X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

کافر از دنیا نری صلوات!

وقتی شاهین نجفی گوش می دهم حس کافر شدن بهم دست میده، نه که مهدور الدم بشمار میاد از آن نظر! 

توی کلاس ساعت دیسکاشن یک معلم والنتییر از خارج مدرسه آورده بودند که ساعتی با ما به زبان اصیل استرالیایی صحبت کند، کاغذی هم به همه مان دادند که داخلش سوالاتی نوشته شده بود که باید یکی یکی درباره شان بحث می کردیم، از قضا سوالات خیلی سیاسی و مذهبی بود، مثلا" آیا به زندگی بعد از مرگ معتقدید؟ نظرتان درباره اینهمه بحث پیرامون انرژی هسته ای چیست؟ آیا مجرمان باید مجازات شوند یا درمان؟....و ما تمام مدت روی یک سوال ماندیم، " آیا به زندگی بعد از مرگ معتقدید؟" یکی یکی هم کلاسی های مسیحی و بودایی و یهودی و مسلمان و هندوی کلاس می گفتند بله، تنها تفاوت در اعتقاد راسخ به بهشت و جهنم بود، بعد دختری بدون رعایت اصولی که معلم خودمان به ما گفته بود از معلم پرسید شما به چه دینی معتقد هستید؟ و وقتی گفت آی ام آتئیست، سکوتی ناشیانه کلاس را در برگرفت، و برایم جالب بود که یک نفر از میان شان با همان زبان الکن سعی داشت به مرد بالای شصت ساله معلم بگوید اشتباه می کند و نباید کافر از دنیا برود، یکجایی یادم نمی آید چه چیزی گفت که من گفتم می دانی؟ در فرهنگ خیلی از مذاهب، داشتنِ دینی غیر از دین خودشان هم بمعنی کفر است، مثلا" خیلی از مسلمان ها متأسفانه شمای مسیحی را هم کافر می دانند و حتم دارم خیلی از شما هم، دیگر حرفی نماند!

بعد یکجا توی فیس بوک دیدم دختری بنام سهیلا جورکش که حدود یک سال پیش اراذل و اوباش در اصفهان روی صورتش اسید پاشیده بودند مداوا شده و توانسته بینایی اش را بدست بیاورد، یک ویدئویی از اولین روز بینایی اش بود انگار، بیرون بیمارستانی که عملش کرده بودند و در یک کشور اروپایی، داشت با خودش و خدای خودش نجوا می کرد و هی می گفت خدایا شکر که می توانم بعد از یکسال ببینم، با آسمان و زمین حرف می زد و گریه می کرد و سپاسگذار بود از بینایی اش، بعد نصفِ بیشترملت همیشه در صحنه بجای شادباش آمده بودند نوشته بودند به این مضمون ها که، "از خدا متشکر نباش از دکتر متشکر باش، خدا دهنت رو سرویس کرده بود دکتر ساختش، خدا اون روزی به تو ظلم کرد که ایرانی آفریدت، زن آفریدت، بعد یه عده ای رو مأمور کرد صورتت رو تبدیل به یک تکه گوشت صاف کنندو......."

آدم می ماند به اینها چه عنوانی بدهد، چنان در کوبیدن بر طبل بی دینی از هم پیشی می گیرند و چنان محکم می کویند که سر خودشان هم سوت می کشد، والله به خدا بجایش و زمانش روی صورت شما هم اسید بپاشند هر الاغی هم باشی یک جایی تنها فریادی که می توانی بزنی و تنها چیزی که می توانی بزبان بیاوری نام خداست، حالا حتی اگر کلیشه ای باشد، خب تو برو وقتی این اتفاق برایت افتاد فقط از دکتر متشکر باش نه از خدا، یک جوری برخورد می کنند برخی که فکر می کنی از رحم مادر لامذهب بوده اند، والله، تا همین دیروزش کثیر الشک بودند برخی ها!!!!

پ ن: پشت آی ام او مادر و بی بی دارند حرف می زنند، بی بی به همسر خان می گوید بجای من صورت ساغر را ببوس، مادر می گوید بجای من زیر گردنش را، باز بی بی می گوید پشت گردنش را ببوس، (و همسر هم دانه دانه فرمایشات را اجرا می کند)، برنامه ای هست برای خودش، یکهو مادر می گوید بعد از بوس بی بی یکی محکم بزن پس گردنش، به همین برکت خیلی هم خواهشش راستی بود و همسر خان هم مأمور بود و مأذور!

راستی هنوز گردنم خوب نشده!پفففففففففففففففففففففففففففففففففففففف!

تاریخ ارسال: جمعه 24 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 06:23 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

روز دختر بود و من به دختر نداشتن فکر می کردم!

یک. مهلت رأی دهی برای وبلاگ ها و سایر کاندیدها در سوشل میدیا از پنجم اکتبر تمام شد، و من با 91 رأی بعد از وبلاگ سخنگاه که 222 رأی آورد قرار گرفتم، از همه دوستانم که بهم رأی دادند ممنونم!

دو. یک روز صبح بیدار که شدم گردنم درد می کرد، از شانس خوبم روز رخصتی بود و در منزل بودیم، دوش آب گرم، ماساژ، روغن کاری، پروفن ها، چسب درد و کیسه آب گرم جواب نداد و درد به درازا کشید، به درازا کشید ولی من هم کسی نبودم که اینجا بروم دکتر، و نیک می دانستم نهایتش یک چیزی کمتر از پروفن می دهند و می گویند برو دوش آب گرم بگیر، ولی وقتی بعد ده روز هنوز صبح ها که بیدار می شدم نمی توانستم بتنهایی بلند شوم تصمیم گرفتم به حرف همسر گوش کنم و به دکتر مراجعه کنم، و دکتر، خانمی جوان و زیبای ایرانی بود، خلاصه کاری نداریم که زیبا بود و کلی برایم وقت گذاشت و کلی آزمایش برای چک آپ کامل بهم داد و کاملا" حرفه ای عمل می کرد، حین نسخه نوشتن هم ازم پرسید به چیزی حساسیت دارم یا نه که پاسخم بادمجان بود و خندید، خلاصه دارویی نوشت و من باید هر هشت ساعت یکی می خوردم، و از یازده شب همانروز شروع کردم و هفت فردا صبحش هم یکی خوردم، آنروز کلاس داشتم و طبق معمول مسیر را پیاده می رفتم، در طول مسیر تلو تلو می خوردم و حالم را نمی فهمیدم، هی پلک می زدم که هوشیار باشم اما هوشیار نمی شدم، با زحمت به کلاس رسیدم و در طول کلاس هایم هم همان حال را داشتم، سرگیجه و گیجی که کم کم تهوع هم چاشنی اش می شد، به زحمت برگشتم و دراز به دراز افتادم، حدس صد در صدی ام ری اکشن نسبت به دارو بود اما باورم نمیشد چنین علایمی از آن قرص ها ناشی شده باشد چرا که شنیده بودم اینجا دوز داروها خیلی کمتر از آنست که بتواند با جسم و روان امثال من بازی کند، که کرده بود، همسر که آمد باز اصرار داشت برویم دکتر و نرفتم در عوض با سرچ اسم دارو دیدیم از بدترین علایمش آن چیزی بود که مرا با خوردن دو تایش در بر گرفته بود، شانس نداریم، آنشب تا آخر شب تهوع و سرگیجه داشتم و درد گردنم فراموشم شد.

سه. اینترنت پر سرعت است و گیر کردن در یوتیوپ گاهی ساعتها به طول می انجامد، چیزهای بامزه و بی مزه و گریه آور و مهیج را یکی یکی از پی هم می بینم و گاهی با صدا می خندم، و گاهی اشک پهنای صورتم را در بر می گیرد، و یکی از ویدیوهایی که اشکم را در آورد ویدیوهای ثبت شده توسط آدم های خوشحال ازقدرت تولید مثل بود، وقتی خبر بارداری شان را به مادرها و پدرهایشان می دادند، اینطوری است که معمولا" یک لباس دخترانه نوزادی و یک پسرانه اش را کادو پیچ می کنند و در یک روز در مقابل دوربین به مادرشان هدیه می دهند و بعد مادرها، ری اکشن های محشری دارند، گاهی هم با کمال وقاحت و خونسردی بیبی چکشان را کادو می کنند، این مهم نیست مهم عکس العمل مادرانشان و بعد به تبع پدرانشان بود که اشک من را در آورد، نه برای شادی آنها، که برای خودم و میلیون ها آدم دیگر مثل خودم که نطفه هایشان در تاریکی و خفا بسته می شد و می شود و در تاریکی و بی جیغ بدنیا آمده و می آیند، و شاید تا روز تولد حتی جنسیت شان معلوم و مشخص نباشد، رزق مادر باردار کافی نباشد، همسرش کنارش نباشد، و یا همسرش حتی از  دنیا رفته باشد، برای نوزادانی که هیچکس از تولدشان خوشحال و اشکی و جیغی نشده اند، نوزادانی که بدنیا نیامده با شمشیر طالبان و داعش و هزار کثافت دیگر سوراخ شده اند، نوزادانی که خیلی وقتها ناخواسته و از سر اجبار و بی سوادی بدنیا آمده و می آیند....

فکر کردم دنیا چقدر جای بدی است برای بدنیا آمدن، اگر فیلمِ اعلانِ وجودت ثبت نشود، و اصلا" فیلمی وجود نداشته باشد و هیچکس نداند تو آنجایی، میان خون و آب داخل درونی ترین لایه های مادرت، و فکر کردم کار کثیفی است وقتی بچه هایی میان خون و آتش دارند می سوزند و زنده زنده پوست کنده می شوند تو به بارداری ات و گرفتن یکی از این ویدیوها هنگام اعلانش فکر کنی و احیانا" عکس بیبی چکت را برای خواهر هایت بفرستی  و هر کار دیگری شبیه به اینها.

و درست در روزهایی که این ویدیوها را می دیدم مادرم پشت تلفن گفت تو کی می خواهی خبر باردار شدنت را به ما بدهی و خوشحالمان کنی دختر؟ و اگر تا الآن بهت مهلت دادم و به دلایل رنگارنگت احترام می گذاشتم زین پس حقی برایت قایل نمی شوم و باید دست به کار شوی، اسمش را هم خودم می گذارم نروی از این اسمهای کونی گری بگذاری برایش!( مادرم به چیزهای عجیب و غریب و خارج عرف خودش می گوید کارهای کونی گری و اسامی غیر اسلامی و فشن هم جزو آنهاست)!

پ ن: اینجا هوا مثل روح من است، یک زن خردادی داخلش محو شده، هر دم به  شکلی در می آورد خودش را و آدم می ماند چگونه باهاش برخورد کند که پاره نشود!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 22 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 12:46 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 1 نظر

به بهانه تولد باران، با تأخیر!

