X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

هر چند کندز آزاد شد ولی قربانیان....

یک. اکثر آدم هایی که بهم زنگ می زنند بعد از یک احوالپرسی مختصر بجای رفتن به سوال های بعدی راجع به شاید آب و هوا و کانگوروها، بلافاصله می پرسند خوش می گذره؟ و این خوش می گذره را با چنان لحنی به زبان می آورند که از درونش "کوفتت بشه" کاملا" هویداست، خیلی از نزدیکان و عزیزان من جمله مادر ولی هر بار از روند کارهایم و اینکه جا افتاده ام یا نه، دلتنگ می شوم یا نه و روابطم با همسر می پرسند، عجیب است که اگر به دسته اول آدم هایم راستش را هم بگویم که دارم یک روند نورمال زندگی را سپری می کنم و همه چیز عادی و روی روال است، هم راضی نمی شوند و حتما" باید بگویم دارم خوش می گذرانم و هر روز به خیابان و بیابان می روم و چیزهای جدید می خورم و کارهای جدید می کنم!!!

دو. بزرگترین گند زندگیم را یکشنبه گذشته به جهانیان و قبل از ایشان خودم زدم، و آن هم این بود که خواسته بودم بجای برنج هندی موجود در منزل یک برنج بهتر و با کیفیت  تر را جایگزین برنج شام مهمانی خاندان همسر کنم، یک پسر عمه و یک پسر عموی همسر بنده با خانواده هایشان اینجا ساکن هستند و ما بعد از مهمان شدن های مکرر از جانب ایشان بر آن شدیم که دعوتشان کنیم تا هم بیایند وسایل را ببینند و هم از جانب زنانگی ما آسوده خاطر شوند، و بخش بزرگی از زن بودن در فرهنگ ما آشپز بودن است، و بنده در طول زندگی زناشویی ام دچار مشکلی که یکشنبه بعدازظهر شدم نشده بودم، برنج را نیازموده بودیم قبل از آن و فقط روی کیفیت و زیبایی اش تاکید داشتیم، عطر خوبی داشت وقتی داخل آب خیسش کردم ولی چشمتان روز بد نبیند تا ریختم داخل آب تو گویی با آب جوش مشکل دیرینه داشته باشد یکهو وا داد، بر سر زنان کشیدمش و چه می شد کرد با چهارده لیوان برنجی که سه برابر حالت معمولش شده بود، به هر ترتیب دم کردم و موقع شام به خانم پسر عمه گفتم بیاید به کمکم و سروش کند، بنده خدا نمی دانست چطور آن برنج های له را جوری در دیس بکشد که از آن بدتر نشود، خلاصه با شوخی و خنده سعی کردند به رو نیاورند، توجیهاتشان جالب بود، که اشکالی ندارد پیش می آید اول زندگی( اول زندگی کجاست بابا پنج سال است ازدواج کرده ایم خیر سرمان)! حیف از آن قیمه و سالاد الویه و ماست و خیار و دسری که درست کرده بودم، در تلخیِ این اتفاق گم شد.

سه. از قبل توسط یکی از دوستان خیلی قدیمی مشترک من و همسر به منزلشان دعوت شده بودیم، مهمانی دوشنبه شب بود، بعدازظهر یکشنبه که سخت مشغول تهیه غذا برای مهمان های خودمان بودیم تلفن همسر خان به صدا در آمد و پشت خط همان میزبان فردا شبمان بود، که بعد از حال و احوال و کجایید و چه می کنید پرسید پس کی به خانه ما می آیید مگر این مسیر یکساعته را با هواپیمای شخصی تان بیایید که برای امشب مهمان هم دعوت کرده اید، بعله، جناب همسر به اشتباه دریافته بود که دوشنبه شب مهمان هستیم و میزبان درست در شب دوشنبه که میشد یکشنبه شب انتظارمان را می کشید، فکر کنید یکی را مهمان کرده اید و منتظر هستید بعد زنگ بزنید بفهمید مهمانتان مهمان دارد و به اشتباه فکر کرده فرداشب مهمان است! از همسر اصرار و از میزبان انکار، کسی به گردن نگرفت که اشتباه رسانده یا اشتباه گرفته، خلاصه خیلی ناراحت شدیم و دوستمان به همسر و همسر به دوستش دلگرمی می دادند چرا که روبروی هر دویشان زنانی خشمگین انتظار پایان مکالمه را می کشیدند!

چهار. فکر می کنم تقریبا" غیر از خودم و همسر و چند نفر دیگر کسی به وبلاگ من رأی نداده است، آمار دانه دانه و کند پیش می رود، بالاترین رای را وبلاگ سخنگاه دارد تابحال و من با اینکه رأی خیلی کمی دارم بعد از ایشانم، گفتم شاید دوستانی بخواهند رأی بدهند ولی روند را نمی دانند، توضیح مفصل و شیوه رأی دهی در زیر آمده است:

1. روی لینک زیر کلیک کنید:

http://socialmediasummit.af/en/awards/

2. روی گزینه سوم (Best Blogger) کلیک کنید.
3. از بالای صفحه گزینه ورود با فیسبوک را انتخاب کنید.
4. گزینه لایک وبلاگ "ماهی های دریای کابل" را لایک کنید.


برچسب‌ها: زندگی، ملبورن، خاطره
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 06:36 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

زمستان است

دیروزکه از اینجا پست گذاشتم حس خوبی پیدا کردم، تسری دادمش به امروز.

یک. خیلی وقت است وبلاگ نخوانده ام، من نمیدانم چرا بشکل احمقانه ای و با اصرار تمام لب تابم را دادم رفت، درست است که از سال 1387 تا چند ماه پیش داشتمش و خیلی مشکل پیدا کرده بود و باطری اش مدام صدا می داد و داغ می کرد اما دلیل نمی شود فکر کنم تا ابد می توانم هر وقت دلم خواست بروم آن بالا در اتاق برادر و ازکامپیوترش استفاده کنم، خیلی وقتها اصلا حس تا بالا رفتن را ندارم، اما دلم خواسته وبلاگ بخوانم، مثل یک انسانی که باید بدهد برود پی کارش، لب تاب بیچاره را دادم رفت پی کارش.

دو. نصف خاندان ما رفته اند عراق برای شرکت در مراسم چهلم امام حسین در کربلا، یعنی دقیقا نصف فامیل ما، از خانواده ما هم خواهرم و همسر و فرزندانش رفته اند، کلا جو خانوادگی ما جو حسینی و مذهبی است، من هم آدمی مذهبی هستم اما چون زندگی پر استرس کابل را از سر گذرانده ام نمی توانم خود را وارد مهلکه ای دیگر کنم، این است که گذاشته ام برای زمانیکه در عراق صلح سراسری برقرار شد به اتفاق همسر بروم.

سه. امروز دایی ام از سفر کابل بازگشت و برای ساعتی به دیدنش رفتم، پر بود از قصه و خیلی می فهمیدم حس و حال داستان ها را، دلم پر کشید  برایش، آخ که چه سوز و سرمایی دارد و من چقدر استحوانم سوخته است در این شهر، آنقدر که سرما همنشین جسم و جانم شده و مثل پیرزن ها چند لباس پشمی می پوشم تا سرما نخورم، و تازگی هم فهمیده ام آب دوش را بیش از حد توان یک انسان نورمال داغ می کنم و می روم زیرش، آنقدر در این شهر توی اتاق ها کرده و بخار از دهانم بیرون زده که حالا علیرغم وابستگی ام به تخت و رختخواب شخصی می آیم این پایین جایم را درست کنار بخاری پهن می کنم و می خوابم، و در تخت خوابیدن می رود تا بهار! ولی با همه این خشونت زمستانهایش، دلم خیلی برایش تنگ شده است، و دلم خیلی برای آدم هایش می سوزد. بخاری های گازی اینجا مدام می سوزند و حرارت می آفرینند، و همین مقوله بسیار عادی زمستان اینجا کافی ست که مرا با خود ببرد به زمستان های خانه ام در کابل و بخاری متصل به کپسول گاز و هر چیزی که انتهایش معلوم باشد چقدر نچسب است و گرمای بخاری ما هیچگاه بهمان نمیچسبید و همیشه از به پت پت افتادن بخاری وحشت داشتم و چقدر پوستم را کلفت نگه داشته بودم و خودم نمی دانستم.....

چهار. امشب رفتم سرم را گذاشتم روی پای مادرم که کنار بخاری نشسته بود، او هم هی موهایم را ناز کرد، حالا نمی دانم چرا هی داشت از لذت بچه دار شدن و ثواب تولید مثل و مخصوصا از نوع دختر مخم را شستشو می داد، انگار شصتش خبردار شده ما چه تصمیم های شومی در سر داریم خواسته تحولی ایجاد کند، آخر سر هم که بعلت فرا رسیدن زمان شام سرمان را برداشتیم می گوید خداوند تو را پنج دختر مانند خودت نصیب کناد، یعنی یک چنین رضایتی از ما دارند مادرمان!

پنج. درد جسمی ای که درد روح را در خود بخورد خوب است.


تاریخ ارسال: دوشنبه 17 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 12:07 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

و هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی!

1.       در گذشته نه چندان دور, وقتی می دیدم برخی تنها به ظاهر وبلاگ دارند و بعد از مدتی وبلاگشان را از رونق انداخته و رفته اند به سیِ خود, ازشان دلخور می شدم, حالا فرقی ندارد که نویسنده اش و وبلاگش خیلی خاص باشد, مهم این بود که من به سراغش می رفتم و با در بسته مواجه می شدم, حالا تو فرض کن من تنها کسی باشم که در تمام مدت غیبت نویسنده فلان وبلاگ سراغش را می گیرم, همین اتفاق در کمال ناباوری برای خودم رخ داده است, نه که فکر کنید ساغر الآن یک دستش برنامه های روی دست گرفته شده تفریحی و دست دیگرش پرینتی از لیست بهترین مراکز شاپینگ و یا سالن های آرایش و پیرایش و یا پوست و مو باشد, یا مثلا" دارد به بچه دیکته می گوید یا دارد روپوش آن یکی را رفو می کند, نه, از این خبرها نیست, بلکه وقتی بهتر به اطرافم دقت کردم دیدم وقت هم دارم, فقط نتوانسته ام هنوز خلوت خودم را پیدا کنم, منِ خلوت نشینِ یا همه یا هیچ نتوانسته ام حد وسطی برای خودم تعریف کنم, یا باید با تمام وجود در میان جمع باشم یا کلا" در این ملک نباشم, حالا این با تمام وجود بودنم به این معنی نیست که همیشه شیرین و پر انرژی و بسیار خوشحال بوده ام, نه, تلخ و شیرین و بیمار و سرحال و کثیف و تمیزم باهم بوده است, اما بوده است, برای روشن شدن حالتی که دارم همین کافی که بدانید من هنوز در اینجا نتوانسته ام در بین روز پایی دراز کنم یا ساعتی بیاسایم, مثل بقیه که از درس و دانشگاه و مسجد و جلسه شان می آیند نیم ساعتی را بروم در گوشه خودم دراز بکشم و کاری به بقیه نداشته باشم, مدام باید چک کنم چه کاری باید بکنم, و چه کسی کجاست, و بعد چه می شود, و چه نمی شود......

با این مثالهایی که زدم فکر نکنید که چه ایثارگر و فداکاری هستم, نه اینطور هم نیست, یادتان هست گفته بودم تا صدای تی وی و خیابان و زنگ خانه و تلفن و کوچه و مخصوصا" انسان حقیقی دور و برم باشد نمی توانم بروم بشاشم؟, شرمنده, آن خلوت خودم بود, و تو فکر کن همان حالت را آورده باشم اینجا بین شش نفر دیگر!!!!!!

نتیجه همه اینها می شود, نتوانستن در نوشتن, و نتوانستن در خواندن....

2.       لحظات تحویل سال در خانه ما همیشه خاص بوده است, در حد وسع سفره ای چیده می شود, گلی و سنبلی و قرآنی و شمعی و هر چقدر سین داشته باشیم و قرآن هایی که هر کسی عیدی دهنده است درونش پول هایش را می گذارد, و قضیه عیدی دهندگان هم بدین نحو است که هر کسی به کوچکتر های بعد خودش عیدی می دهد, و معمولا" لحظات آخری و مخصوصا" نزدیکترین لحظات پر می شود از راز و نیاز و دعاهای مادرم که از سوز جگر است, و مخصوصا" امسال که دردی داشت و جای کسی دور سفره سبزش خالی بود........

3.       برای نوروز بلیط قم گرفته بودیم, البته چون عید اول برادرم بود و ما هنوز این سنت حسنه را داریم که وقتی کسی از میان خانواده ای می رود دوستان و فامیلش در روز نخست یا دوم یا سوم عید به دیدنشان می روند, بلیط را برای روز چهارم عید گرفته بودیم, و البته از روزی که امیر رفت و بلیط های رفت و برگشت قطار را گرفت این دلهره در دلهایمان پدیدار شد که چگونه از مرز رد شویم!!!!, و منظور از مرز هم محل کنترل بلیط ها و رد شدن از گیت ورودی است, از آنجا که بچه های برادر مدرک اقامتی ندارند رد شدنشان مشکل است, البته بقول مادر تا زمانیکه کوچکتر بودند با ارائه کارت اعتباری مادر یا پاسپورت اقامت دارش کسی به آنها هم گیر خاصی نمیداد اما حالا که همه قد کشیده اند و رشید محسوب می شوند در صورت رو شدن تابعیت افغانی با ارائه پاسپورت مادر یا من یا برادرها, اینها هم که رشیدند بایستی مدرک اقامتی ارائه دهند, کلی طرح و نقشه کشیدیم, یکی می گفت اصلا" مادر از اول یک کارت عکسدار معتبر دیگری بعنوان کارت شناسایی ارائه دهد که افغانیتش در آن درج نشده باشد, که وقتی از مادر جویا شدیم فهمیدیم اخیرا" تنها کارت شناسایی ای که بدون درج افغانیت کار راه اندازمان میشد را هم آبدیت کرده اند و در نسخه جدیدش همچین بزرگ نوشت اند اتباع افغانستان!, غیر از آن کارت دفترچه بیمه مادر بود که آنرا هم مادر گفت آخرین باریکه ارائه کرده است گفته شده حاج خانم, دفعه بعد کارت ملی بیاور این دفترچه بیمه که کارت شناسایی نیست! یکی گفت بروید ایستگاه تپه سلام با بلیط هایتان سوار شوید آنجا مثل ایستگاه مشهد چک نمی کنند, یکی میگفت هر کدام از بچه های برادر با یکی از ما مدرک دارها بعنوان همراهی بیاید داخل تا مدرک نخواهند که این هم رد بود چون در ایستگاه راه آهن مشهد به هیچ نحوی همراهی اذن دخول ندارد. خلاصه نگرانی همراهمان بود و به قول برادر نهایتش این است که بچه ها می مانند و دویست هزار تومان بلیط می سوزد و یکی از ماها هم می ماند و با بچه ها با اتوبوس می آید, که البته این پیش بینی برای همه مان ناخوشایند بود, خلاصه, رسیدیم به شب قبل سفر, مادرم علیرغم روزهای قبل که به رو نمی آورد استرسی و ناآرام شده بود, و به هر دری میزد, و میگفت بروید بلیطها را کنسل کنید کلا" با اتوبوس برویم و..., تا اینکه برادر شماره تلفنی از یکی از دست اندرکاران امورات مربوط به امثال بچه های برادر را پیدا کرد و زنگ زدند, و علیرغم انتظارمان وعده همکاری سپرد و قرار شد قبل سفر "برگ تردد"هایی برای بچه ها تدارک ببینند, و برگ تردد بمعنی ویزاست, ویزایی که مهاجرین افغانی برای عبور و مرور بین شهرهای ایران و در قبال تحویل کارت مهاجرتشان, از مسیری مشخص تا مسیر مشخص بعدی از اداره اتباع تقاضا می کنند و این برگ در مدت محدودی اعتبار دارد و دقیقا" مثل ویزا عمل می کند, و مأمورین بین شهری و درون شهری با دیدن آن برگه ها به دارنده حق عبور و مرور بین شهری می دهند, و بچه های برادر از بیخ و بن   کارت مهاجرت نداشتند که با سپردنش بتوان برگ تردد(ویزا) گرفت, و جانم برایتان بگوید درست در دقایق آخر برگ تردد به دست به قطارمان رسیدیم, هر چند تماما" با ارائه کارت دانشجویی برادر از گیت رد شدیم و هیچکس از ما برگ تردد و مدرک شناسایی نخواست, هارهارهار!

4.       قم خوب بود, صلاة صبح رسیدیم و بچه های خواهرم را در آغوش کشیدم و خواهرم را بوییدم, و در تمام مدتی که در قم بودیم مهمان فامیل هایمان بودیم, داستان برادر و عید اول و آمدن این برادر بعد از سالها و دیدار من به اتفاق بچه ها, همه و همه علت آنهمه ازدحام در مهمانی ها شده بود و ظهر و شب مهمان بودیم و حتی فرصت حرم رفتن هم میسر نمیشد, و در این بین من از هر وعده که بازمی گشتیم به خودم قول می دادم دیگر تکرار نشود و دفعه بعدی بیشتر سالاد آنهم بدون سس بخورم و لقمه های برنج را بشمارم و آبروی خودم را بیش از این در نزد خودم نبرم و به لباسهایم فکر کنم که برایم تنگ خواهند شد و مخصوصا" شلوارهایی که این اواخر خیلی برازنده ام بودند, اما افسوس که این قول و قسم ها و تعهدات خودم تنها بخشی از پروسه بود و بخش بعدی برمی گشت به تعارف های وحشتناک از نوع افغانی و پر و خالی شدن بی وقفه بشقابهایم از غذاها توسط عمه ای, دخترعمویی, دختر دایی ای, خاله ای, که مانند عقابها در کمین بودند تا لقمه ای برداری و کفگیری بیفزاید, و البته ماهم از خجالتشان طی این سالها در می آمدیم و بجای این سالها که مهمانشان نشده بودیم خوردیم و دکمه شلوار باز کردیم, خوردیم و زیپ یقه باز کردیم, خوردیم و کلا" بلوز را در آوردیم, و آخر شب ها هم فقط برای اینکه غذاها هضم شوند(!) دور هم می نشستیم و خب فقط دسری, یک عدد شیرینی ای, یک مشت آجیلی چیزی می خوردیم, خب چرا اینطوری نگاه می کنید, آن گزارش اولیه که گفتم چهار کیلو ناقابل اضافه کرده ام کذب بود, بعد که رفتم روی ترازو دیدم سه کیلو اضافه کرده ام, در این سفر خانه پرش شاید همان دو کیلو اضافه کرده باشم, یعنی مجموعا" از اول سفرم پنج کیلو, خیلی هم راضی هستم, اصلا" من از روز اولش هم دوست داشتم چاق و تپل باشم, و از لاغر بودن و انسان های لاغر هم بدم می آمده, والا!!!!

5.       طی این دو ماه و ده روزی که آمده ام, جز گزارشاتی که نوشته ام بعضی بازدید های دیگری هم با برخی داشتم, یکی از دوستانم بابت رسیدگی به پرونده موکلش از تهران آمده بود و بعد از کار دادگاهش فقط می توانست بین روز با من باشد, که به خانه آمد و بعد با او به حرم رفتیم و بعد رفت فرودگاه, دوستی که هنوز که هنوز است و با داشتن دوقلوهایش و داستانهای خیلی عجیب زندگی و مشکلاتی که دارد, سرزنده است و برای موکلش می کوبد یکروزه می آید مشهد و یک تنه چنان بارهایی را بر دوش دارد که فقط گفته و شنیده شدنش آدم را متحول می کند, و براستی چقدر این همدرد بودن در بعضی نقاط زندگی آدم ها را به هم نزدیک می کند, و چقدر گفته شدن داغ هایش برای کسی که حسشان می کند تسکین دهنده است, حال اینکه او به ظاهر خانم وکیل چاق و خوشحالی به نظر می آید که هیچکس شاید نتواند حتی حدس بزند من و او جز دو سه خاطره شاد دوران لیسانس گپ و گفت دیگری هم بتوانیم باهم داشته باشیم.

6.       یک عاشقانه آرام( وجه تسمیه پست) هم چاشنی این پست کنم و خلاص! نزدیکی های صبح بود شاید که خواب دیدم در کلاس درس رقص باله بسر می برم و از این دامن های کوتاه چین چین بهمراه ساپورت سفید و بلوز سفید به تن دارم و وزنم هم حدود 50 کیلو(وزن آرمانی من) هست و خیلی سَبُک و شیک دارم آموزش می بینم و اصلا" یک وضعی!!!!, صبح شد و داشتم خوابم را برای همسر جان تعریف می کردم, همسر جان گفت چه جالب چون بنده هم امروز صبح داشتم مقاله ای اندر باب رقص باله و تاریخچه اش در بی بی سی می خواندم, یعنی نمی توانید شدت پروانه ای شدن من را از این تله پاتی شیک و عزیز در خواب به آن نرمی حدس بزنید! (ضمن اینکه اختلاف ساعت و حساب و کتابها حاکی از آن است که درست در زمانیکه همسر جان داشتند مقاله می خواندند من داشتم خوابش را می دیدم)

7.       قربانتان گردم, اولین سوژه بعدی که قابل نوشتن بود را نمی گذارم بماند تا یک دو سه چهار شود, می آیم می نویسم, به خودم قول می دهم!

 

 

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 02:19 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر

الآن هم هفت ماه و نیم است صبحانه نخورده ام!


سال سوم دبیرستان بودیم، با همین دوستم در حیاط دبیرستان قدم می زدیم که معاون مدرسه صدایمان کرد، بسویش رفتیم، گفت همراهیم کنید، و با او تا دفتر رفتیم، از چهره اش گمانی مبنی بر خبر ناخوشایند و شکوه و شکایت نمی برآمد، نزدیک دفتر که رسیدیم گفت چند لحظه صبر کنید و رفت داخل و بعد با دو پاکت برگشت، درست یکی دو هفته قبل مدرسه مان بشکل خود معرف مبادرت به تأسیس سالن غذاخوری و ارائه صبحانه سالم به قیمت مناسب به بچه های مدرسه کرده بود، همانطور که پاکت ها را به سویمان گرفته بود گفت: "این ها ژتون های صبحانه این هفته است، قرعه ژتون رایگان این هفته به نام شما دو نفر افتاده است، بروید حالش را ببرید."

از دفتر دور شدیم و همزمان رو به همدیگر هاج و واج مانده بودیم، که چرا؟  چرا ما دو نفر؟ یعنی اینقدر چهره هایمان گرسنه و صبحانه نخورده است؟  اما او می گفت چون می دانند من پدر و مادر ندارم خواسته اند برایم مادری کنند، و تو را هم چون دوست من دیده اند و در این لحظه با من بودی شریک کرده اند، و من می گفتم، چطور بقیه را با تو شریک نکرده اند، چرا تنها زمانی که من و تو را دیدند به سراغمان آمدند، نه، حتما"چون من مهاجرم و اینها فکر کرده اند از نظر اقتصادی شاید نتوانم ژتون ها را بخرم، این کار را کرده بوده اند تا یکهفته بتوانم از صبحانه های دست ساز خانم گواشیری بخورم، و شاید چون تو با من در صحن حیاط بودی باهم به دفتر خوانده شدیم. خلاصه گمان را هر کس به سمت خود می برد، لابد برای اینکه سایه سنگین شرم را از روی سر همدیگر برداریم. آخرش لبخندی زده ژتون ها را در جیب هایمان مچاله کردیم.

 علاوه بر این پرسش های بی پاسخ، مسأله دیگری هم داشتیم و آن این بود که هرگز نمی توانستیم از آن ژتون ها استفاده کنیم و دلیلش هم این بود که ما یک گروه دوستی بزرگ هشت نفره بودیم که همیشه برنامه ریزی و خورد و خوراک ها و برو و بیاهایمان را باهم هماهنگ می کردیم و اتفاقا" بحث خرید و شرکت در صبحانه های مدرسه هم چند روز بود بین بچه های گروه مطرح شده بود، و ازآنجا که برای اشتراک در صبحانه های هفته جاری باید از هفته قبل اقدام به خریداری ژتون می کردیم و ژتون های اهدایی مربوط به همان هفته جاری می شد و سایر دوستانمان ژتونی خریداری نکرده بودند هیچ راه گریزی برای استفاده یواشکی از ژتون ها نداشتیم.

در حسرت فهم دلیل انتخاب خانم معاون و هیئت مدیره صبحانه های مدرسه و همچنین استفاده از ژتون ها ماندیم، و فکر کنم همراه باقی گروهمان رفتیم برای هفته آینده مان ژتون خریدیم.

برچسب‌ها: از فقر، خاطره
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:09 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

با کمک من فرار کرد...


دوست دوران دبیرستانم بود، صمیمی نه البته، علی رغم من خیلی کم حرف و خاموش بود، دلیل باهم بودنمان هم مسیر خانه تا مدرسه بود، باهم هم محله ای  بودیم و برای سرویس مدرسه یکجا می ایستادیم، و روزی اگر از سرویس جا می ماندیم مسیر بسیار طولانی خانه تا مدرسه را بر پشت موتور سیکلت برادرش باهم طی می کردیم.

 آن زمان نمی فهمیدم چه مشکلاتی دارد، و چقدر دلش خون است از زندگی اش، پدر و مادر نداشت، یعنی اصلا" پدر و مادرش پیر بوده اند که اینرا بدنیا آورده و مرده بودند، و مسئولیت این و خواهرش که دو سال ازش بزرگتر بود با برادر بزرگش بود، اینها را بعد از فارغ التحصیلی از دبیرستان و رفتن به دانشگاه بهم گفت، زمانی که فقط هجده سال داشتیم، از تهران برگشته و سراغش را گرفته بودم، آدرس جدیدش را که داد به دیدنش رفتم، داستان هایی تازه برایم تعریف کرد، گفت که با اینکه در دانشگاه فردوسی مشهد یعنی شهر خودش قبول شده،  برادرش نمی گذارد این دانشگاه برود و می گوید همینقدر کافی است و باید ازدواج کند، اما او با هزار ترفند  ثبت نام کرده، و همزمان با پسری آشنا شده و قصد دارد شبی برای همیشه از خانه برادر بگریزد، می شنیدم و باورم نمی شد، و در پاسخ به سوالات مکرر ذهنم پاسخی نمی یافتم، حرف هایش را شنیدم و یکسره ازش می پرسیدم آیا فکر عواقبش را کرده است؟ خانواده پسر قبولش دارند؟ یک دختر بی مناسبات عرفی برود خانه شان قبولش می کنند؟ از چاه به چاله نیندازی خودت را، که گفت با خواهر و مادر پسر آشنا و دوست است و هر روز به خانه شان می رود، و این حکایت یک روز و دو روز نیست و ماه ها از آغاز رابطه شان می گذرد و همین پسر بوده است که باعث شده دانشگاه قبول شود و به عشقش درس خوانده است و درمراحل ثبت نام و هزینه هایش کمکش کرده است!

فردای همان روز با من قرار گذاشت، به خانه شان رفتم، همسر برادرش کمی مشکوک شده بود از این دو روز پیاپی رفتن من به خانه شان، اما به روی خود نیاورد، نقشه دوست از این قرار بود که وسایلش را تا حدودی بدهد من ببرم، و بخش دیگری را هم خودش می آورد، با وسایلش می رود حمام و آنجا حاضر شده بیرون می رود، دوش آب را هم باز می گذارد که همسر برادرش نفهمد این رفته است، حمام شان هم نزدیک خروجی آپارتمانشان بود، کیف حاوی وسایلش را زیر چادر پنهان کرده و بیرون شدم، قلبم تند می زد، خود را در امر فرار دوست مهره اصلی می پنداشتم، و هر چند از خودش قول و قسم گرفته بودم که عواقبش را خودش به عهده می گیرد، و مطمئن باشد که مشکلی از جانب مأمنی که در نظر گرفته وجود نخواهد داشت، اما باز هم حسی میان تردید و ترس آزارم می داد، سر خیابان منتظرش شدم، چند دقیقه بعد فاتحانه و سراسیمه به من ملحق شد، گریخته بود، با او به خانه پسر رفتیم، خانواده پسر را دیدم، اما خودش نبود، مادر و پدری نسبتا" مسن اما شاد و بذله گو، ازم پذیرایی کردند، و انگار نه انگار اتفاق به این مهمی افتاده است، دوستم هم خیلی عادی و دوستانه برخورد می کرد، فقط چند سوال پرسیدند که چطور شد؟ خانم برادرت نفهمید؟ و دوستم داستان را تعریف می کرد، انگار خواب می دیدم، خداحافظی کرده به خانه بازگشتم.


دفعه بعدی که به مشهد رفتم، تماس گرفتم و گفت فلان روز مراسم شیرینی خوری و عقدشان است، و اینها بعد از فرار دختر به خواستگاری رفته اند و گفته اند یک شیرینی خوری بگیریم و دختر را رسما" عقد پسرمان کنیم، و برادرش هم بعد از مدت کوتاهی پاسخ مثبت داده است، دوستم می گفت از خدایش بود که هزینه جهیزیه از سرش کم شود، حتی اگر فرار نمی کردم و خواستگار مناسبی هم می داشتم برادرم بخاطر اینکه نمی خواست جهیزیه بدهد از طرف خود ردش می کرد کما اینکه قبلا" هم این کار را کرده بود، او می خواست خیلی بی سر و صدا و بی هزینه شَرّم را با معامله با هر بی سر و پایی هم بیاورد، اما هرگز فکرش را هم نمی کرد که من چنین کاری انجام بدهم، با این کارم لااقل دلم خنک شد که اگر قرار بود مثل یک یتیم واقعی از خانه اش خارج شوم، با کسی که دوستش دارم بگریزم.

سالها بعد به بهانه تولدش در پی شماره تلفنش شدم، یافتم، فهمیدم دختری 5-6 ساله دارد، آدرس گرفته و به خانه اش رفتم، دخترش عین خودش بود، زیبا، با چشمان سیاه درشت مثل مادرش، تنها فرقش برق کودکانه اش بود و بس، همسرش بیرون بود، قصدا" گفته بود دیرتر بیاید تا من و دوست راحت باشیم، اولین سوالم ازش درباره رابطه شان بود، اینکه چه شد آخرش؟ خوشبخت شد؟ و یا مشکلی دارد یا خیر؟ و رابطه اش با برادرش چطور شده؟

گفت، لیسانسم را گرفتم، خانواده همسرم می دانسته اند پسرشان اهل کار و بار نیست، نه که پسر بدی باشد، نه، اما آنها از روز اول می دانستند که پسرشان عرضه صاحب خانه و پول و زن و بچه شدن را ندارد، به همه این دلایل تا خانه خدا راضی بودند که من بی سر و صدا به خانه شان بیایم، تا زمانی هم که کار پیدا نکرده بودم بهمراه خودشان زندگی  می کردیم، همه شان هم تشویقم کردند به درس خواندن، تا بالاخره لیسانسم را گرفتم، و در فلان اداره کار می کنم، من کار می کنم و همسرم تا امروز حتی یکبار برای کار کردن بیرون نرفته است، برایش ماشین خریده ام تا بتواند لااقل با مسافر کشی پول قبض های گاز و برق و تلفن مان را بپردازد، یک روز می رود ده روز مریض می شود، مشکلی از نظر رفتاری و رابطه نداریم ولی کم کم دارم خسته می شوم، من همزمان با دانشجو شدن سراغ کار رفتم و از صفر شروع کردم و تمام این وسایل خانه ام را که می بینی خودم خریده ام، دانه دانه، برادرم سالها از دیدنم امتناع کرد و از آن محله رفتند و نمی خواست مرا ببیند، می گفت آبرویش را برده ام، ولی با بدنیا آمدن دخترم کم کم رفت و آمد می کنم، و خانم برادرم تنها به خانه ام می آید.

در بین صحبت هایش هم مدام علاقه داشت بگوید در رابطه زناشویی شان مشکلی ندارد و زندگی بخور و نمیر خوبی دارند و با وجود دختر زیبایش غم و دلتنگی های یتیمی اش را فراموش کرده است، و می گفت اگر هم با همسرش نمی آمد خدا می داند الآن گرفتار چه هیولایی می بود، و چنین و چنان. گوش می دادم و سعی داشتم باور کنم خوشحال است، گویی بعد سال ها آمده بودم نتیجه کمک شبانگاهی ام به دختری برای فرار را ببینم، ذهنم درگیرش بود، درگیری اش به اوج خود رسید وقتی همسرش آمد، احساس بدی بهش پیدا کردم، پوستش بیش از حد سیاه شده بود، سعی کردم با تصویرهای مراسم عقدشان که حضور داشتم مقایسه اش کنم، قابل مقایسه نبود، اولین برچسبی که مغزم بهش می داد اعتیاد بود، ناهار خوردیم و سریع بیرون شدم، نمی دانم چرا بعد از آن روز و چند تلفن هول هولکی رفت در گوشه ذهنم و هرگز سراغی ازش نگرفتم.

باز از دیروز به فکرش هستم، امیدوارم تصور سیاه آن روز من فقط یک تصور سیاه بوده باشد و بس وگرنه خودم را در این سیاهی مقصر و دخیل می دانم!

 

برچسب‌ها: خاطره
تاریخ ارسال: یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 02:10 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 5 نظر
( تعداد کل: 6 )
   1      2   >>
صفحات