ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

افسرده درونت را در آغوش بگیر!

از سفر که برگشتیم یکهفته بعدش وقت روانشناس داشتم، کل روز را مرخصی گرفته و رفتم، یکساعت راه بود با ماشین.

چه ساختمانی، چه ورودی و راهرویی، چه دفتر و میز پذیرشی، خلاصه که باکلاس!

مقابل خانم دکتر مو جوگندمی زیبای ایرانی نشستم و قبل از اینکه او شروع کند گفتم من بگم یا شما حرفی دارید اولش؟

با تعجب گفت من ابتدا باید مرامنامه و اصول کارم را بگویم و بعد شما هرچه دوست دارید بفرمایید.

بیست و پنج دقیقه فقط تند و تند برایش حرف زدم و هرآنچه نیاز بود او دانه به دانه بپرسد و یادداشت کند را خلاصه وار برایش گفتم.

من یکماه بعد چهل و چهار ساله ام، آگوست  امسال از ورودم به استرالیا ده سال می گذرد.قبل از آمدن ازدواج کرده بودم ولی هر دو فرزندم را بعد از مهاجرت به اینجا بدنیا آوردم، سزارین، همسرم با ویزای قانونی آمد و من با پارتنر ویزا.

بچه هایم هشت و چهار ساله هستند، پسر و دختر.

همسرم در هند ارشد خوانده بود ولی باز اینجا فوق لیسانس خواند و در شهرداری کار می کند خودم هم تحصیلات ارشد از تهران دارم و یک سال و نیم بیشتر است که کار می کنم در یک سازمان غیردولتی.

روابطم با همسرم خوب است، نه شاید عالی است، دوستیم باهم گرچه گاهی خنگ بازی هایش روانم را بهم می ریزد اما آدم خوبی است.

هیچ مشکل خاصی در روابط خودمان نداریم با خانواده هایمان در ارتباط هستیم گرچه کم، و آنها و مشکلات همیشگی شان را هم پذیرفته ایم و باعث رنج و ضعف ما نمی شوند، یعنی یاد گرفته ایم زخم بر نداریم بابت آنها.

من زندگی طاقت فرسایی داشته ام ولی از روزی که ازدواج کردم،  مهاجرت کردم و نهایتا" مادر شدم پله پله دگرگونی و تغییر را در خودم نهادینه کردم، بخشیدم زندگی را، مسائل و رنج هایم را در آوردم از داخل صندوق گردگیری کردم بوسیدم شان شاید هم شکستم شان بهرحال یا با خوشروئی یا با خشونت گفتم بروید گم شوید از مغز من.

خودم تروماهایم را از خودم شنیدم و بعد خوبشان کردم.

چند سالی بعد از تولد دخترم توی آسمان ها بودم، احساس سرخوشی، نشاط، موفقیت و زیبایی داشتم، فکر کردم خب چهل سال توی نکبت و افسردگی و رنج بوده ام الان آن روی دیگر زندگی به ما نمایان شده و من چقدر خوشبختم.

سیگار را بعد بیش از بیست سال، اخیرا" کنار گذاشتم، باحجاب بودم و تقریبا" یکسال است در نتیجه همان سرخوشی ها و غربال و شهامت از ترس هایم گذشتم و حجاب را هم کنار گذاشتم، باعث ترسم شد ما همزمان گوارا بود.

از شش ماه پیش بدینسو دیدم یک چیز نامرئی ولی موجود منفی در ذهنم بیدار شده، یک هیولای حامل رنج و اضطراب و غصه و اشک.

خودم را رصد کردم، که، آیا نزدیک پریودم هست، آیا با کسی حرفی زده ام و این انعکاس آن حرف هاست، آیا از آخرین رابطه جنسی ام زمان زیادی گذشته و بی خبرم، آیا بچه ام مریض است؟ آیا خبری از ایران گوشه ذهنم را تسخیر کرده.

جواب به همه سوال ها منفی بود.

خانم دکتر!

با عرض معذرت از دست درازی به ساحت مقدس کاری شما، بنده تشخیص اولیه خودم یایسگی زودرس است، از شما می خواهم اینرا مدنظر قرار بدهید و بررسی تان حول محور درستی یا نادرستی این فرضیه بگذارید چون من دلم نمی خواهد بعد دفن کردم تروماها و رنج هایم باز مجبور شوم آنها را  نبش قبر کرده از گور بیرون بکشم تا شما روح من را ببینید.

داشتم زندگی ام  را می کردم بی دلیل یک نیروی نامرئی وارد جانم شد و دارد حالم را می گیرد.

خانم تمام مدت سرش توی لب تاب بود و نکته برداری می کرد.

بعدش هم چند سوال کرد.

در پایان چهل و پنج دقیقه جلسه دویست و نود دلاری اش هم گفت من هنوز اسسمنت اولیه ام تکمیل نشده، حتی با مفروض کردن تئوری شما باید به یک سری جواب های مورد نیاز خودم برسم، لطفا جلسه بعدی تان را بوک کنید ضمنا" موهایتان فوق العاده قشنگ هایلایت شده!

گفتم هایلایت خدایی است گفت فهمیدم جانم!

جلسه بعدی را هم بوک کردم ولی یکهفته مانده بهش کنسل کردم چون درگیر مراسم تولدم بوده و هستم.

حالا تولدم را در یک پست جداگانه می نویسم.

از آنروز ببعد و در ماهی که این بین گذشت دوباره حال های بد روحی را تجربه کردم با اینکه مدام در حال کارهای تولد بودم، دو بار لباس سفارش دادم و آمد و خوشم نیامد و یا گشاد و تنگ بود و برگرداندم و یا دنبال دکور و باند و سفارش کیک و تهیه پرده برای سالن هایی بودم که الان چهار سال است بی پرده اند بخاطر تنبلی و بی اهمیت بودن این مسایل برای من و همسر!

این وسط آن اتفاق هنوز رخ نداده، گرچه مقدماتش انجام شده.

در این یکماه اخیر که کلا حالم خراب بود کلا آن تئوری یایسگی از سرم رفت چون این حادثه خودش بطور مستقیم روی روانم تاثیر داشت و شاید همان از هفت هشت ماه پیش هم که من ناک اوت شدم هم تاثیر همین موضوع بوده ولی من دلم خواسته از یایسگی باشد چون فکر می کردم دیگر هیچ چیز آنطرف به تخمم هم نیست.

فکر می کردم چون به این درجه از خوشحالی رسیده ام که همه کس و همه چیز را فدای سر یک لحظه ساده سالم خودم می کنم محال است خبری و حادثه ای از بیرون از چهاردیواری امن خودم بتواند خرابم کند.

هیچی، یک جمله ساده و خلاص!

خواهرم بعد از بیست و هشت سال زندگی و تولید مثل سه فرزند از پسرعمویم، به شکست کامل در سازندگی و ادامه راه رسیده است و می خواهد جدا شود،

پس توضیحات؟

ولش کنید.

ما همگی پشتیبان و همراهش هستیم اما این وسط باریکی های بسیاری وجود دارد من جمله فامیل بودن ایشان!

خیر است صددرصد خیر است و من تنها فردی از بین شش خواهر و برادرم هستم که توانسته ام یک زندگی را برسانم به جایی تنهایی بی ثبت طلاق روی پیشانی ام. 

ما و نسل بعد ما نتیجه انتخاب و عشق پدرم به راهی که دوست داشت هستیم، کاش من بچه یک کارگر ساختمان سر گذر بودم که هیچ چیز از انقلاب و عرفان و سر بردار شدن بخاطر آرمان نمی دانستم، نان خشکم را سق می زدم و با عنوان افغانی تحقیر می شدم. چقدر حرف زیاده ولش کن تولدم دو روز دیگر است و من مثل یک دختربچه پنج ساله ذوق رسیدنش را دارم تا لباس کوتاه پولکی نقره ای ام را بپوشم!