ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
نمی دانم از کجایم در آورده بودم این قانون نانوشته را که بغیر از مواقعی که خریدهای کلی می کنیم باید از مغازه های اطراف خانه مان خرید کنیم و اگر حسب بر قضا از جایی دورتر خرید کردیم و در راه خانه بودیم چشممان را از مغازه دارهای هم محله ای برگیریم و حتی الامکان خریدی که کرده ایم را از دیدش پنهان داریم، تا دلشان نگیرد که مثلا" بیخ گوشمان مغازه دارند و ما از جای دیگر خرید کرده ایم، تا حس خوب هم محله ای بودنمان هم ارضاء شده باشد و در جهت تجارت های کوچکشان هم قدمی برداشته باشیم و توجیهاتی نظیر این، تا زمانی که این موضوع را با یکی از دوستانم که باهم از خرید باز می گشتیم هم شریک کردم و ازش خواهش کردم طوری کنارم راه برود که زنبیل خریدم رویت نشود، ولی تحلیل دوستم چیز دیگری بود، و او می گفت اتفاقا" اگر اینها ببینند که هم محله ایشان از جای دیگر خرید می کنند و رنج راه را به جان می خرند و بار میشکند، می فهمند یک جای کارشان ایران دارد و اینطوری حس رقابت بیشتری در آنها ایجاد میشود و مطمئنا" رویه و رفتار تجاری شان هم بهبود می یابد، که البته من به این تحلیل دل ندادم و کار خودم را می کردم، تا اینکه به رسم همیشه به مغازه سبزی فروش محله رفتم و بعد از برانداز کردن کاهوهایش دیدم که اکثرشان پلاسیده و خراب هستند و آنهم با قیمتی دو برابر جاهای دیگر در معرض فروش است، بالاجبار یکی را انتخاب کرده و چون 5 افغانی خُرد و اصلا" هیچ خُرد دیگری نداشتم بیست افغانی اش را دادم و گفتم 5 افغانی ندارم بدهم، (توجه کنید که این مغازه ایست که من تمام تره بار و میوه هایم را ازش میخرم و با آن ذکری که رفت همیشه هوایش را از جنبه های روانی دارم که سرخورده نشود و...)، خیلی شیک و رسمی و بی تعارف زل زد در چشم هایم و گفت: 5" روپه تان می مانه؟" که با چشمان از تعجب گرد شده از این بی شرمی مردک با آن کاهوی پلاسیده اش خیلی بدم آمد، و گفتم بله می ماند، صب برایت می آورم، و براستی من خجالتزده شدم از این حرکت خیلی زشت، و بعد از اینکه فردایش علی الطلوع 5 افغانی اش را بهش دادم با خود عهد کردم هرگز از این مردک خرید نکنم و هر روز با زنبیل سبزی و ترکاری و هر چیز دیگر تازه ای که از تره بار میان راه می خرم فاتحانه از کنارش رد می شوم، فقط امیدوارم آنقدر شعور داشته باشد که این حرکت من باعث شود بفهمد با بَیفار(مشتری) چطوری باید صحبت کند.
موضوع این نوشته تو قربون!!!!
آنکل وجتبل سلر؟؟؟ اوه یااااا :)))))
دو یو هو وجتبل؟ او یا!
راستی لینک سوده هنوز خرابه!
از بین اینهمه زورم به سوده رسیده بوده! خخخخخخخ
درستش کردم!
جشنواره انتخاب وبلاگ برتر
http://www.iramit.net/irabest
جای شما در بین سایتها و وبلاگهای برتر خالیست
من هم همین حس را داشتم نسبت به مغازه داری که کیف پولم را که جاگذاشته بودم روی کیسه ی لوبیا و نخود بیرون از مغازه، نگه داشته بود و عصر که ازش پرسیدم بهم برش گرداند. اما بعد از دوبار خریدن شیر و ماست فاسد متنبه شدم. اما هنوز حس قدرشناسیم میگوید اقلام خشک را از همین بگیرم.
باز تو توجیهی به ان خوبی داشتی!