X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

از پا به ماه بودن!

یک. باید بگویم خوش می گذرد بهم، بقول همسر تمام روز در اختیار توست، اینرا بخاطر شب بیداری هایم می گوید، که تقریباً  شاید سر جمع سه ساعت خواب عمیق داشته باشم، بقیه اش از این پهلو به آن پهلو شدن تا یافتن بهترین موقعیت است و بستن چشم ها و فکر کردن به سناریوهای احتمالی آینده!

آخر سر هم که چشم ها گرمِ خواب می شوند و بدن را رخوت فرا می گیرد مغز فرمان می دهد که باید به توالت بروم و این اتفاق البته که حدود شاید نهایتاً دو ساعت پیش هم انجام شده بوده است، نه اینکه با مثانه پر به بستر رفته باشم!

دو. روزها هم سخت مشغول تکاندن خانه بوده ایم، یکروز سراغ میز تلویزیون رفته ایم، جابجایش کرده ایم و بعد از گردگیری و جاروی أساسی سر جایش گذاشته ایم، قطعاً جابحایی و جارو و پاک کاری عمقی را همسر انجام داده و من فقط طراح و ناظر طرح بوده ام!، یکروز تغییر دکور انجام داده ایم در هال و بهمین ترتیب.

روزهایی هم که تنها بوده ام و دسترسی به همسر سخت بوده مثلاً بالش ها را تا زیری ترین لإیه باز کرده ام، پنبه ها را تکانی داده ام و دوباره پر کرده ام، و حین این کارها و مخصوصاً وقتی یک بالش کوچک هم برای پسر درست کرده بوده ام یک احساس زن کدبانو و خیلی باکمالات بهم دست داده بوده، بس که من از این کارها نکرده ام تابحال در زندگی و درواقع این اولین باری است که چنین عملی از من سر زده، با تعجب به پشت سرم نگاه کردم دیدم تعجب هم ندارد چراکه ما در کابل فقط یک سال و نیم باهم زندگی کردیم بعدش همسر آمد اینجا و بعدش هم که یک سال و نیم دیگر مهمان مادر بودیم و از وقتی هم که به اینجا آمده ایم یکسال می گذرد و تعجب ندارد که من پنبه های بالش ها را باز نکرده باشم و فقط این صحنه ها را وقت هایی که مادرم انجام میداد دیده باشم!

سه. دو سه سری لیست هم روی میز هست، یکی با عنوان " چک لیست وسایلی که باید هنگام زایمان به بیمارستان برده شود"، یکی " أقلامی که باید طی دو سه هفته آتی خریده شود و در یخچال و کابینت ها جاسازی شوند"، یکی هم کإرهایی که طی این دو سه هفته باید انجام بدهیم.

کیف وسایل پسر شامل اولین لباس هایی که در زندگی خواهد پوشید با سایز فایو زیرو(٠٠٠٠٠)، حوله اش، پتو و بالش، شیشه شیر، کرم بدن و کرم مخصوص سوختگی بدنش( که فکر نکنم در روزهای اول لازمش شود)، پوشک و دستمال مرطوبش آماده است.

فقط مانده یکدست لباس سفید زیبا برای خودم که هنوز نخریده ام و نمی دانم چرا فکر می کنم باید سفید باشد؟؟؟، دوست دارم وقتی برای زایمان به بیمارستان می رویم( خیلی شاعرانه است و اصلاً قابل پیش بینی نیست و شاید آنقدر استرس داشته باشم که با هر چه تنم بود بزنم بیرون)  و وقتی که بر می گردیم با آن لباس راحت سفید باشم، موضوع شیردهی هم هست و باید هر لباسی می خرم از جلو باز باشد یا دکمه بخورد، حالتی که قرار است تا مدتها ادامه یابد و من اکثر لباس هایم کاملاً بسته و سارافون مانند است و لباس خانمی زیپ دار و دکمه دار اصلاً ندارم.

با اینها روزگارم را سر می کنم، اگر برای بیش از دو ساعت خبری و علائم حیاتی از من در گروه تلگرام خانواده درز نکند می بینم که هر کدام به نوبه خود پیام گذاشته اند یا زنگ می زنند که کجایی، زاییدی؟؟؟؟؟!!!!!!

