X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

روح پدرم شاد که فرمود به استاد***فرزند مرا هیچ نیاموز به جز عشق

یک. شش ماه از آمدنم گذشت، هجده آگوست که آمدم آخرهای زمستان بود، امروز اینجا پاییز شروع شده، یعنی حساب کتابش با هیچ جا سر نمی خورد، عادت داشتن به اینکه درست در روز اول بهار یکهو با شکوفه های بهاری روبرو بشوی یا اواخر شهریور بدنت با بادهای پاییزی بلرزد و بازار را انار بگیرد و از اول دی برف داشته باشی، که یک روزی عادی بود را باید بگذارم کنار، باید تقویم بدست بگیرم ببینم کی پاییز آمده و کی باید لباس های سنگین را جمع کنم، جمع که نه بگذارم آنطرف تر پشت بقیه لباس ها، والا ما که نفهمیدیم تابستان چگونه گذشت، همزمان تمام لباس هایم دم دست بود، حتی یکبار نشد یک لباس راحت تر بپوشم قلنج نکنم و بلافاصله رویش یک چیز دیگر نپوشم، به همین برکت، هنوز منتظر یک روز آفتابی مطمئن بودم که بشود بی ترس شره کردن باران رفت لب اقیانوس، نرفته ایم جز یکبار، که آنقدر سرد بود از ترسش فقط از دور بهش نگاه کردیم، نه به آفتابش که سوزاندمان نه به آب یخزده، انگار تازه به تازه یخ آب کرده اند ریخته اند توی اقیانوس!

دو. هر شنبه در یک مدرسه خودگردان افغانی فارسی درس می دهم، اینجا هم خودگردان داریم، قابل توجه کسانی که در ایران مدرسه خودگردان دارند، البته خودگردان اینجا خیلی فرق دارد، تمام معلمان رضاکار هستند و حقوقی دریافت نمی کنند، یکی مثل من واقعا" بخاطر دغدغه زبان و تربیت اولاد وطن، یکی بخاطر احساس مفید بودن و بیکار نماندن، شاید بعضی هم برای درج در سی وی، هرچند چون کار به زبان خودمان است شاید بغیر از کسب اعتبار اجتماعی از نظر حرفه ای  به کار رزومه هم نیاید. دوازده شاگرد دارم دختر و پسر، کوچک و بزرگ، و من تابحال سابقه تدریس نداشته ام و گاهی دستپاچه می شوم ولی کلا" حس خوبی دارم مخصوصا" از جلسه سوم ببعد که حس کردم کم کم دارند بهم عادت و علاقه می گیرند، خدا دوامدارش کند.

جلسه آخری که درس شان دادم قبل اتمام کلاس چون آن جلسه صفت و موصوف را گفته بودم بهشان گفتم نفری یک صفت و موصوف بگویید و بروید، روزِ بارانی، شنبه ی خسته کننده، کلاسِ تمیز، و آخری گفت: معلمِ قشنگ، و خیلی زود و سریع فرار کرد، برای دقایقی احساس قشنگ بودن و خوشحال بودن زیادی بهم دست داد و به همان راحتی خستگی از تنم در رفت، مدیونید اگر فکر کنید احساس خودشیفتگی بهم دست داد و یا یک درصد فکر کردم آن معلم قشنگ منم!!!

بعد هر سه شنبه هم بشکل رضاکار دارم به خانه یک خانم افغانی می روم برای درس زبان، دانش آموزان مرکزی که ما در آن درس می خوانیم می توانند گاهی بدون آمدن به مرکز بشکل فول تایم، بشکل پارت تایم و یا حتی هفته ای یک جلسه درس بخوانند، مرکز از بین متقاضیان تدریس رضاکارانه که دوره آموزشی تدریس را گذرانده اند می خواهد که با یکی از این متقاضیان درس در خانه شروع به کار کنند، و من هم بعد از اخذ مدرک دوره آموزشی و انتظار طولانی مدت برای پیدا کردن و هماهنگی با یک شاگرد در خانه بالاخره صاحب یکی از آنها شده ام.

