X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

جزئیاتِ " که عشق آسان نمود اول"!

یک. سزارینی ها را سه شبانه روز در بیمارستان نگه می دارند اما ما بعد از دو شبانه روز اول که تازه به زایمان انجامید، پنج شب دیگه در بیمارستان ماندیم، پسر بعلت طولانی شدن پروسه بدنیا آمدنش عفونت گرفته بود و در مدت پنج شبانه روز بغیر از ساعاتی که برأی شیردهی پیش من بود، در بخش ویژه تحت مراقبت بود، من بشدت ورم کرده بودم و حرکت کردن برایم خیلی سخت بود، با اینوجود روز سوم دوش گرفتم و کمی بهتر شدم، همسر و خواهر در رفت و آدم بودند، اینجا در بیمارستان اجازه داشتن همراه بیمار در شب نیست و بجایش تمام روز می توان همراه داشت، و همسر صبح های زود می آمد و شب ها بطور قاچاقی تا دیر وقت می ماند و برای خواب برمی گشت خانه، البته ندیدم کسی بیاید برای بیرون کردن همراه اما قانونش همراه نداشتن بود، خواهر هم معمولاً هر وقت صبح که بیدار می شد زنگ می زد و همسر می رفت دنبالش و با غذائی که درست کرده بود و سایر مایحتاح می آمدند بیمارستان.

در طول بستری بودنم تعداد دوست و آشنایی که داریم هم گاهی به دیدنم آمدند.

دختر دائی أم هم که قرار بود کلاً برای زایمانم بیاید با آمدن خواهر از سیدنی آمد و بار اول که ده روز مانده بود و پسر دنیا نیامد برگشت، بار دوم بعد از زایمان آمد و اینبار یکهفته ماند و برگشت.

دو. تا ده روز بعد زایمانم وزنم همانی بود که بود، یعنی در روز آخر بارداری که هفتاد و چهار بودم و به بیمارستان رفتم الی ده روز بعدش همان بودم، بعدش کم کمک وزنم کم شد، انگار سوزن زده باشم و بادم خالی شود، هر روز یکی دو کیلو کمتر می شدم الی الآن که رسیده ام به شصت!( وزن قبل از بارداری ام پنجاه و چهار بود، برسم به پنجاه و پنج یا شش خیالم راحت می شود)

سه. قبل بارداری حسابی به همسر سپرده بودم فیلم و عکس بگیرد، خواهر از قبل إعلام کرده بود که نمی تواند لحظه زایمان را تحمل کند بگذریم که حادثه در پنج صبح رخ داد و خواهر خانه بود، خوشبختانه با همه استرس و بدحالی مان همسر از فیلم گرفتن غافل نشده بود و فیلم لحظه ورود پسر را با جزییات آنسوی پرده ی حائل گرفته و فکر کن در حالت گریه و رعشه هم هست ولی دوربین موبایلش رو به قضایاست، جایی هم که می دهند بند ناف مبارک را ببرد گوشی را می دهد به پرستار، بعد هم که پسر را می آورند پیش من و هر سه عر می زنیم یک دستش دوربین است رو به خودمان و پسر، خیلی فیلم خوبی هست هزار بار دیده و هر هزار بار گریه کرده ام. 

از اولین تجربه شیر خوردنش که در همان اتاق عمل رخ داد هم فیلم گرفتیم و اولین پی پی کردنش و اولین حمام کردنش و اولین چیزهای دیگر!

چهار. وقتی پسر را بیرون کشیدند اولین چیزی که گفتند این بود، واو، وأت اِ بیگ بیبی!!! و وزن پسر ٤/١٩٠ و قدش٥٦/٥بود، اگرچه سه روز بعد وزنش چهارصد گرم کمتر شده بود و من نمی دانستم طبیعی است و زار زار گریه می کردم، أصلاً گریه جزء لاینفکم شده بود و گرچه می دانستم طبیعی است اما بخاطرش استرس هم داشتم. 

پنج. در هفته سوم تولد پسر خبر قبولی همسر در یکی از جاهایی که برای کار مصاحبه داده بود بهمان رسید و خیلی خوشحال شدیم خصوصاً که این اتفاق قبل از سال نو میلادی رخ داد، محل کار هم خیلی نزدیک به ماست و این موهبت است، در بیست و چهارمین روز عمر پسر هم یک مهمانی گرفتیم در رستوران و دوستان مان را دعوت کردیم، خواهر درست در روز سی و یک دسامبر بوقت استرالیا رفت و سی و یک دسامبر بوقت کشورش به خانه اش رسید و سال را در خانه خودش نو کرد!

و بعد از رفتن خواهر خانه بسیار خالی و حزین بود و دلم به هیچ کاری نمی رفت اما زندگی همین است و باید شروع دیگری می داشتم و درواقع زندگی واقعی با فرزند از آن ببعد شروع شد...

شش. قیافه پسر شبیه هیچکدام و هر دوی ماست! گرچه گاهی خیلی شبیه برادر کوچک می شود و گاهی خود من است وقتی کوچک بودم و در عکس ها دیده ام، سفید پوست و کم مو است، و دست و پاها و فکر می کنم استایل اندامش به پدرش رفته و حتی مدل مو و کم مویی اش! 

در کل زیبا نیست و زشت نیست، و من آدم واقع گرایی هستم و می دانم با همین چهره ی متوسط و هرچه هست، از من است، درون من شکل گرفته، رشد کرده و به دنیا آمده و حالا هم از شیرِ من استخوان و گوشت و پی می گیرد و هر روز بزرگتر می شود، احساس خارق العاده ایست، و من کسی هم نیستم که شاعرانه بگویم تمام سختی ها به یک صدایش یا خنده اش از بین می رود، نه نمی رود و کمرم درد می کند از نشستن بسیار و سینه ام به پستان تغییر نام داده است و درست تا همین دو سه روز پیش از مغز استخوانم درد می کشیدم بابت زخمش، اما آنچه حقیقت است این است که احساس خارق العاده ایست جوانه زدن به این سبک و تهی شدن از همه چیزهای دیگر و پر شدن از یک حس، حس مادری!

پ ن: این جزئیات را نوشتم تا بماند.

تاریخ ارسال: دوشنبه 27 دی‌ماه سال 1395 ساعت 12:01 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب
نظرات (3)
سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1395 06:19 ب.ظ
سارای
امتیاز: 0 0
لینک نظر
گوارای وجودت ساغر عزیززم مادرانگی ات امیدوارم که سال های سال ازین حس و حال حظ ببری
پاسخ:
قربانت سارا!
چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1395 05:32 ق.ظ
شیرین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام ساغر جان. خوبی؟
یک. چه خوب که تنها نموندی و بعضی اعضای خانواده تونستند بیان کنارت.
دو. نگران نباش. تو خیلی لاغری! زود برمیگردی به حال اولت :))
سه. عزیزم ... منو هم به گریه انداختی!
چهار. بعضی اتفاقات زندگی آنقدر بزرگند که برای همیشه احساسات آدم رو عوض می کنند. تو هم با مادر شدن احساساتت رقیق شده اند :))
پنج. امیدوارم سال نو برای همه تون خوب و خوش یمن باشه.
شش. بچه ها خیلی عوض میشن در حین رشد. دست های کوچولوش رو از قول من ببوس.
پاسخ:
ممنون عزیزم!
جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1395 09:01 ب.ظ
نیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ان شالله دور هم شاد باشید سالهای سال.
ماشالله مانکنی بودی قبل بارداری. نگران نباشو برمی گردی به وزن قبلی.
پاسخ:
ممنون عزیزم!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد