X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

گل چی نانگ!(گلشهر، برچی، دندینانگ!)

جامعه افغانی ملبورن معجونی از کتگوری های مختلف است، بگذارید بهتر بگویم جامعه هزاره ملبورن، چراکه جامعه افغانی ملبورن بیشتر خلاصه می شود به هزاره ها، و باقی اقوام کمتر به استرالیا آمده اند، نمی دانم چرا، شاید یکی از دلایلش دوری و سختی آمدن باشد، که مردم ما در این امر یعنی سختکوشی و پس پای مانده بودن در انتخاب کشور امن شان هم کوتاهی نکرده اند و سخت ترین کشور برای ماندن را انتخاب کرده و می کنند، به هر دلیلی اینجا چنان سابقه ای از خود بر جای گذاشته و داریم می گذاریم که اکثر جامعه میزبان استرالیا می دانند هزاره های افغانستان کی ها هستند و از کجاها می آیند و چه ها دیده و شنیده اند؟

زمانی که ما در کابل  زندگی می کردیم، و پس از گذراندن مدت کوتاهی فهمیدیم فاصله فکری مان با جامعه افغانی کابل بسیار زیاد است و برگشتیم به اصل خویش، دنبال دوستانی که در ایران داشتیم، بازمانده های خاطرات پررنگ و کمرنگ بامیان، و باز شدیم همان جمع ایرانی گکی مان، حالا با همسرانمان و گاهی اطفال!

روابط مان با کابلی ها یا بهتر بگویم جامعه افغان ساکن کابل حالا از هر ولایتی که بودند، محدود به روابط کاری و شاید اشتراک در محافل داخل سازمانی مان می شد و بس، از محل های کار مان که خارج می شدیم باز همان دوستان جانی مان بودند که به یاری مان می آمدند.

بقیه گروه ها هم همین وضعیت را داشتند، مهاجرین افغانی  در پاکستان پس از بازگشت محافل دوستانه خودشان را داشتند، و تقسیم بندی اقوام هم که سر دراز دارد، محل های تاجیک نشین و پشتون نشین و برچی! یادش بخیر اوایل خیلی ایده آل فکر می کردم، که باید لااقل بعد از عروسی بروم در بطن جامعه افغانی هضم شوم، اصلا" دلم نمی خواست بروم برچی را بگردم برای خانه، اما وقتی افتادم وسط واقعیت دیدم دارم کوچه پس کوچه های برچی را متر می کنم، و این هم دلیل داشت، شاید یکی از دلایلش همین دلیل بستر فرهنگی و همگن از نظر قومی بود، اما دلیل دیگرش حاشیه نشینی ما هزاره ها بود و ارزانتر بودن قیمت ها از همه نظر، این بود که ما اصلا" فکرش را هم نکردیم که برویم در شهر نو یا منطقه  وزیر اکبر خان دنبال خانه بگردیم.

و بله! منِ مهاجر افغانی  زاده گلشهر مشهد، برچی نشینِ کابلی شدم و اینجا دندینانگِ ملبورن درست گلشهرِ مشهد است، برچیِ کابل!

فقط قیمت بولانی هایش بجای پنج افغانی پنج دلار است و بجای دو نوع بولانی (کچالو و گندنه)، چندین نوع دارد، ماش روم و چیز و اسپیناج، کچالو و چیز و اسپیناج، بیف و چیز و اسپیناج، و من همه شان را آزموده ام و هیچکدامشان مزه آخرین بولانی که در سینمای پامیر خوردم را نمی دهد!

داشتم می گفتم، از جامعه افغانی ملبورن!

بیشترین کمیونی تی اینجا را هزاره های غزنی داخل و کویته پاکستان تشکیل می دهند، و بعد هزاره های دایزنگی و دایکندی و بقیه دای های دیگر!!!، و مهاجرین ایران، داخل هر گروه که بروی می بینی اصول خود را دارند، کویته گی ها با جامه ی پاکستانی می گردند، زنان پنجابی های رنگ رنگ می پوشند، دختران شان گاهی لباس های امروزی اما بیشتر با شال، ایرانی گک ها با لباس های نسبتا" مدرن، گاهی عینا" مانتو و شلوار با شال، گاهی کمی سهل می گیرند شال را اما در کل محجبه اند، لهجه هر کدام بر می گردد به شهر خودشان و کمتر دری گپ می زنند، و لهجه ایرانی را زبان می دانند، خیلی وقتها برای افهام و تفهیم زبان انگلیسی چاره ساز است اینجا.

