عنوان یکی از سلسله نوشته های "آرامگاه زنان رقصنده"، خودکشی بود، با خواندن تک تک نوشته ها من هم می نوشتم، نوشته های خودم با نوشته هایی که می خواندم ترکیب می شد، چند روز همینطور توی ذهنم درگیر بودم، بعد هم سعی کردم فراموشش کنم، داستان را نه، نوشتن درباره اش را، که باز امروز که یکی از دوستان در کامنتش بر نوشته اخیرم نوشته بود" دقت کردی چه همه فرق هست بین ساغر کابل و ساغرِ اکنون؟" بیاد روزهای دورترم در کابل افتادم، زمانی که تنها بودم و در گردابی از وحشت غوطه می زدم، زمانی که حتی از ساغرِ کابلِ اخیر که به گمان آن دوست شاید خاکستری ترین روزهای عمرم را درش زیسته باشم هم خاکستری تر و زمستانی تر بود، بر این شدم که بنویسمش هرچند سخت است و هرچند به این روزهایم نمی آید و اصلاً به من نمی آید، دلیلش هم شاید رهایی از این وسوسه ی نوشتن باشد و شاید هم برای اینکه برای همیشه فراموشش کنم.
بهار بود، و من عاشق بهار بودم، بهار کابل با بهار بامیان زمین تا آسمان تفاوت داشت اما با تمام آن تفاوت هایش باز هم خیلی زیبا بود، هوا دم می کرد و بادهایش هر عصر و غروب را به لجن می کشید اما بارانِ بعدش که بیشتر مواقع روی میداد جانت را تازه می کرد، آن بهار از بامیان باستان برآمده بودم برای همیشه، دلائل زیادی داشتم اما بزرگترینش استیصال و خستگی و تنها شدن های پی در پی ام بود از حلقه دوستانی که داشتیم، وقتی دانه دانه به کابل کوچ کردند تا بخت خود را در آن دیار بیازمایند ما نیز بدنبالشان روان شدیم، این وسط نمی شود دلیل دیگر این هجرت را کتمان کرد، دلیلم حضور کسی در زندگی ام بود که باعث هجرت و ترک محل کارم شد، و در آن برهه از زندگی ام با تمام ابهتم تبدیل به احمقی شده بودم که تمام افسارم را در اختیار تصمیم ها و رفتارهای او گذاشته بودم، از کسی زخم خورده بودم و تلافی اش را بستن ریسمان محکم تری به این یکی می دانستم، نه که زخم خورده باشم که تا آن زمان بقدری خام و احمق بودم که با اولین احساسِ شکسته شدن غرورم فکر می کردم زخم خورده ام و الا موضوع اصلاً حاد و سخت نبود، این یکی بلافاصله پیش آمد، بر خود تحمیل کردمش، و وقتی فهمید سوژه قبل از او چه کسی بوده برآشفت و حالش خراب شد و رگ افغانی اش در حد تهدید به مرگِ وی و مرگِ خودش ( مثلاً خودکشی)، بالا آمد.
بهش قول دادم از آن سازمان استعفا بدهم و از آن شهر کوچ کنم و در کابل دنبال کار باشم و او هم کمک خواهد کرد.
بگذریم که دقیقاً چه داستانی بین ما روی داد و چه ها شد که من عجیب ترین و بی عقل ترین کار زندگیم را در پی اش انجام دادم،" من خودکشی کردم".
از تماس آخری که داشتیم و طبق معمول فقط جار و جنجال بود دقایقی بیش نمی گذشت که خود را به خنکای خانه سیمانی مان رساندم، نه که در طی مسیر به جعبه قرص ها فکر کرده باشم، نه که تا آن لحظه حتی یکبار هم تصور عمل خودکشی از ذهنم گذشته باشد، من حتی تا آن روز و آن لحظه یکبار هم به خودکشی فکر نکرده بودم، اما به محض رسیدن به خانه بدون اینکه حتی لباس هایم را تبدیل کنم رفتم سراغ میزی که زیرش یک جعبه حاوی انواع قرص های ما دخترها بود، نمی دانم چرا آن هجم عظیم قرص را داشتیم و با اینکه تاریخ و دلیل بیشترشان منقضی شده بود داشتیم شان، دانه به دانه بسته ها را باز می کردم و می شمردم، هفتاد تا شدند، و من همیشه در همه کارهایم به إعداد سه و پنج و هفت اقتدا می کنم، هفتاد هم بدلیل همین بود که فاینال شد، بدون هیچ تردیدی کتری آب را هم آوردم و مشت مشت دارو ریختم در دهانم و از آب کتری رویش سر کشیدم، بعد رفتم سراغ نوشته هایم و چند صفحه نوشتم، و در حین نوشتن که هوشیار کامل بودم هی به خودم می گفتم الان از حال می روم کمی صبر داشته باش، و حتی در تمام آن لحظات به مرگ فکر نمی کردم، فقط به ناهوشیاری فکر می کردم، یادم می آید شرح کاملی بر آنچه آنروز روی داده بود نوشتم و در آخرش هم نوشتم که این خودکشی نیست و بلکه ادب کردن خودم است و نشان دادن به خودم است که دیگر من بعد به هر ناکسی نیاویزم و هر نااهلی را به حریمم راه ندهم، برای این است که از خودم خیلی دور شده ام و نباید اینطور باشد، برای این است که به آن ناکس نشان بدهم چقدر بی اعتبار است که نمی توانم با صحبت کردن قانعش کنم و چاره ای ندارم جز خودآزاری و من سابقه خودآزاری را از قبل هم داشتم ولی این خیلی بزرگ بود، بعد که دیدم قرص ها تأثیری نداشته اند از روی حساب ده تای دیگر را هم انداختم بالا، و بعد که رخوت در برم گرفت روی تشک دراز کشیدم و به خواب رفتم...
دوست ها از محل کارشان برگشته بودند و طبق معمول چای درست کرده بودند و یکی دو بار من را صدا زده بوده اند که پاسخ نداده بوده ام، بعد دوست همیشگی آمده بود بالای سرم و دیده بود خوابم و گذاشته بود بخوابم، ولی بعد که طاقتشان تمام و مشکوک شده بوده اند آمده بودند تکانم داده بودند که چرا اینقدر می خوابی و دیده بوده که یک جورهایی سنگین و بی حس هستم، خودم هیچ بیاد ندارم تنها صداها در مغزم منعکس می شد ولی گویا حرف زده بوده ام و گزارش دقیق از موضوع و چرایی اش داده بوده ام و آمار هشتاد قرص را هم، و دوست که پرستاری خوانده بود رفت سراغ لاشه خالی قرص ها به شناسایی چیستی شان و بر سر زنان تا بیمارستان رسانده بودند و معده شستشو داده شده بود و بازگردانده بودندم به خانه....
فردایش وقتی بیدار شدم و آنژیوکد( کت؟؟؟) را در دستم دیدم همه چیز یادم آمد، فکر کنم دوست سر کار نرفته بود، هنوز و تا یکهفته آثار قرص ها در بدن و مغزم بود و فکر خودآزاری نیز هم، اینبار تیغ را برداشته نه به قصد رگ که بی هدف روی ساعدم می زدم تا خون بزند بیرون، و همزمان گریه أمانم را بریده بود....
از فکر اینکه دوستان و سوژه مورد نظر فکر کرده بودند بخاطر او این کار را کرده ام شرمنده بودم، از خودم متعجب و متحیر بودم، از آنچه رخ داده بود بیزار بودم اما همه اینها رخ داده بود و من این کار را کرده بودم، از اینهمه تنهایی و استیصال به وحشت افتاده بودم و زنگها در مغزم به صدا در آمده بودند که رسیده ای به انتها و باید برای خود کاری بکنی.
طی همان هفته با همان حال تلو تلو خوران رفتم بلیط رفت و برگشت ایران را گرفتم( آن زمان اگر بلیط رفت و برگشت تنها شرکت هوایی ایرانی را می خریدی بی بروبرگرد بهت ویزا می دادند حتی همان روز پرواز) و آمدم خانه و یکهفته بعد که موعد پروازم بود رفتم ایران، و هنوز گریه ها در سر داشتم و حالم عجیب بود...
بله ساغر با تمام ساغریتش یکبار خریتی در این حد هم در زندگی داشته است، خریتی که تنها می توان اسمش را خریت محض گذاشت، این است که خوب می دانم آدم ها گاهی، جایی بدجور می شکنند و بد رقم می برند، و بی فرم تهی می شوند از نور.
