ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
خیلی دوستش دارم، باران را، ببارد و من یک جفت پای سبک داشته باشم و راه بروم و راه بروم زیرش، از آخرین پیاده روی و زیر باران گردی های جانانه طولانی ام بیش از ده سال می گذرد، دوران دانشجویی در مقطع لیسانس که آنقدر جوان و پرشور بودم که اگر باران می بارید بلااستثناء در هر شرایط و زمان و مکانی که بودم باید می رفتم بیرون، وسط کلاس درس اگر بارانی میشد، ثانیه ها را می شمردم برای بیرون شدن از صنف و زدن به باران، و یادش بخیر روز بارانی بی وقفه ای که مجبورم کرد یکروز چهار بار مسیر خوابگاه در انتهای امیرآباد تهران را تا دانشگاه رفته و بازگردم، و در راه شعر بخوانم و عاشق شوم، چقدر بی نیاز بودم آنروزها و چقدر زود راضی می شدم به اینکه زندگی خیلی هم سخت نیست، و همینکه پایی دارم که می تواند همراهی کند عاشقانه هایم را برایم کافی بود، همین از انتهای امیر آباد تا انقلاب پیاده رفتن و خوردن یک سمبوسه و بازگشتن در حالیکه لباسهایت در تنت تَر شده اند برایم نشاط آور بود!
این دوست داشتن باران در من تازه نیست، اما درست از وقتی که به وطن عزیز بازگشته ام به فقط از پشت شیشه نظاره کردن محدود شده است، خیلی خجالت آور است، ولی چاره ای ندارم جز نوشتنش، تا یادم بماند، که کشورم در حد خواست های ارزان و بی هزینه زنی به سادگی من نیز حکومت توانا نبود و قدرت نداشت، و من طی اینهمه سال که به اینجا بازگشته ام محرومم از زیر باران رفتن و گشتن و قدم زدن، خب ملت اعتقادی ندارند و بهت بدجور نگاه می کنند و حتی تنه می زنند و متلک و گپ های ناق می زنند، اینها را میشود یک کاری کرد و زیر عشقی که با حضرت باران می کنی دفنش کرد، ولی این حجم کثافتی که از سر و گوش این سرک های آغشته به گوه نثار لباس ها و تمام وجودت میشود را چه کنیم؟
آخی...
موقع بارون بروید جایی که کسی نباشد...
تا به چشم بد نظاره گرتان نباشد.
منم بارونو دوست دارم.
مخصوصا بوی کاهگل های خیس...
این کاریه که موقع بارون انجام میدم دختر آسمان! اما این روحیه جمعی من عاشق اینه که توی خیابون قدمای بلند برداره و همراه بارون گریه کنه!
وبلاگ قشنگی داری
تشکر!
باران! آن سال های اول یک روز بارانی، کابل را قدم زدم از پل سرخ شروع کردم تا پوهنتون از انجا تا برچی.
اما حالا نمیدانم شاید ما دیگر ان آدم ها نیستیم شاید کابل دیگر ان کابل نیست. این روزها دارم به این فکر میکنم!
آن سال ها، بله! پوست کلفت تر از این حرفها بودیم!
ِ! تو هم تهران درس خوندی؟ من هم! نمیدونم کی اونجا بودی... فکر کن که ممکنه ما هزار بار از کنار هم رد شده باشیم، یا حتی برای هم سر تکون داده باشیم D:
هاهاهاهاهاهاها! از اونجا که دنیا خیلی کوچیک و مزخرفه به احتمال زیاد همونی که میگی هست، همین دیروز فهمیدم هم اتاقی دوره ارشدم توی تهران هم خوابگاهی همکار الآنم توی قزوین بوده، و آشنایی در حد تیم ملی از هم اتاقی من داشت!
very nice my dear