ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

ناله بهتر از ننوشتن است

گاهی که از بین خستگی ها و تنهایی ها سر برمی آورم و به جایی که هستم نگاه می کنم، با خودم می گویم هی ساغر!

چقدر خوب بوده ای، چقدر خوب ساختی خودت را، زندگی ات را.

گاهی که به تشعشعات زندگی های اطرافم نگاه می کنم با خودم می گویم رحمت به شیری که خوردی و ذاتی که داشتی.

در کل زندگی نگذاشتی آب توی دل کسی تکان بخورد، حال اینکه اول زندگی هر دو زوج دیگر اطراف زندگی ات، داستان ها و نقل قول ها و بالا و پایین شدن های شان حسابی آزارت داد.

با خودم فکر می کنم و می گویم خوشا بحال خاندان علی، که نه تنها در کل زندگی اش تا زمان ازدواج اولاد داری خاصی نکردند که بعد ازدواجش هم به هیچ کجایشان نبود و درواقع هیچ خللی که به هیچ زندگی ای از آنها نیامد که روح تازه ای به اساس روابط بین خاندان شان دمیده شد.

که تا قبل از ورود زن علی به زندگی شان علی هیچ رابطه پایداری با هیچ خواهر و برادری نداشت، بعد ازدواج هر هفته بصورت واجب تماس ها برقرار شد و هر عید و برات عیدی و هدیه هایشان از راه دور براه بود.

پیرمرد نگهبان یک ساختمان تجاری بود، به مرحمت سخنرانی های ساغر نامی، علی و سه برادر دیگر تصمیم گرفتند ماهانه مبلغی به حساب پدرشان واریز کنند تا ایشان دیگر در آن دخمه شب را به صبح نرساند و از مکافات شب بیداری برای پانصد هزار تومان معاش نجات یابد( سال هزار و سیصد و نود).

زندگی های الان که معمولا در سه چهار سال نخست سرشار است از ناسازگاری و نق و نوق و کاسه شکستن ها و قهر و آشتی هایی که تا قصاب محل هم ازش باخبر می شود.

ربطی هم به سن و سال ازدواج ندارد، ما وقتی ازدواج کردیم پای هر تفاوت فکری و رفتاری هم ایستادیم و هر کاری برای جا کردن در تار و پود وجود همدیگر کردیم و می کنیم.

چقدر تعریف کردم از خودم.

چه گوهی خورده ام در زندگی؟

کم است؟ 

اینکه هرگز هیچوقت هیچ لحظه ای از ذهن هیچ فردی از افراد زندگی ام بخاطر رابطه من و همسرم مخدوش نشده.

که خیالشان را تا خرتناقشان از خوب بودن اصل حالم و نوع رابطه ام راحت کرده ام.

که هرگز اندک شکایتی از رابطه ام برایشان نبرده ام حتی برای مزاح یا سنجش نوعیت نگرانی شان.

مشکل نداشته ام؟

علی از رحم مادرش مرد نمونه زاده شده بود؟

علی اصلا هرگز زنی در زندگی دیده بود که بتواند خودش را در آزمون و خطا قرار دهد؟

خودم،

مشکل نداشته ام؟

نقص ندیده ام؟ 

نقص نداشته ام؟

هر انسانی که بگوید فلانی از شوهر یا زن شانس آورد به فتوای من خونش مباح است.

چون هیچ زن و مردی در دنیا طعم آرامش و درک شدن و راحتی و صلح را نخواهد چشید مگر اینکه بارها و بارها در آزمون و خطا برنده و بازده شده باشد، که بارها و صدهابار خود را و همسرش را از جهات مختلف آزموده و مردود شده باشند، که بارها و بارها کلاس تقویت اعصاب و یادگیری مهارت دیگر پذیری و قدرت حل ندیده ها و نشنیده ها را نگذرانده باشند.

تنها دوستی که اینجا هر چند روز یکبار حداقل باهم در ارتباط هستیم و از احوال همدیگر بطور عمیق باخبریم چند روز پیش پس از شکوه و شکایت از حماقت های همسرش گفت پس کی یاد می گیرد تا من دیگر نگران این چیزهای جزئی نباشم، گفتم شاید یکروز مانده به آخر عمرت که همه آدم ها گاهی پارتنرشان را احمق ترین و نفهم ترین فرد روی زمین می بینند چون ریزترین رفتارهای همدیگر را می بینند و عمیق ترین راه های افهام و تفهیم را روی همدیگر پیاده می کنند و شاهد طبیعی ترین واکنش های همدیگر هستند.