بله، زنی پا به ماهیم با شکمی برآمده و خیلی هم ناز و خوشگل، و خودم را و این روزها را خیلی دوست دارم، گرچه هراسی کمرنگ زیر پوستم شکل گرفته اما بهش به دیده احترام و خیلی طبیعی نگاه می کنم، هیچ عجله ای هم ندارم اما خیلی هم دوست ندارم منتظرم بگذارد و به هِن هِن بیفتم از فرط سنگینی، نمی دانم چرا خودم مطمئنم که سر هفته سی و هشتم زایمان خواهم کرد و الآن دارم هفته سی و پنجم را تکمیل می کنم!

چهار. مادر و خواهران هرازگاهی اشکی از دیده می فشانند که در این روزهای حساس و روزهای خاص پیش رو کنارم نیستند، حقیقتش بودن مادر آدم در کنارش گاهِ مادر شدنش نعمت و لذت بالایی است که کسانی که مثل من تجربه اش نکرده و نخواهند کرد خیلی بیشتر از آنهایی که در کنار مادرشان هستند می فهمند، اما شرایط ما بگونه ای بود که اصلاً نمیشد به ویزا برای مادرم امیدوار بود بنابراین اصلاً از اساس برایش اقدامی نکردیم، خواهر می توانست از کانادا بیاید اما خودم منصرفش کردم چراکه فکر کردم بخاطر بی تجربگی اش نه تنها کمکی از دستش بر نخواهد آمد که بیشتر باعث سردرگمی و غصه ما خواهد شد که با این مسافت طولانی بیاید و نتوانیم بهش برسیم، قرار شده عروس دایی ام از سیدنی برای مدتی به خانه ما بیاید، این عروس دایی فقط عروس دایی نیست و زنی مهربان و دلسوز است و مثل من بتازگی به اینجا آمده است و بخاطر نسبت فامیلی همیشه در ایران در رفت و آمد و معاشرت بودیم و ما فکر کردیم بهتر و بیشتر از بقیه به درد من خواهد خورد!

پ ن: روزی نیست که برای تمام کسانی که آرزوی تجربه این روزهای مرا دارند از ته دل دعا نکنم.




تاریخ ارسال: سه‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 09:47 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

در افغانستان به زن باردار، " امیدوار" می گویند!

یک. تنبلی می کنم در نوشتن ولی در ذهنم می نویسم، هر روز و هر لحظه!

دو. وسایل پسر را خریدیم، خوبی عدم آگاهی و إشراف به تمام مراکز خرید و کم و کیف شان همین است که به دیدن دو سه مرکز فروش قناعت کنی و پرونده خریدت را جمع کنی برود پی کارش!

البته ما بعلت کمبود جا کمد نخریدیم، وسایلی هم که با بزرگتر شدنش لازمش می شوند را هم نخریدیم و گذاشتیم زمانش که رسید، مثلاً  ازین روروک هایی که وقتی بچه می تواند بنشیند می گذارند داخلش تا برای خودش بچرخد و یا صندلی ای که برای غذا خوردن می نشنید رویش و یا وسایل بازی فراوان!

فقط اکتفا کردیم به تخت و کالسکه و بیبی ست، لباس هایش را هم که به مرور تکمیل کردیم و البته پوشک و وسایل بهداشتی، اساسات آمدن یک نوزاد، اتاق خوابمان که کوچک بود کوچکتر شده اما فضایش از آن سردی و سیاهی به سپیدی و طراوت حضور تخت و چند عروسک رنگی رنگی پسر و ملحفه های زردش تبدیل حالت داده، داخلش که می شوی صدای بچه می آید ازش!

سه. همسر پسر عمه همسر هم باردار بود، بعد از سیزده چهارده سال، البته بنده خدا سورپرایز شده بود چون دکتر متخصص تیروئیدش بهش گفته بود بخاطر مصرف فلان داروی خاص احتمال بارداری اش صفر است و این هم که سالهاست دارد داروی تیروئید مصرف می کند، حالا بقول خودش پس پیری( البته دقیقاً همسن من است!!!!!) برای بار دوم باردار شده، در جواب من که" پس ما خیلی اوضاع مان خراب است که اولین بچه مان را در این سن بارداریم، گفت: واه خدا نکنه من منظورم خودم بود که بعد از اینهمه سال باز باردار شدم، آخه یه جوری هست دخترم الان نوجوان و بزرگ شده من باردارم، شما که هنوز اول جوانی تان است، همسن بودن مهم نیست!!!!"

