| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
گاهی میان خستگی های پایان یک روز کاری وقتی به خودم فکر می کنم که چگونه بی اندک ابرازی گاهی تا چه میزان خسته ام و دم برنمی آورم، که گاهی مثل این روزهای اخیر همین که ساعت شب از هشت می گذرد پاهایم شروع به درد گرفتن می کنند و نمی دانم از چه ولی گاهی سرد و سنگ می شوند و منی که از سردی شکم و قلتج بیزارم مدام در این درد مزخرف به خود می پیچم و حتی نای تقاضای کیسه آب گرم که چه عرض کنم آب جوش را هم ندارم، وگرنه علی بیچاره الساعه آماده می کند.
ملت را گُرگرفتگی می گیرد ما را سردی میانی، چنانکه تا ساعتی پس از گذاشتن کیسه آب جوش هنوز هم یخزده است پهلو و شکم و باسن و زیر شکمم.
حالا من کلا هم آدم سرمایی و یبوست ای بودم، درست بلافاصله پس از اولین نشانه های رفع این سردی مزاج، این قلنج های وحشی به بدنم حمله ور شدند و به حق می توانم بگویم حداقل دو سالی می شود که من قلنج های مرتفع نشونده مداوم دارم!
حتما این سردی بدن است که سردی و یخزدگی روحم را هم دو چندان می گند بحدی که گاهی در خوب می بینم گیر کرده ام در صحرایی از برف و یخ( تعبیر خواب برف را از قدیم می دانستم که تنهایی و انزواست) که البته اینروزها تنها نیستم ولی یخزده و مرده بسیار...
مادرم و به تبع برادرم در آخرین تماس های تلفنی گفته اند که مبادا پلان سفر به ایران را روی دست داشته باشیم که شرایط جنگی است و آنها هرگز مایل به دیدار ما میان آشوب و جنگ و حتی ترس از جنگ نیستند و دلشان نمی خواهد پول های ما هدر برود حتی اگر خودشان دلشان در حال تکیدن و پاره شدن باشد....
بارها به همسر می گویم خوش بحالت که این غمِ ندیدن عزیزانت را چونان من به دل نمی کشی و دل بی غمی داری از اتصال روحی به عزیزانت که مادر و پدرت در آسمانها دعاگوی هستند و خواهران و برادرانت گویی صد پشت بهت غریبه اند، بی دل بودن و بی عشق بودن همینش خوبست، ما که دل داریم و دلداریم کجایمان به است از آنها وقتی فرصت دیدار میسر نیست....
خواهرم که از همسرش جدا شده هرازگاهی پیام می گذارد که فرزندانش تقاضا می کنند بار دیگر به پدر بیمار روانی شان مهلت بدهد و این هم دلش هری می ریزد و فکر می کند شاید معجزه ای روی بدهد، بار آخر بهش گفتم تو و شویت بازنده زندگی تان هستید، سی سال هنر مرد و زنِ زندگی ساختن نداشتید، فقط باید صبر کنی بگذرد، مردک هم تازه فهمیده آن که کنارش بوده بی توقع و مفتی برای سی سال و این چه ها بهش کرده، الان کدام زنِ بدبختی حاضر است همسر کسی شود که زنش بعد سی سال جانش را برداشت و رفت! توی این سی سال برای مادر بچه هایش چه ریدنی داشت که برای زن جدید داشته باشد، بهش گفتم این بدبخت پشیمان از بدی هایش نیست، این چون عرضه و توان زن ستاندن ندارد هنوز ول معطل تو نمی شود، جریان بهیچ وجه دلی و عاشقانه نیست کسی با پذیرش ناتوانی مالی و شخصیتی ایشان پیدا شود، مطمئن باش لبیک گویان زندگی نو می سازد ولی بدبخت در توانش نیست، و تازه فهمیده زنِ مفتی چه نعمتی بوده!
جمعه سالروز ازدواج دعوتم، تم مجلس سرخابی، سرخ، شادابی و کلا قرمز عشقی است، لباس و کفش خریده ام و امروز می خواهم بروم ناخن بخرم، جل الخالق چه موجود خاصی هستم من، مطمئنم توی مهمانی اش چنان خودم را جر خواهم داد که ملت فکر کنند خوش به دل خجسته من!
نمی دانند چه اعجوبه خاص و خارق العاده ای زیر پوست من نفس می کشد، ولش کن هرچه بگویی باز می گویند ما را اسکول می نمایی تا چشمت نزنیم، شما هم همین فکر را بکنید.
سازمان مان اعلام کرده بعلت طرح جدید دولت در کمتر کردن ویزاهای بشردوستانه، قراردادهای ما را برای بعد از سی نوامبر امسال نو نخواهد کرد و یا میزان قابل توجهی را تمدید نخواهد کرد، و این باعث آشفتگی بیشتر این روزهایم هست هرچند خدا روزی رسان است و من منتظرم فقط جواب قطعی بدهند که دنبال کار بگردم.