ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

زندگی همین است با تمام زیر و بم هایش!

هرچقدر بدحال تر باشم نوشتنم بیشتر می آید.

بیشتر با خودم حرف می زنم.

نمی توانم بدون حرف زدن گریه کنم، جدی آدم های مختلف چگونه غصه می خورند؟

صحبت کردن و برون ریزی بقیه چطوری است؟

وقتی که خوشحالند چطور؟

من چقدر برون ریزی می کنم باز هم حرف دارم، باز هم درون خودم می شکنم، گریه می کنم، گوشه چشمم قرمز می شود از داخل وقتی بخواهم گریه کنم و نشود.

ایا کسانی که برون ریزی ندارند، هیچوقت چیزی از درونشان را با تو شریک نمی کنند و بلانسبت مثل سیب زمینی در هر حالتی ساکت و ساده و احتمالا" باوقار  رفتار می کنند هم هورمون دارند؟

یکی از دوستانم را تنها بخاطر همین خصلتش پس از سال‌های مدام دوستی رها کردم.

هیچ از خودش، حالش، درون خرابش و موفقیت ها و روابطش چیزی بیرون نمی ریخت.

حال اینکه هر بار با دیدنش من تار و پود مخفی ترین اسرار درونی ام را افشا می کردم.

وقتی فهمیدم این نمی خواهد هیچ بگوید از خودش، از آنهمه برون ریزی های خودم بدم امد، حس مزخرفی بهم دست داد، کسی که همه چیزش را برملا کرده و از طرف مقابلش هیچ نمی داند.

البته من در طول زندگی خیلی روی خودم کار کردم که مثل مادرم نباشم که هیچ سِرّی باقی نمی گذارد و از بهر دفع غم به هرکسی پناه می برد و چیزی جا نمی گذارد.

من از یک جایی در زندگی ام یاد گرفتم که هرجایی از خودم نگویم.

با این همه باز هم وقتی می رسم به کس یا کسانی محال است از ذکر احوالاتم بی خبر بگذارمشان، مثلا خیلی برایم ساده است وقتی به کسی می رسم و می پرسد چطوری، بسته به درجه دوستی باهاش بگویم کمی خسته هستم و دلتنگ، و نگران.

اما کمتر می بینم کسی اینطوری باشد، داخل کونش طبل شادی بکوبند همان قیافه را دارد که احتمالا از غصه در حال مرگ، شاید هم من فکر می کنم اینطوری اند، و شاید کلا هرگز هیچوقت نه از شادی داخل کونشان طبلی کوبیده می شود و نه هرگز از غصه غمی در حال پاره شدن واقع می شوند.

مثلا" امروز در جلسه اولیه کلاینت جوان بیست و هفت ساله ام که زنی بود با یک فرزند هفت ساله، وقتی پرسیدم در افغانستان دبیرستان خوانده ای یا در حد ابتدایی بوده ای؟

_تا کلاس سوم ابتدایی.

برای اینجا چه برنامه ای داری، آیا به کار یا شغل یا هنر خاصی علاقه ای داری؟

_هیچ.

وقتی به چنین انسان هایی می رسم که بابت زندگی نه هیچ تعلیمی دیده اند و نه هیچ آموزه ای وارد مغزشان کرده اند چه به خواست خود چه محیط، وقتی می بینم همین افراد ساده و طبیعی که تا بیست و هفت سالگی اش به هیچ چیزی فکر نکرده اصلا نمی داند تفکر چیست شاید، و با خودم و هزاران انسان دیگر چون خودم سنجش می کنم گاهی می گویم شاید برد با همین‌هاست!

که همواره جور تفکر و برنامه و پلان زندگی ات دست کس دیگری باشد و تو فقط باشی چون بوده ای بدون هیچ نقطه پررنگ و کمرنگ و فلسفی و غیر فلسفی ذهنی!

بهش گفتم خسته نباشی زندگی را تا اینجا بنظرم با خوش شانسی برده ای، از اینجا ببعد اینطوری نیست، برنامه نداشته باشی از همه چیز عقب می افتی، تو از همین امروز هم بروی کلاس زبان تا سال بعد که پسرت بعد از یکسال مدرسه آموزش زبان،  وارد مدرسه عادی استرالیا می شود هنوز وابسته شوهر و خواهرهایت خواهی بود برای انجام دادن ساده ترین امور مربوط به بچه ات، تو هر روز و هفته از مدرسه بچه ات ایمیل دریافت خواهی کرد و گاهی نفهمیدن برخی از آن ایمیل ها برای خودت و بچه ات بد تمام می شود.

اینجا هر کسی برای زندگی و وقتش هزار برنامه دارد، خواهرت نهایتا تا دو ماه دیگر دربست در خدمت شما باشد تا آن موقع باید توانسته باشی خط اتوبوس و مسیرهای مدرسه بچه و کلاس زبان خودت و فروشگاه محل و مغازه های همشهری هایت برای خرید گوشت مصرفی حلال و نانوایی افغانی را یاد گرفته باشی، گناه نکرده اند که سالها برای اخذ ویزای خواهر دردانه شان دوندگی کرده باشند و سالها پس از آمدنت هم در خدمت باشند.

اینطور افراد را که می بینم گرچه در بشردوستانه بودن ویزایشان هیچ شکی نیست که از کشور جنگ زده فلاکت زده افغانستان هر انسان آزاده ای برآید حقش است ولی خیلی بهم فشار می آید وقتی می بینم یارو سالها منتظر چنین روزی بوده است ولی دریغ از یک خط سواد نه به انگلیسی حتی زبان خودش.

حالا مهاجرین افغانی باز بدلیل یکسانی فرهنگی و زبانی در بی سوادترین حالت شان باز قابل فهم هستند، امان از مهاجرین میانمار و سودان با آن زبان های عجیب که بدلیل عدم اشتراک فرهنگی و زبانی هرچقدر بیشتر تلاش می کنی کمتر می فهمی ازشان.

کلی طول می کشد که حتی مترجم بفهمد چه می گویی، و تو مجبوری به ترجمه اش اعتماد کنی و سوال بعدی ات را بپرسی، در بیشتر مواقع حالت نگاهشان یکسان است، امان از چشم های این سودانی ها که با آن غم مواج در تیرگی چشم ها و حالت نگاهشان دلت می خواهد بمیری ولی بعد باخبر می شوی که همان کلاینت که برای چشم های معصومش چه شعرها سرودی بارها بهت دروغ گفته، و آنکس که در خانه اش بسر می برد دختر خاله اش هست و او بارها پس از سوال، آیا کسی را در اینجا داری تا من گاهی که تو تلفن را پاسخ نمی دهی به او تماس بگیرم، گفته نه هیچکس!

چه میگفتم؟

این نوشته را دو سه روز پیش آغاز کردم، آن روز که می نوشتم حال خرابی داشتم، زنگ زدم به علی و گفتم حالم عجیب بد است، گفت حتما بخشی از آن بابت استرس بیکاری من است ولی بخش دیگرش چه، به فاصله بسیار کم بعد از قطع کردن تلفن دوباره زنگ زد و گفت تو چرا با من و بچه ها امروز به استخر نمی آیی.

از یک سال و بیشتر پیش که پسرم گفت دیگر دوست ندارد به کلاس آموزشی شنا برود و الان یاد گرفته ما هم دیگر اصرار نکردیم تا امسال که دختر را در کلاس شنا ثبت نام کرده ایم، کلاس شنای بچه ها طوری است که در روز آموزش تمام اعضای خانواده و بجز روز آموزش بطور نامحدود هر بار یکی از والدین بچه اجازه ورود رایگان به استخر را دارند گرچه ما هیچوقت بجز دو سه بار تابحال بجز روز آمورش با بچه ها نرفته ایم، آنروز هم روز اموزشی دختر بود، گفتم سردم می شود خوشم نمی آید بعد گفت بیا خیلی برای روحیه ات خوب است من لباس های تو را هم برمی دارم تو مستقیما بیا داخل.

رفتم، و دیدم واااااای چرا من نمی خواستم بروم.

دخترم فقط در جلسه سوم شیرجه می زند و بی مشکل شنا می کند.

شب پسرم قبل خوابیدن در اتاقش بهم گفت مامان، لطفا ازین ببعد یک برنامه ورزشی یا تحرک مثل امروز داشته باشید مثل بابا که هر روز ورزش می کند.

گفتم چرا اینرا می گویی گفت چون دوستت دارم و امروز خیلی خوب شد که آمدید.

پسرم اخیرا دارد گاهی صحبت ها و حرکات بزرگوارانه ای انجام می دهد، انگار دارد بزرگ می شود، مثلا آخرین بار که از خرید هفتصد دلاری ارزاق از کاستکو بازگشتیم از هر دوی ما مشخصا بابت خریدهای کاستکو تشکر کرد.

این در حالی است که بچه های رفقایم بابت نداشتن به روزترین کفش آدیداس قهر می کنند و رفیقم اگر هر هفته بچه هایش را نبرد مرکز خرید و حتما آنجا غذا توی حلقشان نکند انگار در حقشان جفا شده.

دختر ولی کمی بیشتر خواهنده است تا تشکر کننده البته او فقط پنج سال دارد، تا اینجای سن پسرم تابحال از من هیچ چیزی نخواسته، هر سال نزدیک تولدش می پرسم چیز خاصی دوست داری برای تولدت بگیرم می گوید نه شما هر چیزی که من لازم دارم تهیه می کنید

امسال ولی بعد از پرس و جوی بسیار گفت اسکوتر، کمتر از دو هفته به تولدش مانده و برایش اسکوتر می گیریم، و چهار نفر از بهترین دوستانش را دعوت کرده ایم خانه که بعد از گپ و گفت و خوردن عصرانه به پارک نزدیک خانه خواهند رفت و بعد به انتخاب خودشان مک دونالد یا ساندویچ ساب وی!

الان هم جناب تورنومنت فوتبال با بهترین تیم فوتبال ملبورن در رده سنی خودش داشت و با پدرش رفتند، قبل رفتن بهم گفت مادر حتی اگر ببازیم من خوشحالم چون با بهترین تیم مبارزه می کنم و چیز یاد می گیرم.

البته این چیزها را به انگلیسی گفت، داستان زبان اینها یک کتاب لازم دارد و من از خودم تمام قد دفاع خواهم کرد بخاطر این پیشامد آبرو بَر!

راستی داستان جدایی آن زن نگون بخت از پسرعمویش هنوز بسته نشده، همان که بنظر من بسیار مبارک است.