X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

که عشق آسان نمود اول....

امروز دقیقاً یکماه و یک روز از تولد پسر می گذرد، در این مدت خیلی اتفاق ها افتاد، سخت و شیرین، دوست دارم تجربه مادر شدنم را به تفصیل بنویسم تا باقی بماند، تجربه ای که علیرغم تمام آمادگی های روحی و جسمی باز غافلگیرمان کرد و نشان داد که هیج چیزِ این اتفاق قابل پیش بینی و کپی برداری نیست!

طبق قاعده مرسوم تمام تقویم های بارداری دنیا تاریخ زایمان تقریبی من را ١٧ نومبر اعلام کرده بودند، خواهر غافلگیرانه ١١ نومبر آمد و پیشم بود، اما اتفاق رخ نداد، می گفتند پیاده روی و بعضی ورزش ها باعث بروز زایمان می شود ولی نشد، بعد از آن تاریخ ددلاین بعدی ام دو هفته بعدش بود، یعنی طبق قانون بیمارستانی که من تحت نظرش بودم زایمان تا هفته چهل و دوم بارداری طبیعی است، که این ددلاین در ایران هفته چهل است، این هفته چهل و چهل و دوم هم داستان دارد که أهل فن باخبرند، درواقع اولین روز از آخرین پریود زن باردار را تاریخ تقریبی بارداری اش إعلام می کنند در حالیکه اینطور نیست و کمتر زنی در آن زمان باردار است، بگذریم، باید تا هفته چهل و دوم( که اگر حساب کنی جنین می شود ده ماه و نیمه!!!!!) هم صبر می کردم، و بعد از آن هم اگر کماکان در فاز زایمان نیفتاده بودم باید بطریق آمپول فشار وارد مرحله زایمانم می کردند و من هرگز فکر نمی کردم به آن مرحله برسم و حدس می زدم بین این دو هفته تا قبل از زمانی که داده بودند زایمان خواهم کرد اما ناباورانه این اتفاق نیفتاد!!!

رسیدیم به روز واقعه که باید می رفتم بیمارستان و بستر می شدم، مطالعه ام می گفت همه چیز بشکل غیرطبیعی به بدنم ألقا خواهد شد و به خوبی و خوشی زایمان خواهم کرد، با خودم هم به توافق رسیده بودم که زایمان اپیدورال را تقاضا کنم چون هم میزان استرسم نسبت به قبل بالا رفته بود و هم حدس می زدم نوزاد درشت تر از حدی است که در هفته های قبل انتظار داشتم.

ما در روز چهارشنبه سی و یکم نومبر ٢٠١٦ به بیمارستان رفتیم و بستر شدم، و عملیات آغاز شد، همان روز و ساعت چیزی که بهش بالون می گفتند را وارد بدنم کردند تا بقول خودشان مجرای زایمانی باز شود، و درست در قدم اول با پدیده درد بهتر آشنا شدم!!! و هرگز فکر نمی کردم چنین دردی بابت یک وسیله در درونم بیدار شود، بقول خودشان دردی شبیه درد پریود داری، و من گفتم دردم شبیه درد زایمان است و آنها گفتند نه عزیزم این تنها چند دقیقه طول می کشد و دردی شبیه پریود است، همانجا شصتم خبردار شد که آستانه دردهایم از نظر اینها خیلی پایین تر است هر چند طی همان دقیقه های اندک یکسره آفرین و مرحبا بهم می گفتند و تشویقم می کردند که خیلی خوب همکاری کردم!

آنشب را با بالونی در واژن سپری کردم، و اولین شبی بود که در کل این یکسال و چند ماه دور از خانه و تنها زندگی می کردم، صبح فردایش درست ساعت مقدس هفت وارد مرحله بعدی شدیم، اول معاینه کردند و دیدند بالون خان تنها توانسته است به میزان سه سانت ناقابل بدن را باز کند و وقتی با تعجب من روبرو شدند گفتند خیلی طبیعی است( تصور من این بود که صبح نشده بالون بالون می شود و من زایمان می کنم)، و وارد مرحله بعدم کردند، اول کیسه آب مبارک را با وسیله ای دیگر پاره کردند و من یک مرحله به فرزندم نزدیک تر شدم چون گرمای مایع آمنیوتیک را حس کردم، بعد از معاینه و چک مایع از نظر آغشته بودن و نبودن به مدفوع نوزاد، آمپول فشار را بهم زدند، باید تا باز شدن حداقل چهار سانت بدنم صبر می کردم تا آمپول بی حسی برای اپیدورال را می زدند، شنیده بودم که آمپول فشار را که زدند بلافاصله بعد از نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه درد شدیدی بهت وارد می شود و بیرحمانه درد خواهم کشید، دردی نامتعارف که در زایمان طبیعی آهسته آهسته واردت می کند به فاز نهایی، در این نوع زایمان که اسمش طبیعی است اما همه مراحل بشیوه غیر طبیعی به بدن ألقا می شود، آن مرحله به مرحله وارد شدن را ندارد، و همینطور هم بود، تا دو ساعتی که آمپول بی حسی را زدند درد شدیدی داشتم، با خودم می گفتم اگر این در ابتدا این است قرار است تا پایان چه بشود، آمپول بی حسی را هم که زدند باز هم درد داشتم، یعنی درد بالکل از بین نرفت ولی قابل کنترل بود و می توانستم با وسیله ای که کنترلش دستم بود دوز بی حسی را بالا ببرم، خلاصه قرار بود این مرحله تا نهایتاً ده الی دوازده ساعت به نتیجه برسد و ما مادر شویم، اما معاینات چیز دیگری را نشان می داد، یکسری سیم بسته بودند به شکم ما و از یکطرف ضربان قلب جنین و از طرف دیگر میزان فشار وارده به رحم را بررسی می کردند، ماماها  شیفت شان عوض می شد و تبدیل می شدند و تازه آمده ها خود را معرفی می کردند و دکترها همچنین و ما آنجا بودیم، اما اتفاق رخ نداد! آنروز که یک دسامبر و یک ربیع الاول بود ما فکر می کردیم به به چه تاریخ های باحال و رندی هم هست و هرگز فکر نمی کردیم که از دوازده شب هم بگذریم و اتفاق نیفتد، اما اینطور شد، طبق علم پزشکی وقتی کیسه آب پاره می شود باید نهایتاً الی دوازده ساعت بعد سریع وارد عمل شد و جنین را بیرون کشید چه با زایمان طبیعی چه سزارین اما بدن من با آمپول فشار همکاری نداشت و از ساعت نه شب در یک مرحله ایستاد و هوس پیشروی نداشت، اما فشارها بر جنین معصوم ادامه داشت و استرس من هر لحظه بیشتر می شد اما دکترم و ماماها هر بار ما را توجیه کردند که باید صبر کرد و مائع جنین تحت نظر است و مشکلی نداری، بدنم ورم کرده بود و بخاطر آمپول بی حسی نباید هم چیزی می خوردم، بی حال و استرس فول با تخت پشت دراز به دراز مانده بودم به انتظار و دعا، ساعت از دوازده شب و یک و دو و سه هم گذشت و در معاینه ساعت چهار فردایش یعنی دو دسامبر بعد از معاینه فهمیدند که دهانه رحم هنوز هیچ پیشرفتی نکرده و جدای از آن همان لحظه ضربان قلب جنین بشدت بالا رفت و صورت جنین هم بجای پایین بسمت بالا بود، همه این عوامل باعث شد جناب های محترم و خونسرد به تکاپو و تقلا بیفتند و تجویزسزارین اورژانسی دادند و در ساعت 4:56 دقیقه فرزند من بدنیا آمد....

پ ن: نمی دانم چرا در تمام طول بارداری ام تصورم این بود که أولاً خیلی زود زایمان می کنم یعنی حتی قبل از تاریخ تقریبی که بهم داده بودند و ثانیاً خیلی راحت!!! در حالیکه بعد از زایمان کاشف بعمل آمد لگن مبارک هم کوچکتر از اندازه دور سر بچه بود، یعنی حتی اگر با آمپول فشار اوکی بودم باز هم در لحظه نهایی زایمان باید دوان دوان به اتاق عمل رهنمون می شدم.

پ ن ٢: همسر و خواهر در اینجا و تمام اعضای خانواده و حتی دوستان مان در هر سوی دنیا زهره ترک شدند بابت این طرز زایمان کردن من، ولی بخدا تقصیر من نبود، بقول دوست مامای خواهرم اگر ایران بودی همان هفته چهلم ببعد سزارین می کردیم چون اندازه لگن بخواهد همکاری کند از همان موقع قابل فهم و شناسایی است.

پ ن٣: تازه بمحض رفتن به بیمارستان برادر خان توی فیس بوک زده بود همزمان با آمدن ربیع، ربیعی در خاندان ما هم خواهد آمد و کل دنیا را در کف گذاشته بودند و اول ربیع شد دوم.

پ ن ٣: در ساعات آخر مستاصل و ترسان از خدا می خواستم اگر قرار است بین من و فرزند یکی بماند هزار مرتبه مرگم را ازش می خواهم، فرزند هم که دنیا آمد سرش دو بخش داشت یک بخشش که تلاش لازم را کرده بود تا در لگن قرار بگیرد نشان از زحمت و إیثار او می داد برای کمتر درد کشیدن مادرش...

پ ن آخر: خیلی درد داشت، ترس، وحشت، اما چه معجزه ای می کند گریه ی نخستین فرزند و رویتش....

توضیح و تفسیر این روزهایم را هم خیلی دوست دارم بنویسم شاید وقتی که رسماً خواب و بیدار نازدانه ام تنظیم شد!


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1395 ساعت 03:08 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 7 نظر

از پا به ماه بودن!

یک. باید بگویم خوش می گذرد بهم، بقول همسر تمام روز در اختیار توست، اینرا بخاطر شب بیداری هایم می گوید، که تقریباً  شاید سر جمع سه ساعت خواب عمیق داشته باشم، بقیه اش از این پهلو به آن پهلو شدن تا یافتن بهترین موقعیت است و بستن چشم ها و فکر کردن به سناریوهای احتمالی آینده!

آخر سر هم که چشم ها گرمِ خواب می شوند و بدن را رخوت فرا می گیرد مغز فرمان می دهد که باید به توالت بروم و این اتفاق البته که حدود شاید نهایتاً دو ساعت پیش هم انجام شده بوده است، نه اینکه با مثانه پر به بستر رفته باشم!

دو. روزها هم سخت مشغول تکاندن خانه بوده ایم، یکروز سراغ میز تلویزیون رفته ایم، جابجایش کرده ایم و بعد از گردگیری و جاروی أساسی سر جایش گذاشته ایم، قطعاً جابحایی و جارو و پاک کاری عمقی را همسر انجام داده و من فقط طراح و ناظر طرح بوده ام!، یکروز تغییر دکور انجام داده ایم در هال و بهمین ترتیب.

روزهایی هم که تنها بوده ام و دسترسی به همسر سخت بوده مثلاً بالش ها را تا زیری ترین لإیه باز کرده ام، پنبه ها را تکانی داده ام و دوباره پر کرده ام، و حین این کارها و مخصوصاً وقتی یک بالش کوچک هم برای پسر درست کرده بوده ام یک احساس زن کدبانو و خیلی باکمالات بهم دست داده بوده، بس که من از این کارها نکرده ام تابحال در زندگی و درواقع این اولین باری است که چنین عملی از من سر زده، با تعجب به پشت سرم نگاه کردم دیدم تعجب هم ندارد چراکه ما در کابل فقط یک سال و نیم باهم زندگی کردیم بعدش همسر آمد اینجا و بعدش هم که یک سال و نیم دیگر مهمان مادر بودیم و از وقتی هم که به اینجا آمده ایم یکسال می گذرد و تعجب ندارد که من پنبه های بالش ها را باز نکرده باشم و فقط این صحنه ها را وقت هایی که مادرم انجام میداد دیده باشم!

سه. دو سه سری لیست هم روی میز هست، یکی با عنوان " چک لیست وسایلی که باید هنگام زایمان به بیمارستان برده شود"، یکی " أقلامی که باید طی دو سه هفته آتی خریده شود و در یخچال و کابینت ها جاسازی شوند"، یکی هم کإرهایی که طی این دو سه هفته باید انجام بدهیم.

کیف وسایل پسر شامل اولین لباس هایی که در زندگی خواهد پوشید با سایز فایو زیرو(٠٠٠٠٠)، حوله اش، پتو و بالش، شیشه شیر، کرم بدن و کرم مخصوص سوختگی بدنش( که فکر نکنم در روزهای اول لازمش شود)، پوشک و دستمال مرطوبش آماده است.

فقط مانده یکدست لباس سفید زیبا برای خودم که هنوز نخریده ام و نمی دانم چرا فکر می کنم باید سفید باشد؟؟؟، دوست دارم وقتی برای زایمان به بیمارستان می رویم( خیلی شاعرانه است و اصلاً قابل پیش بینی نیست و شاید آنقدر استرس داشته باشم که با هر چه تنم بود بزنم بیرون)  و وقتی که بر می گردیم با آن لباس راحت سفید باشم، موضوع شیردهی هم هست و باید هر لباسی می خرم از جلو باز باشد یا دکمه بخورد، حالتی که قرار است تا مدتها ادامه یابد و من اکثر لباس هایم کاملاً بسته و سارافون مانند است و لباس خانمی زیپ دار و دکمه دار اصلاً ندارم.

با اینها روزگارم را سر می کنم، اگر برای بیش از دو ساعت خبری و علائم حیاتی از من در گروه تلگرام خانواده درز نکند می بینم که هر کدام به نوبه خود پیام گذاشته اند یا زنگ می زنند که کجایی، زاییدی؟؟؟؟؟!!!!!!

بله، زنی پا به ماهیم با شکمی برآمده و خیلی هم ناز و خوشگل، و خودم را و این روزها را خیلی دوست دارم، گرچه هراسی کمرنگ زیر پوستم شکل گرفته اما بهش به دیده احترام و خیلی طبیعی نگاه می کنم، هیچ عجله ای هم ندارم اما خیلی هم دوست ندارم منتظرم بگذارد و به هِن هِن بیفتم از فرط سنگینی، نمی دانم چرا خودم مطمئنم که سر هفته سی و هشتم زایمان خواهم کرد و الآن دارم هفته سی و پنجم را تکمیل می کنم!

چهار. مادر و خواهران هرازگاهی اشکی از دیده می فشانند که در این روزهای حساس و روزهای خاص پیش رو کنارم نیستند، حقیقتش بودن مادر آدم در کنارش گاهِ مادر شدنش نعمت و لذت بالایی است که کسانی که مثل من تجربه اش نکرده و نخواهند کرد خیلی بیشتر از آنهایی که در کنار مادرشان هستند می فهمند، اما شرایط ما بگونه ای بود که اصلاً نمیشد به ویزا برای مادرم امیدوار بود بنابراین اصلاً از اساس برایش اقدامی نکردیم، خواهر می توانست از کانادا بیاید اما خودم منصرفش کردم چراکه فکر کردم بخاطر بی تجربگی اش نه تنها کمکی از دستش بر نخواهد آمد که بیشتر باعث سردرگمی و غصه ما خواهد شد که با این مسافت طولانی بیاید و نتوانیم بهش برسیم، قرار شده عروس دایی ام از سیدنی برای مدتی به خانه ما بیاید، این عروس دایی فقط عروس دایی نیست و زنی مهربان و دلسوز است و مثل من بتازگی به اینجا آمده است و بخاطر نسبت فامیلی همیشه در ایران در رفت و آمد و معاشرت بودیم و ما فکر کردیم بهتر و بیشتر از بقیه به درد من خواهد خورد!

پ ن: روزی نیست که برای تمام کسانی که آرزوی تجربه این روزهای مرا دارند از ته دل دعا نکنم.




تاریخ ارسال: سه‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 09:47 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

زمان فقط به پیش می رود.....

سال پیش در چنین شبی بسمت اینجا پرواز کردم، هجده ساعت در قطر ترانزیت شدم و هجده ساعت بعد رسیدم به خانه ام، که آنشب  نخست اصلا" بنظرم شبیه خانه نبود، چقدر خسته رسیدم  و سرما هم خورده بودم، همسر بخاطر گرم تر کردن من علاوه بر ایر کاندیشنر یک فن کوچک هم روشن کرده بود و همین باعث شد ظاهرا" که مشکل برقی پیدا کنیم و برق کلا" رفت و زیر نور شمع جایمان را انداختیم و خفتیم! قبلش در مسیر فرودگاه تا خانه و در حضور پسر عموی همسر و خانمش که به استقبالم آمده بودند بدجوری به همسر توپیده بودم بخاطر خبر نگرفتن ازم در طول سفر! که البته خیلی طبیعی بود و حقم بودو قطر علیرغم اینکه هتلم توسط شرکت مسافرتی رزرو شده بود بهم ویزای ترانزیت نداد و مجبور شده بودم با تمام آن خستگی و بیماری تمام آن ساعات را در فرودگاه بچرخم! و همسر جان دنبال گل خریدن و آرایشگاه رفتن و چک کردن ماشین و تمیز کردن خانه بوده و بخیال خودش مطمئن بودم تو در هتل چند ستاره قطری داری حالش را می بری و بقول خودش از آخرین باری که از ایران آنلاین بودی و قطع شدی ببعد هر بار چک کردم نت نداشتی و من هم بی خیال شدم!!!

حالا یکسال گذشته است و من بیست و هفتمین هفته بارداری ام را می گذرانم، سختگیری ام به همه چیز کمتر شده است و یا چنین برداشت می شود، گاهی انگار بار اول است می شنوم چه اتفاقی دارد می افتد، و گاهی انگار سالهاست در این نقش زیسته ام، گاهی تحملم تمام می شود از اینهمه صبر برای دیدنش و گاهی با خودم می گویم باید از تمام لحظاتش استفاده ببری، و حظ کنی، البته حقیقت این است که واقعا" این روزها از تمام لحظاتش حظ می برم، و قدرت معجزه گونه این اتفاق را به چشم خویش می بینم، و باور دارم که تا تجربه اش نمی کردم نمی فهمیدم معنایش را، هزار کتاب هم درباره اش می خواندم و پای صحبت هزار مادر هم می نشستم نمی توانستم یک ثانیه اش را هم بفهمم، این حس وصف ناپذیر هستی بخش و مهر آفرین را من هرگز قبل از این نمی توانستم درک کنم، نمی توانستم حتی تصور کنم، و همیشه فکر می کردم این تغییراتی که ازش حرف می زنند توهم شخصی راویان است و القا است و تلقین است و خیلی هم زن ستیزانه و ناجوانمردانه است و وسیله ای برای اغفال زنان احمق است!

ولی حقیقت این است که روح و روان و تمام شخصیتِ انسانِ مادر  همزمان با بدنش فرم می گیرد و تا زمانیکه به این مرحله از عمل نرسیده باشی نمی توانی نظریه پردازی کنی و نگاه نقادانه ات را بپراکنی که ظلم است و از خودگذریِ مزخرف و دردناک است و زنان وسیله اند و مردان شهوترانند و هزار حرف و سخن دیگر از این دست!

زنی که با انتخاب خویش این نقش را می پوشد، به بهترین وجه شاهد کمال و بلوغِ انسانی خویش می شود، بلوغی که در کلمات نمی گنجد، و به بیان نمی آید، نمی توانی بگویی چون تمام توجهت به موجود ضعیف درونت است بالغ شده ای و چون مسئولیت یک انسان را به دوش می کشی یک شبه اوج می گیری، نه حرف من از تغییرات نگرش و دید آدم است، اینکه بعضی چیزها چقدر حقیرند در برابرش، و اینرا نمی فهمیدم تا این زمان....

تقریبا" تمام مدت در حرکت است، و من خیلی دوست دارم بدانم این تکان ها حاکی و راوی چه کار اویند، وقتی می چرخد و دست و پاهایش را از هم باز می کند؟ و یا شاید عضلاتش را کش می دهد تا از رخوت آن لحظه اش در آید، هرچه هست خیلی خاص و دوست داشتنی است و فکر نمی کنم هیچوقت تکراری شود!

پ ن: داریم روی اسمش کار می کنیم ولی خیلی دارد سخت می شود، از بیست و هفت اسمی که توسط خودمان و خانواده هایمان گزینش شده بود مانده چند تای محدود، ولی به هیچکدام هنوز چنان دلبستگی و تعلق خاطری نداریم، چقدر همه چیز در گذشته آسان بود، از یک دم نقی و تقی و اصغر و اکبر می گذاشتند راحت، حالا ما مانده ایم و یک دنیا اسم و تعبیر و تفسیر و دلیل و حدیث!


برچسب‌ها: از زندگی، فرزند
تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:40 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 1 نظر

از حامله بودن!

یک. تا یکماه پیش هنوز هیچ خبری از تغییرات اساسی در وجودمان نبود، هر روز فکر می کردیم کی قرار است این پدیده در ما رخ نماید، تا اینکه وقتی می خواستم برای عید فطر آماده شوم و لباسی را که از قبل داشتم و بنظرم کمی گشاد و مناسبم بود آزمایش کنم و دیدم اگر همان روزها ازش استفاده نکنم دیگر به کارم نمی آید، بله بله درست است که همینجا یکبار در ماه های اول هول شده بودم که وای گنده وک خواهم شد و دیگر لباس هایم اندازه ام نخواهد بود و یکبار دیگر إذعان داشته بودم که دارم رشد می کنم، اما درواقع امر این پدیده تا یکماه پیش رخ نداده بود، یعنی آغاز ماه ششم بارداری، و در این یکماه چنان سرعتی به خود گرفت که باور کردنش مشکل بود، یعنی کسی که من را در روزهای عید فطر دیده بود و بعد از سه هفته دوباره دیدار داشتیم از تعجب نمی دانست چه بگوید، ( هرچند هنوز هم هستند کسانی که با دیدنم و پی بردن به بارداری ام و مخصوصاً سن بارداری تعجب می کنند) و بله بیشتر این پنج شش کیلو وزنی که تا امروز اضافه کرده ام مربوط به این ماه می شود، ماه هایی که هفته به هفته اش برای هر مادری معنای خاص خودش را دارد!

دیگر بقول همسر کتمان کردنی نیست گرچه من هیچگاه چیزی را کتمان نکرده بودم، و نمی کنم، و اگر زمستان نبود و مجبور نبودم اینهمه بپوشم  شاید خوشم هم می آمد که با پوشیدن سارافون های رنگارنگ تغییر سایزم را پررنگتر کنم!

دو. باورم نمی شود که ماه هفتم را شروع کرده ام و هیبتم دقیقاً هیبت یک زن باردار است، آنقدر تغییر محسوس و سریع است که در تمام این یکماه هر بار مقابل آینه قرار می گیرم انگار این من نیستم و باید مکثی کنم به تصویر روبرو بعد دوباره یادآوری کنم به خودم و یادم بیاید، طرز راه رفتنی که در ماههای اول ادایش را در می آوردم حالا بی اختیار به بدنم تزریق می شود و قوس کمرم فرو رفته تر و باسنم برجسته تر بنظر می آید، دکمه های پالتو و بارانی هایم باز می مانند و یکسری لباسها اینبار بطور رسمی کنار زده شده اند، و تنها یک شلوار که بالایش کش پهن دارد مورد استفاده ام قرار می گیرد و لگین پوش شده ام!

صورت و باقی موارد تغییری نکرده اند و بقول دوستان حاملگی شیکی دارم که امیدوارم تا انتها همینطور باشد و از ورم و سایر مشکلات مصون بمانم، وزنم از وزن ثابت پنجاه و چهار به شصت رسیده، گرچه درست قبل از بارداری کمی بالاتر رفته بودم و در ماه های نخست چهار کیلو کم کردم، یعنی از پنجاه و شش به پنجاه و دو و حالا به شصت تغییر وزن داده ام!

سه. حالات روحی ام درست طی یکماه پیش در اوج شکوه خود بود، شادمانی و خرسندی ام از زندگی بی مانند بود، درجه آرامش و رضایت از زندگی هر لحظه بیشتر و بهتر از قبل در وجودم رخنه می کرد و چون از یک دوره سخت بیمارگونه رهیده بودم حس سرشاری از سلامتی و روال عادی زندگی داشتم، هر لحظه ام سپاس و شکر از خدا بود و دعا برای کسانی که بیمارند و باید دوره شان را بگذرانند!

حالا هم خوبم، ولی آدمی ست دیگر، همه احساس ها از خوب و بد به مرحله ای که رسید عادی می شوند، و البته تغییرات جسمی روی حس های آدم و تحرکات روانی تاثیر می گذارد و من این روزها بیشتر مراقب جسم و سلامت و تغذیه ام هستم!

چهار. درست بعد از تعیین جنسیت به فکر انتخاب نام بودیم، البته از قبل بودیم ولی بعد مشخص شدن وارد فاز دوم شدیم، در این یکماه أسامی مورد علاقه مان را لیست کرده ایم، از خانواده هایمان هم نظر خواسته ایم و بعد از اعلان آنها گزینش کرده و در لیست اضافه کرده ایم، فعلاً اسامی پیشنهادی و تأیید شده به بیست و پنج رسیده و ما قرار است طی چند مرحله از این میان به بهترین گزینه رأی بدهیم، انتخاب مختص خودمان است ولی ممکن است اسمی که نهائی می شود اسمی نباشد که خودمان پیشنهاد کرده ایم!


تاریخ ارسال: چهارشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:49 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر

بعضی حال ها خیلی ننوشتی اند، فقط باید زندگی شان کنی!

یک. بالاخره فهمیدیم مسافرمان پسر است، همان تصویر همه ی سالهای اخیر زندگی ام از فرزند نداشته مان، البته در سونوگرافی هفته سیزدهم من یک چیزهایی آن وسط دیدم و سعی کردم به روی مبارک نیاورم، و آهسته آهسته روی همسر کار کنم، چون او علیرغم من همیشه در تصوراتش پدرِ دخترکی بوده است و این تصور تا هنوز محکم چسبیده بود به مغزش، در همین فکر بودم که دکتر هم گفت، فکر می کنم بچه پسر است اما مطمئن نیستم، و بعدش هر چه سعی کردیم نشد که نشد، بنابراین بین الشک مانده بودیم، هرچند همین حرف دکتر خیلی به همسر کمک کرد تا با نقش جدید( پدرِ پسر بودن!!!) کنار بیاید.

و در سونوی هفته بیستم دیگر شکی بر جای نماند و ما از سردرگمی نجات یافتیم!

حالا دیگر باهاش حرف که می زنیم می دانیم با چه موجودی طرفیم، حداقل مجبور نیستیم یکبار دختر و یکبار پسرم خطابش کنیم، حساب کار دستمان آمد.

دو. نمی دانم چرا و با چه شرایطی در همین وبلاگ وقتی خطاب به فرزند فرضی ام حرف می زده ام از مادرم به موجودی غمگین و شکست خورده یاد کرده ام، موجودی ضعیف و ناراحت، که بلد نیست بخندد، نوشته ای که با بازخوانی اش تا دقایقی به بررسی آن برهه از زمان و شرایط مادر پرداختم، ولی حقیقت چیز دیگری بود، حقیقت این بود که در آن نوشته که فکر می کنم عنوانش " به پسرم" باشد( دقیق یادم نیست)، حال خودم خراب بوده، خواسته ام خود را مبرا کنم بهتان زده ام به مادرم، عجب غلط اضافه ای کرده بوده ام!

مادر من در تمام شرایط سخت و سنگین زندگی مان که گاهی هنوز ادامه دارد، هرگز امید و خنده را از یاد نبرده است، در تمام سالهای عمرش، حداقل در بیشترش خوشبین بوده است، و همیشه نیمه ی پر لیوان را دیده و سعی کرده به ما هم نشان دهد، مادرم شادترین و پر انرژی ترین و خوشبین ترین انسانی است که تابحال دیده ام، و شبیه ترینِ ما به مادرم، خواهر بزرگ و برادر کوچکم هستند، مابقی این وسط  آدم های مزخرفی بوده ایم، بی امید، بد بین، ناشاد، افسرده و گاهی خیلی حسابگر!

بالشخصه دوره های افسردگی دراز مدت بسیاری داشته ام، سالهای بسیاری اصلاً حرف نمی زدم، هیچ حرفی با هیچ کسی، مخصوصاً اعضای خانواده.....

چقدر شرمنده زندگی ام، و چقدر زندگی شرمنده ی من است، حالا چرا دارم اینها را می نویسم، شاید چون فصل تازه ای در زندگی ام آغاز شده، و در این فصل بلدم بخندم، تمام آرزویم این است این خواب نباشد، و موقتی نباشد، و بتوانم بقیه عمرم را با این پوست زندگی کنم، بزرگترین آرزوی من این است که انسان شاد و خوشبینی باشم، که انسان خوشحالی باشم.

سه. خمارِ هضمِ  فصل تازه زندگی مان هستیم، درباره آنچه قرار است اتفاق بیفتد حرف می زنیم، درباره آنچه در ارواح مان رخ می دهد از هم سوْال می پرسیم، سعی می کنیم تمام حالات متوقعه را تجسم کنیم، گاهی هنوز چیزی رخ نداده درباره اش جر و بحث می کنیم و کلاً فازمان فاز خوبی ست، شبها اگر خوابم نبرد بهش فکر می کنم، هزار بار لحظه دیدارش را تصور می کنم و عکس العملم را، حتی به همسر گفته ام اگر گریه ات گرفت تو هم گریه کن، اگر من با صدای بلند گریه ام گرفت مانعم نشو، دوربین را بدهیم دست کی فیلم بگیرد؟، اگر من خیلی حالم خراب بود حواست باشد بهم روحیه بدهی، خودت را نبازی بدتر از من، شوخی نیست، سناریویی دردناکتر و زیباتر از تولد یک انسان در دنیا وجود ندارد، و ما قرار است باهر سکانسش بالغ شویم!

پ ن: لباس هایم تازه برایم تنگ شده اند، و من در ابتدا چقدر عجله داشتم!



تاریخ ارسال: شنبه 19 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 11:37 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر
( تعداد کل: 8 )
   1      2   >>
صفحات