غیر از اینها بشکل رضاکار ادیتور یک مجله تازه کار شده ام، و منی که همیشه از کارهای مجله ای و مطلب نوشتن گریزان بودم دارم برای هر شماره اش تلاش می کنم چیزی بنویسم و بدهم چاپ کنند، باشد که رستگار شویم.

سه. این ترم که تمام بشود ساعت های زبان من هم رو به اتمام می رود، دولت به هر مقیم دایم پانصد و ده ساعت کلاس زبان رایگان می دهد که برای آنهایی که چیزی در چنته دارند خیلی کارآمد است و بقیه تا حدی راه می افتند و باقی را باید از همت خود پول بدهند و بخوانند، من دو ترم در آخرین سطح زبان اینجا بوده ام، بعد از این دوره مستحق یک دوره بنام پروفشنال لول هستم، آمادگی برای مصاحبه شدن و یک سری آشنایی با کار اداری در سیستم اینجاست، و در آخر دو هفته کار رضاکارانه بعنوان شروع در یکی از ادارات، که شانس خوبی است برای محک زدن و آغاز، طی این دو ترم تابحال سه معلم زبان داشته ام، که یکی شان در این ترم عوض شده و یکی جدید آمده، با معلم جدید زیاد رابطه برقرار نکرده ام، گرچه بانوی مهربانی است، هر چند اینجا اکثر آدم ها مهربانند اما معلم اصلی ام که دو  ترم تمام تابحال باهاش بوده ام محشر است، یک زن بالای شصت سال بنظر من بسیار زیبا، متین و مهربان، محکم و در عین حال لطیف، برند پوش و خیلی با آداب، نشده تابحال حتی یکروز لباس هایش بدرستی ست نباشند، یکبار به شوخی بهش گفتم میشه بگید چند تا کفش و صندل دارید، و با خنده گفت نپرس، همیشه زیور آلاتش را با لباس ها و کفش هایش ست می کند، لباس هایش نه خیلی عریان و نه خیلی پوشیده اند، از تمام رنگ ها استفاده می کند اما هیچوقت جیغ نیست، بنا به گفته خودش اگر رژ لب بزند نمی تواند حتی کلمه ای ادا کند اما لب هایش بی رژ لب هم خوشرنگ و زیبایند، اصالتا" از هلند است و سالهاست به استرالیا آمده، به سفرهای بسیاری رفته  و با همسرش زندگی می کند و هیچ فرزندی هم ندارد، گاهی در فیس بوک عکس های عاشقانه هم می گذارد در همین سن و سال!

همیشه دوست داشته ام مثل او باشم، نبض کلاس هیچوقت از دستش خارج نمی شود، همیشه می داند برای  بعد چه دارد، اینهمه لهجه وحشتناکِ اینهمه شاگرد رنگ و وارنگ را به خوبی و صبوری می فهمد و هرگز طوری وانمود نمی کند که چقدر کلافه کننده است گوش دادن و حدس زدنِ مراد و منظور متکلم، همیشه به موقع شروع می کند و به موقع تمام، دارم سعی می کنم بعنوان هدیه یک نوشته از صمیم قلبم برایش بنویسم، و روز آخر این ترم برایش بخوانم و بهمراه یک آینه و شانه بهش هدیه بدهم، جدی او برای من فقط یک معلم نبوده است، هر چند این احساسی که دارم شاید بخاطر تنهایی و بی کسی ام در اینجا باشد اما او واقعا" دوست داشتنی است، خیلی وقت ها شده با حفظ ادب راجع به چیزهایی که برایش سوال بوده از من پرسیده، درباره حجاب، اینکه برای شخص من اختیاری بوده است یا اجباری، درباره محاکم صحرایی افغانستان، درباره نوروز، درباره رمضان و درباره هر چیزی که تابحال نپرسیده بوده است، و من هر بار خوشحال شده ام از اینکه من را برای این سوال هایش انتخاب کرده و تا حد توانم سعی کرده ام بهش جواب بدهم و حتی با لینک های مناسب مرتبطش کنم.