  نه که باید دور می شدم، که به این احساس و اعتراف برسم، که سالهاست دوریم از هم، خیلی راه بود تا کانادا، جایی که خودش انتخاب کرده بود، و در آن دوران از زندگیم من هیچ نمی دانستم از مولتی کالچرال بودن و زیبایی پاییزها و نیاگارایش، فقط می دانستم خیلی دور است، دورتر از نروژ که آنزمان دایی رفته بود آنجا! دوری وقتی زیاد باشد و دستت زیر سنگ باشد و خوابگاه دانشگاهت برای صدها نفر یک خط تلفن تعریف کرده باشد خیلی است، اینترنت و وایبر و تلگرام هم نبود آن زمان، تنها خوبیِ آن دوران در این بود که هنوز یادمان نرفته بود می توانیم نامه بنویسیم، نامه می نوشتیم زیاد، از همه وقایع حتی اگر مدتی ازش گذشته بود، گرچه زیاد به درازا نکشید این نامه نگاری، زمان با بیرحمی گذشت و خیلی چیزها تغییر کرد، من هم سفر کردم، منتها به  دورترین جای وطن، و با اینکه در وطن خودم بودم اما همیشه غربت سنگینی را به دوش می کشیدم، وقتی افغانستان بودم نگرانم بود، نگرانِ سختیِ زندگی و سرمای بامیان، تورنتو هم خیلی سرد است اما بامیان مجهز به هیچ چیز نبود، و گاهی حرارت شمعی هم برای ما نعمت بشمار می آمد، من خواهر کوچکتر بودم، و گرچه خواهر کوچکتر ندارم اما می توانم حدس بزنم خواهر کوچکتر چه اندازه برای خواهر بزرگتر مسئولیت می آورد، گاهی برایم لباس و چیزهای دوست داشتنی می فرستاد، یادم هست یکی از بسته هایم را سوده از ایران آورد، و چقدر دلنشین بود آن بسته و بسته های دیگر، عادت کردیم به شادمانی های پشت یاهو مسنجر برای هم، که همان هم گاه گاه رخ می داد، مثلا" دوست همیشگی دعوتم می کرد به آفیسش و میگذاشت چت تصویری بکنیم، نمی دانم چرا من همیشه عقب بودم از تکنولوژی، و هیچوقت موفق به چت تصویری نشدم در دفترهایی که خودم کار می کردم، می دانید، دوری خیلی خشن است، و وقتی من گرفتارش می شوم ضربدر دو می شود، یعنی خشونتِ دوری در منِ خشن ضرب می شود و از این میان یک اژدهای دو سر می سازد، همان اتفاق هایی که در دوریِ من و همسر داشت رخ می داد در دوریِ چهارده ساله من و خواهر رخ داده است، دوری جسمی و ندیدن و ندیدن باعث نفهمیدن و نفهمیدن های مکرر شده است، و وقت هایی که باهمیم فرصت به قدر کافی کم هست که ظرف دوری ها را پر نکند، اینطور نیست که نفهمی و نفهمی و از نفهمی های روحی ات بالا و بالا بروی بعد با یک دیدار دو طرفه باهم بیایید پایین، منِ سی و چند ساله و توی سی و چند ساله در یک بطن بزرگ شده ایم و از یک سینه شیر خورده ایم، خون مان یکی است ولی خوی و خواست ها و رفتارهایمان چرا اینهمه تفاوت دارد، در بعضی برداشت هایمان، نگرشمان، عاطفه و خشم مان و بسیاری از خصایل مو نمی زنیم باهم شاید گاهی صدایمان از هم تفکیک ناشدنی است و در بعضی شرایط چهره هایمان، اما دنیا هایمان چرا؟ این سوالی است که سالهاست با آن درگیرم، در بعضی پست ها از خواهر به تعبیر" خواهرِ کافر" یادآور شده ام، شاید خواسته بوده ام عمق این تفاوت ها را یادآور شوم، گاهی هم در خلال نوشته ای خواسته ام بگویم دوری های عقیدتی و ذهنی نمی توانند باعث دوری روحی شوند، اما فی الواقع می شوند، هر چقدر من با تو بحث عقیدتی نکنم و هر چقدر من به دنیای تو گیر ندهم، و حتی احترام بگذارم، باعث نمی شود چیزی این وسط خراب نشود، ما آدم ها همیشه بدنبال کسانی شبیه خودمان می گردیم، دروغ است هر کس می گوید تفاوت آرا باعث دوری آدم ها نمی شود، تفاوت ها باعث دوری آدم ها می شود، اما، همه اینها به معنای رد این نیست که کسی کسی را با وجود تفاوت دیدگاه بپسندد، دوستش داشته باشد، دلتنگش شود، و همیشه برایش دعا کند، فقط برای خودش نه پیشرفت تفاهم شان، برای خودش، مگر می شود آدم نزدیکترین موجود زنده به خودش را دوست نداشته باشد، مگر می شود آدم بخاطر عدم نزدیکی فکری عزیزترین هایش را فراموش کند،  و تو، خواهرِ کافرِ من، نزدیکترین و عزیزترین پارادوکس زندگی من هستی، کسی که بیشترین شباهتِ روی زمین با من را دارد، و خنده هایمان شبیه هم  است، کسی که وقتی آرام می شود دنیایم ترسناک و تاریک می شود، و برای شنیدن صدای خنده هایش حاضرم بهترین سالهای زندگیم را بدهم، کسی که مرا خیلی می فهمد، خیلی بیشتر از خیلی ها که از نظر ظاهری شبیه به من زندگی می کنند، کسی که مثل من عاشق باران است، و زیر تمام بارانها عاشق می شود، کسی که خیلی وقتها فکر من را می پوشد و راه می رود، آنچه من بدان فکر می کنم را عریان و شجاع بیان می کند، از عیان گفتن درونش هراسی ندارد، هر چقدر من محتاط تر و محافظه کار تر می شوم در زندگیم و هر چقدر سعی بر محبوس کردن ساغر در پشت علامت سوال ها کنم تو رهاتر و فریادتر نفس می کشی درونت را!

