ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

ناله بهتر از ننوشتن است

گاهی که از بین خستگی ها و تنهایی ها سر برمی آورم و به جایی که هستم نگاه می کنم، با خودم می گویم هی ساغر!

چقدر خوب بوده ای، چقدر خوب ساختی خودت را، زندگی ات را.

گاهی که به تشعشعات زندگی های اطرافم نگاه می کنم با خودم می گویم رحمت به شیری که خوردی و ذاتی که داشتی.

در کل زندگی نگذاشتی آب توی دل کسی تکان بخورد، حال اینکه اول زندگی هر دو زوج دیگر اطراف زندگی ات، داستان ها و نقل قول ها و بالا و پایین شدن های شان حسابی آزارت داد.

با خودم فکر می کنم و می گویم خوشا بحال خاندان علی، که نه تنها در کل زندگی اش تا زمان ازدواج اولاد داری خاصی نکردند که بعد ازدواجش هم به هیچ کجایشان نبود و درواقع هیچ خللی که به هیچ زندگی ای از آنها نیامد که روح تازه ای به اساس روابط بین خاندان شان دمیده شد.

که تا قبل از ورود زن علی به زندگی شان علی هیچ رابطه پایداری با هیچ خواهر و برادری نداشت، بعد ازدواج هر هفته بصورت واجب تماس ها برقرار شد و هر عید و برات عیدی و هدیه هایشان از راه دور براه بود.

پیرمرد نگهبان یک ساختمان تجاری بود، به مرحمت سخنرانی های ساغر نامی، علی و سه برادر دیگر تصمیم گرفتند ماهانه مبلغی به حساب پدرشان واریز کنند تا ایشان دیگر در آن دخمه شب را به صبح نرساند و از مکافات شب بیداری برای پانصد هزار تومان معاش نجات یابد( سال هزار و سیصد و نود).

زندگی های الان که معمولا در سه چهار سال نخست سرشار است از ناسازگاری و نق و نوق و کاسه شکستن ها و قهر و آشتی هایی که تا قصاب محل هم ازش باخبر می شود.

ربطی هم به سن و سال ازدواج ندارد، ما وقتی ازدواج کردیم پای هر تفاوت فکری و رفتاری هم ایستادیم و هر کاری برای جا کردن در تار و پود وجود همدیگر کردیم و می کنیم.

چقدر تعریف کردم از خودم.

چه گوهی خورده ام در زندگی؟

کم است؟ 

اینکه هرگز هیچوقت هیچ لحظه ای از ذهن هیچ فردی از افراد زندگی ام بخاطر رابطه من و همسرم مخدوش نشده.

که خیالشان را تا خرتناقشان از خوب بودن اصل حالم و نوع رابطه ام راحت کرده ام.

که هرگز اندک شکایتی از رابطه ام برایشان نبرده ام حتی برای مزاح یا سنجش نوعیت نگرانی شان.

مشکل نداشته ام؟

علی از رحم مادرش مرد نمونه زاده شده بود؟

علی اصلا هرگز زنی در زندگی دیده بود که بتواند خودش را در آزمون و خطا قرار دهد؟

خودم،

مشکل نداشته ام؟

نقص ندیده ام؟ 

نقص نداشته ام؟

هر انسانی که بگوید فلانی از شوهر یا زن شانس آورد به فتوای من خونش مباح است.

چون هیچ زن و مردی در دنیا طعم آرامش و درک شدن و راحتی و صلح را نخواهد چشید مگر اینکه بارها و بارها در آزمون و خطا برنده و بازده شده باشد، که بارها و صدهابار خود را و همسرش را از جهات مختلف آزموده و مردود شده باشند، که بارها و بارها کلاس تقویت اعصاب و یادگیری مهارت دیگر پذیری و قدرت حل ندیده ها و نشنیده ها را نگذرانده باشند.

تنها دوستی که اینجا هر چند روز یکبار حداقل باهم در ارتباط هستیم و از احوال همدیگر بطور عمیق باخبریم چند روز پیش پس از شکوه و شکایت از حماقت های همسرش گفت پس کی یاد می گیرد تا من دیگر نگران این چیزهای جزئی نباشم، گفتم شاید یکروز مانده به آخر عمرت که همه آدم ها گاهی پارتنرشان را احمق ترین و نفهم ترین فرد روی زمین می بینند چون ریزترین رفتارهای همدیگر را می بینند و عمیق ترین راه های افهام و تفهیم را روی همدیگر پیاده می کنند و شاهد طبیعی ترین واکنش های همدیگر هستند.

هیچکس نمی تواند نسخه زندگی کس دیگری را بچیند و برایش برنامه و راهکار متناسب شرایط فرد دیگر ارائه کند.

مثل منی که نمی توانم نسخه زندگی خواهر و برادرم را بپیچم مگر اینکه خودشان بخواهند، اصلا شاید درک من از زندگی آنها متاثر از شرایط خودم باشد، من آنها را و هر آدم دیگری را از زاویه دید خودم می بینم و قضاوت می کنم، من کجای معاشقه آنها بوده ام و با کدام فریاد تحقیرآمیز میان جدال هایشان کر شده ام؟

شاید این چیزهایی که من می دانم از زندگی شان، برمی گردد به آن بخشی که آنها خواسته اند نشان بدهند نه تمام قضیه.

و لابد دلیل تعفن برانگیز بودن زندگی برخی برای من اینست که من آنها را با استانداردها و ایده آل های ذهنی خودم می سنجم.

چقدر سخت است در ساده ترین حالت های زندگی باید حساب خانواده ات را از خودت جدا کنی و بگویی تو مسئول گنداب زندگی آنها نیستی.

بچسب به بهشتی که خودت برای خودت فراهم کرده ای و بی خیال آنها باش.

خیلی سخت است ولی شدنی است.

و من همیشه حسرت زندگی آرام پر از عیش و نوش آدم هایی را می خورم که هیچ اتفاقی راجع به افراد خانواده شان در هر گوشه دنیا باعث نمی شود آب از آب شان تکان بخورد، چسبیده اند به خودشان و خودشان.

هنوز نیامده بودم به اینجا، دخترعمویم از اروپا آمده بود به دیدن خانواده اش در مشهد، از تعجب شاخ در می آوردم وقتی هر روزه از بازارهای طلا و جواهر و یا وسایل تزئینی و فرش برمی گشت، با خودم می گفتم چقدر دلش نمی ترکد وقتی خواهرش ندارد، چطور می تواند اینقدر راحت پیش چشم اینها برای بچه هایش بهترین چیزها را بخرد.

من هنوز همانم، اینست که سفر ایرانم زهرمارم شد بار آخر.

کی عوض می شوم؟

خدا داند.

چس ناله ای بیش نبود اینکه خواندید.

علی بیکار است و باز در حال رزومه نویسی و انتظار مصاحبه.

 من گاهی غمگین، گاهی خوشحال، اما بیشتر اوقات خرسند و سپاسگزارم.....