داشتم می گفتم باردار بود، بعد دیابت بارداری گرفت و دیسک کمر هم که داشت، بنده خدا اوضاع خیلی بدی داشت، خوشبختانه یا بدبختانه خیلی زودتر از موعدی که برای سزارین برایش تعیین کرده بودند دچار پارگی کیسه آب شد و همین باعث شد سزارینش کنند، در هفته سی و ششم، زایمان ایشان و بدنیا آمدن دخترش برای ما مثل یک دوره آموزشی بشمار رفت و می رود، خدا ما را ببخشد ولی هر بار به دیدنش رفته ایم سوالات تخصصی مان را از قبل آماده کرده بودیم تا ازش بپرسیم، بچه شان را بغل کرده ام و همسر هم، بهش یاد دادم باید چطور بچه را بگیرد تا خطری متوجهش نباشد، الآن خیلی علامت سوْال ها رفع شده از ذهنمان!

همزمان البته ما را ترس زایمان فرا گرفته، یک ترس زیر سوال برنده و قوی، اینکه خب رسیدی به اینجای کار، فکر کردی بقیه اش هم مثل تا اینجایش راحت است؟ فکر می کنی خیلی باکلاس و شیک درد می آید و وسط هایش نفس عمیق می کشی و برای درد بعدی حاضر می شوی و همه چیز خیلی نورمال پیش خواهد رفت؟ مجرای زایمانی به بهترین وجه برای ورود پسر باز می شود و پسر قوی و مسلطت هم براحتی سر می خورد به بیرون و بعد تو و همسر غرق شادی می شوید؟ تازه چه همه عکس و فیلم هم می خواهید از این سناریوی بیاد ماندنی بگیرید، پففففففف!

یک احتمال دیگر هم هست ولی ساغر خانم، اینکه درد خیلی هم قابل تحمل نباشد برایت، و بدنت خیلی هم به وقت و مناسب و در حداقل زمانها باهات راه نیاید، مثلاً بیست ساعت ناقابل درد داشته باشی و نای ناله کردن هم ازت سلب شود و هنوز باید درد بکشی اما نزایی!!!، مثل حکایت خیلی از بدشانس ها، آنوقت چه خواهی کرد؟ تصور کن ساعات و دقایق استیصالی را که هر دو به گریه بیفتید و هی ارزیابی کنید که چه کاری باید می کردید که اینطور نمیشد؟؟؟؟

حقیقت این است که من هر دوی این احتمالات را در ذهن بشدت تصور می کنم، و سعی کرده ام برای هر موقعیتی خود و همسر را حاضر کنم، اما خوب می دانم که حقیقت داستان های ما در بیشتر مواقع متفاوت با تصورات ما خواهد بود. مهم این است که ما بدانیم هر احتمالی ممکن است در این میان رخ بدهد و امید و تلاش خود را از دست ندهیم! 

در هر صورت هر اتفاقی برایم افتاد اینجا به تشریح نقل خواهم کرد!!!

چهار. هر کسی می آید و دلش می خواهد لباس های پسر را ببیند با حوصله تمام برایش دانه به دانه نشان می دهم و بعد دانه به دانه تا می کنم و می گذارم سر جایش، و خسته نمی شوم هر بار این تکرار شود، آخرینش دیروز بود که دوستی از راه دور به اینجا و بعد به دیدنم آمده بودو من همه وسایل پسر را دور تا دورم باز کرده بودم و برایش توضیح می دادم، بله بله و در دل گاهی به روزهایی فکر می کنم که خیلی بی وقت تر از این هستم که به سامان دادن کمد لباس هایش و دور و برم به این وسواس و حوصله حتی فکر کنم و این تصور مرا حریص تر می کند به غرق شدن در کارم!!!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 7 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 10:26 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 1 نظر

بهار است و با تولد شکوفه ها مادر می شوم!

یک. بهار شروع شده اینجا، پارسال تمام مدت این روزها گیج بودم و چیز زیادی بیادم نمانده جز اینکه همه اش منتظر بودم بهار هم مثل تابستان گرم باشد و یخ های من که تمام مدت در بدنم ته نشین شده بودند آب شوند و نشد، امسال اما درست از روز نخست یعنی دیروز حسش را گرفته ام و شکوفه ها خیلی به چشم می آیند.

