X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

عناوین آخرین یادداشت‌ها

  • ما سه تا کچل خوشحالیم در ضمن! (سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1396 02:28)
    یک. با احتساب بیست و یک روزی که قبل از ماه رمضان روزه گرفتم شد پنجاه و یک روز، بعد از سالها مثل یک دختر نابالغ تمام سی روز را روزه بودم، حس بسیار خوبی داشتم، اینجا هم که فصل زمستان، یازده و نیم ساعت روزه بودم، خوب بود، عید خیلی بهم چسبیده تا الآن! آنقدر که همینک که ساعت دو و نیم صبح سه شنبه دوم شوال است بیدارم و بی...
  • تاریخ قبل و بعد مادر شدن! (چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1396 00:10)
    یک. روزها و شب ها و ماه ها و فصل ها می گذرند، و زندگی کماکان جریان دارد و آسمان همه جا یک رنگ دارد اما زمین و آدم هایش خیلی رنگارنگند، بعضی خوشرنگ و بعضی بدرنگ و بعضی بی رنگند، بعضی سرخ و بعضی سبزند، و از چشم های شان گاهی از خنده اشک جاری می شود و گاهی از گریه، خون! زندگی است دیگر، گاهی با تو گاهی مقابل تو، و تو باید...
  • موهای خودم را هم ماشین کردم، سبک شدم! (یکشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1396 05:36)
    گاهی با خودم فکر می کنم اگر پسرک را خلق نمی کردیم هنوز از دنیای بعدش بی خبر مانده بودم و خب وقتی بی خبر مانده ای در ادراک یک عشق بی بروبرگرد بزرگ مثل آنچه این روزها درگیرش هستم، بی خبری و چیزی نمی دانی و وقتی چیزی نمی دانی چیزی هم از دست نداده ای! گاهی هم با خود فکر می کنم و از خودم می پرسم این عشقِ بی اندازه چه...
  • راستی پسر را هم کچل کردیم! (سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1396 11:46)
    زندگی مثل برق و باد می گذرد، مثل همیشه است، اما ما فرق می کنیم، ما هر روز فرق می کنیم. این روزها هوا پاییز است و من بعد از یکسال و هفت ماه زندگی در اینجا، فصل ها را می فهمم، پاییز نازنین سردم می کند و عاشق بافت ها و ها کردن روی شیشه هستم، مثل همه سالهای عمرم، من عاشق پاییزم و در پاییز بشدت شاعرانه می شوم مخصوصاً وقتی...
  • رنگ چشم هایش به پدرم رفته است! (سه‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1396 22:09)
    یک. تقریباً تمام وقتم با پسرک می گذرد، شبانه روز باهم هستیم، وقتی بیدار است با خود می گویم وقتی خوابید آشپزی می کنم، ظرف ها را می شویم، سرویس بهداشتی را تمیز می کنم، کف هال را تی می کشم، اجاق گاز را برق می اندازم و هزار کار دیگر، انجامشان ولی تنها در ذهنم رخ می دهد، وقتی پسرک خوابید، ترجیح می دهم بهش نگاه کنم، یا من...
  • با او روزمان با لبخند آغاز می شود! (جمعه 6 اسفند‌ماه سال 1395 11:43)
    یک. نه من و نه همسر هیچکدام در یک بستر عادی و روبراه خانوادگی رشد نکرده ایم، و تا کنون که مادر و پدر نشده بودیم شکل واقعی و نسبتاً نورمال یک زندگی کامل همراه با فرزند را ندیده بودیم، من زمانی بدنیا آمده بودم که پدرم در کشورم مشغول فعالیت های انقلابی بود و اتفاقاً همزمان با بدنیا آمدنم تا دو سالگی ام دربند زندان های...
  • گاهی در خواب خیلی بلند می خندد و از صدای خنده اش بیدار می شوم! (شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1395 19:55)
    یک. روزها از پی هم می گذرند و من هر روز ابعاد تازه تری از این حس بزرگ را در خود حس می کنم، معنای خنده ها و گریه هایش را می فهمم، نگاه هایش را تفسیر می کنم و با ذره ذره ام تمام لحظات را می نوشم. پسرک به تمام معنا خوش خوی و مهربان است، أهل معاشرت و صحبت کردن، و این روزها سعی تمام در به زبان راندن اصواتی دارد که به تور...
  • جزئیاتِ " که عشق آسان نمود اول"! (دوشنبه 27 دی‌ماه سال 1395 12:01)
    یک. سزارینی ها را سه شبانه روز در بیمارستان نگه می دارند اما ما بعد از دو شبانه روز اول که تازه به زایمان انجامید، پنج شب دیگه در بیمارستان ماندیم، پسر بعلت طولانی شدن پروسه بدنیا آمدنش عفونت گرفته بود و در مدت پنج شبانه روز بغیر از ساعاتی که برأی شیردهی پیش من بود، در بخش ویژه تحت مراقبت بود، من بشدت ورم کرده بودم و...
  • که عشق آسان نمود اول.... (سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1395 15:08)
    امروز دقیقاً یکماه و یک روز از تولد پسر می گذرد، در این مدت خیلی اتفاق ها افتاد، سخت و شیرین، دوست دارم تجربه مادر شدنم را به تفصیل بنویسم تا باقی بماند، تجربه ای که علیرغم تمام آمادگی های روحی و جسمی باز غافلگیرمان کرد و نشان داد که هیج چیزِ این اتفاق قابل پیش بینی و کپی برداری نیست! طبق قاعده مرسوم تمام تقویم های...
  • او از روز اول زندگی اش لبخند بر لب دارد! (دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1395 21:55)
    بزرگترین اتفاق زندگی ام؟، ژرف ترین رخداد عمرم؟، تاثیرگذارترین لحظات ناب روحی ام؟، وحشتناک ترین؟ عجیب ترین؟ زیباترین؟ باورنکردنی ترین؟ نمی دانم چه نامی برایش انتخاب کنم، لحظه ای که مخلوق بدن تو از بدن تو بیرون می شود و تجسم خارجی می گیرد، وقتی که دنیایی سکوت و بی کلامی از طرفش یکباره با وحشت زده ترین نوع از مویه و گریه...
  • پسر هر روز از من می پرسد" آیا امروز روز خوبی برای بدنیا آمدن است؟؟!!" (سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1395 18:57)
    یک. قرار بود بعد از زایمان بنویسم ولی نشد، خیلی دارد طول می کشد و من فکر کردم بیایم چیزی بنویسم بعد بروم به انتظارم ادامه بدهم، این از این! دو. دوست همیشگی ام که در سرزمین آفتاب زندگی و کار می کند طی یک سفر کاری به استرالیا آمده بود، بلیط برگشتش را تغییر داد و برای چهار شبانه روز به ملبورن آمد و برگشت، از دو ماه قبل...
  • از روزهای آخر! (دوشنبه 3 آبان‌ماه سال 1395 21:38)
    یک. خواب های شب امتحان تبدیل شده اند به خواب های شب زایمان، حالا شب یا روز، مهم این است که پریشانی احوال و استرسِ وجود، خواب های مخصوص این احوال را تغییر داده با سناریوی جدید! اینطوری است که مثلاً داریم با کل فامیل مشهدی مان از یک پیک نیک یکروزه بر می گردیم، و من در صندلی جلو نشسته ام که احساس می کنم دردهای قاعدگی...
  • در دل هر زن اقیانوسی از حرفهای نگفته و رازهای مگو هست! (یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1395 12:54)
    عنوان یکی از سلسله نوشته های "آرامگاه زنان رقصنده"، خودکشی بود، با خواندن تک تک نوشته ها من هم می نوشتم، نوشته های خودم با نوشته هایی که می خواندم ترکیب می شد، چند روز همینطور توی ذهنم درگیر بودم، بعد هم سعی کردم فراموشش کنم، داستان را نه، نوشتن درباره اش را، که باز امروز که یکی از دوستان در کامنتش بر نوشته...
  • از پا به ماه بودن! (سه‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1395 21:47)
    یک. باید بگویم خوش می گذرد بهم، بقول همسر تمام روز در اختیار توست، اینرا بخاطر شب بیداری هایم می گوید، که تقریباً شاید سر جمع سه ساعت خواب عمیق داشته باشم، بقیه اش از این پهلو به آن پهلو شدن تا یافتن بهترین موقعیت است و بستن چشم ها و فکر کردن به سناریوهای احتمالی آینده! آخر سر هم که چشم ها گرمِ خواب می شوند و بدن را...
  • در افغانستان به زن باردار، " امیدوار" می گویند! (چهارشنبه 7 مهر‌ماه سال 1395 22:26)
    یک. تنبلی می کنم در نوشتن ولی در ذهنم می نویسم، هر روز و هر لحظه! دو. وسایل پسر را خریدیم، خوبی عدم آگاهی و إشراف به تمام مراکز خرید و کم و کیف شان همین است که به دیدن دو سه مرکز فروش قناعت کنی و پرونده خریدت را جمع کنی برود پی کارش! البته ما بعلت کمبود جا کمد نخریدیم، وسایلی هم که با بزرگتر شدنش لازمش می شوند را هم...
  • بهار است و با تولد شکوفه ها مادر می شوم! (جمعه 12 شهریور‌ماه سال 1395 21:24)
    یک. بهار شروع شده اینجا، پارسال تمام مدت این روزها گیج بودم و چیز زیادی بیادم نمانده جز اینکه همه اش منتظر بودم بهار هم مثل تابستان گرم باشد و یخ های من که تمام مدت در بدنم ته نشین شده بودند آب شوند و نشد، امسال اما درست از روز نخست یعنی دیروز حسش را گرفته ام و شکوفه ها خیلی به چشم می آیند. دو. سنگین شده ام، و لباس...
  • زمان فقط به پیش می رود..... (چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1395 21:40)
    سال پیش در چنین شبی بسمت اینجا پرواز کردم، هجده ساعت در قطر ترانزیت شدم و هجده ساعت بعد رسیدم به خانه ام، که آنشب نخست اصلا" بنظرم شبیه خانه نبود، چقدر خسته رسیدم و سرما هم خورده بودم، همسر بخاطر گرم تر کردن من علاوه بر ایر کاندیشنر یک فن کوچک هم روشن کرده بود و همین باعث شد ظاهرا" که مشکل برقی پیدا کنیم و...
  • از حامله بودن! (چهارشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1395 19:49)
    یک. تا یکماه پیش هنوز هیچ خبری از تغییرات اساسی در وجودمان نبود، هر روز فکر می کردیم کی قرار است این پدیده در ما رخ نماید، تا اینکه وقتی می خواستم برای عید فطر آماده شوم و لباسی را که از قبل داشتم و بنظرم کمی گشاد و مناسبم بود آزمایش کنم و دیدم اگر همان روزها ازش استفاده نکنم دیگر به کارم نمی آید، بله بله درست است که...
  • خون مزاری در رگ هر شخص ما جاریست! (یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1395 22:38)
    تنبلی می کنم در اینجا آمدن، نه سرم جای دیگری هم در این مجاز آباد گرم نیست، فیس بوک را هنوز هر روز چک می کنم و هنوز بهترین و سریع ترین منبع اطلاع رسانی من است، و گرچه بیشتر اخبار بد را منتقل می کند اما لاأقل باعث می شود حلقه اتصال مان با وطن قطع نشود، اما فقط چک می کنم و ارتباط تنگاتنگی با ملت فیس بوکی ندارم، زمانی هر...
  • بعضی حال ها خیلی ننوشتی اند، فقط باید زندگی شان کنی! (شنبه 19 تیر‌ماه سال 1395 23:37)
    یک. بالاخره فهمیدیم مسافرمان پسر است، همان تصویر همه ی سالهای اخیر زندگی ام از فرزند نداشته مان، البته در سونوگرافی هفته سیزدهم من یک چیزهایی آن وسط دیدم و سعی کردم به روی مبارک نیاورم، و آهسته آهسته روی همسر کار کنم، چون او علیرغم من همیشه در تصوراتش پدرِ دخترکی بوده است و این تصور تا هنوز محکم چسبیده بود به مغزش، در...
  • زندگی در لحظه ها! (جمعه 4 تیر‌ماه سال 1395 19:41)
    یک.ماهی کوچکم این روزها خیلی پر تحرک است، گرچه حرکاتش خیلی وقت است شروع شده اما من نمی دانستم آنچه به نرمی و آهستگیِ نبض هم نیست درواقع حرکات ماهی وارِ فرزندِ درونم است! حقیقت این است که من طبق معمول از یک حادثه بیش از مقدارش انتظار داشتم، فکر می کردم حرکات وقتی حرکات بشمار می آیند که از روی پوست حسش کنم، حال اینکه...
  • اولین خرداد در زمستان! (پنج‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1395 17:46)
    یک. سومین هفته ای ست که کلاس نمی روم، به خودم آمدم دیدم دارم از دست می روم اما مصرانه حاضر نیستم یک دقیقه از کلاس ها را از دست بدهم، همه آخر هفته ها بهبود پیدا می کردم، و بمحض شروع هفته حالم بد می شد، اصلا" از یکشنبه شب تهوع می آمد بیخ گلویم، با آخرین بالا آوردنِ قبل آغاز هفته تصمیمم را گرفتم، رفتیم پیش مشاورم و...
  • یکی می گفت من وقتی بچه ام به لگد زدن می افتاد پی به بارداری ام می بردم!!! (سه‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1395 19:38)
    یک. عامدانه نمی نویسم، وقت می کنم اما نمی آیم بنویسم، فکر می کنم اگر از حال و احوالات این روزهایم بنویسم زیادی تکراری خواهد بود، اینکه شنیدن کی بود مانند دیدن درباره بارداری خیلی صدق می کند، ما قبل از آمدن همسر به اینجا و احتمال دوری و فراق چندین ساله زیاد درباره اش باهم صحبت کرده بودیم، حجت هایمان را تمام کرده بودیم،...
  • از مادر شدن! (پنج‌شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1395 21:31)
    خیلی وقت است ننوشته ام اما در تمام مدت داشتم می نوشتم توی ذهنم، حرف می زده ام با خودم، البته وقت هایی که حالم خوب بوده و یا قصدا" با خودم حرف می زده ام که حالم را نفهمم، درواقع حالی که هیچ نمی دانی بعدش چه می شود، و چه چیزی کی رخ می دهد، اوایل همه چیز همین است اما این حال من اوایل و اواسط و اواخرش همه تازه اند...
  • ماهی های معصوم من تولدتان مبارک! (چهارشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1395 13:02)
    امروز سومین سالروز تولد وبلاگ هست، خوشحالم که اینجا را خلق کردم! از روز یکشنبه تا کنون سیدنی هستیم، خانواده دایی بزرگم اینجا زندگی می کنند، سه پسردایی و دو دختر دایی ام با خانواده و دو پسر و دو دختر آخری شان هم نامزد دارند و بزودی تشکیل چهار خانواده مستقل دیگر را می دهند، بغیر از یک پسردایی ام که با خانواده اش در...
  • ساغر بر وزن مادر! (سه‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1395 17:05)
    سال ١٣٩٥ را در حالی شروع کرده ایم که حبابی درونم شکل گرفته، هنوز شاید اندازه گندم هم نیست و جایی آن بالا دارد پروسه لانه سازی اش را با سر و صدا و درد به انجام می رساند! خبرش را درست در روزهای نخست به مادر دادیم، به برادر گفتم یک گوشی دیگر هماهنگ کن و این گوشی ات را ببر روی تماس ویدئویی تا با مادر حرف بزنم، منظورم را...
  • روح پدرم شاد که فرمود به استاد***فرزند مرا هیچ نیاموز به جز عشق (پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1394 21:19)
    یک. شش ماه از آمدنم گذشت، هجده آگوست که آمدم آخرهای زمستان بود، امروز اینجا پاییز شروع شده، یعنی حساب کتابش با هیچ جا سر نمی خورد، عادت داشتن به اینکه درست در روز اول بهار یکهو با شکوفه های بهاری روبرو بشوی یا اواخر شهریور بدنت با بادهای پاییزی بلرزد و بازار را انار بگیرد و از اول دی برف داشته باشی، که یک روزی عادی...
  • حتی اینجا هم مردان به زنان شان تجاوز می کنند! (چهارشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1394 18:11)
    یک. اولین باری که دیدم یکی کفش بزرگترش را پوشیده و به خیابان آمده از تعجب شاخ در آوردم، شاید پنج-شش سالم بوده، ولی هنوز تأثیرش در ذهنم هست، خیلی متعجب شده بودم که می شود چنین کار قبیحی انجام داد، دختر همسایه کفش های مادرش را پوشیده و به خیابان اندر شده بود، ذهن من از ابتدای عمرم درگیر نظم و ترتیب بود، هنجار و ناهنجار،...
  • میله ی زنانه در استخر! (یکشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1394 19:07)
    رفتن به استخر یکی از برنامه هایی بود که دوست داشتم اینجا دنبالش باشم، نه برای تفریح که برای کمی با خود بودن و تمدد اعصاب! من همیشه تنهایی به استخر رفته ام، هر چه دور و بر آدم خلوت تر، استفاده آدم بهتر و بیشتر، گاهی البته آدم دوست دارد با دوستانش برود آب تنی، شوخی کنند و باهم بخندند، من اما همیشه دوست داشته ام تنهایی...
  • دردهای من، گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست... (پنج‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1394 20:04)
    یک. می خواهم تغییراتی که از وقتی اینجا آمده ام در زندگی ام بروز کرده را لیست کنم، من یک آدم ظالم در رابطه با جسمم بوده ام، هنوز هم هستم، می خواهم یک اقرار بزرگ بکنم درباره اینکه من کسی بودم که در تمام طول زندگی ام و طی شبانه روز آب نمی نوشیدم، نهایتِ استسقایم را در اوج تموزها با جرعه ای آب ارضا می کردم، فقط وقتی آب می...
( تعداد کل: 273 )
   1      2     3     4     5      ...      10   >>
صفحات
( تعداد کل: 273 )
   1      2     3     4     5      ...      10   >>
صفحات