خواهرم بعد از بیست و هشت سال زندگی کثافت از همسرش که پسرعموی ناتنی ام بود جدا شد.
صد البته که خیر است.
در پستی جداگانه تا جایی نوشتم اما تحمل تکمیل کردنش را ندارم.
برای زن مغروری چون من حتی یادآوری رنج نامه خواهر زجرآور است.
چطور می شود که آدم ها تا این میزان در درک حقایق زندگی و بعد عکس العمل های رفتاری از هم تفاوت دارند؟
مثلا نگرش من به زندگی، به مرد، توقع من از رابطه با همسر، اصلا" از عشق، از میزان ازخودگذشتگی برای عشق اگر اسمش عشق باشد،
ادراک من از تحمل کردن و نکردن رفتار اشتباه فردی به نام همسر،
چگونه می شود اینهمه تفاوت را در فقط هشت سال تفاوت سنی جا داد؟
من هشت سال با خواهر بزرگ از نظر سنی و بزرگوار از لحاظ شخصیتی فاصله دارم، چگونه یک دنیا تفاوت رفتاری و ادراکی جا گرفت در این هشت سال؟
بعد مردم وقتی بچه خودشان را نمی فهمند شکایت می کنند.
خواهر من فقط با فاصله سنی هشت سال با من، بیست و هشت سال زندگی را فنا کرد، به خاک و خون کشید، جوانی، انرژی و نشاط، آن ابهت و زیبایی، تمام شرافت و غرورش را فقط بخاطر اینکه مرتبط با نسلی بود که نباید صدایشان درمی امد، باید بساز می بود، باید تحت فرمان و مدیریت و تمکینِ نرِ زندگی اش می بود، فقط بخاطر تعلق به چنین نسلی، بر باد داد.
هزاران زن دهه پنجاهی مثل خواهر من فقط بخاطر اینکه توی ذهنشان اینطور القاء شده بود که" طلاق" کار ناپسندی است و زن خوب زنی است که بسوزد و بسازد، زندگی را باختند.
بعد، دلیل طلاق های زندگی های الان را که می بینی سرت سوت می کشد. فرصت تبریک گفتن پیدا نمی کنی، جشن طلاق دعوت می شوی.
با اینکه پروژه جدایی در مقاطع مختلف زندگی اش کلید خورده و آغاز شده بود اما او در این یک هفته وارد بزرگترین شوک زندگی اش شده است.
ما برای سه شب رفته بودیم کمپینگ، روز دوم رفتیم لب اقیانوس، مثل خر گریه کردم و عر زدم، صدای گریه ها و ضجه هایم با صدای امواج گره خورده و محو شد.
بعد نشستم با خودم گفتم، چه نعمت هایی داری و بی خبری، همین اقیانوس، این امواج، این فراخی ساحل، این وسعت دشت های سبز، تا دلت بخواهد می توانی عرررررر بزنی، خواهرت کجا عرررر بزند؟ خانه آپارتمانی، تا دریا رفتن مگر آسان است؟ دشت؟
ها، بعد یادم آمد حرم هست، جمکران حتی، می تواند برود آنجا گریه کند آرام شود برگردد توی آپارتمان یک خوابش در شهرک.
همسرش، آقای دکترای فلسفه دانشگاه تهران، به چندین بیماری روانی شدید مبتلا و در تمام بیست و هشت سال زندگی اش به شکنجه روحی و جسمی خواهرم مشغول بود.
دیروز صوتی های من را که برایش فرستاده بودم فوروارد کرده به مادرم و نوشته، بالاخره دخترهای خارجی تان زندگی ام را تباه کردند!
مادرم بهش جواب داده، اگر نصف کارهایی که تو در حق دخترم کردی را یکی از دامادهایت در حق خواهرانت کرده بودند زنده زنده آنها را آتش می زدی.
گاهی فکر می کنم عجب توانی انسان دارد، عجب قدرتی روح دارد، چه ظرفیتی قلب دارد در تاب آوردن.....
خدا نکند روزی یکبارگی این قلب از کار دست بکشد، چون من برای این زندگی ام خیلی جر خورده ام.
هرچقدر بدحال تر باشم نوشتنم بیشتر می آید.
بیشتر با خودم حرف می زنم.