دو. سنگین شده ام، و لباس های بارداری می پوشم، سه تا سارافون هستند و هر روز یکی شان را می پوشم، یک سارافون رنگ روشن هم دارم که چون خیلی بلند و دست و پا گیر است هنوز نپوشیده ام، و منتظرم در روزهای احتمالی  بهاری و گرم آینده بپوشمش!، راه رفتنم تقریباً پنگوئن طور شده است، و وقت هایی که بیرون و سر کلاس هستم و مخصوصاً بعد از صرف ناهار، جایی در بدنم نمی ماند برای تنفس، و معمولاً نفخ می کنم و حس پاره شدن بهم دست می دهد!، یادم می آید قبلاً هر بار زن حامله آشنایی می دیدم که باهاش راحت بودم با کسب اجازه به شکمش دست می زدم تا از سفتی و شلی و کیفیتش آگاهی حاصل کنم، حالا نصیب خودم شده و مخصوصاً وقت هایی که احساس می کنم در حال ترکیدن هستم از تصورش به خنده می افتم، البته از حالت خودم هم بسیار به خنده می افتم، از حرکات پنگوئن طور و باز ماندن دکمه های پالتوهایم.

در یکماه اخیر بعد از هر استحمام شکم را چرب کرده ام اما این روزهای اخیر طوری است که بعضی وقتها تنها چاره اش روغن مالی است و الا از فکرش هم که شده خواهم ترکید!

سه. لباس های پسر را خریده ایم، مادر هم طی دو محموله مقداری لباس و وسایل فرستاده اند و منتظرم کلاس هایم تمام شوند و برویم دنبال تخت و صندلی ماشین و کالسکه برایش و باید تخت خودمان را جابجا کنیم تا بتوان تخت نوزاد را در کنارش تعبیه کنیم، اتاق خیلی کوچک است و تا جاییکه من بیاد دارم این مدلی که تخت را گذاشتیم تنها شیوه ممکنه بود که میشد داشت، حالا باید دید آیا به راه دیگری هم جور در می آید یا مجبور می شویم چاره دیگری بسنجیم.

روزهای خوبی اند، پسر تقریباً  تمام وقت در حال گردش و سیاحت است، یکجا آرام و قرار ندارد، نیمه شبها که معمولاً دو بار برای تخلیه مثانه بیدار می شوم و معمولاً در راه برگشت به تخت چیزی در دهانم می گذارم، تا دوباره بگذارد بخوابم یکساعتی طول می کشد، چون حالا نوبت اوست که با سر و صدای مخصوص خودش خواب را از من برباید، گاهی هم داخل کلاس و مثلاً  خیلی جدی نشسته ایم دور میز به مذاکره، یکهو غافلگیرم می کند و من هر بار یک متر جابجا می شوم و لبخند بر لبم می آید و همشاگردی ها می فهمند جریان از چه قرار است، بازی دوست داشتنی و هیجان انگیزی است، هر بار انگار بار اول است که با این پدیده برخورد می کنم...

چهار. می خندم، زندگی را دوست دارم، ترس ها و تردیدها بخاطر کمبودها و شکست های احتمالی بی معنی هستند، پله پله در نقش جدیدم قرار می گیرم، و قدم به قدم به آنچه دارم می شوم نزدیک می شوم...

برچسب‌ها: از مادر شدن، زندگی
تاریخ ارسال: جمعه 12 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 09:24 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر

زمان فقط به پیش می رود.....

سال پیش در چنین شبی بسمت اینجا پرواز کردم، هجده ساعت در قطر ترانزیت شدم و هجده ساعت بعد رسیدم به خانه ام، که آنشب  نخست اصلا" بنظرم شبیه خانه نبود، چقدر خسته رسیدم  و سرما هم خورده بودم، همسر بخاطر گرم تر کردن من علاوه بر ایر کاندیشنر یک فن کوچک هم روشن کرده بود و همین باعث شد ظاهرا" که مشکل برقی پیدا کنیم و برق کلا" رفت و زیر نور شمع جایمان را انداختیم و خفتیم! قبلش در مسیر فرودگاه تا خانه و در حضور پسر عموی همسر و خانمش که به استقبالم آمده بودند بدجوری به همسر توپیده بودم بخاطر خبر نگرفتن ازم در طول سفر! که البته خیلی طبیعی بود و حقم بودو قطر علیرغم اینکه هتلم توسط شرکت مسافرتی رزرو شده بود بهم ویزای ترانزیت نداد و مجبور شده بودم با تمام آن خستگی و بیماری تمام آن ساعات را در فرودگاه بچرخم! و همسر جان دنبال گل خریدن و آرایشگاه رفتن و چک کردن ماشین و تمیز کردن خانه بوده و بخیال خودش مطمئن بودم تو در هتل چند ستاره قطری داری حالش را می بری و بقول خودش از آخرین باری که از ایران آنلاین بودی و قطع شدی ببعد هر بار چک کردم نت نداشتی و من هم بی خیال شدم!!!

