X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

روز دختر بود و من به دختر نداشتن فکر می کردم!

یک. مهلت رأی دهی برای وبلاگ ها و سایر کاندیدها در سوشل میدیا از پنجم اکتبر تمام شد، و من با 91 رأی بعد از وبلاگ سخنگاه که 222 رأی آورد قرار گرفتم، از همه دوستانم که بهم رأی دادند ممنونم!

دو. یک روز صبح بیدار که شدم گردنم درد می کرد، از شانس خوبم روز رخصتی بود و در منزل بودیم، دوش آب گرم، ماساژ، روغن کاری، پروفن ها، چسب درد و کیسه آب گرم جواب نداد و درد به درازا کشید، به درازا کشید ولی من هم کسی نبودم که اینجا بروم دکتر، و نیک می دانستم نهایتش یک چیزی کمتر از پروفن می دهند و می گویند برو دوش آب گرم بگیر، ولی وقتی بعد ده روز هنوز صبح ها که بیدار می شدم نمی توانستم بتنهایی بلند شوم تصمیم گرفتم به حرف همسر گوش کنم و به دکتر مراجعه کنم، و دکتر، خانمی جوان و زیبای ایرانی بود، خلاصه کاری نداریم که زیبا بود و کلی برایم وقت گذاشت و کلی آزمایش برای چک آپ کامل بهم داد و کاملا" حرفه ای عمل می کرد، حین نسخه نوشتن هم ازم پرسید به چیزی حساسیت دارم یا نه که پاسخم بادمجان بود و خندید، خلاصه دارویی نوشت و من باید هر هشت ساعت یکی می خوردم، و از یازده شب همانروز شروع کردم و هفت فردا صبحش هم یکی خوردم، آنروز کلاس داشتم و طبق معمول مسیر را پیاده می رفتم، در طول مسیر تلو تلو می خوردم و حالم را نمی فهمیدم، هی پلک می زدم که هوشیار باشم اما هوشیار نمی شدم، با زحمت به کلاس رسیدم و در طول کلاس هایم هم همان حال را داشتم، سرگیجه و گیجی که کم کم تهوع هم چاشنی اش می شد، به زحمت برگشتم و دراز به دراز افتادم، حدس صد در صدی ام ری اکشن نسبت به دارو بود اما باورم نمیشد چنین علایمی از آن قرص ها ناشی شده باشد چرا که شنیده بودم اینجا دوز داروها خیلی کمتر از آنست که بتواند با جسم و روان امثال من بازی کند، که کرده بود، همسر که آمد باز اصرار داشت برویم دکتر و نرفتم در عوض با سرچ اسم دارو دیدیم از بدترین علایمش آن چیزی بود که مرا با خوردن دو تایش در بر گرفته بود، شانس نداریم، آنشب تا آخر شب تهوع و سرگیجه داشتم و درد گردنم فراموشم شد.

سه. اینترنت پر سرعت است و گیر کردن در یوتیوپ گاهی ساعتها به طول می انجامد، چیزهای بامزه و بی مزه و گریه آور و مهیج را یکی یکی از پی هم می بینم و گاهی با صدا می خندم، و گاهی اشک پهنای صورتم را در بر می گیرد، و یکی از ویدیوهایی که اشکم را در آورد ویدیوهای ثبت شده توسط آدم های خوشحال ازقدرت تولید مثل بود، وقتی خبر بارداری شان را به مادرها و پدرهایشان می دادند، اینطوری است که معمولا" یک لباس دخترانه نوزادی و یک پسرانه اش را کادو پیچ می کنند و در یک روز در مقابل دوربین به مادرشان هدیه می دهند و بعد مادرها، ری اکشن های محشری دارند، گاهی هم با کمال وقاحت و خونسردی بیبی چکشان را کادو می کنند، این مهم نیست مهم عکس العمل مادرانشان و بعد به تبع پدرانشان بود که اشک من را در آورد، نه برای شادی آنها، که برای خودم و میلیون ها آدم دیگر مثل خودم که نطفه هایشان در تاریکی و خفا بسته می شد و می شود و در تاریکی و بی جیغ بدنیا آمده و می آیند، و شاید تا روز تولد حتی جنسیت شان معلوم و مشخص نباشد، رزق مادر باردار کافی نباشد، همسرش کنارش نباشد، و یا همسرش حتی از  دنیا رفته باشد، برای نوزادانی که هیچکس از تولدشان خوشحال و اشکی و جیغی نشده اند، نوزادانی که بدنیا نیامده با شمشیر طالبان و داعش و هزار کثافت دیگر سوراخ شده اند، نوزادانی که خیلی وقتها ناخواسته و از سر اجبار و بی سوادی بدنیا آمده و می آیند....

فکر کردم دنیا چقدر جای بدی است برای بدنیا آمدن، اگر فیلمِ اعلانِ وجودت ثبت نشود، و اصلا" فیلمی وجود نداشته باشد و هیچکس نداند تو آنجایی، میان خون و آب داخل درونی ترین لایه های مادرت، و فکر کردم کار کثیفی است وقتی بچه هایی میان خون و آتش دارند می سوزند و زنده زنده پوست کنده می شوند تو به بارداری ات و گرفتن یکی از این ویدیوها هنگام اعلانش فکر کنی و احیانا" عکس بیبی چکت را برای خواهر هایت بفرستی  و هر کار دیگری شبیه به اینها.

و درست در روزهایی که این ویدیوها را می دیدم مادرم پشت تلفن گفت تو کی می خواهی خبر باردار شدنت را به ما بدهی و خوشحالمان کنی دختر؟ و اگر تا الآن بهت مهلت دادم و به دلایل رنگارنگت احترام می گذاشتم زین پس حقی برایت قایل نمی شوم و باید دست به کار شوی، اسمش را هم خودم می گذارم نروی از این اسمهای کونی گری بگذاری برایش!( مادرم به چیزهای عجیب و غریب و خارج عرف خودش می گوید کارهای کونی گری و اسامی غیر اسلامی و فشن هم جزو آنهاست)!

پ ن: اینجا هوا مثل روح من است، یک زن خردادی داخلش محو شده، هر دم به  شکلی در می آورد خودش را و آدم می ماند چگونه باهاش برخورد کند که پاره نشود!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 22 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 12:46 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 1 نظر

اگر روزی من خیلی دور باشم و تو ...

ساعت نزدیک سه صبح است و کاش می شد صبح نشود، و روز نیاید و من باز هم اشک بریزم، بی وقفه و داغ، تنها و بی آزار، هی یادم می آید که میان بیهوشی و هوشیاری روی تخت بیمارستان در جواب دکتر شیفت شب اورژانس که چه تان شده است خانم ؟، فقط میگفت، "احساس دلتنگی شدیدی می کنم "، دلم می خواهد تا آخر عمرم بجایش احساس دلتنگی شدیدی کنم و تمام دلتنگی های مادرانه اش را یکجا به دوش بکشم و او احساس دلتنگی شدیدی نکند. او احساس دلتنگی شدیدی نکند...

تمام احساس های دلتنگی شدیدت به جانم مادرکم...



برچسب‌ها: مادر، اشک، اندوه، شب
تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 02:58 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 6 نظر

در آخرین روزهای اردیبهشت!

از بی خیالی استرس می گیرم، از خوش گذرانی، از به چیزی فکر نکردن، از در روز زندگی کردن، تا به خود می آیم می بینم برای دانستن حالم به خود رجوع کرده ام و دیده ام یک مور موری ته دلم می شوم، بعد بلافاصله دقیق می شوم که برای چیست بعد یادم می آید بخاطر یک حرف خیلی اندک و کم حجمی از جانب برادرزاده بوده.

 برادر می گوید مهم این است که تو تمام آنچه در توان داشته ای ریخته ای روی میز، چیزی دریغ نکرده ای، پس باید بگذاری خودشان هم انتخاب کنند بد یا خوب را، زمان ما کسی نبود بیاید گوشمان را بکشد و برایمان برود بالای منبر، بچه های امروز از پای منبر نشستن خوششان نمی آید و باید بگذاری بعضی چیزها را تجربه کنند تا بفهمند یعنی اصلا" توی مخشان فرو نمی رود که چیزی از قلم شان بیفتد و تستش نکنند، تست نکرده از دنیا برودند کم می آورند، بچه های دیروز از کمبود اطلاعات و امکانات باید تجربه می کردند، امروزی ها برای عقب نماندن از قافله هم سالان شان. 

به چشم زخم اعتقاد دارم ولی دو آمبولانسی که با فاصله دو هفته اخیرا" سر کوچه مان نگه داشت و آمدند بالا ربطی به چشمِ شور کسی نداشت، زمانه ی دیگری ست، خیلی چیزها فرق کرده اند، ولی چرا ذهن من هنوز در کاهگل بافت قدیم این خانه گیر کرده است و بیرون نمی آید؟

امشب خواهر نیست و رفته مهمانی، برادر هم رفته خانه دانشجویی اش و من پس از سالها اینجا با خودم تنهایم، و قلبم درون گلویم گیر کرده است، دیروز که مادر را برده بودیم متخصص مغز و اعصاب و آنجا فهمیدیم منشیِ پیرِ خرفت به تمام بیماران پشت تلفن گفته یک بیایید و ما نفر بیست و ششم بودیم و برای خوردن ناهار رفتیم دور و اطراف، وقتی داشتیم از عرض خیابان رد می شدیم دست خواهر را بالا آورده و بوسیدم، مردی که موتور سوار بود و همسر یا خواهر یا عمه و خاله یا دوست دخترش را بر ترک موتور نشانده بود با حیرت بسیاری به ما نگاه کرد، و ما خندیدیم.

حال خودم را نمی فهمم، فقط اینرا می فهمم که مادرم خیلی پیر است برای تشنج کردن، آنموقع ها که حالش خراب می شد خیلی جوان بود، روتینِ کارش شده بود، هر چند وقت یکبار از دردی منفجر می شد و خیلی زود پاره های وجودش را از دور و اطراف جمع می کرد می گذاشت سر جایشان، اما حالا خیلی پیرتر از آنست که بتواند خودش را جمع کند، می ترسم بار دیگر قلبش را پیدا نکند بگذارد سر جایش و برای همیشه جا بماند بین دری دیواری زیر فرشی لبه پنجره ای جایی........................................................................................................................................


برچسب‌ها: مادر
تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 12:46 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 1 نظر

از حالم اگر بپرسی!

دیروز و امروز وقت داشتم برای نوشتن، اینجا هم آمدم ولی چیزی ننوشتم، فکر کردم وقتی وقت داری و بخاطر فرار از بیکاری بیایی اینجا چیزکی بنویسی چندان بهم نمی چسبد. ننوشتم.

یک. خانه ما پر از قاب عکس است، یعنی از وقتی که بیاد دارم پر از قابهای عکس بوده است، عکس کسانی که رفته اند و بین مان نیستند، عادت داشتیم به یک عالمه قاب عکس از عزیزانمان، قابهای کوچک، بزرگ، دور مشکی، دور قهوه ای، براق، مات، همه مدل، یک زمانی هم مادر افتاده بود دنبال عکس های قدیمی پدر و برادر فقیدش، و با همه کهنگی عکس ها را داده بود درست کنند، از رویش عکس بگیرند بزرگ کنند بزند به دیوار.

یک وقتی در منزل یکی از دوستان که پسر جوانش را از دست داده بود مهمان بودیم، هر چه سر جنباندم به در و دیوار جز قاب عکس آدم های زنده شان و یکی دو لوح تقدیر و یادبود دیگر  عکسی از پسر ندیدم، میان صحبت ها ازشان خواستیم عکس پسر را نشانمان بدهند، انگار چه کار سختی ازشان خواسته بودیم، بردندمان در اتاق آنطرفی، از پشت یک کمدی، بقچه ای در آوردند و بقچه توسط بقچه های دیگری حفاظت شده بود، بعد از چند لایه پارچه رسیدیم به یک قاب عکس از پسر جوانمرگشان، گفتند، هر چند سال یکبار می آییم عکس را می بینیم، عکس های دیجیتالی را هم کلهم جمع کرده ایم در یک سی دی و روی هیچ کامپیوتری نیست، سخت است دیدن هر روز عکس جوان ناکاممان، نبینیمش حالمان بهتر است، دقیقا" داشتم به این فکر می کردم که خاندان ما چقدر سنگین دل و قوی باید باشند، که شبانه روز عکس رفتگانمان نصب العین است، البته این زندگیِ مادرم است، و من در زندگی خودم هیچ قاب عکسی جز عکس عروسی مان نداشتم، بعدا" بعنوان هدیه برادر عکس عمویم را روی چوب زده و فرستاده بود برایم و آنرا هم نصب کردیم، در زندگی آنطرف هم قصد ندارم هیچ عکسی بزنم روی دیوار هایمان، عکس منظره هم دوست ندارم، اصلا" من دوست ندارم هیچ چیزی روی دیوارها نصب باشد، هیچ میخی هم به دیوار نزنم، اگر خانه ام قفسه داشته باشد یا خودم کمدی داشته باشم که معمولا" داخلش چیز می گذارند هم دوست دارم چیزهای خیلی کم و باارزش بگذارم، بجای قاب عکس.

دو. زندگیِ وایبری ندارم، زیاد در وایبر نیستم، می بینم و می خوانم نوشته ها را در گروههایی که عضوم، ولی زیاد فعال نیستم، مگر صدایم بزنند و مجبور به پاسخ دادن باشم وگرنه مخصوصا" در گروههای دوستی مشارکت نمی کنم، توضیح هم داده ام که عفوم کنید دوستان، حتما" دلیل دارد که در گروه عضوم و دوستتان دارم و گاهی نیاز دارم به خواندن و دیدن بحث های علمی و غیر علمی تان اما مشارکت نمی کنم.

فقط غیر از همسر با یکی از دوستان چت وایبری می کنم و غیر از او با خواهر و باقی فامیل درجه یک که جزء صله ارحام بشمار می آیند، بعد در این سال ها که ملت گوشی های متصل به اینترنت، دار شده اند و وایبر و واتساپ نصب می کنند هستند افرادی هم که هنوز از آن خوانِ تازگیِ این مقولات نگذشته اند و خیلی، هم وقت دارند و هم اهل معاشرتند و فکر می کنند تمام افراد هم، اندازه آنها این تازگی و بیکاری را دارا هستند، از اولین دیدارهای وایبری و چاق سلامتی که گذشتیم و تمام شرایط حال همدیگر را که فهمیدیم بنظر من می رود پی کارش دیگر، فقط اطلاعاتمان راجع به یک همشاگردی دوران کورِ راهنمایی الآن تکمیل است، دیگر چرا باید فکر کنیم حالا یک زمانی هم میزی بوده ایم، باید الآن هم به جوک های همدیگر بخندیم و یا راجع به زندگی همدیگر نظر بدهیم، اینقدر هم خنگ می شود این رابطه ها که بعضی وقتها دلم می خواهد با شفافیت تمام بگویم مثلا" هان! ای زن خانه دارِ آویزان به همسرِ دارای دو فرزند برو به اوضاع تعلیم و تربیتی فرزندانت برس، واقعا" چرا باید فکر کنی من هنوز مغزم در چهارده سالگی ام باقی مانده و حرفی برایت دارم.

جالب است من حتی با هم دوره ای های دوران دانشگاهم هم حرفی ندارم خیلی وقتها چه برسد به یک دوست نه چندان عمیق آنهمه سال قبل.

سه. خیلی دلم می خواهد بروم توی فازِ آماده شدن، دیروز بعد از اینکه روی وایبر زنگ زدم به دختر دایی که همشهری همسر است و ازش اطلاعات می گرفتم و از جنس ظرف های آنجا و فرش هایش می پرسیدم و مشورت می خواستم، فهمیدم دارم به رفتن فکر می کنم، و خیلی سازماندهی شده در فکرش هستم ولی هنوز آغاز نکرده ام، بعد به خودم رجوع کردم دیدم دارد برای چند پارچه ای که درون چمدانهایم منتظر مدل مناسب هستند خیاط پیدا می کند، و دلش بیشتر روی کت شلوار است تا کت و دامن، آخر باید چند دست از این رسمی ها داشته باشم، تا در وقت لزوم بپوشم.

چهار. پنجره باز باشد به بهار، خانه بوی نانِ دیگی مادر را بدهد، صدای حرف زدنش هم از پشت بام با بچه های یاکریم بیاید پایین، یکعالمه خوابیده باشی تمام بعد از ظهر را و می خواهی یک چای عصرگاهی بنوشی، سجده شکر دارد، خوشحالی دارد، آرامش می آورد، خدا کند قدردان وجود پر انرژی اش باشم، مثل او که مخصوصا" این روزها هی دارد ازم تشکر می کند و هی دارد به زبان می آورد که قدردان زحمات این یکسال و نیم حضورم هست و خواهد بود، با اینکه خودش همراه با من بخاطر ناراحتی ها و استرسهای بیخود و باخود و غصه های علکی و واقعی ام پیر شد و به رویم نیاورد.

برچسب‌ها: روز مره نویسی!، مادر
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 12:15 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 0 نظر

گزارش هفتگی!

  • خاله رفت.
  • دارم برای سه چهار روز می روم شهر دامادمان، عروسی خواهرش، سفر خوب است ولی نه وقتی که برای بجا آوردن وظیفه باشد، وظیفه صرف، که دخترمان تنها نباشد، و چون عروسشان است کم نیاورد، باید مادری، پدری، عمه ای همراهش باشد.
  • طلاهایم را هم کرده ام دستم، و گردنم، برای اینکه نگویند بی طلایم، و چه عمه فقیری دارد، لباس هم برداشته ام، کفش برای هر لباس، حنابندانی، عروسی و پاتخت!
  • برادر دانشگاهش خیلی از اینجا دور است، همیشه با آژانس می رفت می آمد، هزینه اش خیلی بود برایش، اینها هم نسل نو، نسبت به ما خراج، همان به دید برود خانه بگیرد نزدیک دانشگاه، رهن کامل، مبله، با یک اتوبوس می رسد دانشگاهش، که فکر کنم آژانس های آنجا را هم پولدار کند، از دیروز دارد وسیله می برد، اتاقش این بالا رنگ دیگری گرفته، دیشب برادرزاده آمد اینجا خوابید، دوست ندارم اتاقش را بدون بوی سیگارش!
  • دیشب برای بعد از مدتها به درخواست برادرزاده رفتم عروسی، عروسی دوستش بود، علاوه بر اینکه دوستش بود از اقارب فامیل های درجه یک مان بود، توی مجلس دیدیم که خاندان داماد نیز از اقارب فامیل دیگرمان هستند، ابتدا تنها بودیم، بعد دیدیم از هر خانواده فامیل های خودمان هم یک چند تایی آمدند، هیچی دیگه، یک قسمت تالار را فامیل های ما در بر گرفت، و همه از دیدن من تعجب کردند، چون محال است در عروسی درجه چندم ها و دوستان بروم، شام نخورده بیرون شدیم چون شب آخر سفر خاله بود.
  • استرس دارم، بی دلیل نیست، با دلیل هم نیست، همیشگیِ وجودم است، ساعت دوازده و نیمِ شب بلیط قطار داریم، و اولین بار است با برادرزاده تنها همسفرم، از این سفر می ترسم، مسئولیت است، باید نیشم را تا بناگوش باز نگه دارم و خوشحال باشم و قربان صدقه خانواده همسر برادرزاده بروم و از آرایششان تعریف کنم، از آنطرف دلم برای خواهرم که به سفر عراق رفته و برگشته بود و من ندیده امش پر می زند، برای بچه هایش، شهر داماد در نزدیکی شهر خواهر است، و من باید شهر خواهر را رد کنم و بدانجا بروم...
  • سر شب رفتم از گاوصندوق همسایه صد ساله مان طلاها را بردارم، زنِ خانه منزل نبود، دخترش فرزند جدیدی بدنیا آورده و حتم آنجا بود، همان دم پسرش از سر کار آمد، پسری که من اندازه الآنم بودم و بدنیا آمد، از در که بیرون می رفتم پسر دیگرش آمد، همه شان کار می کنند، و خیلی پول پس انداز می کنند و وقتش که شد گَله (شیربها) دختری می دهند و ازدواج می کنند، هیچکدام درس نخوانده اند، چهار دختر و پسرشان که عروس و داماد شده اند هر کدام چند نوه خلق کرده اند، آن زمانها همه شان خیلی لاغر بودند، حتی پدر و مادرشان، حالا هر یکی چاقتر از دیگری، نمی دانم چرا این را نوشتم، می خواستم بنویسم که آنها هیچکدام دچار یاس فلسفی نشده و نمی شوند، هیچکدام ازدواجی غیر از خواست پدر و مادرهایشان انجام نداده و نمی دهند، و همه شان چاق و خوشحالند، و مادر و پدرشان از آنها راضی هستند، لااقلش این است که انسان های خیلی ساده ای هستند، که با خوشی های اندک زندگی بسیار خوشحال می شوند، هیچکدام سیگار نمی کشند، سرشان در لاک خودشان است اما آثار افسردگی هم ندارند، از لاین و وایبر و واتساپ هم احتمال زیاد باخبر نیستند. در واقع به سبک خودشان زندگی می کنند و به سبک خودشان خوشحالند، و شاید خیلی وقتها با خود درباره ما فکر کنند که چرا اینقدر درگیریم با خودمان و چرا اینهمه بالا و پست دارد زندگی ما، خب ما هم همسایه صد ساله اینهاییم بی ذره ای شباهت بدانها...

تا بدینجای داستان را شب واقعه نوشته بودم که از پایین صدایم زدند که عمه بیایید خاله و دخترخاله داماد آمده اند دنبالمان، همسفرانمان را می گفتند، بلیطهایمان باهم بود، قرار بود ساعت یازده و نیم بیایند از پی مان ساعت ده و چهل و پنج دقیقه آمده بودند، و خب فکر کنید یک آدمی که آماده نیست چطور باید ظرف پنج دقیقه لباس بپوشد و کفش بپوشد و حواسش باشد بلیط و ساک دستی و نایلون غذا و فلاکس را جا نگذارد آنهم بخاطر بی تعهدانه آمدن یک عده آدم بی قانون! و حالا بقیه داستان:

  • درست تازه داشتیم دمی راست می کردیم در منزل پدر همسر برادرزاده و همزمان با خود می گفتیم "همچین هم بد نخواهد گذشت که پا روی پا بیندازیم و هی برایمان چای بیاورند و فقط شاهد تکاپوی دیگران باشیم چراکه مهمانیم و با اینها هم تعارف داریم و از خاندان تازه عروسشان هستیم و حکم مان فقط عزت شدن و خوردن و خوش گذراندن و خفتن باید باشد"، که تلفنمان زنگ خورد، برادر بود، بسم الله گفته جواب دادم، و انگار هفت تیر روی پیشانی اش گذاشته باشند که وقتی خبر بدی شنیدی سریع السیر به همه کس و کارت خبر بده حتی اگر در سفر باشند و سفر مربوط به عروسی باشد و عروسی مربوط به طایفه دامادت باشد، خیلی راحت گفت از مرگ بی بی باخبر شدی؟ الله اکبر، کدام بی بی؟ و مرا در حال حاضر سه بی بی است، یکی شان نزدیکتر از مابقی و دلم از غصه ترکید و گفت فلان، و طبق عادت و رسم ادب گفتم خدایش بیامرزاد، و چشم بینندگان و دور میز نشینان گرد شد و باید پاسخ می دادم، و گند زده شد به احوالم، و چقدر بد است بدانی عزیزانت در سوگ مادر نشسته اند و تو در مجلس شادی باشی و گرچه ناخواسته بود و نمی دانستیم و مقارن شد ولی باز روحمان در عذابی الیم فرو رفت.
  • حالا با حمل این درد و عذاب وجدان یک کاری کردیم اما چند بار به بانوان رقاص و دعوت کنندگان به رقص میدان توضیح داده باشم که به احترام بی بی مرحومم نمی رقصم، خوبست؟ انگار جملگی آلزایمر آنی گرفته باشند، و نمی دانم چرا فکر می کردند اگر مرا به میدان رقص دعوت نکنند بهم توهین شده و یا شاید هم می خواستند میهمان نوازیشان را تکمیل کنند من هم هر بار مجبور بودم توضیح دهم که درست دیروز که رسیدم بی بی ام به رحمت خدا رفته و بجای من برادرزاده میدان را با حرکات موزونش پر می کند.
  • عروس را از شهرشان آوردند به شهر خواهر، بخش خوب و بیادماندنی عروسی شان وسط جاده بود وقتی همه ماشین ها ایستادند و عروس و داماد پیاده شدند و همه شان رقصیدند و هرچه ماشین در جاده بود برایشان بوق و کف زدند و باد می آمد و خیلی دلم برای عروسیمان تنگ شد...
  • دیشب مادر گفت بیا ابروهایم را بردار، میان تارهای ابروانش تارهای سفید در آمده، صورتش را هم بند انداختم، به خودم رجوع کردم تا ببینم آخرین بار کی برای مادرم ابرو برداشته و بند انداخته ام، واقعا" بیادم نیامد، چون تا دلمان بخواهد مشاطه رایگان و بامحبت دور و برمان داشته ایم و برادرزاده هم در این کار دستی دارد، دلم که مثل همیشه گرفته بود، کم کم شور هم افتاد، وقتی باید برای برداشتن ابرو با دست چین چروک پشت چشمش را صاف می کردم، وقتی خودش به دور لبش که رسید با دستش از دو طرف نگه داشت، وقتی کنار گوشش را بند انداختم و مثل همیشه کمترین آثار درد و تغییر رنگی درش ندیدم، دلم پاره پاره شد از تصور روزیکه دلم برای این صورت که کم کم چروک می شود و موهایی که جوگندمی شده و ابروهایی که تار تار سفید می شوند، تنگ شود و نباشم، و دور باشم، و صدایم از آنسوی اقیانوسها به گوشش برسد و چقدر سخت است تحمل درد دوری، به آخرهای کارم که می رسیدم بغضم هم بزرگتر می شد، تصمیم گرفتم بعد از اتمام بغلش کنم و ببوسمش، چرا که آدمِ این کارها نیستم و خیلی الاغ تر از این حرفهایم و باید قبلش تصمیم بگیرم و بعد وارد عمل شوم. قبل از اینکه منصرف شوم و بعد اتمام کار دستم را دور گردنش حلقه زدم و گردنش را بوسیدم، و اشک مجالم نمی داد و نرم نرم در آغوشش گریستم، و مادر بی هیچ صحبتی چقدر می فهمد که نوازش دست هایش چقدر کار ساز است و چقدر خوبست که اینطور وقتها هیچوقت عامی طور نمی پرسد چیزی شده؟ و فقط پاسخ لطیفی به دست های حلقه شده و اشک های داغ روی شانه اش می دهد        توی سالن بودیم و بچه ها هم بودند وگرنه دلم نمی خواست از آن امن ترین مکان دنیا بیرون شوم، و چقدر من سنگم و چقدر باید فقط هورمون به سراغم بیاید که نرم شوم و اشک بریزم و بغل کنم، و چقدر سهم مادرم از محبت های من کم بوده است همچنین خواهرانم و بقیه دیگرانم، کاش در زمینه ابراز احساسات به مادرم می رفتم..........


تاریخ ارسال: چهارشنبه 10 دی‌ماه سال 1393 ساعت 12:00 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 7 )
   1      2   >>
صفحات