چهار. امروز در کلاس و در وقت دیسکاشن بحث ازدواج و طریقه اش در کشورهای مان بود، و شکر خدا نصف همکلاسی ها افغان هستند، نمی دانم چرا به من برمی خورد وقتی شنیده می شوم که "در کشور ما رواج این  است که خانواده ها برای دختر و پسرهایشان تصمیم می گیرند و طرفین گاها" تا روز نامزدی و حتی بعدش هم حق ندارند همدیگر را ببینند"، چون خانواده خودم و خیلی از خانواده های افغانی دیگر سالهاست این روش عهد مادربزرگ ها و مادرهایمان را فراموش کرده اند و اختیار تام را به فرزندانشان داده اند، اما وقتی دقت کردم دیدم من از گُرده خود حرف می زنم، و نباید خانواده خودم و قشر بالای جامعه ام را به همه تعمیم بدهم، مگر همین  دیروز نبود که همکار باکلاس لیسانسه ام در فلان سازمان باکلاس بهش خبر رسید که  نامزده شده و برود ولایت؟ مگر همین امروز دختر افغانی همکلاسی خبر نامزدی اش را با کسی که هرگز ندیده است نداده بود؟ مگر این اتفاق هنوز هم نه بعنوان قبیح که به عنوان بهترین و باشکوه ترین و مرسوم ترین داستان افغان ها در افغانستان نیست؟

چرا من باید تنها خودم را که با آن ترتیب ازدواج کرده ام در نظر بگیرم؟ ولی واقعا" گاهی سخت است در برابر چشم های از حدقه درآمده اینجایی ها ساکت بود، بنابراین شروع کردم به تفسیر و توضیح که ملت در اینجا از وقتی بالغ می شوند متکلف و مسئول زندگی شان هستند، کار می کنند، مستقل می شوند، سفر می کنند، ارتباط های عاشقانه ای تجربه می کنند و وقتش که رسید انتخاب می کنند و شاید حتی ازدواج نکنند و یک رابطه دوستانه و عاشقانه بی تکلیف را ادامه دهند، این در افغانستان اینطور نیست، اولاد تا زمان ازدواج بار گردن خانواده ها هستند، مستقل نیستند، وابسته بار می آیند، آزادی ارتباطات ندارند، شاید خیلی هم خوب است که بار این تکلیف بر گردن والدین است!!!!

اما حقیقت این است که اینطور جاها از هر طرف دفاع کنی تا شخصیت تخریب شده ات را حفظ کنی بدتر می شود.

بعد که دقت کردم دیدم در فامیل خودمان هم معمولا" این تکلیف نه با آن اوصاف اما کم و بیش بر عهده خانواده هاست تا اشخاص، یادم از خاطره ای افتاد، شب عروسی یا نامزدی یک دختر عمویم بود من توی حیاط روی صندلی نشسته بودم، عمویم(پدر دختر) که حسابی خان عمو بود و دخترهای بسیاری  به شوهر داد آمد وسط حیاط جایی که من نشسته بودم و گفت خب رفیق شفیقت هم شوهر کرد، تو نمی خواهی دست بکار بشوی؟

 انگار برایشان جا افتاده بود که من یکی خودم باید دست بکار شوم و به این راحتی ها تن به ذلت(!!!) نمی دهم، جدی برای خودم خیلی درس داشت این حرف، و تا مدتها داشتم بهش فکر می کردم و دروغ نگویم همزمان با حس مسئولیتی بزرگ به خودم افتخار کردم، بعد که عروسی کردم عمویم آلزایمر گرفته بود و من را با خواهر کانادا اشتباه گرفته بود و تمام مدت فکر کرده بود من او هستم و بعد که هر دو مقابلش ظاهر شدیم حس کردم چیزی در دلش گرفت، نمی دانم چرا  فکر کردم او دوست نداشت من شوهر کنم، فقط یک حس بود.