آرزو می کنم هیچ زمان دیگری چنین تهی نشوم از امید.
حتی حالا که بعد ده سال نوشتمش هم باز برایم عجیب و باورنکردنی است مثل خواب، خوابی بغایت تلخ و عجیب....
سال پیش در چنین شبی بسمت اینجا پرواز کردم، هجده ساعت در قطر ترانزیت شدم و هجده ساعت بعد رسیدم به خانه ام، که آنشب نخست اصلا" بنظرم شبیه خانه نبود، چقدر خسته رسیدم و سرما هم خورده بودم، همسر بخاطر گرم تر کردن من علاوه بر ایر کاندیشنر یک فن کوچک هم روشن کرده بود و همین باعث شد ظاهرا" که مشکل برقی پیدا کنیم و برق کلا" رفت و زیر نور شمع جایمان را انداختیم و خفتیم! قبلش در مسیر فرودگاه تا خانه و در حضور پسر عموی همسر و خانمش که به استقبالم آمده بودند بدجوری به همسر توپیده بودم بخاطر خبر نگرفتن ازم در طول سفر! که البته خیلی طبیعی بود و حقم بودو قطر علیرغم اینکه هتلم توسط شرکت مسافرتی رزرو شده بود بهم ویزای ترانزیت نداد و مجبور شده بودم با تمام آن خستگی و بیماری تمام آن ساعات را در فرودگاه بچرخم! و همسر جان دنبال گل خریدن و آرایشگاه رفتن و چک کردن ماشین و تمیز کردن خانه بوده و بخیال خودش مطمئن بودم تو در هتل چند ستاره قطری داری حالش را می بری و بقول خودش از آخرین باری که از ایران آنلاین بودی و قطع شدی ببعد هر بار چک کردم نت نداشتی و من هم بی خیال شدم!!!
حالا یکسال گذشته است و من بیست و هفتمین هفته بارداری ام را می گذرانم، سختگیری ام به همه چیز کمتر شده است و یا چنین برداشت می شود، گاهی انگار بار اول است می شنوم چه اتفاقی دارد می افتد، و گاهی انگار سالهاست در این نقش زیسته ام، گاهی تحملم تمام می شود از اینهمه صبر برای دیدنش و گاهی با خودم می گویم باید از تمام لحظاتش استفاده ببری، و حظ کنی، البته حقیقت این است که واقعا" این روزها از تمام لحظاتش حظ می برم، و قدرت معجزه گونه این اتفاق را به چشم خویش می بینم، و باور دارم که تا تجربه اش نمی کردم نمی فهمیدم معنایش را، هزار کتاب هم درباره اش می خواندم و پای صحبت هزار مادر هم می نشستم نمی توانستم یک ثانیه اش را هم بفهمم، این حس وصف ناپذیر هستی بخش و مهر آفرین را من هرگز قبل از این نمی توانستم درک کنم، نمی توانستم حتی تصور کنم، و همیشه فکر می کردم این تغییراتی که ازش حرف می زنند توهم شخصی راویان است و القا است و تلقین است و خیلی هم زن ستیزانه و ناجوانمردانه است و وسیله ای برای اغفال زنان احمق است!
ولی حقیقت این است که روح و روان و تمام شخصیتِ انسانِ مادر همزمان با بدنش فرم می گیرد و تا زمانیکه به این مرحله از عمل نرسیده باشی نمی توانی نظریه پردازی کنی و نگاه نقادانه ات را بپراکنی که ظلم است و از خودگذریِ مزخرف و دردناک است و زنان وسیله اند و مردان شهوترانند و هزار حرف و سخن دیگر از این دست!
زنی که با انتخاب خویش این نقش را می پوشد، به بهترین وجه شاهد کمال و بلوغِ انسانی خویش می شود، بلوغی که در کلمات نمی گنجد، و به بیان نمی آید، نمی توانی بگویی چون تمام توجهت به موجود ضعیف درونت است بالغ شده ای و چون مسئولیت یک انسان را به دوش می کشی یک شبه اوج می گیری، نه حرف من از تغییرات نگرش و دید آدم است، اینکه بعضی چیزها چقدر حقیرند در برابرش، و اینرا نمی فهمیدم تا این زمان....