هیچکس نمی تواند نسخه زندگی کس دیگری را بچیند و برایش برنامه و راهکار متناسب شرایط فرد دیگر ارائه کند.

مثل منی که نمی توانم نسخه زندگی خواهر و برادرم را بپیچم مگر اینکه خودشان بخواهند، اصلا شاید درک من از زندگی آنها متاثر از شرایط خودم باشد، من آنها را و هر آدم دیگری را از زاویه دید خودم می بینم و قضاوت می کنم، من کجای معاشقه آنها بوده ام و با کدام فریاد تحقیرآمیز میان جدال هایشان کر شده ام؟

شاید این چیزهایی که من می دانم از زندگی شان، برمی گردد به آن بخشی که آنها خواسته اند نشان بدهند نه تمام قضیه.

و لابد دلیل تعفن برانگیز بودن زندگی برخی برای من اینست که من آنها را با استانداردها و ایده آل های ذهنی خودم می سنجم.

چقدر سخت است در ساده ترین حالت های زندگی باید حساب خانواده ات را از خودت جدا کنی و بگویی تو مسئول گنداب زندگی آنها نیستی.

بچسب به بهشتی که خودت برای خودت فراهم کرده ای و بی خیال آنها باش.

خیلی سخت است ولی شدنی است.

و من همیشه حسرت زندگی آرام پر از عیش و نوش آدم هایی را می خورم که هیچ اتفاقی راجع به افراد خانواده شان در هر گوشه دنیا باعث نمی شود آب از آب شان تکان بخورد، چسبیده اند به خودشان و خودشان.

هنوز نیامده بودم به اینجا، دخترعمویم از اروپا آمده بود به دیدن خانواده اش در مشهد، از تعجب شاخ در می آوردم وقتی هر روزه از بازارهای طلا و جواهر و یا وسایل تزئینی و فرش برمی گشت، با خودم می گفتم چقدر دلش نمی ترکد وقتی خواهرش ندارد، چطور می تواند اینقدر راحت پیش چشم اینها برای بچه هایش بهترین چیزها را بخرد.

من هنوز همانم، اینست که سفر ایرانم زهرمارم شد بار آخر.

کی عوض می شوم؟

خدا داند.

چس ناله ای بیش نبود اینکه خواندید.

علی بیکار است و باز در حال رزومه نویسی و انتظار مصاحبه.

 من گاهی غمگین، گاهی خوشحال، اما بیشتر اوقات خرسند و سپاسگزارم.....





زندگی پس از جنگ چگونه است؟

زندگی بعد از جنگ هنوز برای من عادی نشده است.

چون مجبور شدیم درباره سفر به ایران تجدید نظر کنیم.

و بخاطرش بسیار غمگین شدم.

هرچند وقتی به درونم رجوع می کنم می بینم هیچ رغبتی هم ندارم، ولی انگار وظیفه است.

به علی می گویم، خوش بحالت، که دیگر غصه دوری و دیدار پدر و مادر نداری که هر دو در گور آرمیده اند.

دیگر عمیق فکر نمی کنم به هیچ چیز، به دوری، به بی‌کس بودن، به مرز...

چون رمقی ندارم برای ضجه و مویه.

من هیچگاه نمی توانستم حتی فکرش را بکنم که نتوانم خانواده ام را ببینم برای سالها.

جنگ که هیچ، به فاصله کم استرالیا رابطه دیپلماتیکش را با ایران پایان داد و شد قوز بالا قوز( غوز؟ هرچی)

قرار گرفتن در واقعیت و باور زمان می برد.

یک زمانی بخاطر بچه های یتیم برادرم چقدر غصه می خوردم.

الان نمی کشم برای هیچکس.

کاش هیچ برادر و خواهری نداشتم.

نای غمگین بودن را ندارم ولی هر روز فلک زده تر از دیروزم.

فرار کرده بودم انگار چند روزی.

خسته ام و دارم به اپلای کردم کار برای جاهایی با مسئولیت کمتر ولی حقوق بیشتر فکر می کنم.

کار همسر خان باز جمع شد، و اینها یا باید در همان شهرداری کار جدید بگیرند یا به تناسب سال‌های استخدام شان خسارت بگیرند و بروند دنبال کارشان.

