یک صبح سرد باران خورده، در میانه ی یک هفته ی بهاری، و من و رخوت میان هفته ای و یک افسردگی نیمه هشیار در لابلای زوایای پیچیده ی درونم. رئیس جمهور دارد بمناسبت کشتار اخیر برادرانش در فراه میان بازماندگان کشته شدگان و خانواده های داغدیدگان سخن میراند، و باز برادرانش را برادر خطاب و به آغوش باز ملت و دولت دعوت میکند، من اما میان افکار نه چندان خوشایندی در پیچ و تابم، افسرده ام، از چند روز پیش بدینسو، و دست خودم نیست، بیرون رفتن ازش، هورمون ها هم کارشان افغانیزه شده، سابق مثل ساعت مرتب و منظم در خدمت روح و روانم بودند، و وقتی که جایش بود، نشاط می آفریدند، آدرنالین بالا میبردند، و خیلی مرتب و به قاعده دپرسم می کردند، این اواخر اما نامنظم و بد اخلاق، گاه و بیگاه، انگار درون من هم افغانستانی ست برای خودش، می آید و میرود، هر وقت دلش خواست، هر کجا که خواست، خوشی ها و ناخوشی ها و بهانه گیری ها و ساده گیری هایم را تنظیم می کند، بی آنکه بخواهم، آه............... چه می گویم.
باید کاری کنم، باید برای بیرون شدن از این حالم، کاری بکنم، من معمولا" یا خوبم یا بد، هیچوقت میانه نبوده ام، شاید هم بوده ام، ولی یادم نمی آید، آدمِ معلق لنگ در هوا بمانی نیستم، اگر در یکی از این حال ها باشم و نخواهمش، هر کاری می کنم تا بیرون بیایم ازش، مخصوصا" از این حال دم کرده ای که امروز و روزهای اخیر داشته ام. بروم برای خودم یک لیوان چای بریزم و با کشمش بخورم، شنیده ام کشمش نشاط آور است، غیر از آن زعفران، و خیلی جوشانده های گیاهی مثل گل گاو زبان، و من همه اینها را میدانم ولی نمیدانم چرا هیچوقت با وجود داشتن یک روح حساس نا آرام اقدام به دم کردن و نوشیدن منظم این ها نمی کنم، همین دیروز وقتی باران می بارید و من حالم بد بود و در حد فغان و گریه و کوبیدن سر به دیوار بودم، همینطور که داشتم سعی می کردم حال هایم را پشت میز اداری کتمان کرده به روی همکار و میهمان و رئیس لبخند بزنم، داشتم با خود می گفتم شب که به خانه بروم یک چای نبات زعفرانی خوشگل برایت می دمم میدهم بنوشی یک کمی بهتر شوی، به خودم میگفتم، و با این گپ ها سعی داشتم خود را برای لحظاتی آرام کنم، ولی نمی دانم چه میشود که وقتی به خانه میروم کاری جز عوض کردن لباس ها و دراز کشیدن کنار بخاری نمی کنم، نکردم، داشتم می گفتم، شاید هم اگر تا شب که به خانه رفتم باز حالم درون قوطی بود و به این روندم ادامه داده بودم تا آنوقت، رفتم یک لباس زیبا انتخاب کرده رقصیدم، بله، رقص! حالم را به نحو معجزه آسایی خوب میکند حتی اگر در میانه اش گریه ام بگیرد از این با بغض رقصیدن، مثل مازوخیست ها یک آهنگ گذاشته دستم را میگیرم بلندم میکنم به رقص! و خیلی وقتها میان رقص میگریم!!!!! تو فکر کن داره میخونه: تو از چرخش یک رقص، لوند و دلبرانه، بعد یک زن غیر لوند غیر دلبرانه دارد میرقصد و میان رقص میگرید، کمی مضحک است معمولا"! ها راستی باید بگویم این دیوانه بازی ها مربوط به تایم محدود و اندکی هست که همسر جان رفته نان بگیرد، ماست بیاورد یا آشغال ها را بگذارد توی سطل های آشغالی که شهردار محترم کابل گذاشته است بین هر چهار پنج سرک اصلی منطقه مان، و اکثر آدم هایی هم که آشغال هایشان را میبرند نمی اندازند داخل آن سطل ها چرا که یکباری در یکی از شهرهای افغانستان در یکی از این سطل ها، مواد منفجره گذاشته شده بوده و با انداخته شدن زباله ها منفجر شده، و تو فکر کن کسی که برای رعایت نظافت شهری زباله هایش را برده تا در سطل بریزد تکه پاره شده همانجا دم سطل زباله ها به جهان دیگر شتافته، جدای از غم انگیزیِ این داستان، حالت رقت انگیزی اش بیشتر توی ذوق میخورد، آدم همیشه وقتی فکر مرگ میکند خودش