| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
چند ماه گذشت که ننوشته ام.
از کجا بنویسم.
دو سه شب به سال نو میلادی رفته بودیم سفر با سه تا از دوستان و خانواده هایشان، ویلایی رو به اقیانوس برای سه شب اجاره شده بود.
صبح اول برای جیش بیدار شدم بروم توالت دیدم پسرم و دختر یکی از دوستان آنموقع صبح بیدارند و تا من را دیدند گفتند، دلناز و خانواده شان رفتند ایران، دلناز گریه می کرد.
شک نکردم به صحت گفتارشان و فهمیدم حادثه ای رخ داده است.
ساعت شش و نیم صبح بود، زنگ زدم به دوست، شوهرش گوشی را برداشت،
" ای وای بیدارتان کردند، ما تلفنی از ایران دریافت کردیم مبنی بر بیمارستانی شدن پدر الناز و داریم می رویم خانه، اگر بلیط پیدا شد می رویم ایران"
پدر الناز بالای هشتاد سال سن دارد، حتما خبری هست.
و بعدها فهمیدیم ساعت چهار صبح به شوهر دوستم زنگ زده بودند که فلانی فوت شده اگر می خواهید قبل تدفین ببینید بیایید ایران.
کلا" داستان راه دور همین است، و همه آدم های جدا از خانواده مثل ما همیشه برای چنین روزی در ترس و تردید هستیم. حالا یکی مثل الناز، پدر و مادر بالای هفتاد و هشتاد دارد، یکی مثل من مادر شصت و چند ساله ای دردمند.
آن سفر دیگر سفر نشد، تا شب در تماس بودیم و آخر بلیط به قیمت جان آدم یافتند و رفتند، و ویزا را هم قرار شد در فرودگاه بگیرند آنهم حتما به قیمت جان آدم.
یک هفته بعدش اتفاق های اخیر ایران افتاد و ما همگی رفتیم به کما.
بعد قطع اینترنت که ما دیگر هیچ.....
بقول یارو ما دیگر آدم های قبل نیستیم و نخواهیم شد.
و خیلی غصه خوردم و گریه کردم و می کنم اما همزمان آب و نان بچه هایم و لباس مدرسه شان آماده بود، دخترکم زا به مدرسه بردم و حالا او و برادرش در یک مدرسه هستند.
همزمان آشپزی می کنیم، مهمانی می رویم و حواسمان هست که برای دندان افتاده دختر هدیه ای آماده کنیم چون اینجا رسم است صبح فردای افتادن هر دندان شیری، فرشته دندان، در ازای برداشتن دندان کودک، پول یا هدیه ای کنار بالین طفل می گذارد و اولین و دومین دندان های شیری دخترک من درست در اوج نابسامانی های روحی اخیر افتادند....
دوست با یک تغییر چند روزه بلیط برگشت، بازگشت و ما همگی از آمدنشان خیلی خوشحال شدیم.
راستی یکهو دو ماه پیش بعد هزار سال که رفتم روی ترازو دیدم واویلا منِ همیشه پنجاه و پنج و شش و نهایتا" هفت شده ام شصت و دو!
می دانستم دارم وزن می گیرم گفته بودم به جهنم ولش کن بابا زن باید کمی چربی داشته باشد نمی دانستم با چه سرعتی پس از اندکی ولنگاری می شود این!
اولین کاری که کردم این بود که رفتم باطری ترازو خریدم و ترازوی خاک خورده را از انبار در آوردم و گذاشتم توی سرویس و بعدش کم کردن خوراک و پیاده روی.
بعد دو ماه الان ترازو پنجاه و هشت را نشان می دهد گرچه صورتم سوءتغذیه دارد.