من محافظه کارم و تو لیبرال! و گرچه درطول تاریخ بین این دو حزب جنگهای خونینی رخ داده و می دهد اما وجود یکی دلیلِ وجودِ دیگری ست، تا آن یکی نباشد این یکی معنایی ندارد و نیست و نابود می شود.

همه اینها که می گویم و گفته ام آنقدری نیست که گفته و می گویم، فقط من خیلی سختگیر و ارتشی عمل می کنم، وگرنه روابط ما خیلی هم عاشقانه و عادی و فراتر از روابط خیلی های دیگر است، از آرزوهایم این است که کمی شل کنم درباره همه چیز، و دنیا را سهل تر از اینی که هست بگیرم، و همه چیز را فدای سر عزیزانم کنم...

فکر می کردم اینجا بیایم فکرم خیلی رهاتر و قلمم خیلی روان تر و احساسم جاری تر می شوند، اما هنوز خیلی سختم، انگار رگهایم گرفته اند و قصد باز شدن ندارند، از آن چسب های درد هم زده ام و فقط ریشه ام را سوزاند و هنوز می سوزد، هنوز نمی توانم طوری جمع و جور کنم خودم را که قبلا"، شاید یکی از دلایلش پهن بودن اعضای فکرم در اقصی نقاط دنیاست، پهن شده اند هر طرف و باید جمعشان کنم بیاورم اینجا، پشت این میز، و بهشان بقبولانم همین  است که هست، ملبورن، دندینانگ بین آدم هایی از همه جای دنیا و حتی همه جای کشور خودم!


برچسب‌ها: زندگی، هجرت، خواهر نوشت
تاریخ ارسال: جمعه 10 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 09:32 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر

هر چند کندز آزاد شد ولی قربانیان....

یک. اکثر آدم هایی که بهم زنگ می زنند بعد از یک احوالپرسی مختصر بجای رفتن به سوال های بعدی راجع به شاید آب و هوا و کانگوروها، بلافاصله می پرسند خوش می گذره؟ و این خوش می گذره را با چنان لحنی به زبان می آورند که از درونش "کوفتت بشه" کاملا" هویداست، خیلی از نزدیکان و عزیزان من جمله مادر ولی هر بار از روند کارهایم و اینکه جا افتاده ام یا نه، دلتنگ می شوم یا نه و روابطم با همسر می پرسند، عجیب است که اگر به دسته اول آدم هایم راستش را هم بگویم که دارم یک روند نورمال زندگی را سپری می کنم و همه چیز عادی و روی روال است، هم راضی نمی شوند و حتما" باید بگویم دارم خوش می گذرانم و هر روز به خیابان و بیابان می روم و چیزهای جدید می خورم و کارهای جدید می کنم!!!

دو. بزرگترین گند زندگیم را یکشنبه گذشته به جهانیان و قبل از ایشان خودم زدم، و آن هم این بود که خواسته بودم بجای برنج هندی موجود در منزل یک برنج بهتر و با کیفیت  تر را جایگزین برنج شام مهمانی خاندان همسر کنم، یک پسر عمه و یک پسر عموی همسر بنده با خانواده هایشان اینجا ساکن هستند و ما بعد از مهمان شدن های مکرر از جانب ایشان بر آن شدیم که دعوتشان کنیم تا هم بیایند وسایل را ببینند و هم از جانب زنانگی ما آسوده خاطر شوند، و بخش بزرگی از زن بودن در فرهنگ ما آشپز بودن است، و بنده در طول زندگی زناشویی ام دچار مشکلی که یکشنبه بعدازظهر شدم نشده بودم، برنج را نیازموده بودیم قبل از آن و فقط روی کیفیت و زیبایی اش تاکید داشتیم، عطر خوبی داشت وقتی داخل آب خیسش کردم ولی چشمتان روز بد نبیند تا ریختم داخل آب تو گویی با آب جوش مشکل دیرینه داشته باشد یکهو وا داد، بر سر زنان کشیدمش و چه می شد کرد با چهارده لیوان برنجی که سه برابر حالت معمولش شده بود، به هر ترتیب دم کردم و موقع شام به خانم پسر عمه گفتم بیاید به کمکم و سروش کند، بنده خدا نمی دانست چطور آن برنج های له را جوری در دیس بکشد که از آن بدتر نشود، خلاصه با شوخی و خنده سعی کردند به رو نیاورند، توجیهاتشان جالب بود، که اشکالی ندارد پیش می آید اول زندگی( اول زندگی کجاست بابا پنج سال است ازدواج کرده ایم خیر سرمان)! حیف از آن قیمه و سالاد الویه و ماست و خیار و دسری که درست کرده بودم، در تلخیِ این اتفاق گم شد.

سه. از قبل توسط یکی از دوستان خیلی قدیمی مشترک من و همسر به منزلشان دعوت شده بودیم، مهمانی دوشنبه شب بود، بعدازظهر یکشنبه که سخت مشغول تهیه غذا برای مهمان های خودمان بودیم تلفن همسر خان به صدا در آمد و پشت خط همان میزبان فردا شبمان بود، که بعد از حال و احوال و کجایید و چه می کنید پرسید پس کی به خانه ما می آیید مگر این مسیر یکساعته را با هواپیمای شخصی تان بیایید که برای امشب مهمان هم دعوت کرده اید، بعله، جناب همسر به اشتباه دریافته بود که دوشنبه شب مهمان هستیم و میزبان درست در شب دوشنبه که میشد یکشنبه شب انتظارمان را می کشید، فکر کنید یکی را مهمان کرده اید و منتظر هستید بعد زنگ بزنید بفهمید مهمانتان مهمان دارد و به اشتباه فکر کرده فرداشب مهمان است! از همسر اصرار و از میزبان انکار، کسی به گردن نگرفت که اشتباه رسانده یا اشتباه گرفته، خلاصه خیلی ناراحت شدیم و دوستمان به همسر و همسر به دوستش دلگرمی می دادند چرا که روبروی هر دویشان زنانی خشمگین انتظار پایان مکالمه را می کشیدند!

چهار. فکر می کنم تقریبا" غیر از خودم و همسر و چند نفر دیگر کسی به وبلاگ من رأی نداده است، آمار دانه دانه و کند پیش می رود، بالاترین رای را وبلاگ سخنگاه دارد تابحال و من با اینکه رأی خیلی کمی دارم بعد از ایشانم، گفتم شاید دوستانی بخواهند رأی بدهند ولی روند را نمی دانند، توضیح مفصل و شیوه رأی دهی در زیر آمده است:

1. روی لینک زیر کلیک کنید:

http://socialmediasummit.af/en/awards/

2. روی گزینه سوم (Best Blogger) کلیک کنید.
3. از بالای صفحه گزینه ورود با فیسبوک را انتخاب کنید.
4. گزینه لایک وبلاگ "ماهی های دریای کابل" را لایک کنید.


برچسب‌ها: زندگی، ملبورن، خاطره
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 06:36 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

حال کندز خراب است و من برای وبلاگم کمپاین می کنم!

یک. به خیالت یک روز عادی را شروع کرده ای، می روی سراغ فیس بوک، مهم ترین تیتر های اکثر دوستانت درباره از دست رفتن کندز است، صدای جنگ در گوشت می پیچد، انتحاری همیشه در افغانستان هست ولی اینکه یک شهر بیفتد بدست طالبان و پرچم سفیدشان را آن بالا نصب کنند و صدای تیرهای هوایی شان بعنوان شادمانی گوشت را کر کند، چیز دیگری ست، و این روزها همه جا حرف از ناجوانمردی دولت است، نمی دانم اگر این روزها در کابل می بودم چقدر حالم بد می بود، و چقدر می ترسیدم از روزی که همین تیرهای هوایی شادیانه گوش کابل را هم کر کند، که شاید نکند اما بیمش همیشه با مردم هست، با این فکر می خوابند و بیدار می شوند، و چقدر سخت است مخصوصا" وقتی مسئول چند نفر دیگر هم بعنوان فرزند و همسر و خواهر و برادر هم باشی، بترسی و خود را به نترسیدن بزنی، بتوانی در این همهمه از خوشی و بهتر شدن اوضاع حرف بزنی، برنامه های زندگی ات سر جای خودشان باشند، مهمانی بروی و مهمان داشته باشی، چقدر سخت است مادر باشی در چنین شرایطی، در شرایط جنگ، که خیلی چیزها با خود می آورد و خیلی چیزها را با خود می برد، و ما هزار سال است درگیرش هستیم...

دو. امروز رفته بودیم به یک دریاچه مصنوعی که در چند کیلومتری اینجا هست، مسیر خیلی زیبایی را گذراندیم تا رسیدیم، انبوه درختان و خانه های زیبایی که گاهی آن لابلا دیده نمی شد، به همسر گفتم چقدر زیباست و من چقدر پیرم برای بالا و پایین پریدن بیش از این، و بالا و پریدن هایم را در بامیان چال کرده ام انگار، و بعد بیاد خاطرات آن سالها افتادیم که زمانهایی که می رفتیم بیرون شهر چقدر خوش می گذشت و چقدر جیغ می کشیدم بابت دیدن هر چیز، بعد رسیدیم به دریاچه، آنطرفش جنگل اینطرف جنگل و تپه، که وقتی رفتیم داخلش کلی کانگورو دیدیم، گفتم ببین ظرف بیست دقیقه جی پی اس رساندمان به این بهشت کوچک، حتی اگر مدل ماشین مان پایین است که هست و لیسانسمان هم اگر فول نیست می توانیم ظرف بیست دقیقه بیاییم هوایی تازه کنیم، این ساده ترین حق یک انسان است که بتواند با پس انداز و پیش اندازش یک ماشین بخرد و هر وقت اراده کرد برود چند قدم دورتر از محل زندگیش، بعد یادم افتاد از برادر که در آستانه سی سالگی اش هنوز ماشین ندارد، من هم نداشته ام تا الآن، برادر گواهینامه هم ندارد، بلد است ولی گواهینامه ندارد، وقتی آمده بود کابل یکی گرفت ولی با آن در ایران کارش راه نمی افتد، تا آمده بود برود امتحان بدهد برای گواهینامه قانون عوض شده بود که به اتباع افغانی نمی دهیم، با اینوجود خیلی ها دارند و خیلی ها بدون گواهینامه رانندگی می کنند ولی این رانندگی هم مثل مسافرت از شهری به شهر دیگر بدون اخذ نامه روادید(!) از اداره اتباع است، نصف جانشان آب می شود، ویراژ دادن و بلند کردن صدای موزیک و شادمانی کردن که باید در خواب هایشان ببینند.

برای من  مهم نبود ماشین نداشتم، ولی برای برادر خیلی مهم بود، پولش را هم آماده کرده بود ولی نتوانست گواهینامه بگیرد، و این داشتنِ ساده یک آرزو است برای خیلی از مهاجرین در ایران.

سه. معادلات دنیا بهم ریخته است و من هنوز در سادگیِ سالهای دور زندگی می کنم، یک زمانی چقدر همه چیز بزرگتر بود، درست سالهای ظهور طالبان و مهاجرت گُر و گُرِ ملت به اینطرفها هیچ فکر نمی کردم یک روز جایی قرار بگیرم که آنروزها هیچ فکرش را هم نمی کردم، روزهایی که خواهر خیلی به مادر اصرار می کرد برود برای خانواده اپلای کند شاید ما هم قبول شدیم و مادر گفت برو برای خودت اپلای کن و ما همینجا خوشیم و او رفت برای خودش اپلای کرد و رفت و ما آنجا خوش نشدیم....


برچسب‌ها: زندگی، وطن، ملبورن
تاریخ ارسال: چهارشنبه 8 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 08:37 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 0 نظر
( تعداد کل: 6 )
   1      2   >>
صفحات