بهترین حالت این است که همزمان پول را بگیرد و جای دیگر استخدام شود ولی یکماه فرصت خیلی کمی بود برای بدنبال کار جایگزین گشتن.

برای آخر سال دنبال بلیط و هتل برای تازمانیا گشتیم دیدیم بالای پنج هزار دلار می شود عقب نشینی کردیم.

داریم فکر می کنیم حالا که ایران جریانش اینطوری شد برویم ترکیه بگوییم مادرم هم بیاید و آنجا دو سه هفته ای با او باشیم.

باقی که امکان سفر خارجی ندارند حداقل مادرم که اصلی ترین آدم زندکی ام هست را ببینیم او هم هوایی بخورد.

چه کسی بجز ما خواهد توانست مادرم را سفر خارجی ببرد؟!

مثل خر خسته ام،

و راستی،

زندگی کردن بین اجتماعی که پول و ثروت بالاترین دغدغه و هدف و میزان ارزیابی آدم هایش است کم کم دارد خفه ام می کند.و تفاوت فرهنگی و اجتماعی هم، و اینکه هرچقدر دوتایی فول تایم بدویم به اندازه کار ساده کارگر ساده ساختمانی قدرت پس انداز نداریم.

معاشرت نکنیم؟

به حداقل رسیده ولی بهرحال سرعت رشد آنها را می بینیم  بدون اینکه برای ما دغدغه باشد.

یکجا گفتم،

زندگی میان این مردمان بدون خش برداشتن ، برای امثال من از صد تا حج و جهاد بالاتر است، خدا قبول کند.

شما فکر کنید چسناله است.


چه ها گذشت و می گذرد و من کلمه ای ننوشته ام و نمی نویسم.

یکهفته از تولدم نگذشته بود که در یک روز جمعه بخاطر وقت دندان دخترم با همسر راهی بیمارستان دولتی تخصصی دندان در شهر شدیم، بعد از چک اولیه وارد اتاق انتظار شده بودیم و من گوشی ام را باز کردم تا برای اولین بار در آنروز چک کنم، ساعت ده صبح بود، ولی دیدم دوستانم در گروه "خوشگلا باید برقصن" در حال گذاشتن پیام و تبادل چت هستند، گروه خوشگلا باید برقصن تشکیل شده از دوستان دختر دوران لیسانس رشته حقوق دانشگاه تهران که تمام شان بجز من ساکن تهران جانم هستند.

پیام ها حاکی از شروع جنگ بود. درست از اولین برخورد موشک، انگار دارم یک گزارش صددرصد زنده را می خوانم، 

بچه ها دارند می زنند،

من صدای انفجار شنیدم.

وای خدایا یعنی جنگ شد؟

بی بی سی را چک کنید.

کجا را زدند؟

و بلافاصله دیدم صفحه پر طرفدار برادرم در مشهد خبر را نشر کرد،

و بعد اخبار بعدی از پی هم.

و من مات و مبهوت از اینکه تهران زیر انفجار و حمله هوایی است اشک می ریختم.

انگار این اتفاق را برای آنجا نمی خواستم، بهش نمی آمد، به ایران نمی آمد کسی بهش تعرض کند.

منی که خودم از جنگ گریخته ام و هر روز برای گریختگان از جنگ کار می کنم ، آن شرایط را برای تهران نمی توانستم قبول کنم.

انگار ذهن و روحم قبول کرده باشد که اگر چنین شرایطی برای افغانستان پیش بیاید حقش است، که بی صاحب و بی درو پیکر و بی ملت است، برای ایران، نه نمی زیبد، ایران دولت دارد، ایران ملت دارد، هرچند شاکی!

بعدش چی شد، اتهامات مزخرف، و اخراج اجباری میلیون ها افغان گریخته از جنگ!

برای حادثه اول یک هفته تمام شبانه روز گریه کردم، سر کار به زور خودم را جمع می کردم تا به کارم خدشه وارد نشود، و بمحض سوار ماشین شدن برای بازگشت به خانه عررررررررررر و خودزنی!

در حدیکه دکتر ایرانی ام وقتی برای ویزیت روحیه ام را دید کلی فحش نثارم کرد و گفت به تو چه؟!

گفتم ایران وطن من هم هست، چرا شما تعجب می کنید، چرا شما که در یک حومه مهاجر نشین پر از کلاینت افغانی زندگی می کنید اینرا نمی دانید که جان ما چگونه به ایران بسته است، و من به اندازه سقوط کابل برای ایران مرده ام این یک هفته...

این وسط به کارهای زندگی ام رسیده ام، دو باری با دوستان به تفریح رفتیم و توی اقیانوس نهنگی از دور دیدیم، شیر آبی حتی!

این وسط به خرید کاستکو رفته ایم و خریدهای آنچنانی کرده ایم.

این وسط به همه زندگی مان رسیده ایم.

اما حقیقت این است که زندگی مان باز هم به دو فصل قبل و بعد تقسیم شد.

و حالا بین صحبت هایمان می گوییم، قبل جنگ، بعد جنگ!

ولی عادت کردیم، مثل همیشه، به اینکه باور کنیم و بپذیریم و بگوییم" این نیز بگذرد"!

اها، این وسط همزمان با حس عذاب وجدان اما با خرسندی تمام خدا راشکر کردیم که از آن قسمت جغرافیا کوچ کردیم.

سخت است، عذاب وجدان بالا دارد، رنج بسیار دارد اما حقیقت است.

تلخ است،

من خوشحال بودم که در جنگ نبودم، که از جنگ گریخته ام، حالا اگر یک روزی جنگ اینجا هم امد آن یک حرف دیگر است، برای فعلا" بخاطر مهاجرت از بلاد جنگ خیز جنگ آور خوشحال بودم!

از تولدم چیزی ننوشتم، بعدش هم تولد دخترم بود که برایش کیک و تزئینات بردم مهدکودکش و کیفور شد!

دکترم با دیدن روحیه ام برایم یک داروی دیگر داد، دو روز خوردم و یکهفته تقاص پس دادم بخاطر ساید افکت دارو و دیگر نخوردم.

به خودم گفتم تو هیچ چیزیت نیست، فقط باید به تغذیه ات برسی و پیاده روی کنی.





افسرده درونت را در آغوش بگیر!

از سفر که برگشتیم یکهفته بعدش وقت روانشناس داشتم، کل روز را مرخصی گرفته و رفتم، یکساعت راه بود با ماشین.

چه ساختمانی، چه ورودی و راهرویی، چه دفتر و میز پذیرشی، خلاصه که باکلاس!

مقابل خانم دکتر مو جوگندمی زیبای ایرانی نشستم و قبل از اینکه او شروع کند گفتم من بگم یا شما حرفی دارید اولش؟

با تعجب گفت من ابتدا باید مرامنامه و اصول کارم را بگویم و بعد شما هرچه دوست دارید بفرمایید.

بیست و پنج دقیقه فقط تند و تند برایش حرف زدم و هرآنچه نیاز بود او دانه به دانه بپرسد و یادداشت کند را خلاصه وار برایش گفتم.

من یکماه بعد چهل و چهار ساله ام، آگوست  امسال از ورودم به استرالیا ده سال می گذرد.قبل از آمدن ازدواج کرده بودم ولی هر دو فرزندم را بعد از مهاجرت به اینجا بدنیا آوردم، سزارین، همسرم با ویزای قانونی آمد و من با پارتنر ویزا.

بچه هایم هشت و چهار ساله هستند، پسر و دختر.

همسرم در هند ارشد خوانده بود ولی باز اینجا فوق لیسانس خواند و در شهرداری کار می کند خودم هم تحصیلات ارشد از تهران دارم و یک سال و نیم بیشتر است که کار می کنم در یک سازمان غیردولتی.

روابطم با همسرم خوب است، نه شاید عالی است، دوستیم باهم گرچه گاهی خنگ بازی هایش روانم را بهم می ریزد اما آدم خوبی است.

هیچ مشکل خاصی در روابط خودمان نداریم با خانواده هایمان در ارتباط هستیم گرچه کم، و آنها و مشکلات همیشگی شان را هم پذیرفته ایم و باعث رنج و ضعف ما نمی شوند، یعنی یاد گرفته ایم زخم بر نداریم بابت آنها.

من زندگی طاقت فرسایی داشته ام ولی از روزی که ازدواج کردم،  مهاجرت کردم و نهایتا" مادر شدم پله پله دگرگونی و تغییر را در خودم نهادینه کردم، بخشیدم زندگی را، مسائل و رنج هایم را در آوردم از داخل صندوق گردگیری کردم بوسیدم شان شاید هم شکستم شان بهرحال یا با خوشروئی یا با خشونت گفتم بروید گم شوید از مغز من.