طریقه داخل شدن اکثر مهاجرین افغانی به این سرزمین قاچاق است، افغانستان، مالزی، اندونزی، استرالیا، و هر مهاجری داستان پیچیده خود را دارد، اینکه چند روز داخل آب بوده اند و چند روز در کمپ و چقدر زمان برده تا قبول شوند، بعد از آن چقدر زمان برده تا خانواده هایشان قبول شوند و بیایند، گاهی داستان ها خیلی سخت می شود، مثلا" من اینجا کسی را دیدم که همسرش را در راه آمدن از دست داده، و خودش آمده و تا قبولی اش فرزندش هم در افغانستان کشته شده و اتفاقاتی که هر کدام کافیست تا آدم را از پای در آورد، خوشبخت ها کسانی اند که در دوره های طلایی عمه جولیا(جولیا گیلارد، بیست و هفتمین نخست وزیر استرالیا) آمده اند، نخست وزیر به غایت دلسوزی که دلش نمی خواست هیچ مهاجری در آب جان خود را از دست بدهد و یا اینجا از غم دوری همسر و اولاد خودسوزی کند.

اوضاع اقتصادی در کل خوب است، هر چند حمایت های دولت رفته رفته کمرنگ می شوند و جای خود را به سیاست های سخت تری  می دهند اما مردم به همان میزان راه های جدیدتری برای پول بدست آوردن می یابند، و زرنگ تر می شوند، جلو در هر منزلی از مهاجرین افغان دو یا سه موتر پارک شده است و نرخ خانه های دیندینانگ بدلیل رقم بالای درخواست هر روز بالاتر می رود و این خود نشانه رفاه است. محافل و مهمانی های رنگارنگ بسیاری اینجا جریان دارد، با ورود هر تازه واردی به این جامعه مهمانی ها ترتیب داده می شوند و هر خانواده ای سعی می کند بیشتر خودنمایی کند در جلب توجه تازه وارد، که البته از یک نظر خوشایند است و هر نوع گردهم آیی سببی می شود برای بیشتر دیدن و شنیدن و یاد گرفتن، اما وقتی می بینی خیلی از این محافل برای چشم در آوردن رقیب است و یا خود نشان دادن و در کنارش غذای زیادی هدر می رود، متأسف می شوی، مثلا" یکی از رسوم اینجا این است که تا می توانی زیاد غذا بپزی و آخر سر دست هر میهمانی یک بشقاب یا ظرف یکبار مصرف غذا بدهی ببرد خانه در حالیکه محتاج آن نیست، رسما" برای سی نفر به اندازه صد نفر غذا می پزند، دنبال خانه که می گردند حتما" گاراژش را حسابی رصد می کنند که جا برای اجاق گاز و ظروف اضافه داشته باشد، و بجای ماشین داخلش کمد می چینند تا جای کافی برای انبار ظرف و وسایل آشپزی داشته باشند، که این نکته برای من خیلی جالب بود، و چون خانه های اینجا به فرهنگ استرالیایی بنا می شود و آشپزخانه و کابینت ها اندازه یک زندگی استرالیایی درست می شوند اکثر مهاجرین دنبال مکان مناسب دیگری برای آشپزی های دست و پا گیر می گردند.

وقتی من آمدم هی می دیدم داریم مهمان می شویم، وقتی از همسر می پرسیدم چقدر با میزبان آشنایی دارد و می شناسد می گفت این میزبان، دوست و یا فامیل دور پسر عمویم است و اینجا رسم است دوستان و اقوامِ دوستان شان را مهمان می کنند، بقیه مهمانی ها هم همینطور، بعد کشف کردم این ده دوازده جایی که مهمان شدیم و در هر مهمانی تمام آن افراد سایر مهمانی ها حضور داشتند یک مجموعه یا کمیونی تی دایکندی وال هاست، که بدلیل انتساب همسر و پسرعمو و پسر عمه اش بدانجا ما هم افتاده ایم داخل گود، داستان اینطوری بود که بین آن اجتماع دوتا دوتا و سه تا سه تا فامیل هستند و بقیه فامیل های دوستان شان و بهمین ترتیب!

