X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

از این روزهایم

یک. پسرک هشت ماه و شش روزه شده و هر روز بخشی از دنیای اطرافش را کشف می کند، این اواخر بشدت به پدرش وابسته شده و بمحض آمدنش به خانه حاضر نیست حتی یک لحظه هم ازش دور باشد، گاهی با خود می گویم کاش شیر دادن هم نوبتی بود و شبها همسر خان مسئولیت تام می گرفت راجع به پسر و من تحت اختیار خود قرار می گرفتم!

دو. بعد از سه ماه اقدام أولیه، پاسپورت جدید افغانی ام تازه امروز به دستم رسید و از فردا در کار ویزا و بلیط برای سفر ایران خواهم بود، من با پاسپورت افغانی و پسرک با پاسپورت استرالیایی و همسر که بعد به ما ملحق خواهد شد با اسنادسفر ( تراول داکیومنت)استرالیایی!

مادرم از الآن رفته خانه خواهرم در قم و گفته تا آمدن من و رایان خان همانجا می ماند تا روزها و ماههای باقی سریعتر سپری شوند!!!!

سه. خانه ای که در آن ساکن هستیم بنسبت خانه های این شهری که در آن هستیم ارزانتر است، کوچک اما به روز و نوساز بود که آمدیم داخلش، همسر قبل از آمدن من اجاره اش کرده بود و تا الآن دو سال بیشتر است که اینجا را داریم، قرار بود تا بعد سفر ایران هم همینجا بمانیم و بعد از بازگشت از سفر برویم در کار خانه خریدن، که البته تا آنزمان هم آنقدر پول نمی داشتیم اما شرایط اینجا طوری است که هر سال دریغ از پارسال، قرار بود مقداری که پس انداز می کنیم و مقداری دیگر هم از دوستان قرض بگیریم تا پیش پرداخت وأم بأنک جور شود، ( مسلماً ما با این حقوق همسر جان نمی توانیم رأساً خانه ای ولو کوچک بخریم و صددرصد باید از وام بأنک برای خانه استفاده کنیم) که خودش خیلی است برای مایی که عادت کرده بودیم به بی سرزمینی و بی سرپرستی، این شد که وقتی به ما خبر دارند که الی دو ماه دیگر باید از این خانه بکوچید و خانه فروش رفته و صاحب جدید دوست دارد بیاید داخلش زندگی کند، به صرافت این افتادیم که انجام پروژه مهم خرید خانه را به جلو بیندازیم و فکر کن که سفر هم در پیش داریم و فکر کن که کل پس انداز ما یک چهارم پیش قسط بأنک نمی شود، خب آرزو بر جوانان عیب نیست، کمی اینطرف و آنطرف زده ایم تاکنون و چند خانه دیده ایم، بأنک تا مبلغی با وأم ما موافقت کرده و نامه أولیه را هم داریم، تا ببینیم چه پیش می آید، امیدوارم الی ختم موعد تخلیه اینجا به نتیجه مناسبی رسیده باشیم.

اینکه اینجا بتوانی با ارائه مدارک حقوق حداکثر یکسال کار اخیرت صاحب وأم های کلان در حد خریدن خانه شوی و اینکه هیچکس جز خودت ضامن خودت نیست، برای من مثل رویا می ماند، رفتیم یکساعت روبروی خانم مسئول در شعبه اش نشستیم و فورم هایی را که لازم بود پر کرده و به سؤالاتش پاسخ گفتیم و طی یک حساب کتاب چند دقیقه ای مبلغ وامی که به ما تعلق می گیرد را گفت و موافقت أولیه را إعلام و سندی در این رابطه به ما داد، و ما حالا می توانیم خانه ای از آن خود بخریم، البته اقساط وام بهمراه سودش طی سی سال قسط بندی خواهد شد، اما برای من همین خیلی است و خیلی بابتش خوشحالم، حس می کنم بعد از هزار سال دارم به جایی خیلی محکم وصل می شوم.

ما در ایران خانه داشتیم، داریم، چهار تا(!!!!!) اما هیچکدام به نام ما نیست، از اولش هم نبود، به نام یک انسان ایرانی بود و هست،  در افغانستان و سرزمین پدری هکتارها زمین از پدربزرگ پدری و مادری داریم ولی زمین ها به امانت( احتمالاً أبدی) دست کس و کسانی است که ازش نگهداری می کنند و از محصولاتش استفاده، و هست برای اینکه باشد شاید برای اینکه نام و یاد پدربزرگ ها بعنوان مالکانش گرفته شود، و دیگر هیچ اعتبار و امتیازی برای ما نداشته و ندارد.

این که نتوانی به نام خودت خانه ای داشته باشی هزار سال هم آنجا زندگی کنی حس تعلقت کامل نمی شود، و این حس تعلق برای من قرار است اینجا تکمیل و ریشه ای شود.

چهار. پسرک بطرز وحشتناکی در من تنیده و تمام وجودم را أحاطه کرده است، هرگز نمی توانستم این مقدار از شکوهِ این اتفاق را تصور کنم، هر لحظه وارد فاز جدیدی از عشق می شوم و اینهمه در ادراکم نمی گنجید!

پ ن: اینروزها وقتی با تلفن صحبت می کنم و یا حضوری با کسی مشغول حرف زدنم اول چشم در چشمانم می دوزد و بلافاصله می بوسدم تا توجهم را به خودش معطوف کند، یکبار هم که همسر مرا می بوسید و پسرک دید، بلافاصله او هم مرا بوسید و بعد به کار خودش مشغول شد!!!

پ ن٢: خیلی دیر از فراخوان عاشقانه مطلع شدم و تا به خودم بجنبم زمان رفته بود!

برچسب‌ها: مادرانه، از زندگی
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 06:15 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر