X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

در اولین جشنواره ادبی نوروز مهاجرین هم شرکت کردیم!

یک. صبح ها وقتی از خواب بیدار می شوم خسته ام، زیر چشم ها یم گود می افتد، انگار تمام شب مغزم بیدار بوده و داشته فکر می کرده، خسته بیدار می شوم و با خود می گویم اشکالی ندارد بعدازظهر می خوابی.

دو. پارسال درست همین روز بود که با دخترها رفتیم بازار برای روز مادر خرید کردیم، وقتی برگشتم مادر خیلی عصبانی و قهر گونه گفت من از درد داشتم می مردم کجا رفتید؟ و من هنوز خیلی خام تر از این بودم که بدانم تا کجایش درد دارد، بعد آرام آرام با پروسه آشنا شدم، سخت بود، اما تمام شد، امروز که داشتم به تفاوتِ این وجه از زندگی مان نسبت به پارسال فکر می کردم خیلی خوشحال شدم، اما خوشحالی ام در چهره ام تاثیری نگذاشت، و کماکان دنبال مانتوی عربی مناسب برای مادر بودم که پیدا نشد، برادرزاده گفت که یکروز بی بی دنبال ساعت بوده و به فکرم رسید فردا بروم دنبال ساعت. فکرِ اینکه روز مادر سال آینده نیستم تا دانه دانه به بچه ها اسمس بزنم که بازارم از طرفتان چی بخرم بحسابتان، نه که دلم بگیرد برای مادر، برای بقیه شان گرفت. شاید هم دقیقا" روزش که شد به صرافت بیفتند، نه من حتما" یادآوری می کنم، نباید نگران باشم، هر کس خدایی دارد، فکر چه چیزهایی را می کنم من...

 تا اینجای پست مربوط به دو روز پیش بود، مانتو عربی و ساعت نخریدم، سر از کت و دامن در آوردم، کت و دامن کاملا" مجلسی طور، تا برای عروسی برادرزاده هم مناسب باشد.

سه. دیروز مشغول خرید بودم که دوستی زنگ زد، حال و احوال و طبق معمول این دوست همیشه می گوید ببینیم هم را، اما این اواخر فهمیده ام مثل یک وظیفه حس می کند باید ببیند من را و دیگر حرفی و کلامی و حسی ما را به هم وصل نمی کند، حلقه اتصالمان از هم گسسته و حرفی نداریم برای هم، در واقع باید بگویم دیگر باهم حال نمی کنیم جز در حد یکربع نیمساعتی، دنیاهایمان تا فوق فوقش سال اول دوم دوره لیسانس یکی بود، حرف هم را می فهمیدیم، بعد از آن صرفا" فکر می کردیم موظفیم از حال همدیگر باخبر باشیم بی قضاوت و بس، اولین باری که دیدم چه از هم دور شده ایم درست سال دوم دانشگاه بود که بازاریاب شده بود و رژ خیلی جیغی میزد و دور خیلی از چیزهایمان را خط کشیده بود. با این وجود باهم بودیم و هستیم ولی این اواخر بدجوری لوث شده است اما آنقدر در خودم حرف زده بودم و تمام نوروز را جایی نرفته بودم و حرفهای درهم نزده بودم با کسی که گفتم الآن ببینیم هم را، تا تو برسی اینطرف شهر من خریدم را کرده ام، و گرچه نکرده بودم اما سوار ماشینش شدن و برای ساعتی دور شدن از خودم را نیاز داشتم شدید.

بهم میگفت سال آینده در چنین روزی را چه کارها کرده ای؟ کجاها رفته ای؟ چه فرق هایی در زندگی ات آمده؟ بنظرت؟ گفتم، هیچ، به اندازه تغییر سال قبل تا امروز، که ذکر لحظه به لحظه اش در خاطرم هست، گفت: قرار است زندگیت از این رو به آن رو شود، اینهمه تغییر، گفتم هر جا بروم دلم بهم چسبیده است، هر کجا که بروم، فهمیدنش خیلی سخت نیست...

چهار. آنوقت ها جوان که بودم چقدر این هوا و بادهایش خلسه آور بود برایم، چقدر بی خودی می شدم، ممکن بود ساعت ها روی بالکن توی خوابگاه بنشینم و باد میانم بپیچد و حس کنم شاعرم، صدای موسیقی توی گوشم مستم می کرد، دیدن دخترهای زیبای جوان که برای وعده دیدارشان با هزار رنگ و لعاب از خوابگاه بیرون می شدند به رقصم وا می داشت، چقدر زیبا بود، بهار چقدر پر معنا بود برایم، الآن هم هست ولی مستم نمی کند دیگر. حتی جوانه هایش...

پنج. همیشه دست و بالم زخمی است، معمولا" بعلت با هیجان و شدید کار کردن و رفتار تند و خشن دستها و تمام وجودم، یک جایی ام به یک جایی گیر می کند و ازینرو بیشتر دست و بالم زخمی اند، چاقویی، کمدی، کفگیری صندلی ای چیزی می خراشد دست و پایم را، امروز اما یک اتفاق سگیِ دیگری روی داد روی صورتم که ورای تمام آن دیگر ها بود، داشتم بلوزم را عوض می کردم که ناخن شستم از بیخ بینی تا کنار لبم را جر داد، به چه عمقی! در حد تجمع خون و بشکل شیار زخم شدنش، چه زن بدفرم غول مآب وحشیانه ای هستم من، روزم مبارک...

پ ن: با اهتمام تمام در چنین روزی بعد از چند ماه بشکل ذهنی درگیر بودن و چند بار تحقیق و تفحص بی نتیجه، توانستم نیم ستِ مورد علاقه ام را بیابم و برای روز زن از طرف همسر جان برای خود بخرم و به خودم بیاویزم. 

برچسب‌ها: روز مره نویسی!، زندگی
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:19 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب
نظرات (1)
جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394 02:01 ب.ظ
دوست همیشگی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
همانا تطابق عنوان و متن اصلی ات تو حلقم عزیزم!

خوبه که نیم ست گرفتی عکسش را برایم وایبر بفرمایید بانو!

روزت روزم مبارک!
پاسخ:
من همیشه اول پستم رو می نویسم بعد دنبال موضوع می گردم براش. بعضی وقتها چیزی که آخر به نظرم میاد بنویسم رو نمی نویسم بجای عنوان میگذارم! خودش معمایی هست برا خودش.
باشه عکس می فرستم.
چ عجب کامنتی ارائه فرمودی.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد