X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

شرح این روزهای داغ!

صبحگاه بیست و دوم ماه رمضان است، دو روز پیش خواهر و خواهرزاده ها آمدند مشهد، امشب افطاری داریم، دست و بالم بخاطر بچه گربه زخمی است، در ضمن پسر از آب در آمد، بعد از اینکه برایش اسم نازی را انتخاب کردیم فهمیدیم، برادر اشتباهی فکر کرده بود دختر است، خواهر خانم کشف کرد که جناب مذکر تشریف دارند، و چه پسر بچه پر انرژی و شوخ و شنگی هم هست، رسما" از ساعتهای سه و چهار صبح مستی اش اوج می گیرد و چنان سراسر اتاق و پشت بام را می دود و دنبال شیطنت و بازی است که نگو، یک شب که تمام اهل منزل برای افطاری رفته بودیم و خانه نبودیم و دیروقت برگشته بودیم افسرده شده بود و بمحض رویت ما ناله و شکایت می کرد، برادر از دستش عاصی شده و می گوید می برمش، اما من خیلی دوستش دارم با اینکه واقعا" انرژی می خواهد نگهداری ازش!

رفتم توی پست های اخیرم ببینم راجع به این نوشته ام یا نه دیدم تا چهار پنج پست اخیر ننوشته ام، که، همسر از ابتدای این ماه جاری میلادی رفته توی خانه مان نشسته، خانه ای که اجاره کرده است تا من بروم، ابتدای امر دوست داشتم خانه مان خانه باغ باشد، ویلایی، از اینها که حتی کمی از شهر دورترند، آرام و سر سبز، بعد به این نتیجه رسیدم که رسیدگی به یک فضای باز دور تا دور منزل مسکونی بنام حیاط یا باغ برایم سخت است و حوصله اش را ندارم، بعد هم که هی دیدم از توی حیاط همسر دوچرخه اش را دزدیدند و هی کفش هایش را از توی جا کفشی بیرون در زدند و بعد هم ماشین را داغان کردند نظرم بیشتر عوض شد، همسر هم به همین نتیجه رسید، که برای آغاز باید با آپارتمان آنهم در مرکز شهر شروع کنیم، و این خانه را یافت و اجاره کرد، یک خواب است و نوساز، و ما اولین نفرهایی هستیم که می رویم داخلش برای زندگی، دو در ورودی دارد، یکی از داخل پارکینگ و یکی از داخل خیابان، و چون طبقه اول هست یک حیاط نسبتا" بزرگ هم دارد، یعنی اول از نرده ها وارد آن حیاط می شوی بعد وارد منزل، و هال و اتاق خواب در امتداد همدیگرند و پنجره های بزرگ دارند، از داخل اتاق خواب یک راهرو  وجود دارد که با گذر ازش می رسی به سرویس بهداشتی، دو طرف راهرو هم کمد دیواری است که درهایش کشویی اند و درواقع هم درند هم آینه، تمام قد! بعد از سرویس به آشپزخانه در دارد و آشپزخانه چسبیده به پذیرایی!

خوشم آمد ازش، این روزها همسر وقت پیدا کند می رود بازار و جنس می بیند و قیمت می گیرد، از پرده و بشقاب بگیر تا مبل و تخت و وسایل برقی، هم سخت است و ترسناک هم خیلی خوشایند و دوست داشتنی، اینکه بایستی روی نقطه صفر زندگی و بروی دنبال لیستی که در دست داری بگردی جهیزیه تهیه کنی!!!

از خروجی اما هنوز خبری نشده، می ترسم یک روزی بدستم برسد و فقط دو سه روز وقت داشته باشم، که بمانم توی آن دو سه روز بلیط بخرم و آماده بشوم یا بروم شهر پدر همسر برای خداحافظی؟!

از شبهای قدر امسال تابحال استفاده خوبی برده ام، شب نوزده رفتیم حرم، و بیست و یکم همین مسجد محله مان، پس از بیست و چند سال، از زمانی که بچه بودم و می رفتم مسجد تابحال دیگر نرفته بودم، امشب هم برای افطار هم برای احیا باز به حرم خواهیم رفت، گرچه افطاری هم داریم ولی کارت دعوت حرم را نباید از دست داد، قرار شد من و برادرزاده بعد از انجام وظایفمان برویم حرم و مادر و خواهر و بقیه به مهمانهایمان برسند!

پ ن: به گربه می گوییم آقای نازی!

برچسب‌ها: روز مره نویسی!
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 04:56 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

پیشنهاد من برای اسمش نباتی است!

دیروز برادر یک گربه آورد خانه، شب هم گذاشت رفت، دیده اید گربه نوزاد از مادرش که دور می افتد، جا می ماند جایی، گیر می کند لای شاخه های درخت یا روی پشت بام چطور جیغ می زند؟ گوشخراش و رقت انگیز، این هم ظاهرا" از مادرش جدا مانده، شاید هم مادرش قصدا" فرستاده بیرون، بعضی وقتها هم خودشان از مقرشان می زنند بیرون و گم می شوند، در هر صورت اینرا پیدا کرده و آورده، دختر زرد و سفیدی است، اتفاقا" چند وقتی بود به برادر گفته بودم گربه ای بیاورد، ما خانواده گربه دوستی هستیم کلا"، قدیم ترها هیچوقت خانه مان بی گربه نبود، توی حیاط قدیمی مان همیشه یک گربه مادر و چندین بچه گربه داشتیم، از اینجا که رفتیم دیگر از گربه مادر و زاد و ولد در خانه های اجاره ای مان خبری نبود اما غیر از این گربه سه گربه دیگر در خانه های مختلف داشته ایم، البته از داشتنِ آخرین گربه تا این گربه خیلی می گذرد، و من خیلی هیجان دارم، دیشب مدتی جیغ زد، به زور بهش چند قطره شیر دادم، رفته بود توی حیاط پشت بام لابلای خنزر پنزرهای مربوط به آشپزی های نذری مادرم، با زحمت بیرون کشیدمش، آوردم گذاشتم داخل حمام، با غذا و یک چیزی که بتواند رویش بخوابد، می ترسیدم بیاورم داخل اتاق و باز فرار کند و لای چیز میزها خودش را جر بدهد، مدتی آرام بود اما باز جیغ و دادش بالا رفت، اینبار آوردمش داخل اتاق و با همفکری برادر اجازه دادیم برود زیر تختش، و جالب بود که بمحض اینکه رفت آن زیر آرام شد، خیال ما هم راحت شد که هم امن است هم راحت است، تنها نکته ای که باید برای گربه های کوچک در نظر گرفت و دنبال کرد جریان پی پی کردنش است، جعبه ای را از خاک پر کردیم و آوردم گذاشتم داخل یک کارتن کنار در اتاق، دیشب لجباز تر از این بود که بشود تربیتش کرد، برادر بعد سحر رفت حرم و سپس خانه دانشجویی اش، و من هم که بعد از سحری آمدم اینجا مادام که خواب بودم خواب اینرا می دیدم، که همه جا را با گوه یکسان کرده، ساعت هشت هم بلند شدم رفتم ظرف شیرش را تازه کردم گذاشتم وسط اتاق، یکبار هم توانستم به زور سر پا بگیرمش، هنوز ترسش نریخته بود ولی دیگر جیغ نمی زد، بعد در طول امروز بین بالا و پایین در رفت و آمد بودم، فکر می کردم باید فقط شیر بخورد که مادر گفت برایش غذا هم ببر، کمی ماکارونی آوردم دیدم خورد، خلاصه در بیست و چهار ساعت اخیر دارم با یک بچه گربه زرد و سفید خوشگل زندگی می کنم، امشب که پشت کامپیوتر نشسته بودم دیدم آمده زیر صندلی و دارد به حرکت پاهایم نگاه می کند، بهش که نگاه کردم باز رفت زیر تخت، خیلی سعی کردم باهاش صحبت کنم، و کردم، دوست داشتم با روی خوش از همان اول بیاید بنشیند روی پایم و من تایپ کنم، ولی خب این بیچاره تا اهلی شود زمان می برد، امشب درست دقایقی قبل از اینکه بیایم راجع بهش بنویسم، دیدم رفت توی جعبه اش و خاکها را کنار زد و خیلی عالی کارش را انجام داد و روی پی پی اش را پوشاند و برگشت، بقدری خوشحال شدم که انگار بچه خودم یاد گرفته جیش اش را بگوید، منتظرم مادرم بیدار شود بهش بگویم و مژدگانی بگیرم، چون مادر میگفت این دیشب آن زیر کارش را کرده است و گمان نمی برم که بتوانید یادش بدهید.

برچسب‌ها: روز مره نویسی!
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 01:44 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر

این روزهای داغ

یک. پارسال تمام ماه رمضان را من میزبانی کردم، مادر حال خوبی نداشت، افطاری، سحری، حتی شستن ظرفها، نمی گذاشتم دخترها کاری بکنند، نهایتش چند باری دادم برادرزاده غذا بپزد، پهن بودم روی منوی آشپزخانه، امسال خودم را شل کرده ام، فی الواقع یک چند وقتی است، خدا را شکر من شل کرده ام دختر سفت کرده است، تا امروز که هشتم ماه رمضان است تمام سحری ها را درست کرده و من افطارها را مدیریت کرده ام، وقتش که شده خودشان چیده اند و آمده ایم دور سفره، اشتهای همه هم خوب است، غیر از خودم که با اینکه هنوز روزه دار نیستم احوال بدی دارم و هیچ میلی به خوردن ندارم، می گویم یک چند ساعت دیگر افطار است چیزی می خورم، باز می رود به سحر که هرگز میل ندارم. روزها طولانی اند ولی وقتی تمام شبها را تا صبح بیدار باشی تمام روز را می خوابی، من البته بخاطر مادر و رودربایستی پا می شوم یک چرخی می زنم و مطمین می شوم چیزی خورده اند بعد می روم یکجای دیگر ولو می شوم، دختر ها رسما" تا چهار یا پنج عصر می خوابند!!!!

دو. دخترک می گوید چه جالب است مادر این مائده در پرده نشین، خود دخترش چادری است مادرش مانتویی، تازه خودش عروس یک حاج آقای روحانی است، می گویم کجایش جالب است؟ نگاهی به دوروبر خودت هم بیندازی از این پارادوکس ها زیاد می بینی، خب مادرش عقایدش با دخترش یکی نیست، همانطور که مادرش حق دارد مثل خودش باشد دخترش هم حق دارد، این وسط مهم این است که هر دو همدیگر را قبول داشته باشند، و بتوانند عواطف مادر دختری شان را در کنار تفاوت فکری شان مدیریت کنند، بعد در دل گفتم،" خیلی سخت است، و بعضی وقتها نمی توانی تفاوت فکری ات با پاره تنت را قبول کنی و عقایدت را برداری بگذاری داخل بقچه بعد عزیزت را بگذاری ورِ دلت و بقچه محکم باشد و رابطه تان محکم باشد و باهاش بخندی و خوش باشی، نمی شود گاهی، تو سجاده آب بکشی و هزار سال با دعای سحر نوستالوژی بزنی و او پای منبر و بالای منبر برخی دیگر باشد، مگر اینکه عزیزت خیلی مراعاتت را بکند و تو هم خیلی مراعاتش را بکنی، و اصلا" پیش نیاید که مجبور باشی خودت را بریزی روی میز و شرح دهی، و او هم، فقط از اصل حال هم خبر بگیرید و هیچ بحث و صحبتی غیر از خودم و خودت نزنید تا اصطکاک عقیدتی پیش نیاید، فقط دوست داشته باشید همدیگر را، و به هم، احترام بگذارید حتی اگر به عقاید هم احترام نمی گذارید!!!!!" اگر بشود!!!!!!!

سه. دختر آمد که، دخترک رفته حمام تیغ را برداشته زده به صورتش بعد نصف ابرویش را زده و الآن ریده، دوازده سالش است، هنوز بسراغش نرفته بودم ، داشتم آخرین پیام همسر را می خواندم که در جواب اینکه چرا صدایت گرفته بود نوشته،" فکر می کنم پریودم و وقتی تمام می شود که تو بیایی،"  دختر آمد که فکر کنم دخترک پریود شده است................

اگر یک درصد هم از ترس توبیخ بابت ابرو باشد، دوست داشتم می دانستم و قبلش می رفتم بهش می گفتم اشکالی ندارد فقط پریود نشو..........

برچسب‌ها: روز مره نویسی!
تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 06:10 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 0 نظر