یک. حوالی فوریه سال جاری اقدام کردیم به بوک کردن پرواز و محل اقامت هشت روزه مان برای بالی اندونزی، بالی از دیرباز یکی از نقاط پرطرفدار سیاحتی برای استرالیایی ها بوده است و بدلیل داشتن مسافت نسبتاً کمتر با سایر نقاط سیاحتی دنیا و ارزان بودن امکانات رفاهی همواره اولین گزینه انتخابی خانواده های استرالیایی برای داشتن یک سفر ارزان و نزدیک خارجی است.
ما هم پس از ده سال و بیش اقامت در استرالیا خود را در این موقعیت یافتیم، گفتیم خب سفر ایران نشدنی است، کجا برویم که ارزان و نزدیک باشد، مالزی، تایلند و اندونزی گزینه های روی میز مان بود، اقلیم هر سه تقریباً مشابه است ولی مسافت بالی اندونزی چند ساعت کوتاهتر.
چرا هشت روز، این را از روی سفر قبلی مان به گلد کوست تصمیم گیری کردیم، گلد کوست یک سفر پنج روزه بود که درواقع با داشتن دو فرزند کوچک اصلاً مناسب نبود، از همان جا تصمیم گرفتیم دفعه بعدی هر کجا رفتیم حداقل یک هفته باشیم، حالا کسی نبود بگوید بندگان خدا خب همان را دو هفته در نظر بگیر، انگار باید می رفتیم بالی و اینبار می فهمیدیم برای سفری با شش ساعت پرواز و آنهمه برنامه ریزی هشت شبانه روز بهیچ وجه کافی نیست مخصوصاً که افزودن سه یا چهار شب دیگر به محل اقامت مان چندان هم دور از صرفه نمی شد، بگذریم، برای هشت شب یک رزورت سنتر بوک کردیم، رزورت سنتر مکان های توریستی سیاحتی هست که تمام امکانات اقامتی برای توریست را یکجا دارد، هتل، رستوران، بار، استخر، مرکز ماساژ و آرایشگاه و فروشگاه، این را هم از روی سفر گلد کوست الگو برداری کردیم و واقعاً هم برای بچه دارها بهتر از ویلا و هتل است.
از یکماه قبل موعد سفر بچه ها لحظه شماری می کردند و خودمان نیز.
دو. از وقتی این خانه را خریده ایم قصد کرده بودیم چند سال بعد که بچه های بزرگتر و قابل اعتمادتر شدند دستی به خانه بکشیم، رنگ و تعویض موکت به چوب در دستور کار بود گرچه همسر خان می گفت لازم نیست اما این چیزها چیزهایی نیستند که مرد خانه سنجش و درکی ازش داشته باشد( آقایان ببخشند)، خلاصه که با مشورت از دوستان هَندی مَن و گرفتن چندین فاکتور انجام کار از افراد مختلف رسیدیم به رنگ توسط یک کارگر رنگمال ساده به قیمت دو هزار دلار و تعویض موکت به چوب با قیمت دو هزار دلار دیگر، البته خریداری چوب و وسایل نصب هم با خودمان، یک دو هزار دلار دیگر هم خرید صد متر چوب هزینه برد که آن خودش یک داستان جداگانه دارد.
برای دانستن نرخ این دو قلم لازم است بدانید ما پیشنهاد دوازده هزار دلاری برای رنگ و هفت هزار دلاری برای چوب داشتیم، با خودشان فکر کرده بودند این زوج هر دو کار می کنند و حتماً این ارقام برایشان چیزی نیست، یک نفر هم با ارفاق گفت هشت هزار رنگ می کنم، این آقایی که فاکتور دو هزاری داد دوستِ داماد پسرعموی همسر بود که بی ریا و صادقانه گفت خانه شما تمیز است، سقف بلند است و اصلاً رنگ لازم ندارد، من درها و کناره ها را هم رنگ نمی کنم و فقط دو کد می زنم به قیمت دو هزار دلار، قبول؟ ما گفتیم خداوند به زندگیت برکت بده، و چه جوان خوش هیکل و جذابی بود چشم برادرزادگی( چون خیلی جوان بود، برادر کوچک من چهل سالشه)!