را روی تخت بیمارستان یا تخت در خانه اش در حالیکه ملحفه های تمیز سفید رویش انداخته اند، و نزدیکانش دستانش را در دستان خود گرفته اشک میریزند، متصور میشود، فکر کن چنین عاقبتی برای چنین رویاهایی رخ بدهد و یکهو باخبر شوی که مرده ای، زمانی که زباله ها را برده بودی تا بیندازی درون سطلی که شهردار محترم بین هر چهار پنج سرک اصلی منطقه ای که در آن زندگی میکنی گذاشته است! داشتم می گفتم، میان این بیرون رفتن های چند ثانیه ای همسر جان است که این کارهای مازوخیستی را میکنم، تا وقتی همسر برگشت از مودِ سابق بیرون شده باشم، شاید هم نشده باشم، آنوقت است که شاید وقتی به حد انفجار رسیدم با او در میان بگذارم و بعد از شاید حرافی های بی مورد و بی دلیل و بی سر و ته و بی معنی و بی.... یکهو بغض بشکافم و هِر و هِر بگریم، نه فکر نکنید اشتباهی رخ داده، من معمولا" هِر و هِر گریه می کنم، نمی توانم آرام و همچین شیک و مجلسی گریه کنم، کلا" آدم "یاهمه یا هیچ" ی هستم برای خودم، و یا نمیگریم یا اگر خواستم بگریم دیگر میگریم، از این هاف هافوهایی که دستمال کاغذی میگیرند و داخلش فین می کنند هم نیستم، یکجوری گریه می کنم که لااقل بشود بهش گفت گریه، بعدش هم که تمام شد میروم یک دماغ سیر فین می کنم توی دستشویی، بعدش همچین سر حال و سبک بر می گردم به باقی کارهایم میرسم، یک همچین آدمی هستم من، ولی تا برسد به آن حد انفجار برای خودم میچرخم و می گردم و زمین و زمان را بابت وضعیت تاسف بار بشر، اوضاع بهم ریخته خاورمیانه، بدبختی عظمای ملت افغانستان، مردگان متحرک زیرو بالای پل سوخته، قبول نشدن پسر خاله دوستم در کانکور، شکست عشقی دختر همسایه مان، و پیر زن دستفروش که خانه اش را سیل برد و پسر همسایه خواهرم که به مادرش میگوید ننه، غصه میخورم، و توی ذهنم حرف میزنم، و شکایت می کنم. نه، خاک بادهای بهار و تابستان کابل برای من خیلی تاسف بار و نفرت انگیز نیستند، بالا پایین شدن در سرک های به ظاهر اصلی شهر نیز، و دیروز که از باغ بالا بر میگشتیم و تمام مسیر را در سیل آمدیم، اتفاقا" یک حسی شبیه قایق سواری درون رودخانه داشت برایم و خیلی با شکوه بود، میشد چشم هایت را ببندی و به دریا یا لااقل رودخانه فکر کنی، خدایی صدا عین خودش بود، اینها و حتی جمعیت بی موترِ زیرِ بارانِ غمگینِ سرماخورده هم نمیتوانند درد بیاورند برایم، درد زمانی می آید که می بینم، خیلی سخت زندگی کرده ایم، ما نسل جنگ، نسل سوخته تاریخ معاصر کشور پُر افغانم، افغانستان! که باورم میشود، نام با مسمایی ست بر این سرزمین، و این سرزمین چقدر غم دارد، همزمان با بی خیالی اش، همزمان با نان های خوشمزه اش، همزمان با گل های سرخ مزار و کوه های بلند هندوکشش، چقدر دردناک است بشر بودن در این سرزمین، زن بودن را بگذاریم برای بعد، بروم چای با کشمشم را بخورم تا همینجا مجبور به هِر هِر نشدم..........
با پرداخت 500 افغانی و وارد کردن کریدیت کارت طبعا" انتظار افزایش حسابش به میزان 500 افغانی را دارد، ولی وقتی موبایلش اعلان 650 کریدیت کارت می کند، با زیرکی به فروشنده که گرم کار خود است نگاهی می افکند و با چالاکی از محل می گریزد، شاد و خرسند در حال فرار به شخصی بر میخورد و آن شخص خجسته هم از وی علت ورخطایی توام با شادمانی اش را جویا میشود، و وی نیز با صورتی که از لبخند گشاد شده است میگوید، من 500 افغانی دادم ولی روشن به من 650 افغانی کریدیت داده است، یعنی اشتباه کرده است؟؟؟، اینجاست که بخش اصلی تبلیغ روشن یعنی ازدیاد کریدیت که در قبال 500 افغانی، معادل 650 افغانی اعطا میشود را اعلام می کند، و مرد جوان می فهمد که اشتباهی در کار نبوده و این لطف روشن است بنابراین فراری هم لازم نیست.
به تبلیغ فکر می کنم و اینکه چقدر زننده و بی اخلاق است، اینکه باید بجای فرار رو میکرد به فروشنده کارت و علت را جویا میشد، اینکه به او اطلاع میداد که شاید کریدیت کارت اشتباه به او داده است، که او 500 افغانی به فروشنده داده است و وی کریدیت زیاد به او داده! میشد اینطور تبلیغ را ادامه میدادند و به نتیجه و اعلان شاهکار روشن می پرداختند، اخلاق هم زیر پا نمیشد، مرد هم سراسیمه از مغازه بیرون نمیشد.
یک تبلیغ مزخرف دیگر هم دارد این روشن، وقتی که زن دارد کچالو(سیب زمینی) میخرد و مرد میزان لازم را روی ترازو گذاشته میخواهد به زن بدهد که زن با حالت حق به جانب می گوید، بیادر چرا بیشتر نمی اندازید؟( حالا من نمی دانم منظورش چیست؟ و مگر مرد، کچالوها را وزن نکرده است؟ و اگر وزن کرده است چه دلیلی دارد که زن کچالوهای بیشتری میخواهد!!!!!)، اینجا مرد با لبخند رو به زن میگوید: اگر به پولتان ارزش میدهید، روشن را انتخاب نمایید، و زن میگوید: روشن به پول من ارزش میدهد؟ و مرد می گوید بعله!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی مخ اون طراح این گونه تبلیغات تو حلقم!
یک تبلیغ دیگر هم هست از روغن خورشید!
مردی با پسر خردسالش دارد گیم بازی میکند و بعد از بازی رو به پسر بچه میگوید: خو بچیم بریم بیرون غذا بخوریم، بعد پسر بچه رو به پدر و با حالتی حاکی از نارضایتی میگوید: اوه پدر غذای خانه هیچ مزه نداره!، ( در این قسمت یک هنگ کوچک به مغز آدم وارد میشود، چرا که پدر میگوید برویم بیرون غذا بخوریم، و یعنی بیرون خانه، رستورانی چیزی، پس اگر اینطور است چرا پسر با ناراحتی میگوید، غذای خانه مزه نداره، منظور اینکه دوست ندارم غذای خانه را، و این با پیشنهاد پدر همخوانی دارد بنابراین شکوه و ناله اش برای چیست؟)، بعد میبینیم که پدر و پسر دوان دوان به سمت میز ناهار خوری منزل خودشان میروند و غذاهای رنگ و وارنگی که روی میز است را نوش جان می کنند، ( طوری که بیننده یادش می آید از شکایت پسر بچه که میگفت غذای خاانه هیچ مزه نداره!)، بعد پدر به پسر میگوید: ای چی جادو بود؟ و پسر میگوید: جادو نبود، روغن خورشید بود، بگذریم از ظرافت مزخرفی که سازنده این تبلیغ واردش کرده است در خصوص نام خانم خانه و روغن مطروحه! و همچنان از تصویر منحط و کوزت گونه خورشید خانوم قصه که تو گویی تنها برای پختن و بالا پایین کردن روغن خلق شده و جایگاه خاصی در بین بازی ها و خوشی ها و شکم بارگی های پدر و پسر ندارد!
در تمام دورانی که با کامپیوتر و اینترنت کار کرده ام(از 1378 تا اکنون!)، اندیشه ساختن و داشتن یک وبلاگ را با خود حمل کرده ام! فقط اندیشه اش را، همیشه فکر می کردم و می کنم که آدمی که وبلاگ می سازد یک جوری موظف است و متعهد، که خوب بنویسد، همیشه بنویسد و وقفه بین نوشته هایش بیش از چند روز نیندازد، بنابراین از ترس آغاز کردن و رها نمودن ولو مقطعی، اصلا" به سراغش نرفتم، میشود گفت یک جور ترسی داشته ام از تعهد، حالا میخواهد به خودم باشد یا کسان دیگر، چرا که از دید یک وبلاگ خوان قهار که من باشم باید بگویم، بین نویسنده و خواننده رابطه ای شکل می گیرد، خواننده هراز گاهی انگار که باید از دوست و یا یکی از فامیل های درجه یکش سر بزند، موقع چک کردن وبلاگ و خواندن آن، سراسیمه است، البته آنها همیشه بدنبال انعکاس خود و روحیات خود در وبلاگ ها می گردند، چیزهایی که می خواهند بگویند و نمی توانند یا می خواهند بنویسند و نمی توانند یا رویاهایی که می کنند ولی به زبان نمی آورند و یا آرزوهایشان را از زبان نویسنده می شنوند و یک جور احساس لذت بهشان دست میدهد که تنها نیستند، که کسان دیگری هستند روی زمین ، جایی دیگر، دور یا نزدیک، که مثل آنها فکر می کنند، دردها و رنج ها و مشکلات و شادی ها و رویاهای شان مثل آنهاست، و تنها فرق آن نویسنده ها با خوانندگان این است که زبان بیان درونشان را یافته اند و راه برون ریختن احساسات را خوب بلد شده اند، و با بیان آنها چه سَبُک می شوند!
وبلاگ های مختلفی خوانده ام و در لیست وبلاگ های مورد علاقه ام بیشتر وبلاگ های انتقادی- اجتماعی با ته مایه هایی از افسردگی و طنز هستند، وبلاگ هایی که نویسنده هایشان خود را درگیر سخت گیری های اجتماع نمی کنند، راحتند با خود و خواننده هایشان، چیزی که در درونشان هست را براحتی و به بهترین شکل از نظر من، ویرایش کرده، بیان می کنند، زمان هایی هست که وقتی به خود می آیم می بینم دارم همانگونه بی سانسور، بی مشکل و بی ترس و تردید در درونم با خودم می گپم، فحش می دهم و تف می کنم به همه آنچه در آن لحظه ناخود آگاهم را خودآگاه کرده، بیشتر وقت ها که با خود تنها هستم، شاد یا غمگین، و یا در مسیری تنها قدم میزنم، هم مشغول همین صحبت هایم هستم، از چیزی می نالم یا برای چیزی حسرت می خورم و یا آرزویی را بر می شمارم!
ازینرو بران شدم تا بنویسم، در وبلاگ، که به نظرم محیطش بی آزارتر و شخصی تر از فیس بوک است، می توانی بگویی و بنویسی و ملزم به پاسخگویی نباشی، از دردهایی که آزارت میدهند بنویسی و هر کس را که دلت خواست به میز محاکمه بکشانی بی آنکه مجبور باشی به کسی توضیح بدهی.
اینجا را افتتاح می کنم و برایم در این مرحله از کارم مهم نیست که چند نفر بیایند و مرا بخوانند و چند کامنت بگذارند و یا با نوشته هایم ابراز خرسندی و یا ناراحتی کنند. فقط می خواهم بنویسم تا کاری کرده باشم برای احساسم. احساساتی که گاهی خیلی شعله ورند و گاهی خیلی خسته و گیج. آن احساس تعهد داشتن در نوشته هایم را هم کماکان با خود دارم، اما اینروزها توانسته ام خودم را قانع بسازم به اینکه، بجای نوشتن بروی کاغذ، اینجا بنویسم، ماندگاری اش هم بیشتر است و احساس آزاد شدن از بخشی از صحبت های درونم را نیز در این مکان بیشتر خواهم داشت.
من، زنی درابتدای دهه چهارم زندگی، متاهل، بدون فرزند، دارای فوق لیسانس از یکی از رشته های علوم انسانی از تهران و در حال حاضر کارمند و همکار یک موسسه خارجی در کابلم، مانند خیلی از افغان های شیعه مذهب با شروع جنگ های خانمان سوز در کشور، مهاجرِ ایران شده ام، البته زمانی که مادر و پدر من به ایران مهاجرت کردند، من حتی هنوز سر آن نداشته ام که به دنیا بیایم، و بعد از چهارمین فرزند این خانواده، شدم آخرین دختر و پنجمین فرزند آنها.
اینجا از خودم، زندگی ام، احساساتم، شرایط انتخابی و تحمیلی کاری و معیشتی ام، تحلیل هایم راجع به مسائلی که دوست دارم، سفرهایم، خانواده و همسرم، خواهم گفت. ساغر را از آنروی برگزیده ام که همیشه برای من تداعی گر یک زن افغان جوان رو به میانسالی، با چشم های تو رفته سیاه، و صورت مهتابی رو به رنگ پریدگی، و همیشه سراسیمه وهمیشه عاشق بوده است، تنها ساغری که در عمرم دیده ام دارای این خصائص بود، زمانی که مستاجر بودیم در طبرسی مشهد، در همسایگی مان خانواده ای هراتی ساکن بودند، و ساغر زنی بود که در یکی از مجالس شیرینی خوری شهناز، دختر این خانواده هراتی، به خانه شان آمده بود، و من محو نگاه این زن شده بودم، با تمام نوجوان بودنم، می توانستم زن بودن را در نگاه ساغر ببینم، از آن روز تا کنون، همه زنان شبیه به آن زن در نظرم ساغرند، در لحظه مادر، در لحظه زن، در لحظه معشوق، و در لحظه عاشق! با گذشته ای شاید دردناک و آینده ای شاید مبهم، درد مهاجرت کشیده و زجر بر بادی وطن دیده، نه، بهتر است بگویم تمام زنان وطنم، ساغرند! تمام زنان وطنم، افغانستان!