پ ن: این پست را اولین روز پاییز بشکل نیمه  تمام نوشته بودم اما امروز که دهمین روز آن است پست می کنم!

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 09:19 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

حتی اینجا هم مردان به زنان شان تجاوز می کنند!

یک. اولین باری که دیدم یکی کفش بزرگترش را پوشیده و به خیابان آمده از تعجب شاخ در آوردم، شاید پنج-شش سالم بوده، ولی هنوز تأثیرش در ذهنم هست، خیلی متعجب شده بودم که می شود چنین کار قبیحی انجام داد، دختر همسایه کفش های مادرش را پوشیده و به خیابان اندر شده بود، ذهن من از ابتدای عمرم درگیر نظم و ترتیب بود، هنجار و ناهنجار، درست بودن چیزها، سر جای خود بودن، حالا که فکرش را می کنم با خودم می گویم کاش اینطور نبود، کاش همانموقع که  میخکوبِ رفتار بشدت ناهنجار دخترک همسایه شده بودم برایم توضیح می داد که می شود گاهی کفش بزرگترها را پوشید، دنیا به آخر نمی رسد اگر نوک انگشت پایمان به خطوط سیمانی خط کشی شده اصابت کند!

دو. مادربزرگ مادری ام اگر داشت داستانی تعریف می کرد و می رسید به بخش ناگفتنیِ رابطه جنسی، از گفتنش ابا می کرد و بجای هر کلمه دیگری می گفت، "همسرش بهش تجاوز می کرد"، یا مثلا" "وقتی همسرش بهش تجاوز کرد و بچه دار نشدند"...، آنموقع شاید به نسبت سنم خندیده بودم، ولی حالا وقتی یادم می آید با خودم می گویم پر بیراه هم نگفته بوده، و با توجه به سوژه داستان هایش که معمولا" در کوهستان های هزاره جات واقع می شدند، و با تعاریف جدید و مدرن این نوع رابطه می شود حدس زد نود درصد روابط جنسی سوژه ها تجاوز بوده اند، و نه یک رابطه جنسی سالم و دوطرفه!

سه. یکی دو سالی که در کابل زندگی مشترک داشتیم و نوروز می آمد شور و شوق عجیبی برای سفره هفت سین و سبزه داشتم، سفره هم انداختم به حساب خودم، سبزه هم پروراندم، ازشان عکس هم گرفتم، دوستان هم کم و بیش همین حس و حال ها را داشتند، آخر بهار در کابل بهار بود، هوایش تازه می شد، بخاری ها جمع می شدند، زنها با شور و شادی بقایای سیاهی های زغال ها را می زدودند، هر سال فرش ها را می شستند، دیوارها را حتی، اینجا اما علیرغم تصور قبلی و قلبی ام اصلا" حالش را ندارم، هوای بهار ندارد، خوب بهار نیست، مزخرف است وقتی هوا دارد پاییز می شود و تنت پوست می اندازد بروی سبزه بکاری، این ناهماهنگی این قاره ی جنوبی هم بدجوری ما را از روحمان دور کرده است، بگذریم که میزبانِ هیچ ایرانی و افغانِ دوستدار نوروز هم نخواهیم بود. تمام شد رفت، کاش یکبار دیگر بتوانم بهار را در کابل یا تهران تجربه کنم.

آه تهران گفتم روحم پرواز کرد به اتوبوس های جردن- تجریش، اگر اسفندی در تهران بودید بروید سوار یکی از اتوبوس های هر جا تا تجریش بشوید و برگردید، در تجریش پیاده شوید بروید بی هدف بگردید، اگر اسفند باشد و مخصوصا" اواخر اسفند باشد و تو در تجریش بی هدف و تنها بگردی و شور و شوق آدم ها را ببینی دلت تازه می شود، شور و شعفی که به این راحتی ها بدست نمی آید، آنوقت از سال می فهمی هنوز مردم خنده را از یاد نبرده اند، هنوز دلیلی برای بی هوا لبخند بر لب داشتن وجود دارد.

این حس در کابل از نیمه ماه رمضان تا عید فطر بین مردم بروز می کند، مردم خرید می کنند، بازارها شلوغ است، هر کسی به اندازه جیبش چیزی برای به خانه بردن دارد، فقط یکی از فاینست خرید می کند و یکی از گاری های کوته سنگی، آخ که چقدر دلم شرحه شرحه است از خاطر گاری های کوته سنگی، حتی اگر دو افغانی باقی پولت بود، گاری چی بهت بر می گرداند، مردم هنوز آدمیت می دانند، و من حتی زمانی که منتظر تاکسی یا اتوبوس بودم و هزار بار زیر دست و پا می شدم به کسی دشنام ندادم، آخ که چقدر کفش ها و بوت هایمان گلی می شدند، و باید با هر بیرون رفتن و بازگشتن در این فصل می شستی شان، اینها دردهای پوستی ما بودند، می شد ازش گذشت، از ماهی های مرده در گل و لای زیر پل سوخته و فریادهای گاهِ جان دادن شان که سوده تعریف می کرد چه؟ من چرا نمردم یکبارگی از اینهمه درد؟ و چرا در این غروب شبیه پاییز دارم ذره ذره با یادآوری شان دلم را خون می کنم؟

انگار نمی شود از یک جای سفید کابل گفت و وسطش سیاه نشد....

چهار. به خودم آمدم دیدم، از بس فوبیای چاق شدن داشته ام رو به لاغری برده ام، لاغری مشکلی نیست، دارم ضعیف می شوم، اینرا اواخر فهمیده ام، وقتی طی ماه گذشته یکهو احساس ضعف و افت شدید فشار خون بهم دست داده و می دهد، من همیشه انسان قوی و سرِ پایی بوده ام، هیچ وقت دوست نداشته ام ریقو و لرزان باشم، شخصیتم و تحرکم اجازه این تغییر را بهم نمی دهد، هراسان شدم، حالا دو سه روز است به زور شام می خورم، به زور، جدی من از کی آدمِ نخوری شده ام؟ این قلم یادم نمی آید اما هرگز یادم نمی رود و البته چون لکه ننگی بیادم مانده است روزگارانی که دانشجو بودم، که چگونه همیشه مثل خرس گرسنه بودم و می خوردم، نمی دانم هدفم چه بود اما چه گرسنه و چه سیر، چه پلو و چه آب دوغ خیار، مثل گاو می خوردم، نمی دانم شاید اقتضای زمان و مکان بوده، شاید بخاطر خوابگاهی بودنم بوده، و خوابگاهی بودن همیشه برای من یادآور نداشتن ها و فقر است، البته کسانی هم که فقیر نبودند هم گرسنه می ماندند، و این ربطی به فقر کسی نداشت در خوابگاه، ملت از گشادی در رنج بودند و شاید نمی خوردند، یک هم اتاقی داشتیم که والدینش بخاطرش یک یخچال خریده و در اتاق گذاشته بودند، هر ماه هم برایش بسته های گوشت و ماهی و مرغ و قارچ و سبزیجات بسته بندی فریز کرده می آوردند، دخترک وقت نداشت و رمق نداشت بپزد، هر چند وقت یکبار همه اش را یکجا پخته و دلی از عزا در می آوردیم، تو فکر کن مادر پدرش فکر می کردند این هر وعده شامش یک تکه از آن بسته هاست در حالیکه ماهی یکبار همه را باهم در جوار هم اتاقی ها می خوردیم، چه ثوابی کسب کردند بخدا، هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!