سه. رنگ مال و نصاب چوب را بوک کرده بودیم برای زمانی که رفته ایم سفر، با خودمان گفتیم ما مجبوریم تمام وسایل داخل اتاق ها و سالن ها را بریزیم بیرون و داخل پارکینگ و وسط سالن اصلی که کاشی هست بگذاریم و بدهیم تحویل کارگر، وقتی برگشتیم خانه رنگ و چوب شده، با خیال راحت وسایل را جابجا می کنیم خیلی هم با انرژی و خوشحال!
دوستمان که از این تصمیم نابخردانه ما باخبر شد گفت ای زن نادان این چه کاری است که می کنی، می دانم اینجا اَمن است و تو به کارگرها اعتماد داری ولی چند نکته در پس این تصمیم شما وجود دارد که به نابخردی اش صحه می گذارد از جمله؛
شما بالای سر کار نباشی نمی توانی از نتیجه اش هم ایراد بگیری، رنگ خانه چهار روز و بعد نصب چوب ها دو روز، این وسط از بین مزارع برنج بالی مجبوری با آنها در تماس باشی که مثلاً کلید خانه را کجا و به چه کسی بدهد، چقدر اطمینان خواهی داشت که به موقع تمام کند و اگر مثلا یکروز در خانه یا درب منتهی به حیاط یا لاندری باز بماند چه، و اینکه شما دم سفر باید چمدانت را در یک خانه منظم بچینی هرچند ممکن است لت و پار شده باشی بخاطر کارها اما دلت خوش است خانه ات آباد شده و بلیط سفرت توی دستت هست، چیده، منظم و تمیز می روی و برمی گردی خانه قشنگت!
و ما تصمیم مان را عوض کردیم و دوباره با آنها تماس گرفتیم تا زمان انجام کار را یکهفته جلوتر بیندازند، این وسط باید تمام وسایل را از اتاق ها می بردیم داخل سالن اصلی یا پارکینگ، تمام وسایل اعم از داخل کمدها و تخت ها و میز و کمد، کلا یک اسباب کشی داخلی انجام شد.
دوشنبه رنگ کار آمد و پنج شنبه خانه را تحویل داد، جمعه همسر آستین ها را بالا زد و تمام موکت ها را کند، اتاق ها و دو سالن کوچک موکت بودند و همسر از دوستان این کاره چگونگی کار را پرسیده و وسایلش را خریده بود، ما از یکماه قبل چوب هایمان را خریده و سفارش داده بودیم و چوب ها روز جمعه تحویل همسر شدند، صد متر چوب با قطر نه میلیمتری سنگین، هنگام جابجایی چوب ها همسر متوجه هیچ چیزی نشده بود تا وقتیکه تمام چوب ها جابجا و در گوشه ای گذاشته شده و فرد تحویل دهنده رفته بود، که ناگهان متوجه می شود سایز چوب ها آنی نیست که سفارش داده بودیم و کارتن روی بسته های چوب خبر از هفت میلی بودنش می دهد.
خلاصه همان موقع زنگ می زند به صاحب مغازه و گزارش این خطا را می دهد و صاحب مغازه عذرخواهی کمرنگی می کند و می گوید ببخشی اشتباه را حالا که آخر وقت است و فردا و پس فردا آخر هفته، بگذاریم برای دوشنبه!
درحالیکه ما کارگرهای چوب کار را برای شنبه و یکشنبه بوک کرده بودیم و روز چهارشنبه بلیط داشتیم، برنامه ریزی ما روی ساعت و دقیقه بود، دلمان خوش بود شنبه و نهایتاً یکشنبه کار چوب تمام می شود و ما سه روز برای جابجایی و منظم کردن داریم.
خلاصه که با دعوا و جنجال فروشنده گفت باشد فردا بخاطر شما می روم مغازه تا شما بیایید و جنس جدید ببینید و سفارش بدهم و ما رفتیم و انتخاب مجدد کردیم( چون اصلاً از آن مدل دلخواه ما نه میلی نداشته و اشتباهی قبول کرده به هوای اینکه دارند ولی در انبار نبوده و کارگرانش هفت میلی گذاشته اند، یعنی باور کنیم؟ یا باید فکر کنیم خواسته بیندازد به ما به هوای اینکه نخواهیم فهمید ولی ما فهمیدیم؟ نمی دانم!)
هر طور بود دوباره سفارش دادیم و مرد بعنوان جبران خسارت دویست و پنجاه دلار به ما برگرداند.
از آنطرف کارگرهای چوب وقتی فهمیدند قرار نیست از صبح شنبه کار را شروع کنند روز کاری را خط زدند و عذر خواستند و گفتند دوشنبه کار دیگرشان را به تعویق انداخته و می آیند خانه ما!
ما رو بگی، برج زهرمار، مثل اژدهای خشمگین.
ولی همسر تلاش خودش را کرد که القا کند همه اینها درس های زندگی هستند و نباید فکر می کردیم همه چیز مثل ساعت پیش می رود دم سفر و ریسک اینهمه بدبیاری فی البداهه را هم باید در نظر می گرفتیم و نه یکهفته بلکه دو هفته قبل سفر تدارک کارها را می سنجیدیم.
آنشب را از ناراحتی بسیارِ من رفتیم خانه دوستمان خوابیدیم، روز یکشنبه هم نزدیک ظهر رفتیم خانه بعد از خرید غذا برای شام چون من بکلی از حال رفته بودم از شدت عصبانیت.
خانه ام بیش از یکهفته بود توی قوطی بود و صبح چهارشنبه پرواز داشتم به سفر رویایی ام.
دوشنبه رفتم سر کار و قبلش حسابی در گوش همسر خواندم که حتی خودش هم به کارگرها کمک کند و کار را یکروزه انجام دهند، و نزدیک دو ساعت بعد( از محل کارم) گفتم بگذار زنگی بزنم ببینم کار به کجا رسیده همسر خان گفت با فلانی توی دندینانگ هستم چون ظاهراً این آقا تصور می کرده همسر می داند علاوه بر چوب باید کناره ها و فلز مخصوص لبه های سالن را از همان فروشگاه بخرد و ما از کجای روده مان باید اینرا می دانستیم( ظاهراً وقتی کسی پکیج فقط نصب را انتخاب می کند و وظیفه خرید چوب را بر عهده می گیرد چوب را با تمام لوازم جانبی اش باید بخرد و ما نخریده بودیم و آنها هم همان صبح که فهمیده بودند رفته بودند بازار و قیمت ها خیلی متفاوت بوده و این یارو رفته از دکانی که خودش همیشه خریداری می کند و عضویت دارد با درصدی تخفیف بخرد). واااااای خدای من آخر چرا من و همسرم اینگونه بی سررشته ایم در مسائل اینطوری روزگار، خوب شد حالا فقط یک رنگ و تعویض موکت بود اگر ما قرار بود بازسازی کنیم چه بلایی سر روح و روانم می آمد.
خلاصه که تا بعدازظهر که برمی گشتم حسابی حرص خوردم اما همسر حسابی به چوب کارها سفارش کرده بود که اوضاع زنم خراب است و تو را بخدا کار را تحویل بدهید،و خداوند پدر و مادرشان را بیامرزد که کار را تمام کرده بودند وقتی من رسیدم خانه!
چهار. من چقدر اسکولانه سه شنبه را مرخصی نگرفته بودم با تصور اینکه برنامه هایم مثل ساعت دقیق پیش می رود و یکشنبه دوشنبه جابجایی و تمیزکاری انجام می شود. خلاصه که سه شنبه را مرخصی گرفتم و از لحظه ای که دوشنبه شب رسیدم خانه تا نیمه شب سه شنبه درحال کار کردن و نصب تخت و بردن شان به اتاق ها و دراورها و پرده ها و لباس ها و تمام آنچه مربوط به اتاق ها بود بودیم و واقعاً آش و لاش شدیم اما واقعاً کیف می کردم، انگار خانه ام از نو بنا شده بود مخصوصاً بخاطر چوب ها که عاشقشان بودم همیشه و اگر به من می بود و در توان مالی مان، راهرو و سالن اصلی هم که کاشی هست را چوب می کردیم اما آن خیلی هزینه بر و طولانی می شد.