اولش ترسیدم و از همسر می خواستم مهمانی را رد کند اما رد کردنی در قاموس شان نبود و زشت تلقی می شد، همه اش در مهمانی ها به این فکر می کردم آیا من هم باید این چهل پنجاه نفر را مهمان کنم؟ بیشتر می ترسیدم وقتی می پرسیدند آدرس تان کجاست، جالب اینجا بود کسانی را که هرگز نمی شناختم ازم جویای آدرس می شدند و یا همسرِ پسر عموی همسر می گفت فلانی می خواهد با من به دیدن تان بیاید، یا ابلفضل!

خلاصه، الآن که بیش از سه ماه از آمدنم می گذرد مهمانی ها خلاص شده و ما داریم زندگی دو نفره با وسایل محدود دو نفره مان را می کنیم، و شرمنده دوستان و فامیل های دوستانی شدیم که دعوت شان نکرده ایم و داریم یک زندگی استرالیایی ساده را می چرخانیم.

پ ن: مادر برنده شده، و داریم به دختر یا پسر نداشته مان فکر می کنیم!

 

 

 

برچسب‌ها: زندگی، ملبورن
تاریخ ارسال: یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 07:15 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب
نظرات (3)
یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1394 09:02 ق.ظ
yadavar
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واااای از الان هیجان دارم برای یک بار بوسیدنش!یعنی میشه ؟!
پاسخ:
تو از تمام پست همون پی نوشتشو گرفتی؟ خخخخخ!
یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1394 09:12 ق.ظ
لی لی یت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
درود و نور و عشق بر تو عزیزم
هیچوقت نمیتونی هوش خارق العاده ات رو پنهون کنی ساغر جون و توی همین نوشته های بظاهر ساده که "سیاه کردن " خطابشون میکنی حساسیتت نسبت به مسائل ؛ دید نقادانه ات و عرقی که نسبت به هر دو وطنت داری کاملا مشهوده ...
از منظر من تو از یه هموطن هم ایرانی تری... جهان وطن شدن کار هر کسی نیست ساغر و تو از عهده ی این مهم خوب برخواهی آمد عزیزکم ...
دلتنگ صدای مهربانت هستم :)
پاسخ:
کلبه ام نورباران شد از کامنتت لی لی یت عزیزم، ممنون بابت روحیه دهی همیشگی ات، چقد دلم می خواست دوباره بخونمت، شماره شما همان سابق است؟ توی گوشی قدیمیه باید کپی اش کنم.
سه‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1394 01:32 ب.ظ
شیرین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام ساغر جان
می دانی ... فکر من همیشه این بود: اگر جامعه ایرانی و معاشرت هایش اینقدر برایم مطلوب بود توی همان ایران می ماندم دیگر! اصلا چرا مهاجرت کردم؟ چون توی مملکت خودم غریبه بودم و احساس بودن در خانه را نداشتم. دقیقا به همین دلیل است که در مجامع ایرانی نمی روم و اصلا نمی دانم وجود دارند یا نه؟!! (یکی دو بار جسته و گریخته شنیده ام که هستند، کم جمعیت اند اما هستند)
بنظرم یکجور خود زنی ست!

بگذریم ... اصل مطلب اینکه: مبارک باشد!! حسابی به خودت برس و زیاد پیاده روی کن ساغر جون
پاسخ:
سلام شیرین نازنین!
شما بارتان سبک تر است چون جامعه ایرانی مهاجر کمتر نیاز به هدایت دارند، لااقل از نظر سواد و دانش مختصری درباره زندگی در کشور ثانی که انتخاب کرده اند، جامعه افغانی مهاجر به دو دسته تقسیم می شوند، دسته نخست صاحب قلم و اندیشه و سواد و کمالاتند، اما متاسفانه جامعه دسته دوم از دورنگه داشته شده ترین هایند، آمار اروپا و امریکا را هم دارم، اینجاست که آدم بار مسئولیت را بر شانه هایش احساس می کند، چطور می شود ساکت ماند وقتی می بینی علیرغم اینهمه امکانات حتی سواد نوشتن ندارند، سواد نوشتن به زبان دری، تا بتوانند بعد انگلیسی بخوانند، مگر چقدر می توان باهوش بود که بتوان همه لغات و کلا" زبان دوم را بدون درک معنی اش به زبان نخست یاد گرفت؟
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد