X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

ما سه تا کچل خوشحالیم در ضمن!

یک. با احتساب بیست و یک روزی که قبل از ماه رمضان روزه گرفتم شد پنجاه و یک روز، بعد از سالها مثل یک دختر نابالغ تمام سی روز را روزه بودم، حس بسیار خوبی داشتم، اینجا هم که فصل زمستان، یازده و نیم ساعت روزه بودم، خوب بود، عید خیلی بهم چسبیده تا الآن! آنقدر که همینک که ساعت دو و نیم صبح سه شنبه دوم شوال است بیدارم و بی خواب شده ام!

گرچه روزهای آخر سخت بود بیدار شدن برای سحری، و کلاً سحری و افطاریِ تنها بی خاصیت ترین چیز است مخصوصاً برای ما که رمضان همیشه بوی دورهمی ها را بهمراه می آورد و نوستالوژی زاست.

دو. با پسر می زنیم روی کانال برنامه کودک، برنامه هایی که بسیار عالی و مفید طراحی شده اند، تابحال ندیده ام حتی یکبار هم یک کارتون یا انیمیشن یا اجرای شان بدون داشتن یک پیام باشد، یا دارد چیزی یاد می دهد یا بازی هایی می کند که درونش پر است از خلاقیت و ابتکار، هر کاردستی ای هم که درست می کنند کاملاً سازگار با شرایط یک بچه است، هیچ وسیله گرانی لازم ندارد، از همه وسایل دم دستی و دور ریختنی چیز درست می کنند، مربی ها هم قصداً چسب ها را کج و معوج می زنند و دقت چندانی در قرینه و مشابه ساختن همه چیز ندارند، می گذارند کودک کاملاً احساس راحتی و همزبانی کند با آنها، بعد با چیزهایی که درست کرده اند بازی می کنند، مرد و زن هایی که گاهی میمون می شوند و گاهی صدای سگ در می آورند، و چقدر طبیعی می خندند، یک برنامه ای هم هست که مخصوص بچه های زیر دو سال است، عروسک ها رسماً با اصوات صحبت می کنند، یکبار که در اتاق دیگر بودم دیدم که پسرک بشدت و باصدا می خندد بهشان!!!

سه. کم کم به موعد دیدار نزدیک می شویم، وقتی سی تی زن شیپ پسرک آمد برای پاسپورتش اقدام کردیم، و همچنان پاسپورت خودم را باید تازه می کردم، هر دو در مرحله انتظارند تا به دستمان برسند، بعدش می رویم دنبال ویزای ایران، هر چند لحظه ها را می شمارم تا دمی در کنار مادر تهی شوم از همه چیز و پر شوم از دنیا دنیا انرژی ولی چون به گذرا بودن زمان و خوشی و ناخوشی ها و بیشتر خوشی هایش واقفم، همزمان از حالا ترس بازگشت و افسردگی بعدش را می خورم، مخصوصاً حالا که پسرک هم هست، بی شک بعد از اینهمه قحطی زدگی اش درباره خریدارانش که ازش دورند، برگشت به اینهمه سکوت و تنهایی برایش سخت تمام خواهد شد!

از بیش از یکسال پیش خریدها کرده ایم، در هر فرصتی پیدا شده و چیز مناسبی دیده ایم خریده ایم برای چنین روزی، تا یکباره حجم بالای سوغاتی و هدیه زیاد سخت نباشد ولی هنوز أقلامی در دست خرید هستند که باید در فرصت هایی که دست می دهد تکمیل کنیم، همسر نمی تواند بیش از سه هفته با ما باشد، تصمیم بر این شد که من و پسر زودتر از او برویم و او بعد از حدود دو ماه به ما بپیوندد و بعد باهم برگردیم، من می خواهم حداقل سه ماه ایران باشم.

چهار. دارم پر آرامش ترین روزهای عمرم را سپری می کنم، هرچند خاصیتم هنوز این است که به خودم رجوع کنم و دنبال خرابه ای از درد بگردم و برایش ناراحت باشم، درواقع اینطور عادت کرده ام که همیشه دردمندِ چیزی یا نگران کسی باشم و اگر نباشم عذاب وجدان می گیرم، انگار حقم نیست در آرامش مطلق بودن و در بی خبر بودن، دارم تلاش می کنم این خاصیت را کنار بگذارم، من مادرم، و دنیایم حالا بیشتر متعلق به اوست و باید از افکار منفی و خاصیت های مضر عاری باشد، امیدوارم بشود!


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 02:28 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

در افغانستان به زن باردار، " امیدوار" می گویند!

یک. تنبلی می کنم در نوشتن ولی در ذهنم می نویسم، هر روز و هر لحظه!

دو. وسایل پسر را خریدیم، خوبی عدم آگاهی و إشراف به تمام مراکز خرید و کم و کیف شان همین است که به دیدن دو سه مرکز فروش قناعت کنی و پرونده خریدت را جمع کنی برود پی کارش!

البته ما بعلت کمبود جا کمد نخریدیم، وسایلی هم که با بزرگتر شدنش لازمش می شوند را هم نخریدیم و گذاشتیم زمانش که رسید، مثلاً  ازین روروک هایی که وقتی بچه می تواند بنشیند می گذارند داخلش تا برای خودش بچرخد و یا صندلی ای که برای غذا خوردن می نشنید رویش و یا وسایل بازی فراوان!

فقط اکتفا کردیم به تخت و کالسکه و بیبی ست، لباس هایش را هم که به مرور تکمیل کردیم و البته پوشک و وسایل بهداشتی، اساسات آمدن یک نوزاد، اتاق خوابمان که کوچک بود کوچکتر شده اما فضایش از آن سردی و سیاهی به سپیدی و طراوت حضور تخت و چند عروسک رنگی رنگی پسر و ملحفه های زردش تبدیل حالت داده، داخلش که می شوی صدای بچه می آید ازش!

سه. همسر پسر عمه همسر هم باردار بود، بعد از سیزده چهارده سال، البته بنده خدا سورپرایز شده بود چون دکتر متخصص تیروئیدش بهش گفته بود بخاطر مصرف فلان داروی خاص احتمال بارداری اش صفر است و این هم که سالهاست دارد داروی تیروئید مصرف می کند، حالا بقول خودش پس پیری( البته دقیقاً همسن من است!!!!!) برای بار دوم باردار شده، در جواب من که" پس ما خیلی اوضاع مان خراب است که اولین بچه مان را در این سن بارداریم، گفت: واه خدا نکنه من منظورم خودم بود که بعد از اینهمه سال باز باردار شدم، آخه یه جوری هست دخترم الان نوجوان و بزرگ شده من باردارم، شما که هنوز اول جوانی تان است، همسن بودن مهم نیست!!!!"

داشتم می گفتم باردار بود، بعد دیابت بارداری گرفت و دیسک کمر هم که داشت، بنده خدا اوضاع خیلی بدی داشت، خوشبختانه یا بدبختانه خیلی زودتر از موعدی که برای سزارین برایش تعیین کرده بودند دچار پارگی کیسه آب شد و همین باعث شد سزارینش کنند، در هفته سی و ششم، زایمان ایشان و بدنیا آمدن دخترش برای ما مثل یک دوره آموزشی بشمار رفت و می رود، خدا ما را ببخشد ولی هر بار به دیدنش رفته ایم سوالات تخصصی مان را از قبل آماده کرده بودیم تا ازش بپرسیم، بچه شان را بغل کرده ام و همسر هم، بهش یاد دادم باید چطور بچه را بگیرد تا خطری متوجهش نباشد، الآن خیلی علامت سوْال ها رفع شده از ذهنمان!

همزمان البته ما را ترس زایمان فرا گرفته، یک ترس زیر سوال برنده و قوی، اینکه خب رسیدی به اینجای کار، فکر کردی بقیه اش هم مثل تا اینجایش راحت است؟ فکر می کنی خیلی باکلاس و شیک درد می آید و وسط هایش نفس عمیق می کشی و برای درد بعدی حاضر می شوی و همه چیز خیلی نورمال پیش خواهد رفت؟ مجرای زایمانی به بهترین وجه برای ورود پسر باز می شود و پسر قوی و مسلطت هم براحتی سر می خورد به بیرون و بعد تو و همسر غرق شادی می شوید؟ تازه چه همه عکس و فیلم هم می خواهید از این سناریوی بیاد ماندنی بگیرید، پففففففف!

یک احتمال دیگر هم هست ولی ساغر خانم، اینکه درد خیلی هم قابل تحمل نباشد برایت، و بدنت خیلی هم به وقت و مناسب و در حداقل زمانها باهات راه نیاید، مثلاً بیست ساعت ناقابل درد داشته باشی و نای ناله کردن هم ازت سلب شود و هنوز باید درد بکشی اما نزایی!!!، مثل حکایت خیلی از بدشانس ها، آنوقت چه خواهی کرد؟ تصور کن ساعات و دقایق استیصالی را که هر دو به گریه بیفتید و هی ارزیابی کنید که چه کاری باید می کردید که اینطور نمیشد؟؟؟؟

حقیقت این است که من هر دوی این احتمالات را در ذهن بشدت تصور می کنم، و سعی کرده ام برای هر موقعیتی خود و همسر را حاضر کنم، اما خوب می دانم که حقیقت داستان های ما در بیشتر مواقع متفاوت با تصورات ما خواهد بود. مهم این است که ما بدانیم هر احتمالی ممکن است در این میان رخ بدهد و امید و تلاش خود را از دست ندهیم! 

در هر صورت هر اتفاقی برایم افتاد اینجا به تشریح نقل خواهم کرد!!!

چهار. هر کسی می آید و دلش می خواهد لباس های پسر را ببیند با حوصله تمام برایش دانه به دانه نشان می دهم و بعد دانه به دانه تا می کنم و می گذارم سر جایش، و خسته نمی شوم هر بار این تکرار شود، آخرینش دیروز بود که دوستی از راه دور به اینجا و بعد به دیدنم آمده بودو من همه وسایل پسر را دور تا دورم باز کرده بودم و برایش توضیح می دادم، بله بله و در دل گاهی به روزهایی فکر می کنم که خیلی بی وقت تر از این هستم که به سامان دادن کمد لباس هایش و دور و برم به این وسواس و حوصله حتی فکر کنم و این تصور مرا حریص تر می کند به غرق شدن در کارم!!!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 7 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 10:26 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 1 نظر

روح پدرم شاد که فرمود به استاد***فرزند مرا هیچ نیاموز به جز عشق

یک. شش ماه از آمدنم گذشت، هجده آگوست که آمدم آخرهای زمستان بود، امروز اینجا پاییز شروع شده، یعنی حساب کتابش با هیچ جا سر نمی خورد، عادت داشتن به اینکه درست در روز اول بهار یکهو با شکوفه های بهاری روبرو بشوی یا اواخر شهریور بدنت با بادهای پاییزی بلرزد و بازار را انار بگیرد و از اول دی برف داشته باشی، که یک روزی عادی بود را باید بگذارم کنار، باید تقویم بدست بگیرم ببینم کی پاییز آمده و کی باید لباس های سنگین را جمع کنم، جمع که نه بگذارم آنطرف تر پشت بقیه لباس ها، والا ما که نفهمیدیم تابستان چگونه گذشت، همزمان تمام لباس هایم دم دست بود، حتی یکبار نشد یک لباس راحت تر بپوشم قلنج نکنم و بلافاصله رویش یک چیز دیگر نپوشم، به همین برکت، هنوز منتظر یک روز آفتابی مطمئن بودم که بشود بی ترس شره کردن باران رفت لب اقیانوس، نرفته ایم جز یکبار، که آنقدر سرد بود از ترسش فقط از دور بهش نگاه کردیم، نه به آفتابش که سوزاندمان نه به آب یخزده، انگار تازه به تازه یخ آب کرده اند ریخته اند توی اقیانوس!

دو. هر شنبه در یک مدرسه خودگردان افغانی فارسی درس می دهم، اینجا هم خودگردان داریم، قابل توجه کسانی که در ایران مدرسه خودگردان دارند، البته خودگردان اینجا خیلی فرق دارد، تمام معلمان رضاکار هستند و حقوقی دریافت نمی کنند، یکی مثل من واقعا" بخاطر دغدغه زبان و تربیت اولاد وطن، یکی بخاطر احساس مفید بودن و بیکار نماندن، شاید بعضی هم برای درج در سی وی، هرچند چون کار به زبان خودمان است شاید بغیر از کسب اعتبار اجتماعی از نظر حرفه ای  به کار رزومه هم نیاید. دوازده شاگرد دارم دختر و پسر، کوچک و بزرگ، و من تابحال سابقه تدریس نداشته ام و گاهی دستپاچه می شوم ولی کلا" حس خوبی دارم مخصوصا" از جلسه سوم ببعد که حس کردم کم کم دارند بهم عادت و علاقه می گیرند، خدا دوامدارش کند.

جلسه آخری که درس شان دادم قبل اتمام کلاس چون آن جلسه صفت و موصوف را گفته بودم بهشان گفتم نفری یک صفت و موصوف بگویید و بروید، روزِ بارانی، شنبه ی خسته کننده، کلاسِ تمیز، و آخری گفت: معلمِ قشنگ، و خیلی زود و سریع فرار کرد، برای دقایقی احساس قشنگ بودن و خوشحال بودن زیادی بهم دست داد و به همان راحتی خستگی از تنم در رفت، مدیونید اگر فکر کنید احساس خودشیفتگی بهم دست داد و یا یک درصد فکر کردم آن معلم قشنگ منم!!!

بعد هر سه شنبه هم بشکل رضاکار دارم به خانه یک خانم افغانی می روم برای درس زبان، دانش آموزان مرکزی که ما در آن درس می خوانیم می توانند گاهی بدون آمدن به مرکز بشکل فول تایم، بشکل پارت تایم و یا حتی هفته ای یک جلسه درس بخوانند، مرکز از بین متقاضیان تدریس رضاکارانه که دوره آموزشی تدریس را گذرانده اند می خواهد که با یکی از این متقاضیان درس در خانه شروع به کار کنند، و من هم بعد از اخذ مدرک دوره آموزشی و انتظار طولانی مدت برای پیدا کردن و هماهنگی با یک شاگرد در خانه بالاخره صاحب یکی از آنها شده ام.

غیر از اینها بشکل رضاکار ادیتور یک مجله تازه کار شده ام، و منی که همیشه از کارهای مجله ای و مطلب نوشتن گریزان بودم دارم برای هر شماره اش تلاش می کنم چیزی بنویسم و بدهم چاپ کنند، باشد که رستگار شویم.

سه. این ترم که تمام بشود ساعت های زبان من هم رو به اتمام می رود، دولت به هر مقیم دایم پانصد و ده ساعت کلاس زبان رایگان می دهد که برای آنهایی که چیزی در چنته دارند خیلی کارآمد است و بقیه تا حدی راه می افتند و باقی را باید از همت خود پول بدهند و بخوانند، من دو ترم در آخرین سطح زبان اینجا بوده ام، بعد از این دوره مستحق یک دوره بنام پروفشنال لول هستم، آمادگی برای مصاحبه شدن و یک سری آشنایی با کار اداری در سیستم اینجاست، و در آخر دو هفته کار رضاکارانه بعنوان شروع در یکی از ادارات، که شانس خوبی است برای محک زدن و آغاز، طی این دو ترم تابحال سه معلم زبان داشته ام، که یکی شان در این ترم عوض شده و یکی جدید آمده، با معلم جدید زیاد رابطه برقرار نکرده ام، گرچه بانوی مهربانی است، هر چند اینجا اکثر آدم ها مهربانند اما معلم اصلی ام که دو  ترم تمام تابحال باهاش بوده ام محشر است، یک زن بالای شصت سال بنظر من بسیار زیبا، متین و مهربان، محکم و در عین حال لطیف، برند پوش و خیلی با آداب، نشده تابحال حتی یکروز لباس هایش بدرستی ست نباشند، یکبار به شوخی بهش گفتم میشه بگید چند تا کفش و صندل دارید، و با خنده گفت نپرس، همیشه زیور آلاتش را با لباس ها و کفش هایش ست می کند، لباس هایش نه خیلی عریان و نه خیلی پوشیده اند، از تمام رنگ ها استفاده می کند اما هیچوقت جیغ نیست، بنا به گفته خودش اگر رژ لب بزند نمی تواند حتی کلمه ای ادا کند اما لب هایش بی رژ لب هم خوشرنگ و زیبایند، اصالتا" از هلند است و سالهاست به استرالیا آمده، به سفرهای بسیاری رفته  و با همسرش زندگی می کند و هیچ فرزندی هم ندارد، گاهی در فیس بوک عکس های عاشقانه هم می گذارد در همین سن و سال!

همیشه دوست داشته ام مثل او باشم، نبض کلاس هیچوقت از دستش خارج نمی شود، همیشه می داند برای  بعد چه دارد، اینهمه لهجه وحشتناکِ اینهمه شاگرد رنگ و وارنگ را به خوبی و صبوری می فهمد و هرگز طوری وانمود نمی کند که چقدر کلافه کننده است گوش دادن و حدس زدنِ مراد و منظور متکلم، همیشه به موقع شروع می کند و به موقع تمام، دارم سعی می کنم بعنوان هدیه یک نوشته از صمیم قلبم برایش بنویسم، و روز آخر این ترم برایش بخوانم و بهمراه یک آینه و شانه بهش هدیه بدهم، جدی او برای من فقط یک معلم نبوده است، هر چند این احساسی که دارم شاید بخاطر تنهایی و بی کسی ام در اینجا باشد اما او واقعا" دوست داشتنی است، خیلی وقت ها شده با حفظ ادب راجع به چیزهایی که برایش سوال بوده از من پرسیده، درباره حجاب، اینکه برای شخص من اختیاری بوده است یا اجباری، درباره محاکم صحرایی افغانستان، درباره نوروز، درباره رمضان و درباره هر چیزی که تابحال نپرسیده بوده است، و من هر بار خوشحال شده ام از اینکه من را برای این سوال هایش انتخاب کرده و تا حد توانم سعی کرده ام بهش جواب بدهم و حتی با لینک های مناسب مرتبطش کنم.

چهار. امروز در کلاس و در وقت دیسکاشن بحث ازدواج و طریقه اش در کشورهای مان بود، و شکر خدا نصف همکلاسی ها افغان هستند، نمی دانم چرا به من برمی خورد وقتی شنیده می شوم که "در کشور ما رواج این  است که خانواده ها برای دختر و پسرهایشان تصمیم می گیرند و طرفین گاها" تا روز نامزدی و حتی بعدش هم حق ندارند همدیگر را ببینند"، چون خانواده خودم و خیلی از خانواده های افغانی دیگر سالهاست این روش عهد مادربزرگ ها و مادرهایمان را فراموش کرده اند و اختیار تام را به فرزندانشان داده اند، اما وقتی دقت کردم دیدم من از گُرده خود حرف می زنم، و نباید خانواده خودم و قشر بالای جامعه ام را به همه تعمیم بدهم، مگر همین  دیروز نبود که همکار باکلاس لیسانسه ام در فلان سازمان باکلاس بهش خبر رسید که  نامزده شده و برود ولایت؟ مگر همین امروز دختر افغانی همکلاسی خبر نامزدی اش را با کسی که هرگز ندیده است نداده بود؟ مگر این اتفاق هنوز هم نه بعنوان قبیح که به عنوان بهترین و باشکوه ترین و مرسوم ترین داستان افغان ها در افغانستان نیست؟

چرا من باید تنها خودم را که با آن ترتیب ازدواج کرده ام در نظر بگیرم؟ ولی واقعا" گاهی سخت است در برابر چشم های از حدقه درآمده اینجایی ها ساکت بود، بنابراین شروع کردم به تفسیر و توضیح که ملت در اینجا از وقتی بالغ می شوند متکلف و مسئول زندگی شان هستند، کار می کنند، مستقل می شوند، سفر می کنند، ارتباط های عاشقانه ای تجربه می کنند و وقتش که رسید انتخاب می کنند و شاید حتی ازدواج نکنند و یک رابطه دوستانه و عاشقانه بی تکلیف را ادامه دهند، این در افغانستان اینطور نیست، اولاد تا زمان ازدواج بار گردن خانواده ها هستند، مستقل نیستند، وابسته بار می آیند، آزادی ارتباطات ندارند، شاید خیلی هم خوب است که بار این تکلیف بر گردن والدین است!!!!

اما حقیقت این است که اینطور جاها از هر طرف دفاع کنی تا شخصیت تخریب شده ات را حفظ کنی بدتر می شود.

بعد که دقت کردم دیدم در فامیل خودمان هم معمولا" این تکلیف نه با آن اوصاف اما کم و بیش بر عهده خانواده هاست تا اشخاص، یادم از خاطره ای افتاد، شب عروسی یا نامزدی یک دختر عمویم بود من توی حیاط روی صندلی نشسته بودم، عمویم(پدر دختر) که حسابی خان عمو بود و دخترهای بسیاری  به شوهر داد آمد وسط حیاط جایی که من نشسته بودم و گفت خب رفیق شفیقت هم شوهر کرد، تو نمی خواهی دست بکار بشوی؟

 انگار برایشان جا افتاده بود که من یکی خودم باید دست بکار شوم و به این راحتی ها تن به ذلت(!!!) نمی دهم، جدی برای خودم خیلی درس داشت این حرف، و تا مدتها داشتم بهش فکر می کردم و دروغ نگویم همزمان با حس مسئولیتی بزرگ به خودم افتخار کردم، بعد که عروسی کردم عمویم آلزایمر گرفته بود و من را با خواهر کانادا اشتباه گرفته بود و تمام مدت فکر کرده بود من او هستم و بعد که هر دو مقابلش ظاهر شدیم حس کردم چیزی در دلش گرفت، نمی دانم چرا  فکر کردم او دوست نداشت من شوهر کنم، فقط یک حس بود.

پ ن: این پست را اولین روز پاییز بشکل نیمه  تمام نوشته بودم اما امروز که دهمین روز آن است پست می کنم!

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 09:19 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

حتی اینجا هم مردان به زنان شان تجاوز می کنند!

یک. اولین باری که دیدم یکی کفش بزرگترش را پوشیده و به خیابان آمده از تعجب شاخ در آوردم، شاید پنج-شش سالم بوده، ولی هنوز تأثیرش در ذهنم هست، خیلی متعجب شده بودم که می شود چنین کار قبیحی انجام داد، دختر همسایه کفش های مادرش را پوشیده و به خیابان اندر شده بود، ذهن من از ابتدای عمرم درگیر نظم و ترتیب بود، هنجار و ناهنجار، درست بودن چیزها، سر جای خود بودن، حالا که فکرش را می کنم با خودم می گویم کاش اینطور نبود، کاش همانموقع که  میخکوبِ رفتار بشدت ناهنجار دخترک همسایه شده بودم برایم توضیح می داد که می شود گاهی کفش بزرگترها را پوشید، دنیا به آخر نمی رسد اگر نوک انگشت پایمان به خطوط سیمانی خط کشی شده اصابت کند!

دو. مادربزرگ مادری ام اگر داشت داستانی تعریف می کرد و می رسید به بخش ناگفتنیِ رابطه جنسی، از گفتنش ابا می کرد و بجای هر کلمه دیگری می گفت، "همسرش بهش تجاوز می کرد"، یا مثلا" "وقتی همسرش بهش تجاوز کرد و بچه دار نشدند"...، آنموقع شاید به نسبت سنم خندیده بودم، ولی حالا وقتی یادم می آید با خودم می گویم پر بیراه هم نگفته بوده، و با توجه به سوژه داستان هایش که معمولا" در کوهستان های هزاره جات واقع می شدند، و با تعاریف جدید و مدرن این نوع رابطه می شود حدس زد نود درصد روابط جنسی سوژه ها تجاوز بوده اند، و نه یک رابطه جنسی سالم و دوطرفه!

سه. یکی دو سالی که در کابل زندگی مشترک داشتیم و نوروز می آمد شور و شوق عجیبی برای سفره هفت سین و سبزه داشتم، سفره هم انداختم به حساب خودم، سبزه هم پروراندم، ازشان عکس هم گرفتم، دوستان هم کم و بیش همین حس و حال ها را داشتند، آخر بهار در کابل بهار بود، هوایش تازه می شد، بخاری ها جمع می شدند، زنها با شور و شادی بقایای سیاهی های زغال ها را می زدودند، هر سال فرش ها را می شستند، دیوارها را حتی، اینجا اما علیرغم تصور قبلی و قلبی ام اصلا" حالش را ندارم، هوای بهار ندارد، خوب بهار نیست، مزخرف است وقتی هوا دارد پاییز می شود و تنت پوست می اندازد بروی سبزه بکاری، این ناهماهنگی این قاره ی جنوبی هم بدجوری ما را از روحمان دور کرده است، بگذریم که میزبانِ هیچ ایرانی و افغانِ دوستدار نوروز هم نخواهیم بود. تمام شد رفت، کاش یکبار دیگر بتوانم بهار را در کابل یا تهران تجربه کنم.

آه تهران گفتم روحم پرواز کرد به اتوبوس های جردن- تجریش، اگر اسفندی در تهران بودید بروید سوار یکی از اتوبوس های هر جا تا تجریش بشوید و برگردید، در تجریش پیاده شوید بروید بی هدف بگردید، اگر اسفند باشد و مخصوصا" اواخر اسفند باشد و تو در تجریش بی هدف و تنها بگردی و شور و شوق آدم ها را ببینی دلت تازه می شود، شور و شعفی که به این راحتی ها بدست نمی آید، آنوقت از سال می فهمی هنوز مردم خنده را از یاد نبرده اند، هنوز دلیلی برای بی هوا لبخند بر لب داشتن وجود دارد.

این حس در کابل از نیمه ماه رمضان تا عید فطر بین مردم بروز می کند، مردم خرید می کنند، بازارها شلوغ است، هر کسی به اندازه جیبش چیزی برای به خانه بردن دارد، فقط یکی از فاینست خرید می کند و یکی از گاری های کوته سنگی، آخ که چقدر دلم شرحه شرحه است از خاطر گاری های کوته سنگی، حتی اگر دو افغانی باقی پولت بود، گاری چی بهت بر می گرداند، مردم هنوز آدمیت می دانند، و من حتی زمانی که منتظر تاکسی یا اتوبوس بودم و هزار بار زیر دست و پا می شدم به کسی دشنام ندادم، آخ که چقدر کفش ها و بوت هایمان گلی می شدند، و باید با هر بیرون رفتن و بازگشتن در این فصل می شستی شان، اینها دردهای پوستی ما بودند، می شد ازش گذشت، از ماهی های مرده در گل و لای زیر پل سوخته و فریادهای گاهِ جان دادن شان که سوده تعریف می کرد چه؟ من چرا نمردم یکبارگی از اینهمه درد؟ و چرا در این غروب شبیه پاییز دارم ذره ذره با یادآوری شان دلم را خون می کنم؟

انگار نمی شود از یک جای سفید کابل گفت و وسطش سیاه نشد....

