ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
این چندمین انفجار مهیبی است که اینجا می شنوم، پشت میز کارت نشسته ای که یکباره صدای بلند انفجار و پشت سرش آژیر های خطر ادارات دور و نزدیک گوشت را پر می کند، تن و بدنت سست می شود و یارای حرکت نداری، خیلی ها می گویند عادی شده است این انفجار ها، ولی وقتی زن باشی، و از همسرت دور باشی، و دلت مدام به در و دیوار سینه ات بزند که کم کم دارم باور می کنم که چقدر دورم از همدم دو سال و ده ماهه ام، و خیلی دلتنگ باشی، و تازه داری یک فصل جدیدی را در زندگیت تجربه می کنی، دیگر شاید خیلی سخت و نامأنوس باشد کلمه" عادت"، و دلت که به تار جیلیگک(عنکبوت) بند باشد، و بند پاره شود، سریع خبر تازه را بشنوی تا بفهمی کجای شهر بود که اینقدر نزدیک لرزاند تو را، و اخبار هم همیشه در ابتدای اعلاناتشان تخمین های غلط بزنند و آمار اشتباه بدهند، و آخر سر بفهمی و همزمان تصاویر خونین و تکه پاره شده هموطنان را نشانت بدهند و بگویند درست در دقایق رخصتی کارمندان دادگاه عالی در فلان جای شهر، موتر مملو از مواد منفجره ترکیده و دهها کارمند دولت و ملکی ها را به خاک و خون کشیده است، و دلت صد تکه شود از اینهمه خونی که می بینی، از آن پیرزنی که پلیس زیر بغلش را گرفته، و چادرش خون آلود است، یا آن دختر جوان کیف به دست هراسان، می لرزی، حالت بد است، شاید رنگت هم پریده، می خواهی همینجا بزنی زیر گریه، ولی همکاران خارجی ات هستند و جمع شده اند مقابل تی وی در بخش شما، و از خود اصوات تعجب مربوط به ملیت خود را ساطع می کنند، می خواهی بلند شوی و بروی در میتینگ روم تا شاید این بغض لعنتی را بریزی بیرون، و کمی از لرزش بدنت کم شود، یارای حرکت نیست، مدام فکر می کنی که الآن است که یک خمپاره ( راکت) از پنجره پشت سرت بخورد توی مغزت، و باز کابوس همیشگی، افتادن سرم روی میز، و باز یادآوری پاره شدن روح و جان نزدیکان از نداشتنت، آنهم به این شکل فجیع.............
از اینجا بیزارم، می ترسم، و به شدت نا امیدم، و هرگز دوست ندارم بمیرم، لااقل در این برهه از زندگیم، و لااقل به شکلی که آن 17 نفر مقابل دادگاه عالی کشته شدند. روحشان شاد؟ خدا بیامرزد؟ صبر جمیل به بازماندگانشان؟ جنت ها نصیب شان؟ چه ؟ چه بگویم؟ فقط دلم می خواهد روزی رئیس جمهور را ببینم و بلند بگویم: خاک بر سرت با این برادرانت...........
سلام عزیزم.
امروز به وبلاگ شما برخورد کردم چه قدرروان وشیرین وبی تکلف می نویسی ...پست های این ماهت همه را خواندم . افرین .خیلی خوب می نویسی .امیدوارم درهرفرصتی که یافتم بتوانم وبلاگ تورابخوانم
تشکر بتول جان!
تمام امروز چهره ی کودکی رو برویم است که پاهایش قطع شده، غرق در خون، خود بر سر دست مردی! کودکی که از فرط وحشت و درد فقط زل زده است به روبرو و نمیتوانی از صورتش هیچ چیز را بخوانی نه درد را نه ترس را نه وحشت را.
انگار تسلیم است تسلیم!
بمیرم الهی........
و سوال اخر:
چه مذهبی دارید؟
من شیعه هستم، فوق لیسانس از یکی از دانشگاه های تهران دارم. اینجا در یکی از ادارات خارجی مشغول به کارم، گمنام می نویسم بنابراین غیر از این اطلاعات که البته در اولین پستم هم نوشته بودم، نمی توانم گپ بیشتری بزنم، دوستان ایرانی زیادی هم دارم و همچنین بسیاری از اعضای فامیل مان نیز همینک مثل شما طلبه قم هستند، در هم پیچیدگی زندگی افغان ها با ایرانی ها غیر قابل کتمان کردن است و از اینکه درباره افغاستان مطالعه دارید هم تعجب نکردم، به امید موفقیت، راستی راجع به سوالتان درباره رئیس جمهور ایران هم در پست" انتخابات ایران تو رَ چی" از عقیده و نظرم پرده برداشته ام! باز هم تشکر.
ممنون از جوابتان
من اون پست رو خوندم . منتظر شنیدن حرف های بیشتری بودم.
ایام عزتتان مستدام.
شخص خودم را با حرم حضرت معصومه سر و سری ست، از دعای خیر فراموش نکنید. پیروز باشید!
ترسم این است که این انتحاریها نابهنگام مرا از شماها بگیرد...یا شما را از ما بگیرد... بهرحال فرهنگ انتحار اینجا نهادینه شده و کاریش نمیشه کرد...
خدا نکند............