدم از روز قبل برنامه ریزی داشتم، اپیلاسیون، آرایشگاه، ست کردن لباس و یکساعت ور رفتن قبل مهمانی با خود، حالا بسیار رخ می دهد که تمام روز را مشغول امور منزل بوده باشم و یا مهمان داشته باشیم و وقت نکرده باشم بروم یک دوش بگیرم، بعد اپیلاسیون چون نکرده ام بالاجبار یک لباس پوشیده و شلوار بردارم و ظرف پنج دقیقه آرایشکی دست و پا کنم بروم در آن مجلس تا مثل مهمان بنشینم و برایم چای بیاورند، آخ که از فرط خستگی هم در حال مردن باشم بهم نمی چسبد خودم برای خودم چای بریزم و بنوشم، بله بله زمانی که منزل خودم بودم بله خودم درست می کردم و می ریختم ولی زمان هایی که با دیگران هستم چه منزل پدری چه جای دیگر هیچ خوش ندارم خودم برای خودم چای بریزم. نمی دانم این خصلت از کجا عایدم شده اما مخصوصا" در خستگی بسیار می آید سراغم...

رویا نمی کنم، راستش فقط روزها و ماههای اولی که همسر رفته بود شاید از غصه دوری با تصور دیدار می خوابیدم و حالم خوش می شد این روزها اما علیرغم تصور همگان رویا نمی کنم، چرا که هر چه بیشتر می گذرد استرسم بیشتر از حس شادمانی ام می شود، چون فعلا" منتظر ویزای ایران هستند و بلیط را باید بعدش ست کنند و معلوم نیست برای چه روزی داشته باشند و برنامه سفر من به تهران هم بالطبع منتظر تایید شدن ویزا و اخذ بلیط ایشان است که فعلا" مشخص نیست، اینجور وقت ها منتظر می شوم تا کانفرم موضوع و بعد مشخص شدن برنامه مان خوشحال می شوم، چیزی که فعلا" از خودم سراغ دارم بد حالی و استرس بسیار و غم گینی مفرط است، نمی دانم از کجا شروع کنم، و چطور تمام کنم، نمی دانم این سفر همسر بنفعمان تمام می شود یا نه، چون من بشکل بالارونده ای ضعف اعصاب گرفته ام اینجا، و واقعا" تا اینجایش را حتی تصور هم نمی کردم وگرنه به خدا جمع نمی کردم بیایم اینجا که از خود بدترین خاطرات را رقم بزنم بعد بروم، شاید هم خواست خدا و قسمت همین بوده که بیایم و اینها ازم واقعا" ناامید شوند و بفهمند این همان دور باشد به است تا نزدیک ما...

حتما" برای همسر هم سخت بوده این فراق اما من فکر می کنم شرایطش خیلی بهتر از من بوده چراکه من خودم هم نمی توانستم تصور کنم روزی را که حتی نتوانم پشت تلفن راحت باشم باهاش و تو فکر کن مدتهای بسیاری یک چیزی خواسته باشی بگویی نشود یا طرف نفهمد و تو هم نپیچی یا کسی آنجا نشسته باشد و مجبور باشی سانسور کنی یا اصلا" دعوایت بیاید و نتوانی دعوایش کنی و یا فریادت بیاید و قورتش بدهی یا بغضت آید و فرو بری اش و یا خنده ات آید و بخواهی خودت را الاغ کنی نشود و یا  هزار طور دیگر بشوی و نتوانی بگویی، هیچ فکر اینجایش را نمی کردم که رفته باشم دکتر زنان و گفته باشم درد قاعدگی دارم و برایم دارو بدهد که باید بخورم و طبعا" تاثیر داروها را باید با اولین پریودت بفهمی و پرسیده شوی راستی داروها تاثیر گذاشتند؟ و تو نتوانی بهش بگویی خب بگذار پریود شوم بعد بفهمم دردم کم شده یا نه بجایش به جمله " خب باید پروسس شود تا فهمید" بسنده کنی و خیلی راحت هم بفهمی اصلا" نفهمید منظورت را و بعد همین اعصاب خرابت را بیشتر خراب کند و مثل یک اژدها غذا بخوری و دلت بخواهد گریه کنی و نشود و بخوابی و بعد که بیدار شدی وقتی داری مسائل ریاضی بچه را ملاحظه میکنی و اشتباه نوشته با بدترین سیستم تربیتی رفتار کنی که درجا به خودش بشاشد و 400 را بنویسد 4صد و این باعث شود در خود فرو بریزی و دلت بخواهد بمیری..........

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 15 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 10:47 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 7 نظر

از خودم

بعد از صدها سال امروز وقتی مهیا شد تا بیایم و بنویسم.

چه بود و چه شد خیلی مفصل است، از همه شان می گذرم و فقط به ذکر احوالات مبنی بر پذیرش همسر در دولت استرالیا بسنده می کنم، قبول شدن ایشان باری از روی جسم و جانمان برداشت اما نمی دانستیم برداشته شدن این بار مصادف خواهد شد با ترقیدن آشکار کیسه صبرمان و آن خودداری ها و سفت گیری های مان از نظر روحی که هی خودمان را محکم می گرفتیم که مبادا شکایتی کنیم یا پشت تلفن بنالیم از دوری ها و سختی زندگی مشترک با انسان هایی که فکر می کردند ما آمده ایم تا با آنها خوش باشیم یا باری از روی دوششان برداریم و همسر را ناراحت کنیم، جای خود را دادند به عدم تحمل و نازک دلی بیش از حد، این شد که بقول همسر بجای روز به روز ابراز نشاط و خوشحالی برافروخته تر می شدیم و اندک شکایت و درددلی را بر نمی تافتیم تا امروز!

و امروز که شاید کمتر از یکماه مانده به سفر ایشان به ایران و تازه شدن دیدار مان پس از بیش از یکسال و چهار ماه، همسر ضمن ارائه گزارش عارض شدند که سوغاتی ها را خریده و در چمدان گذاشته اند و منتظر آخر ماه جاری اند تا اسناد سفر بگیرند و برای ویزای ایران اقدام نمایند.

خیلی دلم می خواست اینجا را زنده نگه دارم و از ذکر روزانه احوالاتم غافل نمانم اما حقیقت چیز دیگری است و به شخص خودم ثابت شده که آدم زندگیِ تنها هستم، و کمترین آشوبی دلم را بهم می ریزد و اوضاعم را آشفته می کند، من همان دوری و بی آزاری ام بِه است اینها را...


برچسب‌ها: زندگی
تاریخ ارسال: شنبه 5 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 02:35 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر