X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

ما سه تا کچل خوشحالیم در ضمن!

یک. با احتساب بیست و یک روزی که قبل از ماه رمضان روزه گرفتم شد پنجاه و یک روز، بعد از سالها مثل یک دختر نابالغ تمام سی روز را روزه بودم، حس بسیار خوبی داشتم، اینجا هم که فصل زمستان، یازده و نیم ساعت روزه بودم، خوب بود، عید خیلی بهم چسبیده تا الآن! آنقدر که همینک که ساعت دو و نیم صبح سه شنبه دوم شوال است بیدارم و بی خواب شده ام!

گرچه روزهای آخر سخت بود بیدار شدن برای سحری، و کلاً سحری و افطاریِ تنها بی خاصیت ترین چیز است مخصوصاً برای ما که رمضان همیشه بوی دورهمی ها را بهمراه می آورد و نوستالوژی زاست.

دو. با پسر می زنیم روی کانال برنامه کودک، برنامه هایی که بسیار عالی و مفید طراحی شده اند، تابحال ندیده ام حتی یکبار هم یک کارتون یا انیمیشن یا اجرای شان بدون داشتن یک پیام باشد، یا دارد چیزی یاد می دهد یا بازی هایی می کند که درونش پر است از خلاقیت و ابتکار، هر کاردستی ای هم که درست می کنند کاملاً سازگار با شرایط یک بچه است، هیچ وسیله گرانی لازم ندارد، از همه وسایل دم دستی و دور ریختنی چیز درست می کنند، مربی ها هم قصداً چسب ها را کج و معوج می زنند و دقت چندانی در قرینه و مشابه ساختن همه چیز ندارند، می گذارند کودک کاملاً احساس راحتی و همزبانی کند با آنها، بعد با چیزهایی که درست کرده اند بازی می کنند، مرد و زن هایی که گاهی میمون می شوند و گاهی صدای سگ در می آورند، و چقدر طبیعی می خندند، یک برنامه ای هم هست که مخصوص بچه های زیر دو سال است، عروسک ها رسماً با اصوات صحبت می کنند، یکبار که در اتاق دیگر بودم دیدم که پسرک بشدت و باصدا می خندد بهشان!!!

سه. کم کم به موعد دیدار نزدیک می شویم، وقتی سی تی زن شیپ پسرک آمد برای پاسپورتش اقدام کردیم، و همچنان پاسپورت خودم را باید تازه می کردم، هر دو در مرحله انتظارند تا به دستمان برسند، بعدش می رویم دنبال ویزای ایران، هر چند لحظه ها را می شمارم تا دمی در کنار مادر تهی شوم از همه چیز و پر شوم از دنیا دنیا انرژی ولی چون به گذرا بودن زمان و خوشی و ناخوشی ها و بیشتر خوشی هایش واقفم، همزمان از حالا ترس بازگشت و افسردگی بعدش را می خورم، مخصوصاً حالا که پسرک هم هست، بی شک بعد از اینهمه قحطی زدگی اش درباره خریدارانش که ازش دورند، برگشت به اینهمه سکوت و تنهایی برایش سخت تمام خواهد شد!

از بیش از یکسال پیش خریدها کرده ایم، در هر فرصتی پیدا شده و چیز مناسبی دیده ایم خریده ایم برای چنین روزی، تا یکباره حجم بالای سوغاتی و هدیه زیاد سخت نباشد ولی هنوز أقلامی در دست خرید هستند که باید در فرصت هایی که دست می دهد تکمیل کنیم، همسر نمی تواند بیش از سه هفته با ما باشد، تصمیم بر این شد که من و پسر زودتر از او برویم و او بعد از حدود دو ماه به ما بپیوندد و بعد باهم برگردیم، من می خواهم حداقل سه ماه ایران باشم.

چهار. دارم پر آرامش ترین روزهای عمرم را سپری می کنم، هرچند خاصیتم هنوز این است که به خودم رجوع کنم و دنبال خرابه ای از درد بگردم و برایش ناراحت باشم، درواقع اینطور عادت کرده ام که همیشه دردمندِ چیزی یا نگران کسی باشم و اگر نباشم عذاب وجدان می گیرم، انگار حقم نیست در آرامش مطلق بودن و در بی خبر بودن، دارم تلاش می کنم این خاصیت را کنار بگذارم، من مادرم، و دنیایم حالا بیشتر متعلق به اوست و باید از افکار منفی و خاصیت های مضر عاری باشد، امیدوارم بشود!


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 02:28 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

تاریخ قبل و بعد مادر شدن!

یک. روزها و شب ها و ماه ها و فصل ها می گذرند، و زندگی کماکان جریان دارد و آسمان همه جا یک رنگ دارد اما زمین و آدم هایش خیلی رنگارنگند، بعضی خوشرنگ و بعضی بدرنگ و بعضی بی رنگند، بعضی سرخ و بعضی سبزند، و از چشم های شان گاهی از خنده اشک جاری می شود و گاهی از گریه، خون!

زندگی است دیگر، گاهی با تو گاهی مقابل تو، و تو باید عوض کنی عوض کردنی ها را و بپذیری آنچه تغییر ناپذیر است مگر اینکه بتوانی کنار بگذاری و بگذری ازش، زندگی است دیگر، گاهی سخت می شود، و گهگاه نرم!

و زندگی ها شاید گاهی هیچ تغییری نکنند اما آدم ها در زمان های مختلف در پوست های مختلف در می آیند، من پوست عوض کرده ام!

دو. این روزها خیلی به وطن خسته ام فکر می کنم، خیلی برایش می میرم، اما در کنارش زندگی هم می کنم، برای شش ماهه شدن پسرک مخصوصاً به عکاس خانه رفتیم و عکس گرفتیم و منتظر فرصتی هستم که برویم برایش قاب بخریم، به مهمانی می روم و دوست دارم تا می شود بمانیم و اگر پسرک اجازه بدهد بعدش حتی برویم فروشگاهی که شبانه روزی است و چیز میز بخریم، زندگی آنطرفها، آن بالاها، در کشور زخمی ام به سبک دیگری جاری است، و من گاهی خیلی عذاب وجدان می گیرم بخاطر امنیتی که دارم!

( تا اینجای نوشته را دو روز پیش از این نوشته و کنار گذاشته بودم و امروز حادثه تروریستی تهران روی داد، کلاً کن فیکون شدم، باورم نیست این اتفاق، و بابتش گیج و منگم!)

سه. امسال برخلاف تمام سال های عمرم بابت فرا رسیدن سالروز تولدم خوشحال هستم، امسال که سی و ششمین سالروز تولد من است فرزندم شش ماه و شش روزه است (!!!!!) و به رویم می خندد و درست امروز مرا بوسید، اولین بوسه ی پسر بر گونه مادر، وقتی داشتم به رسم عادت هر روزه بوسه بارانش می کردم، یک لحظه لب های خیسش را روی گونه ام گذاشت و من گذاشتم بحساب بوسیدن، چون تابحال این کار را نکرده بود و بعد از آن هم نه!

امسال از ته دلم احساس می کنم می خندم، شادم، و دلم هزار بار با صدای پسرک تازه می شود، امسال مادرم!

هیچ چیز این روزها به هیچ چیزِ قبل این روزها شباهت ندارد، ذهنیتم هم انگار زایمان کرده، از خیلی چیزها خالی شده و باز پر شده، از مادری کردن، و مادر بودن، نه که هر روز بچه را بشورم و هر روز برایش غذای ویژه بار بگذارم یا هر روز یک دست لباس نو برایش بگیرم، نه مادری کردن به سبک خودم، اینکه هر لحظه که بیدار شد چشم هایش به روی من باز شود و بهش سلام کنم، اینکه صبح های زود، وقتی که برای سحری خوردن ازش دورم و وقتی برمی گردم انگار مدتهاست ندیده امش و دلم برایش تنگ می شود، اینها را هرگز نمی توانستم حتی تصور کنم!

خیلی از این حس هایم نوشتم، زیادی است شاید، ولی همه اینها قطره ای هم نمی شود در مقابل آنچه حقیقت دارد.

پ ن: نوشته امروزم بلندتر و بیشتر از این بود اما حادثه اخیر تهران ذهنم را بهم ریخت، وطن اول من، زادگاه من! هرگز دوست ندارم خونین ببینمش...




تاریخ ارسال: چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 12:10 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

گاهی در خواب خیلی بلند می خندد و از صدای خنده اش بیدار می شوم!

یک. روزها از پی هم می گذرند و من هر روز ابعاد تازه تری از این حس بزرگ را در خود حس می کنم، معنای خنده ها و گریه هایش را می فهمم، نگاه هایش را تفسیر می کنم و با ذره ذره ام تمام لحظات را می نوشم.

پسرک به تمام معنا خوش خوی و مهربان است، أهل معاشرت و صحبت کردن، و این روزها سعی تمام در به زبان راندن اصواتی دارد که به تور زبانش می خورند.

دو. روز درمیان حمامش می کنیم در سینک ظرفشویی، وقتی خواهر اینجا بود تمام مدت او می شستش، در حمام و بروی پاهایش ولی من نمی توانم بعد از استحمامش بسپرم به دست پدرش چون بیشترین نیازش به آغوشم و شیر خوردن بعد از حمام کردن در او پدیدار می شود و ترجیح می دهیم به شستشویش در سینک ادامه دهیم تا اعتماد و حس امنیتش تکمیل شود.

جریان بچه داری تاکنون از آنچه که شنیده بودم سهل تَر بوده، فقط باید زمان می گذشت تا خم و چم کارها دستمان بیاید، گرچه هنوز یادم می رود بعد هر شیر خوردن باید آروغش را بگیرم و همین بارها باعث ناراحتی  او و دستپاچگی من شده است!

گاهی که زل می زند بهم آنقدر نگاهش عمیق و معنادار است که فکر می کنم الآن است که چون مسیح به زبان آید و حرف هایی با من بزند!

سه. دو ماه و دو روز از مادر شدنم گذشته و حال جسمم خوب است، ترازو رقم پنجاه و نه را نشان می دهد و همینکه از شصت گذر کردم حالم را بهتر می کند، گرچه صورتم مثل همیشه لاغر است و هیچکس نمی فهمد پنج کیلوی اضافه را!

تا یک ماه و نیم شیردهی همراه با عذاب الهی بود، بخاطر زخم سر پستان اما از وقتی که رفع شده می توانم بجای درد کشیدن دستهایش را در دستم بگیرم و یا صورتش را نوازش کنم و زیباترین حس عالم را داشته باشم.

چهار. مادر و بقیه هر روز منتظر عکس ها و فیلم های جدیدش هستند و با دیدنش حالشان عوض می شود، نمی دانم از بخت من است یا مسافت راه یا دیر بچه آوردن من که همه بشدت عاشق پسرک هستند و این عشق در بزرگ و کوچکشان هویداست، شب ها خوابش را می بینند و هر روز لحظه شماری می کنند تا ببینندش.

پنج. برث سرتیفیکیتش آمد و برایم خوشایند بود که مثل بقیه اسناد بیمارستان بعد از اسمش، اول اسم مادر را نوشته بودند!!!

شش. چند روزی رفته بودیم سیدنی دیدن خانواده دایی ام و همان چند روز برایش مثل یک دوره دانشگاه پر بار بوده است، چیزهای تازه دید و جاهای تازه رفت و خسته ها شد و آغوش ها دید، برخلاف تصور من خیلی بهش خوش گذشت و در فضای جدید احساس خوشایندی داشت.


تاریخ ارسال: شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 07:55 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

جزئیاتِ " که عشق آسان نمود اول"!

یک. سزارینی ها را سه شبانه روز در بیمارستان نگه می دارند اما ما بعد از دو شبانه روز اول که تازه به زایمان انجامید، پنج شب دیگه در بیمارستان ماندیم، پسر بعلت طولانی شدن پروسه بدنیا آمدنش عفونت گرفته بود و در مدت پنج شبانه روز بغیر از ساعاتی که برأی شیردهی پیش من بود، در بخش ویژه تحت مراقبت بود، من بشدت ورم کرده بودم و حرکت کردن برایم خیلی سخت بود، با اینوجود روز سوم دوش گرفتم و کمی بهتر شدم، همسر و خواهر در رفت و آدم بودند، اینجا در بیمارستان اجازه داشتن همراه بیمار در شب نیست و بجایش تمام روز می توان همراه داشت، و همسر صبح های زود می آمد و شب ها بطور قاچاقی تا دیر وقت می ماند و برای خواب برمی گشت خانه، البته ندیدم کسی بیاید برای بیرون کردن همراه اما قانونش همراه نداشتن بود، خواهر هم معمولاً هر وقت صبح که بیدار می شد زنگ می زد و همسر می رفت دنبالش و با غذائی که درست کرده بود و سایر مایحتاح می آمدند بیمارستان.

در طول بستری بودنم تعداد دوست و آشنایی که داریم هم گاهی به دیدنم آمدند.

دختر دائی أم هم که قرار بود کلاً برای زایمانم بیاید با آمدن خواهر از سیدنی آمد و بار اول که ده روز مانده بود و پسر دنیا نیامد برگشت، بار دوم بعد از زایمان آمد و اینبار یکهفته ماند و برگشت.

دو. تا ده روز بعد زایمانم وزنم همانی بود که بود، یعنی در روز آخر بارداری که هفتاد و چهار بودم و به بیمارستان رفتم الی ده روز بعدش همان بودم، بعدش کم کمک وزنم کم شد، انگار سوزن زده باشم و بادم خالی شود، هر روز یکی دو کیلو کمتر می شدم الی الآن که رسیده ام به شصت!( وزن قبل از بارداری ام پنجاه و چهار بود، برسم به پنجاه و پنج یا شش خیالم راحت می شود)

سه. قبل بارداری حسابی به همسر سپرده بودم فیلم و عکس بگیرد، خواهر از قبل إعلام کرده بود که نمی تواند لحظه زایمان را تحمل کند بگذریم که حادثه در پنج صبح رخ داد و خواهر خانه بود، خوشبختانه با همه استرس و بدحالی مان همسر از فیلم گرفتن غافل نشده بود و فیلم لحظه ورود پسر را با جزییات آنسوی پرده ی حائل گرفته و فکر کن در حالت گریه و رعشه هم هست ولی دوربین موبایلش رو به قضایاست، جایی هم که می دهند بند ناف مبارک را ببرد گوشی را می دهد به پرستار، بعد هم که پسر را می آورند پیش من و هر سه عر می زنیم یک دستش دوربین است رو به خودمان و پسر، خیلی فیلم خوبی هست هزار بار دیده و هر هزار بار گریه کرده ام. 

از اولین تجربه شیر خوردنش که در همان اتاق عمل رخ داد هم فیلم گرفتیم و اولین پی پی کردنش و اولین حمام کردنش و اولین چیزهای دیگر!

چهار. وقتی پسر را بیرون کشیدند اولین چیزی که گفتند این بود، واو، وأت اِ بیگ بیبی!!! و وزن پسر ٤/١٩٠ و قدش٥٦/٥بود، اگرچه سه روز بعد وزنش چهارصد گرم کمتر شده بود و من نمی دانستم طبیعی است و زار زار گریه می کردم، أصلاً گریه جزء لاینفکم شده بود و گرچه می دانستم طبیعی است اما بخاطرش استرس هم داشتم. 

پنج. در هفته سوم تولد پسر خبر قبولی همسر در یکی از جاهایی که برای کار مصاحبه داده بود بهمان رسید و خیلی خوشحال شدیم خصوصاً که این اتفاق قبل از سال نو میلادی رخ داد، محل کار هم خیلی نزدیک به ماست و این موهبت است، در بیست و چهارمین روز عمر پسر هم یک مهمانی گرفتیم در رستوران و دوستان مان را دعوت کردیم، خواهر درست در روز سی و یک دسامبر بوقت استرالیا رفت و سی و یک دسامبر بوقت کشورش به خانه اش رسید و سال را در خانه خودش نو کرد!

و بعد از رفتن خواهر خانه بسیار خالی و حزین بود و دلم به هیچ کاری نمی رفت اما زندگی همین است و باید شروع دیگری می داشتم و درواقع زندگی واقعی با فرزند از آن ببعد شروع شد...

شش. قیافه پسر شبیه هیچکدام و هر دوی ماست! گرچه گاهی خیلی شبیه برادر کوچک می شود و گاهی خود من است وقتی کوچک بودم و در عکس ها دیده ام، سفید پوست و کم مو است، و دست و پاها و فکر می کنم استایل اندامش به پدرش رفته و حتی مدل مو و کم مویی اش! 

در کل زیبا نیست و زشت نیست، و من آدم واقع گرایی هستم و می دانم با همین چهره ی متوسط و هرچه هست، از من است، درون من شکل گرفته، رشد کرده و به دنیا آمده و حالا هم از شیرِ من استخوان و گوشت و پی می گیرد و هر روز بزرگتر می شود، احساس خارق العاده ایست، و من کسی هم نیستم که شاعرانه بگویم تمام سختی ها به یک صدایش یا خنده اش از بین می رود، نه نمی رود و کمرم درد می کند از نشستن بسیار و سینه ام به پستان تغییر نام داده است و درست تا همین دو سه روز پیش از مغز استخوانم درد می کشیدم بابت زخمش، اما آنچه حقیقت است این است که احساس خارق العاده ایست جوانه زدن به این سبک و تهی شدن از همه چیزهای دیگر و پر شدن از یک حس، حس مادری!

پ ن: این جزئیات را نوشتم تا بماند.

تاریخ ارسال: دوشنبه 27 دی‌ماه سال 1395 ساعت 12:01 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

او از روز اول زندگی اش لبخند بر لب دارد!

بزرگترین اتفاق زندگی ام؟، ژرف ترین رخداد عمرم؟، تاثیرگذارترین لحظات ناب روحی ام؟، وحشتناک ترین؟ عجیب ترین؟ زیباترین؟ باورنکردنی ترین؟ 

نمی دانم چه نامی برایش انتخاب کنم، لحظه ای که مخلوق بدن تو از بدن تو بیرون می شود و تجسم خارجی می گیرد، وقتی که دنیایی سکوت و بی کلامی از طرفش یکباره با وحشت زده ترین نوع از مویه و گریه گوشت را پر می کند، وقتی که هجم عظیمی از تلاش و انتظار، استرس و فشار از تو خالی می شود و تو آغاز می شوی با صدای هراسانش، دردی احساس نمی کنی، رنجی نداری، غصه ها پشت کوه قاف هم نیستند، همه چیز رو براه و زیباست تنها وقتی که مطمئن شوی حال او خوب است!

اوی کوچک ما " رایان" در صبحگاه جمعه دوم دسامبر ٢٠١٦ میلادی/ ١٢ آذر ماه ١٣٩٥در شهرستان دندینانگ، شهر ملبورن، ایالت ویکتوریای استرالیا بدنیا آمد و جهان ما را دیگرگون کرد، می دانم جمله کلیشه ای است اما براستی جهانم را دیگرگون کرد و دنیایی تازه به من سپرد.

پ ن: شرح ماوقع زمان بازتری می طلبد، همینقدر بگویم که به هردو روش طبیعی و غیر طبیعی( سزارین) زایمان نمودم!!!!!!!و از خطر ها و آسیب های فاحشی جان سالم بدر بردم!



تاریخ ارسال: دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 09:55 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر
( تعداد کل: 10 )
   1      2   >>
صفحات