ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
چیز برای نوشتن زیاد است، باید وقتی برگشتم به ترتیب اهمیت بیایم و بنویسم.
الان از سفر ما یک ماه و یکهفته می گذرد، همسر بعد از یکماه از مرز رازی در شهر خوی ایران به شهر وان، محل زندگی پدرش بهمراه مادر دوم و خواهرانش رفت، دیروز از وان به استانبول رفت تا اندکی برای خود باشد، دوستی در استانبول داشتم، فقط بهش گفتم اینکه همسر له و پاره پوره را تقبل زحمت کنند و کمی حالش عوض شود قبل پرواز به ملبورن، گفت بفرست. حالا چرا پاره و له؟ خب سفر ما تمام مدت سفر در سفر بود، و اینبار که آمدیم مادرش در گرمسار حافظه اش را از دست داده بود و خواهرش افسرده بود و کمردرد، آن یکی خواهر از افغانستان برگشته مطلقه دربدر کار با دیسک بیرون زده، هیچ جا برای دلخوشی نبود بجز خانه یک خواهرش که خدایی خیلی خوب گذشت.
تمام مدت گرمسار را دنبال تخت و تشک طبی و ویلچیر بودیم و شهر به شهر بردیم نصب کردیم، بوی تند شاش آدم بزرگ آلزایمری را تابحال استشمام کرده اید؟
حالا بگذریم از سطح بهداشت عمومی پایین و رانندگی های خراب و ترس از تصادف هر لحظه ای و.....
فعلا" همین چیزها به نظرم رسید تا باز بیایم و در فرصت بگویم.
الان مادرم در اتاق عمل است، دو روز پیش خودش بهم گفت، نگفته بودند تا نگران نشوم، هیچ کس دیگر هم بجز خانواده خودمان نمی دانیم، چیز سنگینی هم نیست، یک پارگی مختصر پشت ناف که بعد از سرفه های شدید عایدش شده، سرپایی است اما امشب باید اینجا بماند.
مادر من تا الان که شصت ساله نشده است مریضی زیاد دیده است اما بحمدالله تابحال بیمارستان بستری نبوده و عمل نشده است، این است که تا آمدم توی اتاق و دیدم برده اندش اتاق عمل ار غصه دلِ تنگش که تنهایی رفته دلم ترکید.
زنگ زدم به همسر برنداشت، ولش بهش نمی گویم نگران نشود.
خلاصه که تا اینجای سفر دروغ است اگر بگویم همه اش بد گذشت اما خیلی راست است اگر بگویم بیشترش حناق بود و اشک فروخورده!
بعد استوری های اینستاگرامم چه شیک و خوب بودند، هار هار هار، مجازی دروغگوی بی شرف!
ولی سعیم بر این است که در هر شرایطی بعد از ثانیه ای به خودم بیایم و حالم را برای بیش از ثانیه خراب ننمایم، باشد که رستگار شوم!
سلام
غصه ها و ناراحتی هایتان از درون این پست درحال فوران است. اما چاره چیست؟ باید تحمل کرد.
به گمانم در این سالها به رانندگی مردمان اوزی لند عادت کرده اید و حالا رانندگی در ایران برایتان سخت است.
امیدوارم ادامه سفرتان به خوشی بگذرد.
خیلی خوشحالم که لذت دیدار دوباره عزیزانت را چشیدی و خیلی غصهدار شدم از اینکه چرا همهی آدمها به اندازه ی هم از شادی و خوشی دنیا نصیب و بهره ندارند. چقدر سخت و طاقت فرساست دیدن رنج و بیماری عزیزان …
شاید ماهیت دنیا همین باشد… کفهی سنگین تر، رنج و سختی و در کنارش کفهی سَبُکِ شادی و خوشی
واقعا چکار باید کرد؟ چجوری میشه هم بی تفاوت و بی خیال نشد و هم از زیبایی های دنیا لذت برد؟ لذت وسط اینهمه تضاد احساسات میشه آخه؟
زندگی مجموعه ای از تضادها در کنار هم است، آدم بین این کش و قوس ها بزرگ می شود.
خواهرم نوشته ات را خواندم چشمان من هم اشکی شد و قطرات اشک باریدن گرفت برای سلامتی مادرت سوره یاسین میخوانم روزگار دیگر خیلی سیاه شده است برای ما
کاش کشوری جز دیار افغانستان میداشتیم
عزیزم، ممنونم از محبتی که داشتی، قربان دلت
ساغر جان به تجربه دیدم اولین سفر به وطن بعد از مهاجرت پر هست از شوک و آه و بغض. برای من هم اینچنین بود و خیلی های دیگه رو هم دیدم که با چشم گریون و قلب شکسته از اولین سفر به وطن برگشتند . انشالله که برای شما این شکلی نشه.
این تجربه ها بی نظیر، دردناک و عمیق هستند، و باید پوشیده شوند بر جان مان تا بزرگ شویم.
چه خوب شد نوشتی دلنگران مانده بودم که به ایران رسیدید چی شد>
قربانت، ممنونم
همین دو خط آخر مهم است
اگه کاری از دست من برمیاد لطفا بگو
فدایت مهربانم
ای جانم... چه سخت.
متاسفم که بعد از مدتها اومدید ایران و ناگهان با این همه غافلگیری ناخوشایند روبرو شدید.
امیدوارم عمل مادرتون خیلی خوب و راحت انجام شده باشه
خداروشکر خیلی بهترند، پروسه ای بود که باید انجام میشد و شد.
سلام دوست نادیده مدت هاس که مبخونمتون و لذت میبرم از مطالبتون خوشحال میشم دوست داشتین اینستاتون رو داشته باشم
چشم عزیزم، ایمیل میزنم
سلام
کاش حداقل کامنتها را تائید میفرمودید
اینم تایید جناب!
ممنون
واحد شمارش بیحوصلگی، تعداد




باشههاییست که توی یه مکالمه میگی
سلام و ارادت
سلام خانومی چرا نمی نویسی؟
مادر حالشون چطوره؟؟
من برگشتم، مادرم خیلی زود حالشون بهتر شد، ممنونم از لطفتون