پنج: دختر برادر دارد عروس می شود، چهارم فروردین تالار رزرو کرده اند، بقیه خریدها را انجام داده اند وسایر کارها انجام شده، لباس عروس و تاج و مخلفات  دیده اند و می رود که برود، و من باز هم نیستم، البته اینبار اگر می توانستم هم شاید نمی رفتم، شش ماه بعد از ویزایم تنها بخاطر مجلس دخترم صبر کردم و این پا و آن پا کردند، خب دختر را که دادی به شوی باید ازش دست بشویی و امورات را به خاندان شویش بسپری و خاندان شوی دخترم نامردی کردند.

پ ن: نه بابا من خودم توهم حاملگی گرفته بودم به خیال خودم، کلی هم احساسات ناب مادرانه به خودم تحمیل کردم، از آن خبرها نبود!

برچسب‌ها: روزمره نویسی
تاریخ ارسال: چهارشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 06:11 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

میله ی زنانه در استخر!

رفتن به استخر یکی از برنامه هایی بود که دوست داشتم اینجا دنبالش باشم، نه برای تفریح که برای کمی با خود بودن و تمدد اعصاب! من همیشه تنهایی به استخر رفته ام، هر چه دور و بر آدم خلوت تر، استفاده آدم بهتر و بیشتر، گاهی البته آدم دوست دارد با دوستانش برود آب تنی، شوخی کنند و باهم بخندند، من اما همیشه دوست داشته ام تنهایی بروم استخر، بگذریم، دختر دایی با بچه ها و همسرش همیشه به استخر می رفتند، وقتی من آمدم بهم پیشنهاد داد با آنها برویم، راستش برایم راحت نبود، ما تا آنموقع به بیچ رفته بودیم، اما خاصیت بیچ و استخر فرق دارد، استخر فضای سرپوشیده ای دارد که آدم ها را به هم نزدیکتر می کند، نمی دانم حس کردم دوست ندارم به آن نزدیکی با مردان و زنان دیگر میان یک آب قرار بگیرم، خب البته که اگر قرار می شد بروم استخر باید مایوی مناسبی می پوشیدم، و مایوی مناسب تعریف شده برای بانوان محجبه همان مایوی اسلامی است، که از نظر من اسلامیتی درش نیست جز اینکه آدم ها را حریص تر به کشف تَرَک های ایجاد شده از اندامت بر روی آن جنس خاص لباس می کند، لباسی به آن چسبناکی که با خیس شدن چسبناک تر هم می شود پوشیدنش عین نپوشیدنش است، یعنی چیزی فراتر از این دو تکه هایی که ملت می پوشند لب بیچ!

نرفتم باهاشان، بعد فهمیدم در طول هفته دو ساعت مخصوص بانوان دارد، سریع السیر رفتم عضو شدم.

اولین جلسه خیلی تاریخی بود، احساس خوبی داشتم، غذا خورده بودم و گرسنه نبودم، دلم می خواست دو ساعتم را حسابی خوش باشم، واقعا" من عاشق آبم، تنها بودم، البته قرار نبود در جلسه اول تنها باشم، اما دختر دایی و دوست زیر قولشان زدند و تنها ماندم، خلاصه، مایو، حوله و لباس برده بودم، تا رختکن همه چیز همانطوری بود که باید باشد، اما بعد از عوض کردن لباس ها هر چه بدنبال کمد گشتم پیدا نکردم، اهل سوال پرسیدن هم نیستم، دیدم ملت لباس عوض می کنند و کمپلت با وسایلشان می روند داخل فضای استخر، من هم دنبالشان کردم، درون محوطه استخر، اینبار علاوه بر کمد بدنبال دمپایی هم می گشتم، اما پیدا نمی کردم، بالاخره از یکی از خانم های مسئول پرسیدم کمد های تعبیه شده برای لباس ها و وسایل ملت کجا واقع شده اند، گفت اینجا اما باید سکه دو دلاری داشته باشی، نداشتم، باید سکه می انداختی داخلش و کمدی اجاره می کردی، این یک!