نمی توانم بدون حرف زدن گریه کنم، جدی آدم های مختلف چگونه غصه می خورند؟
صحبت کردن و برون ریزی بقیه چطوری است؟
وقتی که خوشحالند چطور؟
من چقدر برون ریزی می کنم باز هم حرف دارم، باز هم درون خودم می شکنم، گریه می کنم، گوشه چشمم قرمز می شود از داخل وقتی بخواهم گریه کنم و نشود.
ایا کسانی که برون ریزی ندارند، هیچوقت چیزی از درونشان را با تو شریک نمی کنند و بلانسبت مثل سیب زمینی در هر حالتی ساکت و ساده و احتمالا" باوقار رفتار می کنند هم هورمون دارند؟
یکی از دوستانم را تنها بخاطر همین خصلتش پس از سالهای مدام دوستی رها کردم.
هیچ از خودش، حالش، درون خرابش و موفقیت ها و روابطش چیزی بیرون نمی ریخت.
حال اینکه هر بار با دیدنش من تار و پود مخفی ترین اسرار درونی ام را افشا می کردم.
وقتی فهمیدم این نمی خواهد هیچ بگوید از خودش، از آنهمه برون ریزی های خودم بدم امد، حس مزخرفی بهم دست داد، کسی که همه چیزش را برملا کرده و از طرف مقابلش هیچ نمی داند.
البته من در طول زندگی خیلی روی خودم کار کردم که مثل مادرم نباشم که هیچ سِرّی باقی نمی گذارد و از بهر دفع غم به هرکسی پناه می برد و چیزی جا نمی گذارد.
من از یک جایی در زندگی ام یاد گرفتم که هرجایی از خودم نگویم.
با این همه باز هم وقتی می رسم به کس یا کسانی محال است از ذکر احوالاتم بی خبر بگذارمشان، مثلا خیلی برایم ساده است وقتی به کسی می رسم و می پرسد چطوری، بسته به درجه دوستی باهاش بگویم کمی خسته هستم و دلتنگ، و نگران.
اما کمتر می بینم کسی اینطوری باشد، داخل کونش طبل شادی بکوبند همان قیافه را دارد که احتمالا از غصه در حال مرگ، شاید هم من فکر می کنم اینطوری اند، و شاید کلا هرگز هیچوقت نه از شادی داخل کونشان طبلی کوبیده می شود و نه هرگز از غصه غمی در حال پاره شدن واقع می شوند.
مثلا" امروز در جلسه اولیه کلاینت جوان بیست و هفت ساله ام که زنی بود با یک فرزند هفت ساله، وقتی پرسیدم در افغانستان دبیرستان خوانده ای یا در حد ابتدایی بوده ای؟
_تا کلاس سوم ابتدایی.
برای اینجا چه برنامه ای داری، آیا به کار یا شغل یا هنر خاصی علاقه ای داری؟
_هیچ.
وقتی به چنین انسان هایی می رسم که بابت زندگی نه هیچ تعلیمی دیده اند و نه هیچ آموزه ای وارد مغزشان کرده اند چه به خواست خود چه محیط، وقتی می بینم همین افراد ساده و طبیعی که تا بیست و هفت سالگی اش به هیچ چیزی فکر نکرده اصلا نمی داند تفکر چیست شاید، و با خودم و هزاران انسان دیگر چون خودم سنجش می کنم گاهی می گویم شاید برد با همینهاست!
که همواره جور تفکر و برنامه و پلان زندگی ات دست کس دیگری باشد و تو فقط باشی چون بوده ای بدون هیچ نقطه پررنگ و کمرنگ و فلسفی و غیر فلسفی ذهنی!
بهش گفتم خسته نباشی زندگی را تا اینجا بنظرم با خوش شانسی برده ای، از اینجا ببعد اینطوری نیست، برنامه نداشته باشی از همه چیز عقب می افتی، تو از همین امروز هم بروی کلاس زبان تا سال بعد که پسرت بعد از یکسال مدرسه آموزش زبان، وارد مدرسه عادی استرالیا می شود هنوز وابسته شوهر و خواهرهایت خواهی بود برای انجام دادن ساده ترین امور مربوط به بچه ات، تو هر روز و هفته از مدرسه بچه ات ایمیل دریافت خواهی کرد و گاهی نفهمیدن برخی از آن ایمیل ها برای خودت و بچه ات بد تمام می شود.
اینجا هر کسی برای زندگی و وقتش هزار برنامه دارد، خواهرت نهایتا تا دو ماه دیگر دربست در خدمت شما باشد تا آن موقع باید توانسته باشی خط اتوبوس و مسیرهای مدرسه بچه و کلاس زبان خودت و فروشگاه محل و مغازه های همشهری هایت برای خرید گوشت مصرفی حلال و نانوایی افغانی را یاد گرفته باشی، گناه نکرده اند که سالها برای اخذ ویزای خواهر دردانه شان دوندگی کرده باشند و سالها پس از آمدنت هم در خدمت باشند.
اینطور افراد را که می بینم گرچه در بشردوستانه بودن ویزایشان هیچ شکی نیست که از کشور جنگ زده فلاکت زده افغانستان هر انسان آزاده ای برآید حقش است ولی خیلی بهم فشار می آید وقتی می بینم یارو سالها منتظر چنین روزی بوده است ولی دریغ از یک خط سواد نه به انگلیسی حتی زبان خودش.
حالا مهاجرین افغانی باز بدلیل یکسانی فرهنگی و زبانی در بی سوادترین حالت شان باز قابل فهم هستند، امان از مهاجرین میانمار و سودان با آن زبان های عجیب که بدلیل عدم اشتراک فرهنگی و زبانی هرچقدر بیشتر تلاش می کنی کمتر می فهمی ازشان.
کلی طول می کشد که حتی مترجم بفهمد چه می گویی، و تو مجبوری به ترجمه اش اعتماد کنی و سوال بعدی ات را بپرسی، در بیشتر مواقع حالت نگاهشان یکسان است، امان از چشم های این سودانی ها که با آن غم مواج در تیرگی چشم ها و حالت نگاهشان دلت می خواهد بمیری ولی بعد باخبر می شوی که همان کلاینت که برای چشم های معصومش چه شعرها سرودی بارها بهت دروغ گفته، و آنکس که در خانه اش بسر می برد دختر خاله اش هست و او بارها پس از سوال، آیا کسی را در اینجا داری تا من گاهی که تو تلفن را پاسخ نمی دهی به او تماس بگیرم، گفته نه هیچکس!
چه میگفتم؟
این نوشته را دو سه روز پیش آغاز کردم، آن روز که می نوشتم حال خرابی داشتم، زنگ زدم به علی و گفتم حالم عجیب بد است، گفت حتما بخشی از آن بابت استرس بیکاری من است ولی بخش دیگرش چه، به فاصله بسیار کم بعد از قطع کردن تلفن دوباره زنگ زد و گفت تو چرا با من و بچه ها امروز به استخر نمی آیی.
از یک سال و بیشتر پیش که پسرم گفت دیگر دوست ندارد به کلاس آموزشی شنا برود و الان یاد گرفته ما هم دیگر اصرار نکردیم تا امسال که دختر را در کلاس شنا ثبت نام کرده ایم، کلاس شنای بچه ها طوری است که در روز آموزش تمام اعضای خانواده و بجز روز آموزش بطور نامحدود هر بار یکی از والدین بچه اجازه ورود رایگان به استخر را دارند گرچه ما هیچوقت بجز دو سه بار تابحال بجز روز آمورش با بچه ها نرفته ایم، آنروز هم روز اموزشی دختر بود، گفتم سردم می شود خوشم نمی آید بعد گفت بیا خیلی برای روحیه ات خوب است من لباس های تو را هم برمی دارم تو مستقیما بیا داخل.
رفتم، و دیدم واااااای چرا من نمی خواستم بروم.
دخترم فقط در جلسه سوم شیرجه می زند و بی مشکل شنا می کند.
شب پسرم قبل خوابیدن در اتاقش بهم گفت مامان، لطفا ازین ببعد یک برنامه ورزشی یا تحرک مثل امروز داشته باشید مثل بابا که هر روز ورزش می کند.
گفتم چرا اینرا می گویی گفت چون دوستت دارم و امروز خیلی خوب شد که آمدید.
پسرم اخیرا دارد گاهی صحبت ها و حرکات بزرگوارانه ای انجام می دهد، انگار دارد بزرگ می شود، مثلا آخرین بار که از خرید هفتصد دلاری ارزاق از کاستکو بازگشتیم از هر دوی ما مشخصا بابت خریدهای کاستکو تشکر کرد.
این در حالی است که بچه های رفقایم بابت نداشتن به روزترین کفش آدیداس قهر می کنند و رفیقم اگر هر هفته بچه هایش را نبرد مرکز خرید و حتما آنجا غذا توی حلقشان نکند انگار در حقشان جفا شده.
دختر ولی کمی بیشتر خواهنده است تا تشکر کننده البته او فقط پنج سال دارد، تا اینجای سن پسرم تابحال از من هیچ چیزی نخواسته، هر سال نزدیک تولدش می پرسم چیز خاصی دوست داری برای تولدت بگیرم می گوید نه شما هر چیزی که من لازم دارم تهیه می کنید
امسال ولی بعد از پرس و جوی بسیار گفت اسکوتر، کمتر از دو هفته به تولدش مانده و برایش اسکوتر می گیریم، و چهار نفر از بهترین دوستانش را دعوت کرده ایم خانه که بعد از گپ و گفت و خوردن عصرانه به پارک نزدیک خانه خواهند رفت و بعد به انتخاب خودشان مک دونالد یا ساندویچ ساب وی!
الان هم جناب تورنومنت فوتبال با بهترین تیم فوتبال ملبورن در رده سنی خودش داشت و با پدرش رفتند، قبل رفتن بهم گفت مادر حتی اگر ببازیم من خوشحالم چون با بهترین تیم مبارزه می کنم و چیز یاد می گیرم.
البته این چیزها را به انگلیسی گفت، داستان زبان اینها یک کتاب لازم دارد و من از خودم تمام قد دفاع خواهم کرد بخاطر این پیشامد آبرو بَر!
راستی داستان جدایی آن زن نگون بخت از پسرعمویش هنوز بسته نشده، همان که بنظر من بسیار مبارک است.
گاهی که از بین خستگی ها و تنهایی ها سر برمی آورم و به جایی که هستم نگاه می کنم، با خودم می گویم هی ساغر!
چقدر خوب بوده ای، چقدر خوب ساختی خودت را، زندگی ات را.
گاهی که به تشعشعات زندگی های اطرافم نگاه می کنم با خودم می گویم رحمت به شیری که خوردی و ذاتی که داشتی.
در کل زندگی نگذاشتی آب توی دل کسی تکان بخورد، حال اینکه اول زندگی هر دو زوج دیگر اطراف زندگی ات، داستان ها و نقل قول ها و بالا و پایین شدن های شان حسابی آزارت داد.
با خودم فکر می کنم و می گویم خوشا بحال خاندان علی، که نه تنها در کل زندگی اش تا زمان ازدواج اولاد داری خاصی نکردند که بعد ازدواجش هم به هیچ کجایشان نبود و درواقع هیچ خللی که به هیچ زندگی ای از آنها نیامد که روح تازه ای به اساس روابط بین خاندان شان دمیده شد.
که تا قبل از ورود زن علی به زندگی شان علی هیچ رابطه پایداری با هیچ خواهر و برادری نداشت، بعد ازدواج هر هفته بصورت واجب تماس ها برقرار شد و هر عید و برات عیدی و هدیه هایشان از راه دور براه بود.
پیرمرد نگهبان یک ساختمان تجاری بود، به مرحمت سخنرانی های ساغر نامی، علی و سه برادر دیگر تصمیم گرفتند ماهانه مبلغی به حساب پدرشان واریز کنند تا ایشان دیگر در آن دخمه شب را به صبح نرساند و از مکافات شب بیداری برای پانصد هزار تومان معاش نجات یابد( سال هزار و سیصد و نود).
زندگی های الان که معمولا در سه چهار سال نخست سرشار است از ناسازگاری و نق و نوق و کاسه شکستن ها و قهر و آشتی هایی که تا قصاب محل هم ازش باخبر می شود.
ربطی هم به سن و سال ازدواج ندارد، ما وقتی ازدواج کردیم پای هر تفاوت فکری و رفتاری هم ایستادیم و هر کاری برای جا کردن در تار و پود وجود همدیگر کردیم و می کنیم.
چقدر تعریف کردم از خودم.
چه گوهی خورده ام در زندگی؟
کم است؟
اینکه هرگز هیچوقت هیچ لحظه ای از ذهن هیچ فردی از افراد زندگی ام بخاطر رابطه من و همسرم مخدوش نشده.
که خیالشان را تا خرتناقشان از خوب بودن اصل حالم و نوع رابطه ام راحت کرده ام.
که هرگز اندک شکایتی از رابطه ام برایشان نبرده ام حتی برای مزاح یا سنجش نوعیت نگرانی شان.
مشکل نداشته ام؟
علی از رحم مادرش مرد نمونه زاده شده بود؟
علی اصلا هرگز زنی در زندگی دیده بود که بتواند خودش را در آزمون و خطا قرار دهد؟
خودم،
مشکل نداشته ام؟
نقص ندیده ام؟
نقص نداشته ام؟
هر انسانی که بگوید فلانی از شوهر یا زن شانس آورد به فتوای من خونش مباح است.
چون هیچ زن و مردی در دنیا طعم آرامش و درک شدن و راحتی و صلح را نخواهد چشید مگر اینکه بارها و بارها در آزمون و خطا برنده و بازده شده باشد، که بارها و صدهابار خود را و همسرش را از جهات مختلف آزموده و مردود شده باشند، که بارها و بارها کلاس تقویت اعصاب و یادگیری مهارت دیگر پذیری و قدرت حل ندیده ها و نشنیده ها را نگذرانده باشند.
تنها دوستی که اینجا هر چند روز یکبار حداقل باهم در ارتباط هستیم و از احوال همدیگر بطور عمیق باخبریم چند روز پیش پس از شکوه و شکایت از حماقت های همسرش گفت پس کی یاد می گیرد تا من دیگر نگران این چیزهای جزئی نباشم، گفتم شاید یکروز مانده به آخر عمرت که همه آدم ها گاهی پارتنرشان را احمق ترین و نفهم ترین فرد روی زمین می بینند چون ریزترین رفتارهای همدیگر را می بینند و عمیق ترین راه های افهام و تفهیم را روی همدیگر پیاده می کنند و شاهد طبیعی ترین واکنش های همدیگر هستند.
هیچکس نمی تواند نسخه زندگی کس دیگری را بچیند و برایش برنامه و راهکار متناسب شرایط فرد دیگر ارائه کند.
مثل منی که نمی توانم نسخه زندگی خواهر و برادرم را بپیچم مگر اینکه خودشان بخواهند، اصلا شاید درک من از زندگی آنها متاثر از شرایط خودم باشد، من آنها را و هر آدم دیگری را از زاویه دید خودم می بینم و قضاوت می کنم، من کجای معاشقه آنها بوده ام و با کدام فریاد تحقیرآمیز میان جدال هایشان کر شده ام؟
شاید این چیزهایی که من می دانم از زندگی شان، برمی گردد به آن بخشی که آنها خواسته اند نشان بدهند نه تمام قضیه.
و لابد دلیل تعفن برانگیز بودن زندگی برخی برای من اینست که من آنها را با استانداردها و ایده آل های ذهنی خودم می سنجم.
چقدر سخت است در ساده ترین حالت های زندگی باید حساب خانواده ات را از خودت جدا کنی و بگویی تو مسئول گنداب زندگی آنها نیستی.
بچسب به بهشتی که خودت برای خودت فراهم کرده ای و بی خیال آنها باش.
خیلی سخت است ولی شدنی است.
و من همیشه حسرت زندگی آرام پر از عیش و نوش آدم هایی را می خورم که هیچ اتفاقی راجع به افراد خانواده شان در هر گوشه دنیا باعث نمی شود آب از آب شان تکان بخورد، چسبیده اند به خودشان و خودشان.
هنوز نیامده بودم به اینجا، دخترعمویم از اروپا آمده بود به دیدن خانواده اش در مشهد، از تعجب شاخ در می آوردم وقتی هر روزه از بازارهای طلا و جواهر و یا وسایل تزئینی و فرش برمی گشت، با خودم می گفتم چقدر دلش نمی ترکد وقتی خواهرش ندارد، چطور می تواند اینقدر راحت پیش چشم اینها برای بچه هایش بهترین چیزها را بخرد.
من هنوز همانم، اینست که سفر ایرانم زهرمارم شد بار آخر.
کی عوض می شوم؟
خدا داند.
چس ناله ای بیش نبود اینکه خواندید.
علی بیکار است و باز در حال رزومه نویسی و انتظار مصاحبه.
من گاهی غمگین، گاهی خوشحال، اما بیشتر اوقات خرسند و سپاسگزارم.....
زندگی بعد از جنگ هنوز برای من عادی نشده است.
چون مجبور شدیم درباره سفر به ایران تجدید نظر کنیم.
و بخاطرش بسیار غمگین شدم.
هرچند وقتی به درونم رجوع می کنم می بینم هیچ رغبتی هم ندارم، ولی انگار وظیفه است.
به علی می گویم، خوش بحالت، که دیگر غصه دوری و دیدار پدر و مادر نداری که هر دو در گور آرمیده اند.
دیگر عمیق فکر نمی کنم به هیچ چیز، به دوری، به بیکس بودن، به مرز...
چون رمقی ندارم برای ضجه و مویه.
من هیچگاه نمی توانستم حتی فکرش را بکنم که نتوانم خانواده ام را ببینم برای سالها.
جنگ که هیچ، به فاصله کم استرالیا رابطه دیپلماتیکش را با ایران پایان داد و شد قوز بالا قوز( غوز؟ هرچی)
قرار گرفتن در واقعیت و باور زمان می برد.
یک زمانی بخاطر بچه های یتیم برادرم چقدر غصه می خوردم.
الان نمی کشم برای هیچکس.
کاش هیچ برادر و خواهری نداشتم.
نای غمگین بودن را ندارم ولی هر روز فلک زده تر از دیروزم.
فرار کرده بودم انگار چند روزی.
خسته ام و دارم به اپلای کردم کار برای جاهایی با مسئولیت کمتر ولی حقوق بیشتر فکر می کنم.
کار همسر خان باز جمع شد، و اینها یا باید در همان شهرداری کار جدید بگیرند یا به تناسب سالهای استخدام شان خسارت بگیرند و بروند دنبال کارشان.
بهترین حالت این است که همزمان پول را بگیرد و جای دیگر استخدام شود ولی یکماه فرصت خیلی کمی بود برای بدنبال کار جایگزین گشتن.
برای آخر سال دنبال بلیط و هتل برای تازمانیا گشتیم دیدیم بالای پنج هزار دلار می شود عقب نشینی کردیم.
داریم فکر می کنیم حالا که ایران جریانش اینطوری شد برویم ترکیه بگوییم مادرم هم بیاید و آنجا دو سه هفته ای با او باشیم.
باقی که امکان سفر خارجی ندارند حداقل مادرم که اصلی ترین آدم زندکی ام هست را ببینیم او هم هوایی بخورد.
چه کسی بجز ما خواهد توانست مادرم را سفر خارجی ببرد؟!
مثل خر خسته ام،
و راستی،
زندگی کردن بین اجتماعی که پول و ثروت بالاترین دغدغه و هدف و میزان ارزیابی آدم هایش است کم کم دارد خفه ام می کند.و تفاوت فرهنگی و اجتماعی هم، و اینکه هرچقدر دوتایی فول تایم بدویم به اندازه کار ساده کارگر ساده ساختمانی قدرت پس انداز نداریم.
معاشرت نکنیم؟
به حداقل رسیده ولی بهرحال سرعت رشد آنها را می بینیم بدون اینکه برای ما دغدغه باشد.
یکجا گفتم،
زندگی میان این مردمان بدون خش برداشتن ، برای امثال من از صد تا حج و جهاد بالاتر است، خدا قبول کند.
شما فکر کنید چسناله است.
چه ها گذشت و می گذرد و من کلمه ای ننوشته ام و نمی نویسم.
یکهفته از تولدم نگذشته بود که در یک روز جمعه بخاطر وقت دندان دخترم با همسر راهی بیمارستان دولتی تخصصی دندان در شهر شدیم، بعد از چک اولیه وارد اتاق انتظار شده بودیم و من گوشی ام را باز کردم تا برای اولین بار در آنروز چک کنم، ساعت ده صبح بود، ولی دیدم دوستانم در گروه "خوشگلا باید برقصن" در حال گذاشتن پیام و تبادل چت هستند، گروه خوشگلا باید برقصن تشکیل شده از دوستان دختر دوران لیسانس رشته حقوق دانشگاه تهران که تمام شان بجز من ساکن تهران جانم هستند.
پیام ها حاکی از شروع جنگ بود. درست از اولین برخورد موشک، انگار دارم یک گزارش صددرصد زنده را می خوانم،
بچه ها دارند می زنند،
من صدای انفجار شنیدم.
وای خدایا یعنی جنگ شد؟
بی بی سی را چک کنید.
کجا را زدند؟
و بلافاصله دیدم صفحه پر طرفدار برادرم در مشهد خبر را نشر کرد،
و بعد اخبار بعدی از پی هم.
و من مات و مبهوت از اینکه تهران زیر انفجار و حمله هوایی است اشک می ریختم.
انگار این اتفاق را برای آنجا نمی خواستم، بهش نمی آمد، به ایران نمی آمد کسی بهش تعرض کند.
منی که خودم از جنگ گریخته ام و هر روز برای گریختگان از جنگ کار می کنم ، آن شرایط را برای تهران نمی توانستم قبول کنم.
انگار ذهن و روحم قبول کرده باشد که اگر چنین شرایطی برای افغانستان پیش بیاید حقش است، که بی صاحب و بی درو پیکر و بی ملت است، برای ایران، نه نمی زیبد، ایران دولت دارد، ایران ملت دارد، هرچند شاکی!
بعدش چی شد، اتهامات مزخرف، و اخراج اجباری میلیون ها افغان گریخته از جنگ!
برای حادثه اول یک هفته تمام شبانه روز گریه کردم، سر کار به زور خودم را جمع می کردم تا به کارم خدشه وارد نشود، و بمحض سوار ماشین شدن برای بازگشت به خانه عررررررررررر و خودزنی!
در حدیکه دکتر ایرانی ام وقتی برای ویزیت روحیه ام را دید کلی فحش نثارم کرد و گفت به تو چه؟!
گفتم ایران وطن من هم هست، چرا شما تعجب می کنید، چرا شما که در یک حومه مهاجر نشین پر از کلاینت افغانی زندگی می کنید اینرا نمی دانید که جان ما چگونه به ایران بسته است، و من به اندازه سقوط کابل برای ایران مرده ام این یک هفته...
این وسط به کارهای زندگی ام رسیده ام، دو باری با دوستان به تفریح رفتیم و توی اقیانوس نهنگی از دور دیدیم، شیر آبی حتی!
این وسط به خرید کاستکو رفته ایم و خریدهای آنچنانی کرده ایم.
این وسط به همه زندگی مان رسیده ایم.
اما حقیقت این است که زندگی مان باز هم به دو فصل قبل و بعد تقسیم شد.
و حالا بین صحبت هایمان می گوییم، قبل جنگ، بعد جنگ!
ولی عادت کردیم، مثل همیشه، به اینکه باور کنیم و بپذیریم و بگوییم" این نیز بگذرد"!
اها، این وسط همزمان با حس عذاب وجدان اما با خرسندی تمام خدا راشکر کردیم که از آن قسمت جغرافیا کوچ کردیم.
سخت است، عذاب وجدان بالا دارد، رنج بسیار دارد اما حقیقت است.
تلخ است،
من خوشحال بودم که در جنگ نبودم، که از جنگ گریخته ام، حالا اگر یک روزی جنگ اینجا هم امد آن یک حرف دیگر است، برای فعلا" بخاطر مهاجرت از بلاد جنگ خیز جنگ آور خوشحال بودم!
از تولدم چیزی ننوشتم، بعدش هم تولد دخترم بود که برایش کیک و تزئینات بردم مهدکودکش و کیفور شد!
دکترم با دیدن روحیه ام برایم یک داروی دیگر داد، دو روز خوردم و یکهفته تقاص پس دادم بخاطر ساید افکت دارو و دیگر نخوردم.
به خودم گفتم تو هیچ چیزیت نیست، فقط باید به تغذیه ات برسی و پیاده روی کنی.