ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
به امید روزی ام که بروم خانه، و خانه بوی غذا بدهد، بوی دستپخت مادر را، بوی زندگی، بوی ادویه های مخصوص، بوی برنج دم کشیده با زیره سیاه، بوی لیمو عمانی، بوی سبزی خوردن های شسته شده توی آبکش داخل سینک، اصلا" بوی هر غذایی که تحت ریاست و سلطانیِ مادر طبخ شده باشد، خانه من اگر گاهی بوی غذا هم بدهد بویش متفاوت است با بوی غذایی که مادرم راه می اندازد، هود را برای امثال ما اختراع کرده اند، که آشپزی هایمان یکی در میان گند از آب در می آیند، و یکی در میان سَنبَل کاری شده تا یک چیزی باشد برای رفع جوع و بس، مادر اما، هر کاری می کند، هر بو و طعمی راه می اندازد، من یکی هلاکش بودم، هستم.
تا آخر سنبله امسال، دو سال میشود اینها را نداشته ام، و از حالا برای آن یکماه سفرم به آغوش مادر دارم نقشه می ریزم، و هر شب درگیر و دار باز و بست چمدانهایم هستم تا خود صبح!
چقد بهت حسودیم شد... خیلی خیلی سعی کن به خودت و خانوادت خوش بگذره تو سفرت!
ایشالله قسمت دوستان!
یعنی الان هم حسودم، هم خوشحال. هر وقت یکی از کسانی که میشناسم میره پیش خانوادش خوشحال میشم چون میبینم ممکنه یه روز من بنویسم دارم میرم پیش مامان
من دارم بعد دو سال میرم هاله جون، قول میدم بجای همه تون بپرم تو بغل مامی، و بجای همه تون دورش بگردم!
خوش به حالت. من از بس رفتم و اومدم که بدجوری متوجه کوتاه مدت بودن این شادی ها شدم. اونقدی که همیشه از اول به موقع برگشت فکر میکنم. اما تو اینجوری نیستی. باحالی. باز هم حوش بگذره.
ای بابا! منم کوتاه بودنش رو احساس می کنم از الآن، ولی دیگه دم غنیمت شماری شدم برای خودم، و تلاشم بر این خواهد بود که نهایت استفاده رو ببرم، این دوبار آخری که رفته و امدم که همینطور بوده.