دوم اینکه بدون سوال پرسیدن دیدم اینجا رسم دمپایی گذاشتن برای ملت را ندارند، و مردم باید خودشان دمپایی بیاورند، چندش آور بود اما بعد بهش عادت کردم و با پای برهنه می گشتم، بعد موضوع چندش آور دیگری که برایم رخ داد این بود که می دیدم ملت بدون اینکه دوش بگیرند وارد استخر می شوند، و هیچ مسئول و مأموری وجود نداشت که آدم ها را بابت دوش نگرفتن از استخر بیندازد بیرون، همین در رابطه با آدم های دیگری که بجای مایو با لباس داخل استخر می شدند هم صدق می کرد، با شلوارک، تاپ، بلوز آستین بلند، و حتی شلوار گشاد داخل استخر می شدند، از تنبلی و خساست برخی در تهیه نکردن مایو که بگذریم، فهمیدم بعضی بانوان سودانی و اعراب دیگر بخاطر حرمتش مایو نمی پوشند، اینرا در جلسات دوم و سوم توی سونا ازشان شنیدم، از نظر قانون داخل استخر هم مایو الزامی نبود، (شاید هم برای این شیفت که معمولا" بانوان محجبه ازش بهره مند می شوند اجباری نیست و با خودشان گفته اند بگذاریم هر طور شرعشان دستور می دهد بیایند آب بازی کنند!) و این برای منی که یکی از وسایل تمدد اعصابم دید زدن بانوان خوش تیپ با مایوهای متنوع و رنگارنگ و زیبا در استخر است، مزخرف بود، که ببینم زنان چاق و چله با لباس می آیند داخل استخر، چه فکر می کردیم چه شد، صد رحمت به بدترین و دور افتاده ترین استخر مشهد، به خدا قدر نمی دانستیم، کافی بود مسئولین استخر در پی چک کردن ها و معاینات سخت بدنی بفهمند آن زیر یک لباس زیری داری، بیرونت می کردند، اینها چطور با تمام لباس هایشان می آیند داخل استخر و این مجاز است؟

گاهی هم این آزادی بی حد و حصر و احترام به خواست آدم ها حق دیگران را ضایع می کند!

از اینها که بگذریم، آب استخر مثل آب روان رودخانه بود، انگار نه انگار کلر دارد، و این برای من که همیشه فکر می کنم استخر هر چه بیشتر بوی کلر بدهد بیشتر تمیزو میکروب زدا است وحشتناک بود، این هم بر می گردد به رعایت بیش از حد این خارجی ها که نمی خواهند مثلا" کسی اذیت بشود و کلا" دوزشان پایین است در هر چیز، استفاده از کلر هم یکی از آنها.

کلاه؟ پفففففففف! کلاه اصلا" معنایی نداشت، ملت موهایشان را همینطور توی استخر ول کرده بودند، همه اش داشتم بک آپ می زدم به ایران، یک لحظه کلاهت از سرت می افتاد تا بخواهی برش داری صد نفر سوت می زدند که خانم کلاهت را بپوش استخر را لجن گرفت!

خلاصه اینکه حالم گرفته شد، از جلسه بعد هم کلا" از خانه با دمپایی رفتم، از این شصتی های پنج دلاری که همه حتی در خیابان و بازار هم می پوشند، پوشیدم که مجبور نباشم باز کفش را بگذارم توی پلاستیک، دیگر تلفن و کیف پول و کلا" کیف نبردم، حوله ام را داخل یک پلاستیک برده و آورده ام، تا لازم نشود دو دلار دیگری هم بابت کمد بدهم، والا!  

پ ن. میله با تلفظ مِلِه در لهجه کابلی تفریح و تفرج را گویند!

برچسب‌ها: از ملبورن، از زندگی
تاریخ ارسال: یکشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 07:07 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر