ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
شادم، دیروز خبر رسید که امیرم بازگشته، بهمراه اعزامی ها برای رخصتی شان!، بعد از مخابرات و تماس های مکرر و واسطه شدن های پیاپی، و به کمک دوست برادرم که فرمانده یکی از گردان های اعزام شده سوریه است.
و امروز هم که کشور خسته و خاکی ام شاهد جشن ملی ست، جشن قهرمانی تیم ملی فوتبال افغانستان در جنوب آسیا، بگذریم از اینکه دیشب هنگام فیر(تیراندازی) های پیاپی از ترس زهره ترک شدیم و بعدها فهمیدیم ابراز شادمانی به سبک افغانی است، شلیک هوایی می کردند، و ترقه هایی به غایت پر سر و صدا، و تا پاسی از شب شار گردی(شهر گردی) و رقص و هارنگ(بوق) و صدای موزیک از سرک ها بلند بود.
تا باد چنین بادا!
خیلی خوشحالم برای امیر که برگشت و تو که این وسط مثل مادر مویت را صفید کردی سر این قضایا.
تیم ملی هم که برد حس تازه و گمی را در خودم احساس کردم. فکر کردم این تیم بچه های ماستو ماییم که داریم چام را بالا میبریم سر دستهایمان...
تا باد چنین بادا!
تاباد چنین بادا! و از تو هم بخاطر اینکه همیشه گوش شنوای دردهایم هستی جهانی سپاس سوده عزیزم.
دوست من
خیلی خوشحالم که یکی از نگرانی هایت تبدیل به ارامش شد
قربانت گردم دوست...
چشمتون روشن... مبارک باشه
مرسی عتیق!