چمدان های سفر را از قبل چیده بودم اما باز هم بعد از منظم شدن خانه دوباره بارها و بارها کم و زیاد کرده و بستم برای سفر رویایی بالی!
ادامه در پست بعدی!
کجا بودم که این صفحه ناپدید شد؟ هرازگاهی برای فریاد زدن آمدم و نبود، با قطعی اینترنت ایران بلاگ اسکای هم زندانی شده بود.
من زندگی کردم به سبکی جدید، آخرین تاروپودهای اتصال به زادگاهم را دریدم، از خانواده ام دست شستم، و اینرا روزی هزار بار با خودم تکرار کردم که این شرایط ربطی به تو ندارد و تو هنوز هم حق داری برای تولد دخترت مهمان دعوت کنی و حتی بروی بالی اندونزی و عشق کنی، به تو ربطی ندارد که آدم ها نمی توانند روغن بخرند، تو مراقب کمبود آهن بدنت باش و گوشت کبابی بهترین منبع آهن است.
وای خدای من گم شدم خیلی، پیدا شدم گاهی.
از عذاب وجدان زنده بودن و زندگی کردن چه بنویسم چه بگویم، امروز قصد داشتم اول چک کنم و اگر هنوز دسترسی به اینجا نداشتم پیامی برای دکتر ربولی بفرستم در ایمیلش و بپرسم چه کنم شاید حتی رمز اینجا را بدهم و نوشته ها را برایش ایمیل کنم تا پست کند، برای چه؟ برای که؟
برای زنده ماندن که گاهی مثل جان کندن بوده است برایم این روزها و هفته ها و ما ه های اخیر....
ما مثل نقطه ای در دنیا سرگردانیم با دنیا دنیا آرزو و خودخواهی و بدخواهی و سادگی و دوستی و دشمنی، ما نقطه ای در جهانیم پر از خوبی و بدی، دنیایی که خیلی گذراست اما ما رنج می کشیم بسیار و رنج می دهیم بی شمار.
ما آدمیم و خلق شده در سختی و رنج.
این مدت بیش از شش ماه که نبودم خیلی چیزها اتفاق افتاد و خیلی بیش از تصورم تکان خورده ام.
گاهی بقدری خسته ام که نمی شود گفت چند روز خلسه و خواب خوبم می کند، اما بطرز عجیبی دارم بهترین ورژن مادر و همسر را از خودم نشان می دهم، من هرچه غمگین تر و ترسیده تر، مهربان تر و خوش خوترم....
دلم برای خنده تنگ شده است.
و دیروز که داشتم درباره دیشبش فکر می کردم هرچه فکر کردم یادم نیامد دیشبِ دیروز چه کاری کرده و چه غذایی خورده ام...
خیلی از این احوالات دلیل هورمونی دارند و چیزی که من بی دانش پزشکی پی برده بودم اما دکترم رد کرد، حال در آخرین آزمایش خون هورمون دکتر از من پرسید آیا هنوز پریود می شوی؟
البته که من وقتی دلیل چیزی را بدانم نحوه برخوردم بر پایه دلیل تغییر می کند و بهمین دلیل از چهارشنبه که دکتر نتیجه آزمایش را بهم گفت خیلی راحت ترم در توجیه این همه مردگی ها و رنج هایی که هزار برابر همنوعانم کشیدم، بقول دوست ایرانی ام، ساغر تو دو بار کشور از دست دادی، یکبار برای کشور ابایی ات و یکبار برای زادگاهت.
و من آدم شعار نیستم و از شعار مثل چی بدم می آید و متنفرم از هرچه ایدئولوژی مذهبی و القای آن و بنا کردن حکومت بر اساس آن و تحمیل آن هم.
برای من خیلی چیزها فرو ریخته از چهل سالگی ببعد.
می نویسم، اول باید بیاد بیاورم چه چیزهایی به دلم بود برای نوشتن و ثبت کردن.
امروز آدرس و رمز اینجا را به علی و احتمالا خواهرم می دهم که اگر روزی نبودم دسترسی داشته باشند شاید بچه هایم دوست داشته باشند قلم مادرشان را بخوانند.
هنوز از مرگ گریزانم و به زندگی آویخته چون مادر هستم.