X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

به بهانه تولد باران، با تأخیر!

  نه که باید دور می شدم، که به این احساس و اعتراف برسم، که سالهاست دوریم از هم، خیلی راه بود تا کانادا، جایی که خودش انتخاب کرده بود، و در آن دوران از زندگیم من هیچ نمی دانستم از مولتی کالچرال بودن و زیبایی پاییزها و نیاگارایش، فقط می دانستم خیلی دور است، دورتر از نروژ که آنزمان دایی رفته بود آنجا! دوری وقتی زیاد باشد و دستت زیر سنگ باشد و خوابگاه دانشگاهت برای صدها نفر یک خط تلفن تعریف کرده باشد خیلی است، اینترنت و وایبر و تلگرام هم نبود آن زمان، تنها خوبیِ آن دوران در این بود که هنوز یادمان نرفته بود می توانیم نامه بنویسیم، نامه می نوشتیم زیاد، از همه وقایع حتی اگر مدتی ازش گذشته بود، گرچه زیاد به درازا نکشید این نامه نگاری، زمان با بیرحمی گذشت و خیلی چیزها تغییر کرد، من هم سفر کردم، منتها به  دورترین جای وطن، و با اینکه در وطن خودم بودم اما همیشه غربت سنگینی را به دوش می کشیدم، وقتی افغانستان بودم نگرانم بود، نگرانِ سختیِ زندگی و سرمای بامیان، تورنتو هم خیلی سرد است اما بامیان مجهز به هیچ چیز نبود، و گاهی حرارت شمعی هم برای ما نعمت بشمار می آمد، من خواهر کوچکتر بودم، و گرچه خواهر کوچکتر ندارم اما می توانم حدس بزنم خواهر کوچکتر چه اندازه برای خواهر بزرگتر مسئولیت می آورد، گاهی برایم لباس و چیزهای دوست داشتنی می فرستاد، یادم هست یکی از بسته هایم را سوده از ایران آورد، و چقدر دلنشین بود آن بسته و بسته های دیگر، عادت کردیم به شادمانی های پشت یاهو مسنجر برای هم، که همان هم گاه گاه رخ می داد، مثلا" دوست همیشگی دعوتم می کرد به آفیسش و میگذاشت چت تصویری بکنیم، نمی دانم چرا من همیشه عقب بودم از تکنولوژی، و هیچوقت موفق به چت تصویری نشدم در دفترهایی که خودم کار می کردم، می دانید، دوری خیلی خشن است، و وقتی من گرفتارش می شوم ضربدر دو می شود، یعنی خشونتِ دوری در منِ خشن ضرب می شود و از این میان یک اژدهای دو سر می سازد، همان اتفاق هایی که در دوریِ من و همسر داشت رخ می داد در دوریِ چهارده ساله من و خواهر رخ داده است، دوری جسمی و ندیدن و ندیدن باعث نفهمیدن و نفهمیدن های مکرر شده است، و وقت هایی که باهمیم فرصت به قدر کافی کم هست که ظرف دوری ها را پر نکند، اینطور نیست که نفهمی و نفهمی و از نفهمی های روحی ات بالا و بالا بروی بعد با یک دیدار دو طرفه باهم بیایید پایین، منِ سی و چند ساله و توی سی و چند ساله در یک بطن بزرگ شده ایم و از یک سینه شیر خورده ایم، خون مان یکی است ولی خوی و خواست ها و رفتارهایمان چرا اینهمه تفاوت دارد، در بعضی برداشت هایمان، نگرشمان، عاطفه و خشم مان و بسیاری از خصایل مو نمی زنیم باهم شاید گاهی صدایمان از هم تفکیک ناشدنی است و در بعضی شرایط چهره هایمان، اما دنیا هایمان چرا؟ این سوالی است که سالهاست با آن درگیرم، در بعضی پست ها از خواهر به تعبیر" خواهرِ کافر" یادآور شده ام، شاید خواسته بوده ام عمق این تفاوت ها را یادآور شوم، گاهی هم در خلال نوشته ای خواسته ام بگویم دوری های عقیدتی و ذهنی نمی توانند باعث دوری روحی شوند، اما فی الواقع می شوند، هر چقدر من با تو بحث عقیدتی نکنم و هر چقدر من به دنیای تو گیر ندهم، و حتی احترام بگذارم، باعث نمی شود چیزی این وسط خراب نشود، ما آدم ها همیشه بدنبال کسانی شبیه خودمان می گردیم، دروغ است هر کس می گوید تفاوت آرا باعث دوری آدم ها نمی شود، تفاوت ها باعث دوری آدم ها می شود، اما، همه اینها به معنای رد این نیست که کسی کسی را با وجود تفاوت دیدگاه بپسندد، دوستش داشته باشد، دلتنگش شود، و همیشه برایش دعا کند، فقط برای خودش نه پیشرفت تفاهم شان، برای خودش، مگر می شود آدم نزدیکترین موجود زنده به خودش را دوست نداشته باشد، مگر می شود آدم بخاطر عدم نزدیکی فکری عزیزترین هایش را فراموش کند،  و تو، خواهرِ کافرِ من، نزدیکترین و عزیزترین پارادوکس زندگی من هستی، کسی که بیشترین شباهتِ روی زمین با من را دارد، و خنده هایمان شبیه هم  است، کسی که وقتی آرام می شود دنیایم ترسناک و تاریک می شود، و برای شنیدن صدای خنده هایش حاضرم بهترین سالهای زندگیم را بدهم، کسی که مرا خیلی می فهمد، خیلی بیشتر از خیلی ها که از نظر ظاهری شبیه به من زندگی می کنند، کسی که مثل من عاشق باران است، و زیر تمام بارانها عاشق می شود، کسی که خیلی وقتها فکر من را می پوشد و راه می رود، آنچه من بدان فکر می کنم را عریان و شجاع بیان می کند، از عیان گفتن درونش هراسی ندارد، هر چقدر من محتاط تر و محافظه کار تر می شوم در زندگیم و هر چقدر سعی بر محبوس کردن ساغر در پشت علامت سوال ها کنم تو رهاتر و فریادتر نفس می کشی درونت را!

من محافظه کارم و تو لیبرال! و گرچه درطول تاریخ بین این دو حزب جنگهای خونینی رخ داده و می دهد اما وجود یکی دلیلِ وجودِ دیگری ست، تا آن یکی نباشد این یکی معنایی ندارد و نیست و نابود می شود.

همه اینها که می گویم و گفته ام آنقدری نیست که گفته و می گویم، فقط من خیلی سختگیر و ارتشی عمل می کنم، وگرنه روابط ما خیلی هم عاشقانه و عادی و فراتر از روابط خیلی های دیگر است، از آرزوهایم این است که کمی شل کنم درباره همه چیز، و دنیا را سهل تر از اینی که هست بگیرم، و همه چیز را فدای سر عزیزانم کنم...

فکر می کردم اینجا بیایم فکرم خیلی رهاتر و قلمم خیلی روان تر و احساسم جاری تر می شوند، اما هنوز خیلی سختم، انگار رگهایم گرفته اند و قصد باز شدن ندارند، از آن چسب های درد هم زده ام و فقط ریشه ام را سوزاند و هنوز می سوزد، هنوز نمی توانم طوری جمع و جور کنم خودم را که قبلا"، شاید یکی از دلایلش پهن بودن اعضای فکرم در اقصی نقاط دنیاست، پهن شده اند هر طرف و باید جمعشان کنم بیاورم اینجا، پشت این میز، و بهشان بقبولانم همین  است که هست، ملبورن، دندینانگ بین آدم هایی از همه جای دنیا و حتی همه جای کشور خودم!


برچسب‌ها: زندگی، هجرت، خواهر نوشت
تاریخ ارسال: جمعه 10 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 09:32 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد(2 یا 3؟)

خروجی ام آمد.....

اخذ خروجی از کشور ایران این اواخر بدجوری برنامه هایم را به خود آویخته بود. و در چهارشنبه روزی بالاخره رخ نمود و ما کسب اجازه نمودیم برای خارج شدن ابدی از ایران! درست وقتی که از همه چیز تهی شده بودم. بیدار ماندم تا بیدار شدن همسر و رویت  پیامهایم را شاهد باشم، بعد که زنگ زد از فرط خواب آلودگی احساساتش خام و خواب مزه و بی رمق بودند!

امروز بلیط گرفتم، یعنی همسر خان گرفت، و من به معنای تمام کلمه مسافرم، تا هفده آگوست چند روز باقیست؟ و بلیط برای شهر همسر امروز نبود، یعنی سیستم آن کافی نت قاط زد و بست، من هم هراسان تر از این بودم و هستم که بایستم به نظاره باز شدن سیستم، برگشتم در حالیکه دو رنگ موی بی کیفیت از بی کیفیت ترین خرازی محله مان خریده بودم، یکی برای بی بی ام که دفعه پیش سرش رنگ نگرفت یکی برای خودم که ریشه ها سر زده اند.

اینک فضا را بوی جوجه ای که اینها توی پشت بام کباب کرده اند گرفته است و من مقدار زیادی بد حالم به تمام معنای کلمه...

دوست از کشوری که درس می خواند برگشته، کمی پیش مادرش باشد بعد برگردد کشوری که همسرش درس می خواند، به دیدنش رفتم و آنقدر باهم صحبت کردیم که شب شد و برگشتم خانه. قصه دیدن و رفتن....



برچسب‌ها: سفر، چمدان، هجرت
تاریخ ارسال: جمعه 16 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 10:03 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر

یه وجب خاک مال من!

دو ماه پیش که همسر داشت می آمد اول تقاضای ویزای من را از سفارت استرالیا در تهران  به انجام رسانده و تمام مدارک را پست کرده و رسیدش را گرفته بعد به ایران آمده بود. سفر ما خیلی شلوغتر از این حرفها بود که در خلالش من به همسر متذکر شوم که ایمیلی مبنی بر عدم ارسال کانفرمیشن سفارت استرالیا درباره رسید مدارک ما ارسال دارند، همینکه در خلال سفر همسر توانست دو مصاحبه اسکایپی با جایی که برایش اپلای کرده بود بکند خودش کلی بود، و فقط در طول سفر بفکر این مصاحبه اش بودیم که درش اشکالی رخ ندهد گرچه آخرش هم گزینش نشدند، مقصد خوشحال خوشحال دو ماه سپری شد از ارایه مدارک و تقاضای همسر جان و هفته پیش که به دیار خویش بازگشته بودند طی ایمیلی از سفارت محترم توضیح خواستند که پس چرا درباره تقاضای بنده هیچ گپ و گفتی نشده تابحال، که ایمیلی پس از پنج روز دریافت نموده اند که، ا وا! ما پاسخ ایمیل شما و لیست کارهایی که در این مرحله باید بکنید را پنج رو پس از رسیدن نامه تان به شما ایمیل کردیم، و لابد حین رپلای ایمیل شان رفته اند ایمیل سابق را به آدرس همسر چک کرده اند و دیده اند چه جالب، آی آخر فامیلی همسر را یک فرض کرده اند و معلوم نیست به چه کسی فرستاده اند، و درجا آن ایمیل را دوباره برای آدرس جدید همسر فوروارد کرده اند، بدون در نظر گرفتن این اشتباه که توسط خودشان رخ داده است و بدون تغییر آوردن در ددلاین تاریخی که در این مرحله برای مدارک درخواستی شان اعلام کرده اند.

والا ما هم در ادارات مختلفی کار کردیم،  یک چنین اشتباه مزخرفی از جانب کارمند لوکال یک سفارت بزرگ اشتباه بزرگی بشمار می رود، در تعجبم تا اکنون و چقدر به شانسمان سرکوفت زده باشم خوب است که ای بخشکی شانس که درست در ایامی که همسر اینجا بود می توانستیم دوتایی این حجم عظیم ایمیل ها را بخوانیم و پیگیری کنیم و حتی دوتایی ببریم اسناد را دم در سفارت در میدان آرژانتین!

مهم نیست! مهم استارت خوردن کارهای من است، هر چند همزمان با این استرس نرم و خوشایندی که وجودم را فراگرفته دلم هم میگیرد، وقتی این خانه را بدون خودم تصور می کنم، وجودم اینجا هر چند تلخ، هر چند سرد است، اما وقتی بروم چقدر اینها یتیم تر می شوند....


برچسب‌ها: هجرت، سفر
تاریخ ارسال: جمعه 21 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 12:14 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 1 نظر

سلامی دوباره!

هیچ مطمئن نیستم اینبار که این صفحه را بستم و بار دیگر گشودم ببینمش یا خیر، حقیقت این است که این صفحه ناچیز برای مدتها در افغانستان باز نمیشد و من به خانه دیگری نقل مکان کردم، و احتمالا" بلاگرهای عزیز نیک می دانند نقل مکان از خانه ای به دیگری در بلاگستان تا مدتها گیجی می آورد و ناسازگاری و دلتنگی و....، جالب اینجاست که بلاگ اسکای فقط در افغانستان باز نمیشد و آنطور که می بینید امروز باز می شود، در هر صورت من شنبه به طرز غیر منتظره ای دو سه روز زودتر از تایمی که خواسته بودم، دارم می روم ایران، تا هجرتی دیگر به زادگاهم داشته باشم و زان پس منتظر زمان هجرت نهایی ام شوم. دوستانی که مشتاق خواندن منند به صفحه جدیدم بروند، ولی در اولین فرصت یا اینرا بدانجا یا آنرا بدینجا منتقل خواهم کرد.

بدرود تا درودی دیگر!


برچسب‌ها: هجرت
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:43 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 6 نظر

کجاست خانه؟

یک. پس لرزه های تماس های سیاه، روزی یکی دو تا.

- الو؟ سلام ساغر چطوری عزیزم؟

- تشکر خوبم، شما چطورید؟ بچه ها خوبن؟ آقاتون؟

- الهی بمیرم برات، نشد زودتر زنگ بزنم، غم آخرت باشه!

- خیلی به مادرت سلام برسون، خواهش می کنم، بچه دارید، وقت نمیشه، جدای از همه اینها من خودم تا بتونم برای تسلیت زنگ نمی زنم، سختمه.

- صدای گریه....

- خوب عزیزم مرسی که زنگ زدی. به همه سلام برسون.

-  صدای گریه، خداحافظ ساغر، تنهایی، مراقب خودت باش.

دو. به اندازه تمام نخوابیدن های عمرم دارم می خوابم، ساعت هشت شب می روم روی تخت، همینطور خیره به سقف باشم شاید، شاید خاطرات دستنوشته سال و سال های گذشته را بخوانم، ساعتی بعد رسما" عزم خواب می کنم، چشمانم را می بندم و سعی می کنم با فکر های خوب به خواب روم، چرا که از مهمل بینی در خواب بیزارم، حتما" دم دمای صبح بیدار می شوم و باید بروم دستشویی، آرزو می کنم چهار باشد، حتی پنج باشد هم خوبست، با اینکه شب ها به خواب رفتن دردناک است برایم اما آنموقع صبح آرزو می کنم کاش تازه سر شب می بود، و می توانستم فقط بخوابم، آنقدر بخوابم که تمام خواب های گیج و دردناک و مهمل و شب امتحانی ام پایان یابند، و انتهایش وصل شود به رویایی شیرین.

سه. در گوگل سرچ کردم نوشتم خانه، دلم عکس خانه می خواست، یک دنیا عکس آمدند بالا، اکثرشان اعیانی و شیک و گران بودند، من دنبال عکسی از یک خانه ساده یک یا یک و نیم طبقه ای شیروانی دار بودم، عکسی شبیه نقاشی هایی که در کودکی از خانه می کشیدیم، دو طرف خانه هم درخت باشد، و آسمانی آبی بالای سرش، وقتی کوچک بودیم داخل خانه را نقاشی نمی کردیم، فقط منظره بیرونی را ترسیم می کردیم با فوقش یک دختر یا پسری در حال دویدن دنبال پروانه ها، در مجموعه عکس های گوگل اما از درون خانه های بسیاری هم تصویر وجود داشت، سالن های ساده و بزرگ، اتاق خواب های دلباز و خوشرنگ، آشپزخانه های مدرن و گران قیمت، چیز دیگری می خواستم بگویم سر در آوردم از توصیف خانه های گوگلی، دلم خانه می خواست، خانه ای شبیه خانه های نقاشی های کودکی هایمان، رودخانه ای حتی از کنارش رد شود، بتوانیم روی تراس یا درون باغچه کوچکش بنشینیم و چای بنوشیم، دور تا دور باغچه اش پشت نرده های محافظ خانه رز های سرخ کاشته باشیم، دلم خانه ای می خواست که بوی خانه بدهد، خیلی وقت است بوی خانه واقعی را فراموش کرده ام، بوی کهنگی و ثبات، بوی آرامش کشدار عصرهای تابستان و گرمای مطبوع دور بخاری های زمستان های سپید.

با اینکه وقت زیادی نگذشته از روزها و شب هایی که تا به خانه فعلی ام می رسیدم می گفتم آخ خانه ام، دوستت دارم خانه خودم، چقدر درون تو راحتم، و از این دست، این روزها اما به شدت بی خانه ام، دیگر این خانه را دوست ندارم، یکهو به خودم آمدم دیدم چقدر باخته ام، که در سی و دو سه سالگی حتی تعلق خاطر به چیزی به نام خانه ندارم، خانه ای از آن خودم ندارم، خانه ای که بشود گفت میخ کوبانده ام درش، و چقدر کودکانه در این سه سال اخیر زندگیم فکر کرده بوده ام این خانه ام است، و دارم حال می کنم درونش، و خستگی هایم چقدر خوب حل می شوند درش، چقدر خوش خیال بوده ام.

 درست از روزی که رفتم دانشگاه و از خانه جدا شدم، بی خانه ام، تا کنون، و زندگی در چمدان هایم شاید کمی فراخ تر شده اند گاهی، اما تا امروز در چمدان زندگی کرده ام، این آخرین چمدانم خیلی بزرگ بوده است فقط، و دلیل حس دیگرگونه ام داشتن همسر درون چمدان بوده است و بس، از تصور بی خانگی ام دردم گرفت، و حسرت آنهایی را خوردم که می توانند زندگی کنند و سکون داشته باشند، و بعضی وسایلشان را برای ابد در بیاورند از چمدان هایشان، می توانند هزار تا کمد داشته باشند و تمام چیزهایشان را دانه به دانه بچینند درونش، می توانند هر چیزی که دوست دارند به چیزهایشان اضافه کنند بی ترس اضافه بار داشتن در سفر آتی شان، می توانند دوستش داشته باشند و از تثبیت شرایط لذت ببرند، گاهی اوقات با خود فکر می کنم آنهایی که بی ترس سفر و با ایمان به ماندگاری و ثبات در مکانی زندگی می کنند چقدر خوشبختند و ما چقدر دستمان کوتاه است از برخی همیشگی های دیگران.

چهار. شماره سه مقدمه بود، که بگویم دارم جمع می کنم بروم در چمدانی دیگر، باز مسافر می شوم، بعضی رخدادهای زندگی و تبعات بعدی اش دست خود آدم نیست، و این معلق بودنم که تا مشخص شدن شرایط نهایی همسر و خودم بروم ایران یا نروم، با رخداد اخیر یک طرفه شد، و برگ برنده افتاد دست همسر، که همیشه خدا می گفت برو پیش مادرت، و نمی خواهد تنها باشی و من نگران سلامت و شرایط روحی ات هستم، این شد که تصمیم گرفتم چمدان ها را یکی کرده بروم، این وسط وسایل زندگی باید فروخته یا داده بشوند، و دست تنهایم، همه اینها مهم نیست، فقط این تغییر شرایط با اینکه بارها تصورش را کرده بودم برایم سخت است، پس از سه سال زندگی مستقل، قرار گرفتن در شرایط جدید شاید کمی تمرین بخواهد، که نداشته ام، بچه های برادر هم هستند، البته آنها سالهاست دارند با مادر زندگی می کنند، ولی بازگشت من و افزوده شدن من بهشان شرایط جدیدی است، مادر می داند چقدر حصار دورم سخت و نفوذ ناپذیر است، و با اینکه بروز نمی دهم می داند خلوت و تنهایی آرامش بخش ترین چیزی ست که در زندگی یافته ام، به همین خاطر شاید بود که پشت تلفن می گفت: " قرارداد مستأجر پایینی همین ماه سر می رسد، اگر می خواهی تنها باشی و راحت تر زندگی کنی آنرا تمدید نکنیم تو برو واحد پایین؟!"

پنج. باید از اینجا ریزاین بدهم، وسایل را بفروشم، و دنبال ویزا باشم، قصدمان بر رسیدن تا چهل برادر است، رفتنی بی بازگشت البته.

شش. هیچ نمی دانم از اینکه چند ماه مهمان مادرم خواهم بود، یکماه؟ دو ماه؟ شش ماه؟ و هیچ پلانی جز رسیدگی به مادر و بچه های برادر ندارم، خدا توانایی بدهد....

برچسب‌ها: هجرت، سفر، آغازی دوباره، خانه
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:20 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 5 نظر
( تعداد کل: 13 )
   1      2     3   >>
صفحات