ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بعضی چیزها را نمی شود گفت و نوشت، فقط باید بگذاری همراه با دود سیگار و اشک های نیمه شب متصل به سحرت هضم شوند، نه، هضم که نمی شوند، دود شوند، یک، دو، سه، چهار....
نَفَسم سوخت، چرا صبح نمی شود؟ چرا اذان نمی دهند؟!
فک می کردم حالا که داری میری پیش خانواده باید خیلی ذوق و شوق داشته باشی و خوشحال!
چی شده :(
شوق و ذوق و خوشحالی بخاطر سفر و دیدارها سر جای خودند، بقیه چیزها سر جای خود.......
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره...
اما تو بوف کور نیستی!
پس اینجا رو برای چی راه انداختی؟ اینجا جاییه که میتونی حرفات رو بگی....بگو...
در ضمن بقول علیرضا آذر:
نفس ات باز گرفت ، اینهمه سیگار نکش....