X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

زندگی در لحظه ها!

یک.ماهی کوچکم این روزها خیلی پر تحرک است، گرچه حرکاتش خیلی وقت است شروع شده اما من نمی دانستم آنچه به نرمی و آهستگیِ نبض هم نیست درواقع حرکات ماهی وارِ فرزندِ درونم است!

حقیقت این است که من طبق معمول از یک حادثه بیش از مقدارش انتظار داشتم، فکر می کردم حرکات وقتی حرکات بشمار می آیند که از روی پوست حسش کنم، حال اینکه این برای یک موجود کمتر از بیست سانتی و دویست و پنجاه گرمی خیلی زیاد است، خواهر گفت همان نبض مانندهایی که گاهی در درونت حس می کنی حرکات ماهی است، که کم کم قویتر و جدی تر می شوند!

حالا مترصدِ آن لحظه ام، بهترین لذتش مربوط به زمانی است که دستت از سرِ شانس روی همان نبض قرار گرفته باشد و إحساسش کنی.

همه منتظر این هستند که جنسیتش را بفهمند، طوری که حتی فکر می کنم بیش از من انتظار می کشند، برای من هیچ فرقی نمی کند، بنا به دلایلی که گاهی خیلی رمانتیک می شد دلم می خواست پسر باشد، اما از وقتی که اتفاق افتاده است و مخصوصاً با دیدن هیجان و عطش همه برای دختر بودنش، دارم فکر می کنم بد هم نمی گویند!

همسر برعکس من هیچ تصوری از داشتن پسر در ذهن نداشت، تمام تخیلات پدرانه اش حول یک دختر بابایی بوده است، در زندگی هم همیشه اگر حرفی از بچه ی نداشته مان زده ایم و دیالوگی ثبت کرده ایم روی صحبت ایشان دخترش بوده است، دیدم اگر عکس قضیه رخ بدهد این عاشق دلسوخته شکست عاطفی می خورد، نشستم بشکل رسمی باهاش حرف زدم، که از این ببعد یکی درمیانش کن، یکبار دختر، یکبار پسر، تصوراتت را مزین به فورم مذکر هم بکن گاهی، حالا دارد کنار می آید با قضیه، و هرازگاهی می گوید آنقدر به دختر فکر کرده ام که اصلاً نمی توانم تصور کنم من پسری داشته باشم، انگار به من نمی آید.

همه ی این تأکید من بخاطر حس خودم بود و البته سونوگرافی هفته سیزدهم که یکبار من و یکبار دکتر متوجه پسر بودنِ ماهی شدیم، ولی چون بعدش هر کاری کردیم عضو مبارک را رو ننمودند شک مان بر یقین بدل نشد!

کمتر از دو هفته بعد نوبت بعدی سونوگرافی است، تا آنموقع باید صبر کرد.

دو. از امروز که جمعه بود یک دوره جدید تعلیمی را شروع کردم،  دوره آمادگی برای تحصیل در دانشگاه، و محیطش هم نسبت به سازمان تعلیمی قبلی خیلی بزرگتر و حرفه ای تر است و فقط دو روز وقت در برگرفت تا من را بیازمایند که آیا مستحق شرکت در این کلاس هستم یا خیر، هر روز هفته از نه تا دو و نیم کلاس دارم.

سه. روزهای خوبی است، و من هیچوقت در زندگی ام به اندازه این روزها بی غم نبوده ام، کمتر استرس دارم و می شود گفت اصلاً استرس ندارم، تجربه سه ماه شِبهِ بیمار بودن (و نه بیمار،که حاملگی بیماری نیست)، تأثیر عجیبی روی روحیه ام گذاشته، درک ارزش سلامتی که قبلاً با هر بیماری ساده چند روزه میسر می شد اینبار روزها و شبهای پیاپی در وجودم ریشه دواند، با هر حالِ بدی هزار بار بیاد حال های خوشم افتادم و وقتی بطور کلی معدوم شد و روز به روز بهبود پیدا کردم با هر بالا و پایین شدنی شکر کردم به حالم، مدام یاد حرفهای مادر می افتادم که؛ " شما قدر یک حمام کردنِ بی مشکل، یک توالت رفتنِ بی مشکل و خوابِ راحت را نمی دانید." آنوقتها نمی فهمیدم سلامتی و سالم بودن و همین مثال های ساده که ما سهم مسلم مان می دانیم و داریمش، بعضی وقتها تبدیل به آرزوی آدم می شوند.

می دانم که هنوز به نیمه راه هم نرسیده ام و هنوز بخش دوم و انتهای بشرسازش مانده است، اما اینجای قضیه خیلی راحتم، و بابت هر لحظه شکرگذار و خوشحال هستم!

تاریخ ارسال: جمعه 4 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:41 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 5 نظر

اولین خرداد در زمستان!

یک. سومین هفته ای ست که کلاس نمی روم، به خودم آمدم دیدم دارم از دست می روم اما مصرانه حاضر نیستم یک دقیقه از کلاس ها را از دست بدهم، همه آخر هفته ها بهبود پیدا می کردم، و بمحض شروع هفته حالم بد می شد، اصلا" از یکشنبه شب تهوع می آمد بیخ گلویم، با آخرین بالا آوردنِ قبل آغاز هفته تصمیمم را گرفتم، رفتیم پیش مشاورم و جریان را بهش گفتم، و سیستم اموزش از راه دور( اسکایپ) را بهم معرفی کرد، قرار شد بقیه ساعاتم را اینطوری بگذرانم.

البته خوشحالم که در دوره مطروحه تقریبا" گفتنی ها گفته شده بود و آنچه باید درباره کاریابی و تدارک رزومه و اینترویو ومهارت هایش می فهمیدم فهمیدم، افتاده بود روی دور آزمودن و تمرین.

حالا تقریباً تمام وقت خانه هستم، تمام مدت، شب ها تا دیروقت همراه همسر بیدار می مانم، روزها دیر بیدار می شوم، اینروزها هوا بشدت سرد است و استراحت بیش از پیش هم می چسبد، تا بیدار شدن کامل چند بار به توالت رفته ام و چند بار سر یخچال، آخر الامر هم بیدار می شوم و باز پتو پیچ روی کاناپه دراز می کشم و فیلم می بینم، هارد دیسک ما پر از فیلم است.

گاهی وسطش گریه می کنم، دلتنگ می شوم خیلی زیاد، گفته بودم خیلی وقت است دلم تنگ نمی شود، فقط دلم می گیرد، برای دردهایی که در دل دارم و داغ هایی که از هر یک از پاره های تنم بر دلم است، زنده ها منظورم است، رفته ها که طبق یک روند پذیرفته و رفته اند در بایگانی، این روزها دلم برای تک تک شان تنگ می شود، بیشتر برای مادر، که از حالا دارد دردانه من را ناز می دهد و پشت تلفن قربان صدقه اش می رود....

خوشحالم از این رخداد، این بمعنی گذر من از یکسری مسائل غیر قابل حل و موجود است، از پوسته گذر کرده ام و به بطن واقعه رسیده ام، مشکلات و دردها سر جایشان استوارند، گاهی رفع شده اند و گاهی من پذیرفته ام شان، رسیده ام به ورای اینها، به دلتنگی برای خودشان نه ماجراهای پیرامون شان.

فکر می کنم از این بهتر هم بشوم، وقتی فرزند بیاید، و وقتی دریچه های تازه بیشمار دیگری بر من گشوده شوند، وقتی رسیدم به انتهای این خط و ابتدای یک مسیر تازه، مسیری که هیچ ازش نمی دانم و خیلی می دانم، مسیری که قرار است در جریانش خودم را بیازمایم، ببینم بقول پیشداوری بعضی ها چقدر همزمان سختگیر و خشن و منعطف و نوازشگرم، قوه های قهر و لطفم چه اندازه است و صبوری ام در درک یک پیشامدِ معصوم!

دو. تا امروز مثل اینکه در جهت انکار قدم برداشته باشم، هی در آینه ها خیره شده و هی با خود گفته بودم، این نفخ است، از بس قلنج داری و هوا سرد است باد کرده، یا معده ات است که آمده بالا، خانه ی جوجه ام هنوز آن پایین هاست، و جوجه درست اندازه یک جوجه است هنوز، اما امروز با تأمل بیشتری به آینه خیره شدم، و با اینکه سردم بود اما مصرانه رو به آینه به یادآوری سایز شکم سابق و مقایسه با سایز کنونی اش پرداختم، سعی کردم نفسم را در سینه حبس کنم و مثل همه عمرم که شکمم را صاف نگه میدارم، صافش کنم، بعد دیدم نه این معده ام نیست که بالا آمده، این خودِ خودش است، و اتفاق در حال افتادن است، و همین روزهاست که شدت بیشتری به خود بگیرد، حرکاتش جنبه بیرونی پیدا کنند، حوضِ جادار و کافی برای شناگری اش تنگ و تنگ تر شود، به دیواره هایش برخورد کند و من را باخبر، طبق آنچه تابحال خوانده ام باید این هفته رخ بدهد، و من بشدت منتظر این رخداد هستم.

سه. از امروز زمستان اینجا به شکل رسمی آغاز شد، اول جون زمستان شروع می شود، و منِ متولد داغیِ خردادِ ایران در تقویم اینجا زمستانی هستم!!!!!!!

برچسب‌ها: زندگی، فرزند
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 05:46 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

یکی می گفت من وقتی بچه ام به لگد زدن می افتاد پی به بارداری ام می بردم!!!

یک. عامدانه نمی نویسم، وقت می کنم اما نمی آیم بنویسم، فکر می کنم اگر از حال و احوالات این روزهایم بنویسم زیادی تکراری خواهد بود، اینکه شنیدن کی بود مانند دیدن درباره بارداری خیلی صدق می کند، ما قبل از آمدن همسر به اینجا و احتمال دوری و فراق چندین ساله زیاد درباره اش باهم صحبت کرده بودیم، حجت هایمان را تمام کرده بودیم، تصمیم مان را گرفته بودیم، که این شانس را امتحان می کنیم، دوری را بجان می خریم تا اساس یک زندگی آرام در یک سرزمین بی جنگ را پایه گذاری کنیم، کردیم، شد، وسط هایش سخت که نه طاقت فرسا بود، برای هر دویمان، تحمل کردیم، تحمل کردنی بود، اما حقیقت هیچ شباهتی با تصورمان نداشت، همه چیز خیلی واقعی تر و سنگین تر از تصور بود، اما گذشت، درباره بارداری، یک زن همیشه درباره اش فکر می کند، در جمع های دوستانه حرف می زند، خویشان و اقوام باردارش را می بیند و ازشان سوْال می پرسد، خودش را بارها و بارها در تمام مراحلش تصور می کند، اما اینها هیچکدام مثل واقعیت نیستند، واقعیت فراتر از تصور عمل می کند، گاهی سورپرایز می شوی، گاهی شوکه هستی، گاهی همه چیز برایت خیلی گذرا و عادی تلقی می شود و گاهی فکر می کنی این آخر خط است، و بدی داستان هم در همین است که تمام این تجربه ها را باید با تمام وجود خودت بدست بیاوری، تجربه هایی که همه خیلی منحصر بفردند، و هرگز در زندگی ات نداشته ای!

یکی اش همین دل نازکی های این ماه است، من مراحل بارداری را از روی سایت های مختلف هفته به هفته دنبال می کنم تا از قبل آگاهی داشته باشم، گرچه همسر می گوید نخوانی، و ندانی بهتر از دانستن است، اما من آگاهی قبل از رویارو شدن را بیشتر می پسندم، این یک قلم را هم مثل گرسنگی های در حد مرگ هر یکساعتِ این هفته ها نمی دانستم،  نمی دانستم دل نازکی های یک زن در این دوران تا کجاست؟ و نمی دانستم اتفاقاتی که در ایام خاص قبل بارداری هر ماه بر روح و روان یک زن می تازد و از نوع پرخاش خود را نشان می دهند، اینبار قرار است به طرز معصومانه ای ظاهر شوند، معصوم می شوی، نازک، ضربه پذیر و شکننده.

دیروز برای بار اول در مرکزی که دوره تعلیمی ام را می گذرانم بالا آوردم، یک خریطه مخصوص استفراغ که دکتر داده بود همیشه همراهم بود و اتفاقا" همان روز داشتم با خود می گفتم اینرا هر روز با خود حمل می کنم ولی خدا را شکرتابحال رخ نداده بیرون ازش استفاده کنم، توی کلاس حالم بد شد، سریعا" خود را به سرویس رساندم و رسیده و نرسیده جوس آب اناری که خورده بودم را پررنگ تر از زمان خورده شدنش به بیرون پرتاب کردم، سه چهار نفری داخل سرویس بودند، اگر من در زندگیم شاهد چنین صحنه ای باشم بسته به شرایط حتما" یک عکس العملی از خود بروز می دهم، اگر کسی همراه آن نفر نباشد شاید لااقل بایستم و داخل کیفم دنبال دستمال بگردم، شاید شانه اش را ماساژ بدهم، شاید حداقل یک کلمه بهش بگویم خب الآن بهتر می شوی و از این دست، مسلم است اگر یارو روی سر و صورت من بالا بیاورد حالم بهم می خورد و شاید خشمگین هم شوم، اما در آن لحظه من زن معصوم و لاغر و پاکیزه و هراسانی بودم که با احتیاط خریطه اش را سفت چسبیده و از یکطرف دارد به سرعت روسری اش را از سرش در می آورد و از طرف دیگر تلاش دارد پالتویش را از تن بکند تا کمی راحت تر بالا بیاورد، و آن زن های احمق بطرز وحشتزده ای فرار کردند........

 شب که داشتم این داستان را برای همسر تعریف می کردم اشک هایم قُلُپ قُلُپ ریختند روی صورتم....

دو. اولین بار است که از کم کردن وزنم نگران و ترسانم، و در فکر این هستم که بعد از رفع این حالتم هیچوقت به سماجت گذشته در رژیم غذایی ام سخت نگیرم، و جلو میلم را هرگز نگیرم، چراکه از بین رفتن اشتها و بی میلی می تواند منجر به بیماری های وحشتناکی شود که من قبل از بارداری نزدیک بود دچارش شوم، تلاش کردم کنترل کنم اما زمان زیادی نداشتم و بعد هم که بی اشتهایی و تهوع بارداری به سراغم آمد، البته داستان من مفصل است، و من آدمِ شکایت بابت بی طعمی های جدیدِ دنیای جدیدم نبودم، و سعی داشتم کنار بیایم، اما حالا که ارزیابی می کنم می بینم بخاطر اینکه مستقیما" از دامان پاک مادر و آن دستپخت های دلچسبش پرتاب شدم به دنیای جدیدی از رنگ ها و طعم های بی طعمی و بی تعلقی، بی میلی ام دو چندان شد.

پ ن: برادر زنگ زده حال و احوال کنیم، می گوید خب چه خبر؟ کماکان بارداری دیگه؟ 




تاریخ ارسال: سه‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 07:38 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

از مادر شدن!

خیلی وقت است ننوشته ام اما در تمام مدت داشتم می نوشتم توی ذهنم، حرف می زده ام با خودم، البته وقت هایی که حالم خوب بوده و یا قصدا" با خودم حرف می زده ام که حالم را نفهمم، درواقع حالی که هیچ نمی دانی بعدش چه می شود، و چه چیزی کی رخ می دهد، اوایل همه چیز همین است اما این حال من اوایل و اواسط و اواخرش همه تازه اند برایم و قرار نیست هرگز تا پایان راه چیزی از دقیقه بعدم بدانم!

زیاد به مادرم فکر می کنم، به خواهرم هم، این دو زنان نزدیک به من که در حوالی من زیسته و مادرند، مادرم که تمام بارداری هایش در فقر و ناداری و مشکلات گوناگون گذشته، و خواهرم که همیشه خیلی صبور و ساکت بدترین ویارها را تحمل می کرد، و بقول او همه چیز بارداری خوب است و مهم نیست مگر اینکه همسرت همراه با مادر شدن تو پدر نشود، بزرگ نشود و همراه تو نباشد...

بعضی چیزها را نمی شود نوشت، باید حس کرد، و من دارم حس می کنم، بوی پارکینگ، بوی کریدور تا درب آپارتمان، بوی ورودی هال، بوی هال، بوی اتاق خواب و بوی سرویس با هم فرق می کنند، همه جا برای خود یک بو تعریف می کند، همه چیز از خود یک بو دارد، بوهایی که تابحال هرگز به مشامت نخورده و باهاش غریبه هستی، آنقدر که بوی کباب و سرخ کردنی با وجود اینکه متهوعت می کند به مراتب قابل تحمل تر از آن بوهای تازه کشف شده توسط قوه بویایی ات می شود، دست هایت شاید بو بدهند، با اینکه می دانی مدتهاست دست به مواد غذایی نزده ای و چیزی را با آن نشسته ای، ادکلن محبوبت حالت را بهم می زند و نمی توانی بهش نگاه کنی، همسر، با آنهمه مهربانی اش از فاصله نزدیکتر از بیست سانت قابل تحمل نیست، چقدر دلت برای بوسیدن تنگ شده، بوسه های گاه گداری و بوسه های طولانی و بوسه های خشک و بوسه های تر، و برای آغوش، آنقدر به پهلوی راست خوابیده ام تا رویم بهش نباشد که سمت راستم درد می کند گاهی!

تهوع همیشه همراهت است، تمام مدت، وقتی در حالت عادی یک آدم متهوع است، متهوع است و به آن علت نمی تواند چیزی بخورد، درواقع اصلا" بحثی نیست در نخوردن، می گذاری رفع که شد، بالا که آوردی، بعد از چند ساعت برمی گردی به حالت نورمال، از برنج سفید و ماست شروع می کنی و ختم می شود به چلو گوشت، اما در پروسه مادر شدن، تهوع در تو نهادینه است، باید باهاش کنار بیایی، این یک، از آنطرف گرسنه ای، به حد مرگ، و من گرسنه بودن را زیاد تجربه کرده ام، گفتم آدم نخوری شده ام، عین خیالم نبود اگر نمی خوردم، اما این روزها گرسنگی بهم فشار می آورد، در حد مرگ، رعشه، و از حال رفتگی، بعد از آنطرف داری بالا می آوری، اما باید چیزی را ببلعی.

پدر و مادر خواهرم را خداوند بیامرزد که بهم گفت اگر سمنو پیدا کردی بخور، که از تهوع جلوگیری می کند، و چقدر خوب عمل کرد برایم، اما فقط چند روز!!!

اینها را می نویسم تا یادم باشد، نه اینکه بخواهم ناله کنم، در تمام مدت ناله نمی کنم، گریه کرده ام چند بار، اوایلش، از ترس بود و استیصال، اما بعدش که جریان جدی و با راز بقا در ارتباط شد بیشتر به خودم آمدم و تلاشم بیشتر شد، بقول افغانی ها"آهو گشتم"، همیشه چیزی برای لقمه کردن کنار دستم دارم، یک خرما، دو حبه انگور، یک تکه بیسکوییت، یک برش پرتقال .....اینها غذای من اند!

در جریان ازدواجم تا مدتها بعد از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن نبودم، من درک درستی از خودم حتی نداشتم، فقط به این رسیده بودم کهمن آدمِ ازدواجم، این بخش از خودم را بدرستی می دانستم، اما نمی دانستم نفس من در کنار چه چیزی آرام می گیرد، خیلی از درک امروزم دور و  پرت بودم، بعد از ازدواج اما فهمیدم بهترین انتخاب را کرده ام، و بارها به این رسیدم که در این بخش مهم زندگی ام چقدر خدا کمکم کرده است و دست غیبی اش همیشه به دادم رسیده. شرایط زندگی و خُلقی ام هم به گونه ای نبود که اول مطمئن شوم بعد ازدواج کنم، قبولش هم نداشته و ندارم، به این هم رسیده بودم که نمی شود یک انسان را به هیچ وجه صد در صد تضمین کرد، تصمیم به ازدواجم کامل بود، همسر مطابق با بیش از هفتاد درصد معیارهایم بود، باقی را با منطق خودم اوکی کردم و موفق شدم.

درباره فرزند هرچه به حال نزدیکتر شدم ترسم بزرگتر شد، احساس مسئولیتی که می توانست خیلی طبیعی و هوشیار باشد، خیلی دست نیافتنی و مشکل دار شده بود، و این بخاطر بسیار ایده آل بودن من است، همانطور که می گفتم تو گویی تمام نوزادان این عصرِ سیاه باید سند خوشبختی شان در دست بدنیا بیایند تا من هم با آرامش به تولید مثل بپردازم، دردم از جای دیگری ناشی بود، به توانایی خودم شک کردم، به قدرت بالای منطق خودم، احساس خودم، به شهامت خودم و به توانایی بسیارم در مهر ورزیدن، و مادر بودن، به کامل تر شدن!

این روزها خیلی فکر می کنم، به کامل تر شدن، می تواند در حد صبوری ام در این روزها کم باشد اما خیلی زیباست، وقتی حواسم هست تنها زمانی به مادرم زنگ بزنم که حالم خیلی خوب است تا از صدایم چیزی نفهمد، وقتی خواهرم هر روز حالم را می پرسد و من می گویم از حال شما خیلی بهتر است، حال شما که خوب بیاد دارم چقدر کشدار و غم انگیز بود، همسرم دور سرم می چرخد، و تو گویی هورمون ها بین مان تقسیم شده، و او همیشه همینقدر بی توقع تنها از من لبخند و عشق خواسته و دیگر هیچ....

هنوز خیلی زود است که بگویم خیلی از کاری که کرده ام راضی ام، فقط می توانم بگویم من آدمِ مادر نشدن نبودم، اما سعی داشتم به خودم بقبولانم که هستم، خودم هم می دانستم، می گفتم اما باور نداشتم، و فقط تا فعلا" می دانم وقت هایی اینچنین که حالم بهتر است به خودم که می آیم جوانه زدنم را بوضوح می بینم.........


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 09:31 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 5 نظر

ماهی های معصوم من تولدتان مبارک!

امروز سومین سالروز تولد وبلاگ هست، خوشحالم که اینجا را خلق کردم!

از روز یکشنبه تا کنون سیدنی هستیم، خانواده دایی بزرگم اینجا زندگی می کنند، سه پسردایی  و دو دختر دایی ام با خانواده و دو پسر و دو دختر آخری شان هم نامزد دارند و بزودی تشکیل چهار خانواده مستقل دیگر را می دهند، بغیر از یک پسردایی ام که با خانواده اش در ادلاید هستند، بقیه همه همین سیدنی زندگی می کنند، یعنی دایی و زندایی حدوداً شصت ساله من دارای پنج دختر و پسر زن و شوهر و بچه دار و چهار دختر و پسر در شرف ازدواج هستند، همه همینجا کنار هم، دنیایی است برای خودش، آن دو تایی که نامزدهایشان اینجا هستند در رفت و آمد هستند و آن دوتایی که نامزدهایشان خارج هستند هم یکسره پشت تلفن و خانواده دارها روزدرمیان با بچه هایشان همینجا!

دایی سالها بعد از خانواده اش به آنها پیوست و حدود شش ماهی از آمدنش می گذرد و با توجه به سن و سالش در حالتی از سردرگمی و بی تعلقی بسر می برد، حالتی که شاید قرار است تا آخر عمرش همراهش باشد!

زندگی هر روز و هر زمان چیزی برای یاد دادن به ما دارد، و ما شاگردانی هستیم که هیچوقت از مکتب زندگی فارغ التحصیل نخواهیم شد، درسی که امروزها یاد گرفته ام این است؛ آدم ها به اندازه ظرفیت شان رفتار می کنند و باید به اندازه قدرتشان بهشان امیدوار بود، نه به اندازه إحساسی که بهشان داری، و دنیای آدم ها از این سر تا آن سر خیلی فرق دارد، حتی اگر این سرها سر دو خواهر و یا دو برادر باشد!

پ ن: حباب که این روزها لوبیایی شده برای خودش، ده روزی خیلی اذیتم کرد و از همه چیز بریده بودم و بشدت حالم بد بود، اما از روزیکه آمده ایم اینجا تو گویی لوبیا و حبابی در کار نیست، خیلی خوشحال و بی آزار دارد زندگی اش را می کند!


برچسب‌ها: از زندگی، سفر
تاریخ ارسال: چهارشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 01:02 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 273 )
<<   1      ...      3     4      5      6     7      ...      55   >>
صفحات