ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

از ده روز قبل سفر بالی اندونزی

یک. حوالی فوریه سال جاری اقدام کردیم به بوک کردن پرواز و محل اقامت هشت روزه مان برای بالی اندونزی، بالی از دیرباز یکی از نقاط پرطرفدار سیاحتی برای استرالیایی ها بوده است و بدلیل داشتن مسافت نسبتاً کمتر با سایر نقاط سیاحتی دنیا و ارزان بودن امکانات رفاهی همواره اولین گزینه انتخابی خانواده های استرالیایی برای داشتن یک سفر ارزان و نزدیک خارجی است.

ما هم پس از ده سال و بیش اقامت در استرالیا خود را در این موقعیت یافتیم، گفتیم خب سفر ایران نشدنی است، کجا برویم که ارزان و نزدیک باشد، مالزی، تایلند و اندونزی گزینه های روی میز مان بود، اقلیم هر سه تقریباً مشابه است ولی مسافت بالی اندونزی چند ساعت کوتاه‌تر.

چرا هشت روز، این را از روی سفر قبلی مان به گلد کوست تصمیم گیری کردیم، گلد کوست یک سفر پنج روزه بود که درواقع با داشتن دو فرزند کوچک اصلاً مناسب نبود، از همان جا تصمیم گرفتیم دفعه بعدی هر کجا رفتیم حداقل یک هفته باشیم، حالا کسی نبود بگوید بندگان خدا خب همان را دو هفته در نظر بگیر، انگار باید می رفتیم بالی و اینبار می فهمیدیم برای سفری با شش ساعت پرواز و آنهمه برنامه ریزی هشت شبانه روز بهیچ وجه کافی نیست مخصوصاً که افزودن سه یا چهار شب دیگر به محل اقامت مان چندان هم دور از صرفه نمی شد، بگذریم، برای هشت شب یک رزورت سنتر بوک کردیم، رزورت سنتر مکان های توریستی سیاحتی هست که تمام امکانات اقامتی برای توریست را یکجا دارد، هتل، رستوران، بار، استخر، مرکز ماساژ و آرایشگاه و فروشگاه، این را هم از روی سفر گلد کوست الگو برداری کردیم و واقعاً هم برای بچه دارها بهتر از ویلا و هتل است.

از یکماه قبل موعد سفر بچه ها لحظه شماری می کردند و خودمان نیز.

 دو. از وقتی این خانه را خریده ایم قصد کرده بودیم چند سال بعد که بچه های بزرگتر و قابل اعتمادتر شدند دستی به خانه بکشیم، رنگ و تعویض موکت به چوب در دستور کار بود گرچه همسر خان می گفت لازم نیست اما این چیزها چیزهایی نیستند که مرد خانه سنجش و درکی ازش داشته باشد( آقایان ببخشند)، خلاصه که با مشورت از دوستان هَندی مَن و گرفتن چندین فاکتور انجام کار از افراد مختلف رسیدیم به رنگ توسط یک کارگر رنگمال ساده به قیمت دو هزار دلار و تعویض موکت به چوب با قیمت دو هزار دلار دیگر، البته خریداری چوب و وسایل نصب هم با خودمان، یک دو هزار دلار دیگر هم خرید صد متر چوب هزینه برد که آن خودش یک داستان جداگانه دارد.

برای دانستن نرخ این دو قلم لازم است بدانید ما پیشنهاد دوازده هزار دلاری برای رنگ و هفت هزار دلاری برای چوب داشتیم، با خودشان فکر کرده بودند این زوج هر دو کار می کنند و حتماً این ارقام برایشان چیزی نیست، یک نفر هم با ارفاق گفت هشت هزار رنگ می کنم، این آقایی که فاکتور دو هزاری داد دوستِ داماد پسرعموی همسر بود که بی ریا و صادقانه گفت خانه شما تمیز است، سقف بلند است و اصلاً رنگ لازم ندارد، من درها و کناره ها را هم رنگ نمی کنم و فقط دو کد می زنم به قیمت دو هزار دلار، قبول؟ ما گفتیم خداوند به زندگیت برکت بده، و چه جوان خوش هیکل و جذابی بود چشم برادرزادگی( چون خیلی جوان بود، برادر کوچک من چهل سالشه)!

سه. رنگ مال و نصاب چوب را بوک کرده بودیم برای زمانی که رفته ایم سفر، با خودمان گفتیم ما مجبوریم تمام وسایل داخل اتاق ها و سالن ها را بریزیم بیرون و داخل پارکینگ و وسط سالن اصلی که کاشی هست بگذاریم و بدهیم تحویل کارگر، وقتی برگشتیم خانه رنگ و چوب شده، با خیال راحت وسایل را جابجا می کنیم خیلی هم با انرژی و خوشحال!

دوستمان که از این تصمیم نابخردانه ما باخبر شد گفت ای زن نادان این چه کاری است که می کنی، می دانم اینجا اَمن است و تو به کارگرها اعتماد داری ولی چند نکته در پس این تصمیم شما وجود دارد که به نابخردی اش صحه می گذارد از جمله؛

شما بالای سر کار نباشی نمی توانی از نتیجه اش هم ایراد بگیری، رنگ خانه چهار روز و بعد نصب چوب ها دو روز، این وسط از بین مزارع برنج بالی مجبوری با آنها در تماس باشی که مثلاً کلید خانه را کجا و به چه کسی بدهد، چقدر اطمینان خواهی داشت که به موقع تمام کند و  اگر مثلا یکروز در خانه یا درب منتهی به حیاط یا لاندری باز بماند چه، و اینکه شما دم سفر باید چمدانت را در یک خانه منظم بچینی هرچند ممکن است لت و پار شده باشی بخاطر کارها اما دلت خوش است خانه ات آباد شده و بلیط سفرت توی دستت هست، چیده،  منظم و تمیز می روی و برمی گردی خانه قشنگت!

و ما تصمیم مان را عوض کردیم و دوباره با آنها تماس گرفتیم تا زمان انجام کار را یکهفته جلوتر بیندازند، این وسط باید تمام وسایل را از اتاق ها می بردیم داخل سالن اصلی یا پارکینگ، تمام وسایل اعم از داخل کمدها و تخت ها و میز و کمد، کلا یک اسباب کشی داخلی انجام شد.

دوشنبه رنگ کار آمد و پنج شنبه خانه را تحویل داد، جمعه همسر آستین ها را بالا زد و تمام موکت ها را کند، اتاق ها و دو سالن کوچک موکت بودند و همسر از دوستان این کاره چگونگی کار را پرسیده و وسایلش را خریده بود، ما از یکماه قبل چوب هایمان را خریده و سفارش داده بودیم و چوب ها روز جمعه تحویل همسر شدند، صد متر چوب با قطر نه میلیمتری سنگین، هنگام جابجایی چوب ها همسر متوجه هیچ چیزی نشده بود تا وقتیکه تمام چوب ها جابجا و در گوشه ای گذاشته شده و فرد تحویل دهنده رفته بود، که ناگهان متوجه می شود سایز چوب ها آنی نیست که سفارش داده بودیم و کارتن روی بسته های چوب خبر از هفت میلی بودنش می دهد.

خلاصه همان موقع زنگ می زند به صاحب مغازه و گزارش این خطا را می دهد و صاحب مغازه عذرخواهی کمرنگی می کند و می گوید ببخشی اشتباه را حالا که آخر وقت است و فردا و پس فردا آخر هفته، بگذاریم برای دوشنبه!

درحالی‌که ما کارگرهای چوب کار را برای شنبه و یکشنبه بوک کرده بودیم و روز چهارشنبه بلیط داشتیم، برنامه ریزی ما روی ساعت و دقیقه بود، دلمان خوش بود شنبه و نهایتاً یکشنبه کار چوب تمام می شود و ما سه روز برای جابجایی و منظم کردن داریم.

خلاصه که با دعوا و جنجال فروشنده گفت باشد فردا بخاطر شما می روم مغازه تا شما بیایید و جنس جدید ببینید و سفارش بدهم و ما رفتیم و انتخاب مجدد کردیم( چون اصلاً از آن مدل دلخواه ما نه میلی نداشته و اشتباهی قبول کرده به هوای اینکه دارند ولی در انبار نبوده و کارگرانش هفت میلی گذاشته اند، یعنی باور کنیم؟ یا باید فکر کنیم خواسته بیندازد به ما به هوای اینکه نخواهیم فهمید ولی ما فهمیدیم؟ نمی دانم!)

هر طور بود دوباره سفارش دادیم و مرد بعنوان جبران خسارت دویست و پنجاه دلار به ما برگرداند.

از آنطرف  کارگرهای چوب وقتی فهمیدند قرار نیست از صبح شنبه کار را شروع کنند روز کاری را خط زدند و عذر خواستند و گفتند دوشنبه کار دیگرشان را به تعویق انداخته و می آیند خانه ما!

ما رو بگی، برج زهرمار، مثل اژدهای خشمگین.

ولی همسر تلاش خودش را کرد که القا کند همه اینها درس های زندگی هستند و نباید فکر می کردیم همه چیز مثل ساعت پیش می رود دم سفر و ریسک اینهمه بدبیاری فی البداهه را هم باید در نظر می گرفتیم و نه یکهفته بلکه دو هفته قبل سفر تدارک کارها را می سنجیدیم.

آنشب را از ناراحتی بسیارِ من رفتیم خانه دوستمان خوابیدیم، روز یکشنبه هم نزدیک ظهر رفتیم خانه بعد از خرید غذا برای شام چون من بکلی از حال رفته بودم از شدت عصبانیت.

خانه ام بیش از یکهفته بود توی قوطی بود و صبح چهارشنبه پرواز داشتم به سفر رویایی ام.

دوشنبه رفتم سر کار و قبلش حسابی در گوش همسر خواندم که حتی خودش هم به کارگرها کمک کند و کار را یکروزه انجام دهند، و نزدیک دو ساعت بعد( از محل کارم) گفتم بگذار زنگی بزنم ببینم کار به کجا رسیده همسر خان گفت با فلانی توی دندینانگ هستم چون ظاهراً این آقا تصور می کرده همسر می داند علاوه بر چوب باید کناره ها و فلز مخصوص لبه های سالن را از همان فروشگاه بخرد و ما از کجای روده مان باید اینرا می دانستیم( ظاهراً وقتی کسی پکیج فقط نصب را انتخاب می کند و وظیفه خرید چوب را بر عهده می گیرد چوب را با تمام لوازم جانبی اش باید بخرد و ما نخریده بودیم و آنها هم همان صبح که فهمیده بودند رفته بودند بازار و قیمت ها خیلی متفاوت بوده و این یارو رفته از دکانی که خودش همیشه خریداری می کند و عضویت دارد با درصدی تخفیف بخرد). واااااای خدای من آخر چرا من و همسرم اینگونه بی سررشته ایم در مسائل اینطوری روزگار، خوب شد حالا فقط یک رنگ و تعویض موکت بود اگر ما قرار بود بازسازی کنیم چه بلایی سر روح و روانم می آمد.

خلاصه که تا بعدازظهر که برمی گشتم حسابی حرص خوردم اما همسر حسابی به چوب کارها سفارش کرده بود که اوضاع زنم خراب است و تو را بخدا کار را تحویل بدهید،و خداوند پدر و مادرشان را بیامرزد که کار را تمام کرده بودند وقتی من رسیدم خانه!

چهار.  من چقدر اسکولانه  سه شنبه را مرخصی نگرفته بودم با تصور اینکه برنامه هایم مثل ساعت دقیق پیش می رود و یکشنبه دوشنبه جابجایی و تمیزکاری انجام می شود. خلاصه که سه شنبه را مرخصی گرفتم و از لحظه ای که دوشنبه شب رسیدم خانه تا نیمه شب سه شنبه درحال کار کردن و نصب تخت و بردن شان به اتاق ها و دراورها و پرده ها و لباس ها و تمام آنچه مربوط به اتاق ها بود بودیم و واقعاً آش و لاش شدیم اما واقعاً کیف می کردم، انگار خانه ام از نو بنا شده بود مخصوصاً بخاطر چوب ها که عاشقشان بودم همیشه و اگر به من می بود و در توان مالی مان، راهرو و سالن اصلی هم که کاشی هست را چوب می کردیم اما آن خیلی هزینه بر و طولانی می شد.

چمدان های سفر را از قبل چیده بودم اما باز هم بعد از منظم شدن خانه دوباره بارها و بارها کم و زیاد کرده و بستم برای سفر رویایی بالی!

ادامه در پست بعدی!


گم شده در زمان

کجا بودم که این صفحه ناپدید شد؟ هرازگاهی برای فریاد زدن  آمدم و نبود، با قطعی اینترنت ایران بلاگ اسکای هم زندانی شده بود.

من زندگی کردم به سبکی جدید، آخرین تاروپودهای اتصال به زادگاهم را دریدم، از خانواده ام دست شستم، و اینرا روزی هزار بار با خودم تکرار کردم که این شرایط ربطی به تو ندارد و تو هنوز هم حق داری برای تولد دخترت مهمان دعوت کنی و حتی بروی بالی اندونزی و عشق کنی، به تو ربطی ندارد که آدم ها نمی توانند روغن بخرند، تو مراقب کمبود آهن بدنت باش و گوشت کبابی بهترین منبع آهن است.

وای خدای من گم شدم خیلی، پیدا شدم گاهی.

 از عذاب وجدان زنده بودن و زندگی کردن چه بنویسم چه بگویم، امروز قصد داشتم اول چک کنم و اگر هنوز دسترسی به اینجا نداشتم پیامی برای دکتر ربولی بفرستم در ایمیلش و بپرسم چه کنم شاید حتی رمز اینجا را بدهم و نوشته ها را برایش ایمیل کنم تا پست کند، برای چه؟ برای که؟

برای زنده ماندن که گاهی مثل جان کندن بوده است برایم این روزها و هفته ها و ما ه های اخیر....

ما مثل نقطه ای در دنیا سرگردانیم با دنیا دنیا آرزو و خودخواهی و بدخواهی و سادگی و دوستی و دشمنی، ما نقطه ای در جهانیم پر از خوبی و بدی، دنیایی که خیلی گذراست اما ما رنج می کشیم بسیار و رنج می دهیم بی شمار.

ما آدمیم و خلق شده در سختی و رنج.

این مدت بیش از شش ماه که نبودم خیلی چیزها اتفاق افتاد و خیلی بیش از تصورم تکان خورده ام.

گاهی بقدری خسته ام که نمی شود گفت چند روز خلسه و خواب خوبم می کند، اما بطرز عجیبی دارم بهترین ورژن مادر و همسر را از خودم نشان می دهم، من هرچه غمگین تر و ترسیده تر، مهربان تر و خوش خوترم....

دلم برای خنده تنگ شده است.

و دیروز که داشتم درباره دیشبش فکر می کردم هرچه فکر کردم یادم نیامد دیشبِ دیروز چه کاری کرده و چه غذایی خورده ام...

خیلی از این احوالات دلیل هورمونی دارند و چیزی که من بی دانش پزشکی پی برده بودم اما دکترم رد کرد، حال در آخرین آزمایش خون هورمون دکتر از من پرسید آیا هنوز پریود می شوی؟ 

البته که من وقتی دلیل چیزی را بدانم نحوه برخوردم بر پایه دلیل تغییر می کند و بهمین دلیل از چهارشنبه که دکتر نتیجه آزمایش را بهم گفت خیلی راحت ترم در توجیه این همه مردگی ها و رنج هایی که هزار برابر همنوعانم کشیدم، بقول دوست ایرانی ام، ساغر تو دو بار کشور از دست دادی، یکبار برای کشور ابایی ات و یکبار برای زادگاهت.

و من آدم شعار نیستم و از شعار مثل چی بدم می آید و متنفرم از هرچه ایدئولوژی مذهبی و القای آن و بنا کردن حکومت بر اساس آن و تحمیل آن هم.

برای من خیلی چیزها فرو ریخته از چهل سالگی ببعد.

می نویسم، اول باید بیاد بیاورم چه چیزهایی به دلم بود برای نوشتن و ثبت کردن.

امروز آدرس و رمز اینجا را به علی و احتمالا خواهرم می دهم که اگر روزی نبودم دسترسی داشته باشند شاید بچه هایم دوست داشته باشند قلم مادرشان را بخوانند.

هنوز از مرگ گریزانم و به زندگی آویخته چون مادر هستم. 



دقیقا" کجای تاریخ ایستاده ایم؟!

چند ماه گذشت که ننوشته ام.

از کجا بنویسم.

دو سه شب به سال نو میلادی رفته بودیم سفر با سه تا از دوستان و خانواده هایشان، ویلایی رو به اقیانوس برای سه شب اجاره شده بود.

صبح اول برای جیش بیدار شدم بروم توالت دیدم پسرم و دختر یکی از دوستان آنموقع صبح بیدارند و تا من را دیدند گفتند، دلناز و خانواده شان رفتند ایران، دلناز گریه می کرد.

شک نکردم به صحت گفتارشان و فهمیدم حادثه ای رخ داده است.

ساعت شش و نیم صبح بود، زنگ زدم به دوست، شوهرش گوشی را برداشت،

" ای وای بیدارتان کردند، ما تلفنی از ایران دریافت کردیم مبنی بر بیمارستانی شدن پدر الناز و داریم می رویم خانه، اگر بلیط پیدا شد می رویم ایران"

پدر الناز بالای هشتاد سال سن دارد، حتما خبری هست.

و بعدها فهمیدیم ساعت چهار صبح به شوهر دوستم زنگ زده بودند که فلانی فوت شده اگر می خواهید قبل تدفین ببینید بیایید ایران.

کلا" داستان راه دور همین است، و همه آدم های جدا از خانواده مثل ما همیشه برای چنین روزی در ترس و تردید هستیم. حالا یکی مثل الناز، پدر و مادر بالای هفتاد و هشتاد دارد، یکی مثل من مادر شصت و چند ساله ای دردمند.

آن سفر دیگر سفر نشد، تا شب در تماس بودیم و آخر بلیط به قیمت جان آدم یافتند و رفتند، و ویزا را هم قرار شد در فرودگاه بگیرند آنهم حتما به قیمت جان آدم.

یک هفته بعدش اتفاق های اخیر ایران افتاد و ما همگی رفتیم به کما.

بعد قطع اینترنت که ما دیگر هیچ.....

بقول یارو ما دیگر آدم های قبل نیستیم و نخواهیم شد.

و خیلی غصه خوردم و گریه کردم و می کنم اما همزمان آب و نان بچه هایم و لباس مدرسه شان آماده بود، دخترکم زا به مدرسه بردم و حالا او و برادرش در یک مدرسه هستند.

همزمان آشپزی می کنیم، مهمانی می رویم و حواسمان هست که برای دندان افتاده دختر هدیه ای آماده کنیم چون اینجا رسم است صبح فردای افتادن هر دندان شیری، فرشته دندان، در ازای برداشتن دندان کودک، پول یا هدیه ای کنار بالین طفل می گذارد و اولین و دومین دندان های شیری دخترک من درست در اوج نابسامانی های روحی اخیر افتادند....

دوست با یک تغییر چند روزه بلیط برگشت، بازگشت و ما همگی از آمدنشان خیلی خوشحال شدیم.

راستی یکهو دو ماه پیش بعد هزار سال که رفتم روی ترازو دیدم واویلا منِ همیشه پنجاه و پنج و شش و نهایتا" هفت شده ام شصت و دو!

می دانستم دارم وزن می گیرم گفته بودم به جهنم ولش کن بابا زن باید کمی چربی داشته باشد نمی دانستم با چه سرعتی پس از اندکی ولنگاری می شود این!

اولین کاری که کردم این بود که رفتم باطری ترازو خریدم و ترازوی خاک خورده را از انبار در آوردم و گذاشتم توی سرویس و بعدش کم کردن خوراک و پیاده روی.

بعد دو ماه الان ترازو پنجاه و هشت را نشان می دهد گرچه صورتم سوءتغذیه دارد.


از زنی که خواهرم است.

خواهرم بعد از بیست و هشت سال زندگی کثافت از همسرش که پسرعموی ناتنی ام بود جدا شد.

صد البته که خیر است.

در پستی جداگانه تا جایی نوشتم اما تحمل تکمیل کردنش را ندارم.

برای زن مغروری چون من حتی یادآوری رنج نامه خواهر زجرآور است.

چطور می شود که آدم ها تا این میزان در درک حقایق زندگی و بعد عکس العمل های رفتاری از هم تفاوت دارند؟

مثلا نگرش من به زندگی، به مرد، توقع من از رابطه با همسر، اصلا" از عشق، از میزان ازخودگذشتگی برای عشق اگر اسمش عشق باشد،

ادراک من از تحمل کردن و نکردن رفتار اشتباه فردی به نام همسر،

چگونه می شود اینهمه تفاوت را در فقط هشت سال تفاوت سنی جا داد؟

من هشت سال با خواهر بزرگ از نظر سنی و بزرگوار از لحاظ شخصیتی فاصله دارم، چگونه یک دنیا تفاوت رفتاری و ادراکی جا گرفت در این هشت سال؟

بعد مردم وقتی بچه خودشان را نمی فهمند شکایت می کنند.

خواهر من فقط با فاصله سنی هشت سال با من، بیست و هشت سال زندگی را فنا کرد، به خاک و خون کشید، جوانی، انرژی و نشاط، آن ابهت و زیبایی، تمام شرافت و غرورش را فقط بخاطر اینکه مرتبط با نسلی بود که نباید صدایشان درمی امد، باید بساز می بود، باید تحت فرمان و مدیریت و تمکینِ نرِ زندگی اش می بود، فقط بخاطر تعلق به چنین نسلی، بر باد داد.

هزاران زن دهه پنجاهی مثل خواهر من فقط بخاطر اینکه توی ذهنشان اینطور القاء شده بود که" طلاق" کار ناپسندی است و زن خوب زنی است که بسوزد و بسازد، زندگی را باختند.

بعد، دلیل طلاق های زندگی های الان را که می بینی سرت سوت می کشد. فرصت تبریک گفتن پیدا نمی کنی، جشن طلاق دعوت می شوی.

با اینکه پروژه جدایی در مقاطع مختلف زندگی اش کلید خورده و آغاز شده بود اما او در این یک هفته وارد بزرگترین شوک زندگی اش شده است.

ما برای سه شب رفته بودیم کمپینگ، روز دوم رفتیم لب اقیانوس، مثل خر گریه کردم و عر زدم، صدای گریه ها و ضجه هایم با صدای امواج گره خورده و محو شد.

بعد نشستم با خودم گفتم، چه نعمت هایی داری و بی خبری، همین اقیانوس، این امواج، این فراخی ساحل، این وسعت دشت های سبز، تا دلت بخواهد می توانی عرررررر بزنی، خواهرت کجا عرررر بزند؟ خانه آپارتمانی، تا دریا رفتن مگر آسان است؟ دشت؟

ها، بعد یادم آمد حرم هست، جمکران حتی، می تواند برود آنجا گریه کند آرام شود برگردد توی آپارتمان یک خوابش در شهرک.

همسرش، آقای دکترای فلسفه دانشگاه تهران، به چندین بیماری روانی شدید مبتلا و در تمام بیست و هشت سال زندگی اش به شکنجه روحی و جسمی خواهرم مشغول بود.

دیروز صوتی های من را که برایش فرستاده بودم فوروارد کرده به مادرم و نوشته، بالاخره دخترهای خارجی تان زندگی ام را تباه کردند!

مادرم بهش جواب داده، اگر نصف کارهایی که تو در حق دخترم کردی را یکی از دامادهایت در حق خواهرانت کرده بودند زنده زنده آنها را آتش می زدی.

گاهی فکر می کنم عجب توانی انسان دارد، عجب قدرتی روح دارد، چه ظرفیتی قلب دارد در تاب آوردن.....

خدا نکند روزی یکبارگی این قلب از کار دست بکشد، چون من برای این زندگی ام خیلی جر خورده ام.





زندگی همین است با تمام زیر و بم هایش!

هرچقدر بدحال تر باشم نوشتنم بیشتر می آید.

بیشتر با خودم حرف می زنم.

نمی توانم بدون حرف زدن گریه کنم، جدی آدم های مختلف چگونه غصه می خورند؟

صحبت کردن و برون ریزی بقیه چطوری است؟

وقتی که خوشحالند چطور؟

من چقدر برون ریزی می کنم باز هم حرف دارم، باز هم درون خودم می شکنم، گریه می کنم، گوشه چشمم قرمز می شود از داخل وقتی بخواهم گریه کنم و نشود.

ایا کسانی که برون ریزی ندارند، هیچوقت چیزی از درونشان را با تو شریک نمی کنند و بلانسبت مثل سیب زمینی در هر حالتی ساکت و ساده و احتمالا" باوقار  رفتار می کنند هم هورمون دارند؟

یکی از دوستانم را تنها بخاطر همین خصلتش پس از سال‌های مدام دوستی رها کردم.

هیچ از خودش، حالش، درون خرابش و موفقیت ها و روابطش چیزی بیرون نمی ریخت.

حال اینکه هر بار با دیدنش من تار و پود مخفی ترین اسرار درونی ام را افشا می کردم.

وقتی فهمیدم این نمی خواهد هیچ بگوید از خودش، از آنهمه برون ریزی های خودم بدم امد، حس مزخرفی بهم دست داد، کسی که همه چیزش را برملا کرده و از طرف مقابلش هیچ نمی داند.

البته من در طول زندگی خیلی روی خودم کار کردم که مثل مادرم نباشم که هیچ سِرّی باقی نمی گذارد و از بهر دفع غم به هرکسی پناه می برد و چیزی جا نمی گذارد.

من از یک جایی در زندگی ام یاد گرفتم که هرجایی از خودم نگویم.

با این همه باز هم وقتی می رسم به کس یا کسانی محال است از ذکر احوالاتم بی خبر بگذارمشان، مثلا خیلی برایم ساده است وقتی به کسی می رسم و می پرسد چطوری، بسته به درجه دوستی باهاش بگویم کمی خسته هستم و دلتنگ، و نگران.

اما کمتر می بینم کسی اینطوری باشد، داخل کونش طبل شادی بکوبند همان قیافه را دارد که احتمالا از غصه در حال مرگ، شاید هم من فکر می کنم اینطوری اند، و شاید کلا هرگز هیچوقت نه از شادی داخل کونشان طبلی کوبیده می شود و نه هرگز از غصه غمی در حال پاره شدن واقع می شوند.

مثلا" امروز در جلسه اولیه کلاینت جوان بیست و هفت ساله ام که زنی بود با یک فرزند هفت ساله، وقتی پرسیدم در افغانستان دبیرستان خوانده ای یا در حد ابتدایی بوده ای؟

_تا کلاس سوم ابتدایی.

برای اینجا چه برنامه ای داری، آیا به کار یا شغل یا هنر خاصی علاقه ای داری؟

_هیچ.

وقتی به چنین انسان هایی می رسم که بابت زندگی نه هیچ تعلیمی دیده اند و نه هیچ آموزه ای وارد مغزشان کرده اند چه به خواست خود چه محیط، وقتی می بینم همین افراد ساده و طبیعی که تا بیست و هفت سالگی اش به هیچ چیزی فکر نکرده اصلا نمی داند تفکر چیست شاید، و با خودم و هزاران انسان دیگر چون خودم سنجش می کنم گاهی می گویم شاید برد با همین‌هاست!

که همواره جور تفکر و برنامه و پلان زندگی ات دست کس دیگری باشد و تو فقط باشی چون بوده ای بدون هیچ نقطه پررنگ و کمرنگ و فلسفی و غیر فلسفی ذهنی!

بهش گفتم خسته نباشی زندگی را تا اینجا بنظرم با خوش شانسی برده ای، از اینجا ببعد اینطوری نیست، برنامه نداشته باشی از همه چیز عقب می افتی، تو از همین امروز هم بروی کلاس زبان تا سال بعد که پسرت بعد از یکسال مدرسه آموزش زبان،  وارد مدرسه عادی استرالیا می شود هنوز وابسته شوهر و خواهرهایت خواهی بود برای انجام دادن ساده ترین امور مربوط به بچه ات، تو هر روز و هفته از مدرسه بچه ات ایمیل دریافت خواهی کرد و گاهی نفهمیدن برخی از آن ایمیل ها برای خودت و بچه ات بد تمام می شود.

اینجا هر کسی برای زندگی و وقتش هزار برنامه دارد، خواهرت نهایتا تا دو ماه دیگر دربست در خدمت شما باشد تا آن موقع باید توانسته باشی خط اتوبوس و مسیرهای مدرسه بچه و کلاس زبان خودت و فروشگاه محل و مغازه های همشهری هایت برای خرید گوشت مصرفی حلال و نانوایی افغانی را یاد گرفته باشی، گناه نکرده اند که سالها برای اخذ ویزای خواهر دردانه شان دوندگی کرده باشند و سالها پس از آمدنت هم در خدمت باشند.

اینطور افراد را که می بینم گرچه در بشردوستانه بودن ویزایشان هیچ شکی نیست که از کشور جنگ زده فلاکت زده افغانستان هر انسان آزاده ای برآید حقش است ولی خیلی بهم فشار می آید وقتی می بینم یارو سالها منتظر چنین روزی بوده است ولی دریغ از یک خط سواد نه به انگلیسی حتی زبان خودش.

حالا مهاجرین افغانی باز بدلیل یکسانی فرهنگی و زبانی در بی سوادترین حالت شان باز قابل فهم هستند، امان از مهاجرین میانمار و سودان با آن زبان های عجیب که بدلیل عدم اشتراک فرهنگی و زبانی هرچقدر بیشتر تلاش می کنی کمتر می فهمی ازشان.

کلی طول می کشد که حتی مترجم بفهمد چه می گویی، و تو مجبوری به ترجمه اش اعتماد کنی و سوال بعدی ات را بپرسی، در بیشتر مواقع حالت نگاهشان یکسان است، امان از چشم های این سودانی ها که با آن غم مواج در تیرگی چشم ها و حالت نگاهشان دلت می خواهد بمیری ولی بعد باخبر می شوی که همان کلاینت که برای چشم های معصومش چه شعرها سرودی بارها بهت دروغ گفته، و آنکس که در خانه اش بسر می برد دختر خاله اش هست و او بارها پس از سوال، آیا کسی را در اینجا داری تا من گاهی که تو تلفن را پاسخ نمی دهی به او تماس بگیرم، گفته نه هیچکس!

چه میگفتم؟

این نوشته را دو سه روز پیش آغاز کردم، آن روز که می نوشتم حال خرابی داشتم، زنگ زدم به علی و گفتم حالم عجیب بد است، گفت حتما بخشی از آن بابت استرس بیکاری من است ولی بخش دیگرش چه، به فاصله بسیار کم بعد از قطع کردن تلفن دوباره زنگ زد و گفت تو چرا با من و بچه ها امروز به استخر نمی آیی.

از یک سال و بیشتر پیش که پسرم گفت دیگر دوست ندارد به کلاس آموزشی شنا برود و الان یاد گرفته ما هم دیگر اصرار نکردیم تا امسال که دختر را در کلاس شنا ثبت نام کرده ایم، کلاس شنای بچه ها طوری است که در روز آموزش تمام اعضای خانواده و بجز روز آموزش بطور نامحدود هر بار یکی از والدین بچه اجازه ورود رایگان به استخر را دارند گرچه ما هیچوقت بجز دو سه بار تابحال بجز روز آمورش با بچه ها نرفته ایم، آنروز هم روز اموزشی دختر بود، گفتم سردم می شود خوشم نمی آید بعد گفت بیا خیلی برای روحیه ات خوب است من لباس های تو را هم برمی دارم تو مستقیما بیا داخل.

رفتم، و دیدم واااااای چرا من نمی خواستم بروم.

دخترم فقط در جلسه سوم شیرجه می زند و بی مشکل شنا می کند.

شب پسرم قبل خوابیدن در اتاقش بهم گفت مامان، لطفا ازین ببعد یک برنامه ورزشی یا تحرک مثل امروز داشته باشید مثل بابا که هر روز ورزش می کند.

گفتم چرا اینرا می گویی گفت چون دوستت دارم و امروز خیلی خوب شد که آمدید.

پسرم اخیرا دارد گاهی صحبت ها و حرکات بزرگوارانه ای انجام می دهد، انگار دارد بزرگ می شود، مثلا آخرین بار که از خرید هفتصد دلاری ارزاق از کاستکو بازگشتیم از هر دوی ما مشخصا بابت خریدهای کاستکو تشکر کرد.

این در حالی است که بچه های رفقایم بابت نداشتن به روزترین کفش آدیداس قهر می کنند و رفیقم اگر هر هفته بچه هایش را نبرد مرکز خرید و حتما آنجا غذا توی حلقشان نکند انگار در حقشان جفا شده.

دختر ولی کمی بیشتر خواهنده است تا تشکر کننده البته او فقط پنج سال دارد، تا اینجای سن پسرم تابحال از من هیچ چیزی نخواسته، هر سال نزدیک تولدش می پرسم چیز خاصی دوست داری برای تولدت بگیرم می گوید نه شما هر چیزی که من لازم دارم تهیه می کنید

امسال ولی بعد از پرس و جوی بسیار گفت اسکوتر، کمتر از دو هفته به تولدش مانده و برایش اسکوتر می گیریم، و چهار نفر از بهترین دوستانش را دعوت کرده ایم خانه که بعد از گپ و گفت و خوردن عصرانه به پارک نزدیک خانه خواهند رفت و بعد به انتخاب خودشان مک دونالد یا ساندویچ ساب وی!

الان هم جناب تورنومنت فوتبال با بهترین تیم فوتبال ملبورن در رده سنی خودش داشت و با پدرش رفتند، قبل رفتن بهم گفت مادر حتی اگر ببازیم من خوشحالم چون با بهترین تیم مبارزه می کنم و چیز یاد می گیرم.

البته این چیزها را به انگلیسی گفت، داستان زبان اینها یک کتاب لازم دارد و من از خودم تمام قد دفاع خواهم کرد بخاطر این پیشامد آبرو بَر!

راستی داستان جدایی آن زن نگون بخت از پسرعمویش هنوز بسته نشده، همان که بنظر من بسیار مبارک است.