حالا یکسال گذشته است و من بیست و هفتمین هفته بارداری ام را می گذرانم، سختگیری ام به همه چیز کمتر شده است و یا چنین برداشت می شود، گاهی انگار بار اول است می شنوم چه اتفاقی دارد می افتد، و گاهی انگار سالهاست در این نقش زیسته ام، گاهی تحملم تمام می شود از اینهمه صبر برای دیدنش و گاهی با خودم می گویم باید از تمام لحظاتش استفاده ببری، و حظ کنی، البته حقیقت این است که واقعا" این روزها از تمام لحظاتش حظ می برم، و قدرت معجزه گونه این اتفاق را به چشم خویش می بینم، و باور دارم که تا تجربه اش نمی کردم نمی فهمیدم معنایش را، هزار کتاب هم درباره اش می خواندم و پای صحبت هزار مادر هم می نشستم نمی توانستم یک ثانیه اش را هم بفهمم، این حس وصف ناپذیر هستی بخش و مهر آفرین را من هرگز قبل از این نمی توانستم درک کنم، نمی توانستم حتی تصور کنم، و همیشه فکر می کردم این تغییراتی که ازش حرف می زنند توهم شخصی راویان است و القا است و تلقین است و خیلی هم زن ستیزانه و ناجوانمردانه است و وسیله ای برای اغفال زنان احمق است!

ولی حقیقت این است که روح و روان و تمام شخصیتِ انسانِ مادر  همزمان با بدنش فرم می گیرد و تا زمانیکه به این مرحله از عمل نرسیده باشی نمی توانی نظریه پردازی کنی و نگاه نقادانه ات را بپراکنی که ظلم است و از خودگذریِ مزخرف و دردناک است و زنان وسیله اند و مردان شهوترانند و هزار حرف و سخن دیگر از این دست!

زنی که با انتخاب خویش این نقش را می پوشد، به بهترین وجه شاهد کمال و بلوغِ انسانی خویش می شود، بلوغی که در کلمات نمی گنجد، و به بیان نمی آید، نمی توانی بگویی چون تمام توجهت به موجود ضعیف درونت است بالغ شده ای و چون مسئولیت یک انسان را به دوش می کشی یک شبه اوج می گیری، نه حرف من از تغییرات نگرش و دید آدم است، اینکه بعضی چیزها چقدر حقیرند در برابرش، و اینرا نمی فهمیدم تا این زمان....

تقریبا" تمام مدت در حرکت است، و من خیلی دوست دارم بدانم این تکان ها حاکی و راوی چه کار اویند، وقتی می چرخد و دست و پاهایش را از هم باز می کند؟ و یا شاید عضلاتش را کش می دهد تا از رخوت آن لحظه اش در آید، هرچه هست خیلی خاص و دوست داشتنی است و فکر نمی کنم هیچوقت تکراری شود!

پ ن: داریم روی اسمش کار می کنیم ولی خیلی دارد سخت می شود، از بیست و هفت اسمی که توسط خودمان و خانواده هایمان گزینش شده بود مانده چند تای محدود، ولی به هیچکدام هنوز چنان دلبستگی و تعلق خاطری نداریم، چقدر همه چیز در گذشته آسان بود، از یک دم نقی و تقی و اصغر و اکبر می گذاشتند راحت، حالا ما مانده ایم و یک دنیا اسم و تعبیر و تفسیر و دلیل و حدیث!


برچسب‌ها: از زندگی، فرزند
تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:40 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 1 نظر

از حامله بودن!

یک. تا یکماه پیش هنوز هیچ خبری از تغییرات اساسی در وجودمان نبود، هر روز فکر می کردیم کی قرار است این پدیده در ما رخ نماید، تا اینکه وقتی می خواستم برای عید فطر آماده شوم و لباسی را که از قبل داشتم و بنظرم کمی گشاد و مناسبم بود آزمایش کنم و دیدم اگر همان روزها ازش استفاده نکنم دیگر به کارم نمی آید، بله بله درست است که همینجا یکبار در ماه های اول هول شده بودم که وای گنده وک خواهم شد و دیگر لباس هایم اندازه ام نخواهد بود و یکبار دیگر إذعان داشته بودم که دارم رشد می کنم، اما درواقع امر این پدیده تا یکماه پیش رخ نداده بود، یعنی آغاز ماه ششم بارداری، و در این یکماه چنان سرعتی به خود گرفت که باور کردنش مشکل بود، یعنی کسی که من را در روزهای عید فطر دیده بود و بعد از سه هفته دوباره دیدار داشتیم از تعجب نمی دانست چه بگوید، ( هرچند هنوز هم هستند کسانی که با دیدنم و پی بردن به بارداری ام و مخصوصاً سن بارداری تعجب می کنند) و بله بیشتر این پنج شش کیلو وزنی که تا امروز اضافه کرده ام مربوط به این ماه می شود، ماه هایی که هفته به هفته اش برای هر مادری معنای خاص خودش را دارد!

دیگر بقول همسر کتمان کردنی نیست گرچه من هیچگاه چیزی را کتمان نکرده بودم، و نمی کنم، و اگر زمستان نبود و مجبور نبودم اینهمه بپوشم  شاید خوشم هم می آمد که با پوشیدن سارافون های رنگارنگ تغییر سایزم را پررنگتر کنم!

دو. باورم نمی شود که ماه هفتم را شروع کرده ام و هیبتم دقیقاً هیبت یک زن باردار است، آنقدر تغییر محسوس و سریع است که در تمام این یکماه هر بار مقابل آینه قرار می گیرم انگار این من نیستم و باید مکثی کنم به تصویر روبرو بعد دوباره یادآوری کنم به خودم و یادم بیاید، طرز راه رفتنی که در ماههای اول ادایش را در می آوردم حالا بی اختیار به بدنم تزریق می شود و قوس کمرم فرو رفته تر و باسنم برجسته تر بنظر می آید، دکمه های پالتو و بارانی هایم باز می مانند و یکسری لباسها اینبار بطور رسمی کنار زده شده اند، و تنها یک شلوار که بالایش کش پهن دارد مورد استفاده ام قرار می گیرد و لگین پوش شده ام!

صورت و باقی موارد تغییری نکرده اند و بقول دوستان حاملگی شیکی دارم که امیدوارم تا انتها همینطور باشد و از ورم و سایر مشکلات مصون بمانم، وزنم از وزن ثابت پنجاه و چهار به شصت رسیده، گرچه درست قبل از بارداری کمی بالاتر رفته بودم و در ماه های نخست چهار کیلو کم کردم، یعنی از پنجاه و شش به پنجاه و دو و حالا به شصت تغییر وزن داده ام!

سه. حالات روحی ام درست طی یکماه پیش در اوج شکوه خود بود، شادمانی و خرسندی ام از زندگی بی مانند بود، درجه آرامش و رضایت از زندگی هر لحظه بیشتر و بهتر از قبل در وجودم رخنه می کرد و چون از یک دوره سخت بیمارگونه رهیده بودم حس سرشاری از سلامتی و روال عادی زندگی داشتم، هر لحظه ام سپاس و شکر از خدا بود و دعا برای کسانی که بیمارند و باید دوره شان را بگذرانند!

حالا هم خوبم، ولی آدمی ست دیگر، همه احساس ها از خوب و بد به مرحله ای که رسید عادی می شوند، و البته تغییرات جسمی روی حس های آدم و تحرکات روانی تاثیر می گذارد و من این روزها بیشتر مراقب جسم و سلامت و تغذیه ام هستم!

چهار. درست بعد از تعیین جنسیت به فکر انتخاب نام بودیم، البته از قبل بودیم ولی بعد مشخص شدن وارد فاز دوم شدیم، در این یکماه أسامی مورد علاقه مان را لیست کرده ایم، از خانواده هایمان هم نظر خواسته ایم و بعد از اعلان آنها گزینش کرده و در لیست اضافه کرده ایم، فعلاً اسامی پیشنهادی و تأیید شده به بیست و پنج رسیده و ما قرار است طی چند مرحله از این میان به بهترین گزینه رأی بدهیم، انتخاب مختص خودمان است ولی ممکن است اسمی که نهائی می شود اسمی نباشد که خودمان پیشنهاد کرده ایم!


تاریخ ارسال: چهارشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:49 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر
( تعداد کل: 275 )
<<   1     2     3      4      5      ...      55   >>
صفحات