| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
خواهرم بعد از بیست و هشت سال زندگی کثافت از همسرش که پسرعموی ناتنی ام بود جدا شد.
صد البته که خیر است.
در پستی جداگانه تا جایی نوشتم اما تحمل تکمیل کردنش را ندارم.
برای زن مغروری چون من حتی یادآوری رنج نامه خواهر زجرآور است.
چطور می شود که آدم ها تا این میزان در درک حقایق زندگی و بعد عکس العمل های رفتاری از هم تفاوت دارند؟
مثلا نگرش من به زندگی، به مرد، توقع من از رابطه با همسر، اصلا" از عشق، از میزان ازخودگذشتگی برای عشق اگر اسمش عشق باشد،
ادراک من از تحمل کردن و نکردن رفتار اشتباه فردی به نام همسر،
چگونه می شود اینهمه تفاوت را در فقط هشت سال تفاوت سنی جا داد؟
من هشت سال با خواهر بزرگ از نظر سنی و بزرگوار از لحاظ شخصیتی فاصله دارم، چگونه یک دنیا تفاوت رفتاری و ادراکی جا گرفت در این هشت سال؟
بعد مردم وقتی بچه خودشان را نمی فهمند شکایت می کنند.
خواهر من فقط با فاصله سنی هشت سال با من، بیست و هشت سال زندگی را فنا کرد، به خاک و خون کشید، جوانی، انرژی و نشاط، آن ابهت و زیبایی، تمام شرافت و غرورش را فقط بخاطر اینکه مرتبط با نسلی بود که نباید صدایشان درمی امد، باید بساز می بود، باید تحت فرمان و مدیریت و تمکینِ نرِ زندگی اش می بود، فقط بخاطر تعلق به چنین نسلی، بر باد داد.
هزاران زن دهه پنجاهی مثل خواهر من فقط بخاطر اینکه توی ذهنشان اینطور القاء شده بود که" طلاق" کار ناپسندی است و زن خوب زنی است که بسوزد و بسازد، زندگی را باختند.
بعد، دلیل طلاق های زندگی های الان را که می بینی سرت سوت می کشد. فرصت تبریک گفتن پیدا نمی کنی، جشن طلاق دعوت می شوی.
با اینکه پروژه جدایی در مقاطع مختلف زندگی اش کلید خورده و آغاز شده بود اما او در این یک هفته وارد بزرگترین شوک زندگی اش شده است.
ما برای سه شب رفته بودیم کمپینگ، روز دوم رفتیم لب اقیانوس، مثل خر گریه کردم و عر زدم، صدای گریه ها و ضجه هایم با صدای امواج گره خورده و محو شد.
بعد نشستم با خودم گفتم، چه نعمت هایی داری و بی خبری، همین اقیانوس، این امواج، این فراخی ساحل، این وسعت دشت های سبز، تا دلت بخواهد می توانی عرررررر بزنی، خواهرت کجا عرررر بزند؟ خانه آپارتمانی، تا دریا رفتن مگر آسان است؟ دشت؟
ها، بعد یادم آمد حرم هست، جمکران حتی، می تواند برود آنجا گریه کند آرام شود برگردد توی آپارتمان یک خوابش در شهرک.
همسرش، آقای دکترای فلسفه دانشگاه تهران، به چندین بیماری روانی شدید مبتلا و در تمام بیست و هشت سال زندگی اش به شکنجه روحی و جسمی خواهرم مشغول بود.
دیروز صوتی های من را که برایش فرستاده بودم فوروارد کرده به مادرم و نوشته، بالاخره دخترهای خارجی تان زندگی ام را تباه کردند!
مادرم بهش جواب داده، اگر نصف کارهایی که تو در حق دخترم کردی را یکی از دامادهایت در حق خواهرانت کرده بودند زنده زنده آنها را آتش می زدی.
گاهی فکر می کنم عجب توانی انسان دارد، عجب قدرتی روح دارد، چه ظرفیتی قلب دارد در تاب آوردن.....
خدا نکند روزی یکبارگی این قلب از کار دست بکشد، چون من برای این زندگی ام خیلی جر خورده ام.