چهار. به خودم آمدم دیدم، از بس فوبیای چاق شدن داشته ام رو به لاغری برده ام، لاغری مشکلی نیست، دارم ضعیف می شوم، اینرا اواخر فهمیده ام، وقتی طی ماه گذشته یکهو احساس ضعف و افت شدید فشار خون بهم دست داده و می دهد، من همیشه انسان قوی و سرِ پایی بوده ام، هیچ وقت دوست نداشته ام ریقو و لرزان باشم، شخصیتم و تحرکم اجازه این تغییر را بهم نمی دهد، هراسان شدم، حالا دو سه روز است به زور شام می خورم، به زور، جدی من از کی آدمِ نخوری شده ام؟ این قلم یادم نمی آید اما هرگز یادم نمی رود و البته چون لکه ننگی بیادم مانده است روزگارانی که دانشجو بودم، که چگونه همیشه مثل خرس گرسنه بودم و می خوردم، نمی دانم هدفم چه بود اما چه گرسنه و چه سیر، چه پلو و چه آب دوغ خیار، مثل گاو می خوردم، نمی دانم شاید اقتضای زمان و مکان بوده، شاید بخاطر خوابگاهی بودنم بوده، و خوابگاهی بودن همیشه برای من یادآور نداشتن ها و فقر است، البته کسانی هم که فقیر نبودند هم گرسنه می ماندند، و این ربطی به فقر کسی نداشت در خوابگاه، ملت از گشادی در رنج بودند و شاید نمی خوردند، یک هم اتاقی داشتیم که والدینش بخاطرش یک یخچال خریده و در اتاق گذاشته بودند، هر ماه هم برایش بسته های گوشت و ماهی و مرغ و قارچ و سبزیجات بسته بندی فریز کرده می آوردند، دخترک وقت نداشت و رمق نداشت بپزد، هر چند وقت یکبار همه اش را یکجا پخته و دلی از عزا در می آوردیم، تو فکر کن مادر پدرش فکر می کردند این هر وعده شامش یک تکه از آن بسته هاست در حالیکه ماهی یکبار همه را باهم در جوار هم اتاقی ها می خوردیم، چه ثوابی کسب کردند بخدا، هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!

پنج: دختر برادر دارد عروس می شود، چهارم فروردین تالار رزرو کرده اند، بقیه خریدها را انجام داده اند وسایر کارها انجام شده، لباس عروس و تاج و مخلفات  دیده اند و می رود که برود، و من باز هم نیستم، البته اینبار اگر می توانستم هم شاید نمی رفتم، شش ماه بعد از ویزایم تنها بخاطر مجلس دخترم صبر کردم و این پا و آن پا کردند، خب دختر را که دادی به شوی باید ازش دست بشویی و امورات را به خاندان شویش بسپری و خاندان شوی دخترم نامردی کردند.

پ ن: نه بابا من خودم توهم حاملگی گرفته بودم به خیال خودم، کلی هم احساسات ناب مادرانه به خودم تحمیل کردم، از آن خبرها نبود!

برچسب‌ها: روزمره نویسی
تاریخ ارسال: چهارشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 06:11 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

تجربه اولین سال نو در کنار هم!

سال جدید میلادی مبارک!

رفتیم مرکز شهر برای تحویل سال در اعماق تابستان و دمای بالای سی درجه! توی مسیر راه داخل ترن ملت شاد بودند، فضا فضای سال نو بود، مردم دسته دسته در هر ایستگاه سوار شدند و پیاده نشدند تا مرکز شهر، جایی که آتش بازی ملبورن مرکزیت دارد و از فراز برج های بلند تجاری آتش افروختند و ما جیغ زدیم، و دست و هورا! نیم ساعتی طول کشید و موقع برگشت برای اولین بار با هجم عظیم ملتی که می خواستند به خانه هایشان برگردند روبرو شدیم و برای اولین بار نزدیک بود زیر دست و پا له شویم اینجا!

روزهای خوبی است، شب ها بیداریم و روزها تا دوازده خواب! خوش می گذرد، کسی  را نداریم برویم دیدنش، پسر عموی همسر هم دو روز پیش برای تعطیلات رفتند ایران، دختر دایی هم رفت سیدنی برای همیشه، ماندیم ما و یک شهر بی کسی، و یک عمر با کسی، خودمانیم و خودمان، و لحظات به سرعت سپری می شوند، و ما نمی فهمیم کی شب می شود و چرا باید بخوابیم؟!

همچنان پاسخگوی نزدیک و دوریم در باب تولید مثل، دکتر با دیدن نتایج آزمایشات مخصوص گفت پرفکتی برای تولید مثل، و آیا دوست داری و چگونه؟ و جواب من این بود، و با هر بار پاسخ دادن دلم برای بچه ام می سوزد، که بی رودربایستی می گویم نمی خواهم، اما فکر می کنم باید داشته باشم، تا مادرم خوشحال شود، تا مادر همسرم دل جمع باشد از زندگی مان، تا خواهرهایم بچه خواهر داشته باشند، اما خودمان اینجای زندگی خیلی حریصانه به تنهایی مان و خلوت هایمان فکر می کنیم و طفل معصوم را چون گرگ درنده ای فرض کرده ایم که وقتی بیاید همه چیز را می بلعد و چیزی نمی ماند برای خودمان!

دکتر گفت می فهمم، من هم بعد از طلاقم باید پاسخگوی سبک جدید زندگیم باشم، هر روز ملامت می شوم و هر روز باید پاسخ بدهم که انسانم و حق انتخاب دارم و نمی خواهم جهنم دیگری به جان بخرم....

قابل قیاس نیست، ولی هر دو به نحوی اجبار است، نمی دانم از کی اینطور شده ام و تا کی اینگونه خواهم بود، کاش من هم مثل خیل عظیم ملتی که علیرغم شرایط بد کشور در افغانستان بارها مادر شدن را می چشند سهل تر می گرفتم، نه اینکه دوست نداشته باشم، که بقول دوست همیشگی و همسر تو یک مادر نمونه و وحشتناک عالی خواهی بود اما، در این برهه از زندگی خیلی سخت است انتخاب، یک انتخاب محکم و قطعی و یک خواستنِ عاشقانه، بعضی وقت ها می گویم حالا از کجا معلوم من آنقدر توانا باشم که با صرف اقدام و خواستن بچه دار شدم، و شاید خدا خواست گوشه چشمی از قدرتش را بهم نشان بدهد که بگذارد در حسرتش بمانم، دخیل ببندیم و نذر کنیم تا بچه دار شویم!!!!! 

مقصد بدجوری داریم ماست مالی می کنیم سوال های تکراری " دیگه چه خبر" های مادر را، خواهر گفته روزی یک دانه سیب بده همسرت بخورد و اگر می خواهید بچه تان خیلی سالم و صالح باشد ده روز قبل اقدام از مصرف گوشت قرمز خودداری کنید، حساب کتاب ها جور در نمی آید، چطوری ده روز برویم توی قرنطینه و کی می داند ما با کدام اقدام بچه دار می شویم، می گویم بله بله درست است، همین کار را می کنیم!

البته به خواهر گفتم تازه داریم بهش فکر می کنیم، اعصابش خورد شد و گفت مادر در هر نمازش دارد دعا می کند برایت و تو هنوز داری بهش فکر می کنی؟ بگذریم از خواب های روز درمیان مادر خانم در باب دو قلو و چند قلوهای من، دیروز زن برادر بهم پیام داده که خواب دیدم دخترکی بارداری، اینو کجای دلم بذارم!

امروز هم با یک دوست قدیمی داشتم صحبت می کردم می گفت تنها تو مانده ای از دوستان و همکاران سابق که بچه دار نیستی، ببین چه تیتری بشود بچه ی تو و همسرت!

زیر باری از معذوریت جدی قرار داریم، دلم می سوزد برایش، دوست دارم بچه ام نتیجه یک خواستنِ لبریز باشد، دیوانه وار بخواهمش، خیلی دور شده ام ازش، یک زمان هایی خیلی نزدیک بودم بهش، این روزها حتی دخترها و پسرم هم دارند داخل کشوی کمدم خاک می خورند و بهشان بی مهر شده ام.

ببینیم سال جدید چه می خواهد برایمان، غیر از برنامه های روی کاغذمان، شروعش را دوست دارم، امیدوارم پایانش زیباتر از آغازش باشد.



برچسب‌ها: روزمره نویسی، ملبورن
تاریخ ارسال: جمعه 11 دی‌ماه سال 1394 ساعت 10:33 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 8 )
   1      2   >>
صفحات