خودم تروماهایم را از خودم شنیدم و بعد خوبشان کردم.

چند سالی بعد از تولد دخترم توی آسمان ها بودم، احساس سرخوشی، نشاط، موفقیت و زیبایی داشتم، فکر کردم خب چهل سال توی نکبت و افسردگی و رنج بوده ام الان آن روی دیگر زندگی به ما نمایان شده و من چقدر خوشبختم.

سیگار را بعد بیش از بیست سال، اخیرا" کنار گذاشتم، باحجاب بودم و تقریبا" یکسال است در نتیجه همان سرخوشی ها و غربال و شهامت از ترس هایم گذشتم و حجاب را هم کنار گذاشتم، باعث ترسم شد ما همزمان گوارا بود.

از شش ماه پیش بدینسو دیدم یک چیز نامرئی ولی موجود منفی در ذهنم بیدار شده، یک هیولای حامل رنج و اضطراب و غصه و اشک.

خودم را رصد کردم، که، آیا نزدیک پریودم هست، آیا با کسی حرفی زده ام و این انعکاس آن حرف هاست، آیا از آخرین رابطه جنسی ام زمان زیادی گذشته و بی خبرم، آیا بچه ام مریض است؟ آیا خبری از ایران گوشه ذهنم را تسخیر کرده.

جواب به همه سوال ها منفی بود.

خانم دکتر!

با عرض معذرت از دست درازی به ساحت مقدس کاری شما، بنده تشخیص اولیه خودم یایسگی زودرس است، از شما می خواهم اینرا مدنظر قرار بدهید و بررسی تان حول محور درستی یا نادرستی این فرضیه بگذارید چون من دلم نمی خواهد بعد دفن کردم تروماها و رنج هایم باز مجبور شوم آنها را  نبش قبر کرده از گور بیرون بکشم تا شما روح من را ببینید.

داشتم زندگی ام  را می کردم بی دلیل یک نیروی نامرئی وارد جانم شد و دارد حالم را می گیرد.

خانم تمام مدت سرش توی لب تاب بود و نکته برداری می کرد.

بعدش هم چند سوال کرد.

در پایان چهل و پنج دقیقه جلسه دویست و نود دلاری اش هم گفت من هنوز اسسمنت اولیه ام تکمیل نشده، حتی با مفروض کردن تئوری شما باید به یک سری جواب های مورد نیاز خودم برسم، لطفا جلسه بعدی تان را بوک کنید ضمنا" موهایتان فوق العاده قشنگ هایلایت شده!

گفتم هایلایت خدایی است گفت فهمیدم جانم!

جلسه بعدی را هم بوک کردم ولی یکهفته مانده بهش کنسل کردم چون درگیر مراسم تولدم بوده و هستم.

حالا تولدم را در یک پست جداگانه می نویسم.

از آنروز ببعد و در ماهی که این بین گذشت دوباره حال های بد روحی را تجربه کردم با اینکه مدام در حال کارهای تولد بودم، دو بار لباس سفارش دادم و آمد و خوشم نیامد و یا گشاد و تنگ بود و برگرداندم و یا دنبال دکور و باند و سفارش کیک و تهیه پرده برای سالن هایی بودم که الان چهار سال است بی پرده اند بخاطر تنبلی و بی اهمیت بودن این مسایل برای من و همسر!

این وسط آن اتفاق هنوز رخ نداده، گرچه مقدماتش انجام شده.

در این یکماه اخیر که کلا حالم خراب بود کلا آن تئوری یایسگی از سرم رفت چون این حادثه خودش بطور مستقیم روی روانم تاثیر داشت و شاید همان از هفت هشت ماه پیش هم که من ناک اوت شدم هم تاثیر همین موضوع بوده ولی من دلم خواسته از یایسگی باشد چون فکر می کردم دیگر هیچ چیز آنطرف به تخمم هم نیست.

فکر می کردم چون به این درجه از خوشحالی رسیده ام که همه کس و همه چیز را فدای سر یک لحظه ساده سالم خودم می کنم محال است خبری و حادثه ای از بیرون از چهاردیواری امن خودم بتواند خرابم کند.

هیچی، یک جمله ساده و خلاص!

خواهرم بعد از بیست و هشت سال زندگی و تولید مثل سه فرزند از پسرعمویم، به شکست کامل در سازندگی و ادامه راه رسیده است و می خواهد جدا شود،

پس توضیحات؟

ولش کنید.

ما همگی پشتیبان و همراهش هستیم اما این وسط باریکی های بسیاری وجود دارد من جمله فامیل بودن ایشان!

خیر است صددرصد خیر است و من تنها فردی از بین شش خواهر و برادرم هستم که توانسته ام یک زندگی را برسانم به جایی تنهایی بی ثبت طلاق روی پیشانی ام. 

ما و نسل بعد ما نتیجه انتخاب و عشق پدرم به راهی که دوست داشت هستیم، کاش من بچه یک کارگر ساختمان سر گذر بودم که هیچ چیز از انقلاب و عرفان و سر بردار شدن بخاطر آرمان نمی دانستم، نان خشکم را سق می زدم و با عنوان افغانی تحقیر می شدم. چقدر حرف زیاده ولش کن تولدم دو روز دیگر است و من مثل یک دختربچه پنج ساله ذوق رسیدنش را دارم تا لباس کوتاه پولکی نقره ای ام را بپوشم!



بسیار سفر باید، تا جگر ساغر حال بیاید!

از بعد ماه رمضان خیلی اتفاق ها افتاد، البته آن حادثه ای که منتظرش هستم هنوز رخ نداده است و یکی از دلایل ننوشتنم هم همین بود. دیدم نشد گفتم اینهمه چیز برای نوشتن را فدای آن خبر نکنم.

یک. اکتینگ سنیور کیس منیجری اعلام داخلی شد و بنده دیدم در آن استیج هستم که می توانم اپلای کنم، نه خبری نشد، قبول نشدم اما با آبدیت کردن رزومه و نوشتن کاورلتر برای تصدی پست رسما" وارد فاز ارتقای شغلی شدم.

من وقتی برای کلاینت ساپورت ورکری اقدام کردم از تحصیلات ایرانم هیچ نگفتم، بسنده کردم به دیپلم جاستیس استرالیایم، وقتی برای کیس منیجری اپلای کردم لیسانس حقوق دانشگاه تهرانم را پرت کردم توی صورت رزومه و در آبدیت کردن رزومه برای تصدی سنیوری با اعتمادبنفس کامل و قدرت تمام فوق لیسانس حقوق خصوصی را کوبیدم بر فرق سرش!

فردای روزی که رزومه را برای منیجر فرستاده بودم در هنگام ناهار، یکی از تیم لیدرها گفت، کبوترهای خبررسان برایم خبر آورده اند که تو ماستر حقوق داشتی و رو نکرده بودی، نکنه پی اچ دی داری و گذاشته ای وقتی برای تیم لیدری اپلای کنی اعلامش کنی.

گفتم نه تمام شد من تا مقطع ماستری در ایران خوانده ام ولی چون اینجا معادل سازی نکرده بودم در رزومه هایم اعلان نکرده بودم، الان فکر کردم حداقل عنوان کنم شاید ماستر را معادل لیسانس قبول کنند و بتوانم سنیور شوم!

بعد اعلام نتایج هم رفتم با منیجر صحبت کردم و گفتم هدف اصلی من از اپلای کردن اعلان رسمی آمادگی ام برای تصدی سنیوری بود و ازین ببعد هرچه اعلان شد حتما اپلای خواهم کرد.

گفت کار خیلی خوبی کردی، اما فلانی بالای سه سال سابقه کیس منیجری دارد اگر او اپلای نکرده بود خودت انتخاب می شدی.

دو. دوست توسط دوستانش به ویلایی در گرید اوشن رود نزدیک اقیانوس دعوت شده بود و بهش گفته بودند دوستانت را به قدر دو فامیل دعوت کن و هر کس هزینه سوئیت خودش را می پردازد.

بمحض گفتنش گفتم فقط مطمئن باشد و کنسل نشود من الساعه مرخصی می گیرم، با اینکه دقیقا" دو هفته بعدش سفر گلدکوست داشتیم.

خلاصه که سه شب بی نظیر با میزبان های بسیار خوب و عالی داشتیم.

دوستم که طلاقش را از شیخ روشنفکر گرفته بودم هم با دخترش آورده بودم و اصلا" دیدن دلخوشی این زن و دخترش برایم بزرگترین دستاورد بود.

سه روز گشتیم و خواندیم و رقصیدیم و به دریا شده و بازگشتیم، میزبان هایمان زن و مرد شصت و اندی و هفتاد و چندی ساله ای بودند که سالها از ورودشان به استرالیا گذشته اما قبولی شان را نگرفته اند، هیچ درآمد و شغلی ندارند و از هیچ حمایت دولتی برخوردار نیستند، البته در ایران صاحب ملک و سرمایه بوده اند و بعد از رد شدن های مکرر دوسیه شان آن اموال را فروخته و پولش را اینجا نزد یک تاجر گذاشته اند و از همان سودش کرایه خانه و هزینه های دیگر را می پردازند.

دلخوشی شان سفر است و همنشینی با آدم های مختلف!

خانم هر روز بعد صبحانه که بعهده هر فرد بود اعلان می کرد مثلا" امروز ناهار قیمه داریم ساعت دو و نیم همه از هر کجا که هستید برگردید وگرنه غذا یخ می کند.

و مایی که تا بحال هیچوقت اینطوری سفر نکرده بودیم چنان لذتی از آن دست‌پخت بزرگوارانه مادر مانند آن زن و مرد می بردیم که گویی هزار سال است چنان غذایی نخوره ایم، الحق که همینطور بود. دستپختش مادر مانند بود و بوی عشق میداد.

بجز من و دوست مطلقه و دوست دیگرم، سه دختر همان خانم و اقا، یک دوست دخترشان و یک خانم و آقای ترک ایرانی بودند با بچه هایشان.

ویلا بزرگ و جادار و سوئیت سوئیت بود.

دختر کوچک میزبان دکتر بود و اخیرا" با پسر استرالیایی اصالتا" روس یهودی ازدواج کرده بود.

آخر سر هم حساب خوراک من و خانواده ام شد چهل و پنج دلار و حساب دوست و دخترش سی و پنج دلار!

درحالی‌که ما هر وقت با دوستانمان به تفریح می رفتیم هر خانواده حداقل صد و پنجاه دلار می گذاشتیم و خرید می کردیم. بریز و بپاش در حد اعلی!

سه. از سفر گلد کوست چه بگویم، که هرچه بگویم هیچ است در برابر آنهمه شکوه و لذت و جذابیتی که داشت.

وقتی علی در ماه فوریه خبر داد که یک تور در گلدکوست بوک کرده و با هزینه پرواز و چهار شب اقامت شده سه هزار و پانصد، گفتم حتما" یک جای دست چندم مزخرف است، ولی باز خدا را شکر کردم بخاطر این محبت همسر و گفتم اشکالی ندارد دوره رفاه ما هم روزی خواهد رسید، حالا برویم یک چند روزی حتی اگر هتل بو بدهد مثلا"!

البته که هزینه با اضافه شدن کرایه ماشین برای پنج روز و پارکینگ ماشین خودمان در فرودگاه ملبورن و دو سه وعده رستوران نسبتا" باکلاس و باقی هزینه های خورد و ریز شد پنج هزار و پنج هزار دلار هم پول کمی نیست ولی باز هم نسبت به خیلی ها درجه متوسط رو به پایین را دارد.

بگذریم از پیش فرضهایم!

بمحض رسیدن به محل اسکان مان که یک مجموعه مسکونی/تفریحی توریستی بود پیش فرض هایم دود شدند، چون ورودی آن فضا بقدری بزرگ و جذاب و باشکوه بود که به صد برج و آسمانخراش می ارزید، پارکینگ الی ماشاالله فراوان، ورودی هتل شیک و بسیار بزرگ، رستوران ها و بارهای جذاب، استخر(اطفال و بزرگسالان) با اب ملایم تمام مدت باز، استقبال و چکینگ خیلی با احترام و شیک و سوئیت خیلی قشنگ با ویوی رو به رودخانه و استخر محل!

بچه ها چقدر خوش بودند و من حداقل بیست و چهار ساعت اول همه اش می گفتم وااااای حلال شان!

باید به همه دوستان مان بگوییم این تور را سال بعد بگیرند.

فایده اش در چه بود؟ از نظر قیمت هتل و پرواز فرق چندانی با حالت آزاد نداشت، اما ورود به بیشتر مراکز تفریحی، شهربازی ها و پارک های ابی، حیات وحش دریایی و چندین بخش توریستی دیگر بطور نامحدود ورود برای ما حساب شده بود و تقریبا" می شود گفت هزار دلار صرفه جویی شد چون هر کدام از آن پارک آبی ها و شهربازی ها ورودی حدود دویست دلار برای هر نفر بالغ داشت و ما کل سه روز را بین این مراکز در گردش بودیم.

به سفره ماهی های عظیم و پهن دست زدیم و پنگوئن های مخملی را از پشت شیشه دیدیم، دلفین های نازنین و حتی کوسه های عظیم را دیدیم و خیلی قشنگ بود.

پارک آبی اش عجب سرسره های بزرگی داشت، من و همسر در تمام این سه روز مدام شیفت عوض می کردیم چون همواره باید کسی با بچه ها می بود، گاهی رایان اجازه سوار شدن به برخی وسایل را داشت گاهی نه.

شهربازی که هزار سال است نرفته بودم و آن ترن ها را فقط توی فیلم ها دیده بودم را سوار شدم و چقدر جیغ زدیم.

کلا" سفر فوق العاده جذابی بود پر از جیغ و خنده و رقص و شادی و بچه هایم جمله " آر یو حال می کنی؟!" را در این سفر اختراع کرده بودند و در هر لحظه از همدیگر و ما می پرسیدند و پاسخ یک بله بزرگ با خنده و شادی بود.

چند روز خودم را رها کردم، به هیچ چیز فکر نکردم بجز لحظه، و با اینکه در هفته منجر به پریود واقع بودم هیچ استرس و رنجی را بدوش نکشیدم و چقدر هم خدا با من یار شد که تا روز آخر داخل آب و باد و باران و آسمان و زمین در گردش بودم و روز آخر جناب پریود از در رسید و برای اولین بار گفتم خوش آمدید قربان قدم تان، دمت گرم یکبار در زندگی به ما حال دادی که عجله نکردی وگرنه سفرم ریدمان می شد.

چقدر سفر خوب است مخصوصا" که مقداری نه آنهم کامل ما فعلا" به همین مقداری رفاه هم دلخوشیم، مقداری همراه با آسودگی و راحتی باشد، حداقل سالی یکبار سفر داخل استرالیا و یکبار بیرون از استرالیا حق همه آدم های کارمند خرفت منظم و خسته و بی رمق است که لااقل دلش خوش باشد بعد از هر شش ماه یک نفسی می کشد، اینرا گذاشتیم توی لیست صددرصدی نیاز خانواده مان حداقل تا زمانی که بچه هایمان هنوز طفل و وابسته به ما هستند و با هر لحظه چنین سفرهایی جانشان تازه می شود.

واقعا" هم بچه ها توی این چند روز بیشتر باهم دوست شدند، تجربه پنج روز پیوسته باهم بودن بدون هیچ فرد خارجی دیگر خیلی جدید بود و این تقریبا" اولین سفر تنهایی صرف خانوادگی ما بود.

این وسط دختردایی ام از سیدنی آمده بود تا دخترش پدرش را ببیند، پدر دخترش برای اقامتش هتل گرفته بود( از هم جدا شده اند و مرد آمده شهر ما برای کار)، گلد کست بودم که زنگ زد، فردای روزی که رسیدم آمد و فقط تا بعدازظهر نشست، حرف زدیم و حرف زدیم، گفتم چقدر مشکلتان جدی بود که بخاطرش دیگر حاضر نیستید باهم باشید و در عوض اینهمه سختی را بدوش بکشید، سکوت کرد.

فرزند داشتن و جدا شدن به دلایلی که می شود حلش کرد ولو با سالها تلاش و سختی، عین جنایت است.

من کسی را می شناسم که نزدیک به سی سال از زندگی اش را فدای سازش و تلاش برای ساختن رابطه با مردی کرد که پدر بچه هایش بود، نزدیک به سی سال هر راهی که منجر به کشف و شناخت و بهبود روابطش می شد را آزمود، اما نتیجه نداد، آخر سر بعد نزدیک به سی سال جهد و تلاش ناموفق در ابتدای راه جدایی است.

جدایی برای امثال آن زن از شیر مادر حلال تر است، کاش موفق شود!

کاش عنوان نوشته بعدی ام راجع به آن زن و رهایی اش باشد!