| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
چه ها گذشت و می گذرد و من کلمه ای ننوشته ام و نمی نویسم.
یکهفته از تولدم نگذشته بود که در یک روز جمعه بخاطر وقت دندان دخترم با همسر راهی بیمارستان دولتی تخصصی دندان در شهر شدیم، بعد از چک اولیه وارد اتاق انتظار شده بودیم و من گوشی ام را باز کردم تا برای اولین بار در آنروز چک کنم، ساعت ده صبح بود، ولی دیدم دوستانم در گروه "خوشگلا باید برقصن" در حال گذاشتن پیام و تبادل چت هستند، گروه خوشگلا باید برقصن تشکیل شده از دوستان دختر دوران لیسانس رشته حقوق دانشگاه تهران که تمام شان بجز من ساکن تهران جانم هستند.
پیام ها حاکی از شروع جنگ بود. درست از اولین برخورد موشک، انگار دارم یک گزارش صددرصد زنده را می خوانم،
بچه ها دارند می زنند،
من صدای انفجار شنیدم.
وای خدایا یعنی جنگ شد؟
بی بی سی را چک کنید.
کجا را زدند؟
و بلافاصله دیدم صفحه پر طرفدار برادرم در مشهد خبر را نشر کرد،
و بعد اخبار بعدی از پی هم.
و من مات و مبهوت از اینکه تهران زیر انفجار و حمله هوایی است اشک می ریختم.
انگار این اتفاق را برای آنجا نمی خواستم، بهش نمی آمد، به ایران نمی آمد کسی بهش تعرض کند.
منی که خودم از جنگ گریخته ام و هر روز برای گریختگان از جنگ کار می کنم ، آن شرایط را برای تهران نمی توانستم قبول کنم.
انگار ذهن و روحم قبول کرده باشد که اگر چنین شرایطی برای افغانستان پیش بیاید حقش است، که بی صاحب و بی درو پیکر و بی ملت است، برای ایران، نه نمی زیبد، ایران دولت دارد، ایران ملت دارد، هرچند شاکی!
بعدش چی شد، اتهامات مزخرف، و اخراج اجباری میلیون ها افغان گریخته از جنگ!
برای حادثه اول یک هفته تمام شبانه روز گریه کردم، سر کار به زور خودم را جمع می کردم تا به کارم خدشه وارد نشود، و بمحض سوار ماشین شدن برای بازگشت به خانه عررررررررررر و خودزنی!
در حدیکه دکتر ایرانی ام وقتی برای ویزیت روحیه ام را دید کلی فحش نثارم کرد و گفت به تو چه؟!
گفتم ایران وطن من هم هست، چرا شما تعجب می کنید، چرا شما که در یک حومه مهاجر نشین پر از کلاینت افغانی زندگی می کنید اینرا نمی دانید که جان ما چگونه به ایران بسته است، و من به اندازه سقوط کابل برای ایران مرده ام این یک هفته...
این وسط به کارهای زندگی ام رسیده ام، دو باری با دوستان به تفریح رفتیم و توی اقیانوس نهنگی از دور دیدیم، شیر آبی حتی!
این وسط به خرید کاستکو رفته ایم و خریدهای آنچنانی کرده ایم.
این وسط به همه زندگی مان رسیده ایم.
اما حقیقت این است که زندگی مان باز هم به دو فصل قبل و بعد تقسیم شد.
و حالا بین صحبت هایمان می گوییم، قبل جنگ، بعد جنگ!
ولی عادت کردیم، مثل همیشه، به اینکه باور کنیم و بپذیریم و بگوییم" این نیز بگذرد"!
اها، این وسط همزمان با حس عذاب وجدان اما با خرسندی تمام خدا راشکر کردیم که از آن قسمت جغرافیا کوچ کردیم.
سخت است، عذاب وجدان بالا دارد، رنج بسیار دارد اما حقیقت است.
تلخ است،
من خوشحال بودم که در جنگ نبودم، که از جنگ گریخته ام، حالا اگر یک روزی جنگ اینجا هم امد آن یک حرف دیگر است، برای فعلا" بخاطر مهاجرت از بلاد جنگ خیز جنگ آور خوشحال بودم!
از تولدم چیزی ننوشتم، بعدش هم تولد دخترم بود که برایش کیک و تزئینات بردم مهدکودکش و کیفور شد!
دکترم با دیدن روحیه ام برایم یک داروی دیگر داد، دو روز خوردم و یکهفته تقاص پس دادم بخاطر ساید افکت دارو و دیگر نخوردم.
به خودم گفتم تو هیچ چیزیت نیست، فقط باید به تغذیه ات برسی و پیاده روی کنی.