تقریبا" تمام مدت در حرکت است، و من خیلی دوست دارم بدانم این تکان ها حاکی و راوی چه کار اویند، وقتی می چرخد و دست و پاهایش را از هم باز می کند؟ و یا شاید عضلاتش را کش می دهد تا از رخوت آن لحظه اش در آید، هرچه هست خیلی خاص و دوست داشتنی است و فکر نمی کنم هیچوقت تکراری شود!
پ ن: داریم روی اسمش کار می کنیم ولی خیلی دارد سخت می شود، از بیست و هفت اسمی که توسط خودمان و خانواده هایمان گزینش شده بود مانده چند تای محدود، ولی به هیچکدام هنوز چنان دلبستگی و تعلق خاطری نداریم، چقدر همه چیز در گذشته آسان بود، از یک دم نقی و تقی و اصغر و اکبر می گذاشتند راحت، حالا ما مانده ایم و یک دنیا اسم و تعبیر و تفسیر و دلیل و حدیث!
یک. تا یکماه پیش هنوز هیچ خبری از تغییرات اساسی در وجودمان نبود، هر روز فکر می کردیم کی قرار است این پدیده در ما رخ نماید، تا اینکه وقتی می خواستم برای عید فطر آماده شوم و لباسی را که از قبل داشتم و بنظرم کمی گشاد و مناسبم بود آزمایش کنم و دیدم اگر همان روزها ازش استفاده نکنم دیگر به کارم نمی آید، بله بله درست است که همینجا یکبار در ماه های اول هول شده بودم که وای گنده وک خواهم شد و دیگر لباس هایم اندازه ام نخواهد بود و یکبار دیگر إذعان داشته بودم که دارم رشد می کنم، اما درواقع امر این پدیده تا یکماه پیش رخ نداده بود، یعنی آغاز ماه ششم بارداری، و در این یکماه چنان سرعتی به خود گرفت که باور کردنش مشکل بود، یعنی کسی که من را در روزهای عید فطر دیده بود و بعد از سه هفته دوباره دیدار داشتیم از تعجب نمی دانست چه بگوید، ( هرچند هنوز هم هستند کسانی که با دیدنم و پی بردن به بارداری ام و مخصوصاً سن بارداری تعجب می کنند) و بله بیشتر این پنج شش کیلو وزنی که تا امروز اضافه کرده ام مربوط به این ماه می شود، ماه هایی که هفته به هفته اش برای هر مادری معنای خاص خودش را دارد!
دیگر بقول همسر کتمان کردنی نیست گرچه من هیچگاه چیزی را کتمان نکرده بودم، و نمی کنم، و اگر زمستان نبود و مجبور نبودم اینهمه بپوشم شاید خوشم هم می آمد که با پوشیدن سارافون های رنگارنگ تغییر سایزم را پررنگتر کنم!
دو. باورم نمی شود که ماه هفتم را شروع کرده ام و هیبتم دقیقاً هیبت یک زن باردار است، آنقدر تغییر محسوس و سریع است که در تمام این یکماه هر بار مقابل آینه قرار می گیرم انگار این من نیستم و باید مکثی کنم به تصویر روبرو بعد دوباره یادآوری کنم به خودم و یادم بیاید، طرز راه رفتنی که در ماههای اول ادایش را در می آوردم حالا بی اختیار به بدنم تزریق می شود و قوس کمرم فرو رفته تر و باسنم برجسته تر بنظر می آید، دکمه های پالتو و بارانی هایم باز می مانند و یکسری لباسها اینبار بطور رسمی کنار زده شده اند، و تنها یک شلوار که بالایش کش پهن دارد مورد استفاده ام قرار می گیرد و لگین پوش شده ام!
صورت و باقی موارد تغییری نکرده اند و بقول دوستان حاملگی شیکی دارم که امیدوارم تا انتها همینطور باشد و از ورم و سایر مشکلات مصون بمانم، وزنم از وزن ثابت پنجاه و چهار به شصت رسیده، گرچه درست قبل از بارداری کمی بالاتر رفته بودم و در ماه های نخست چهار کیلو کم کردم، یعنی از پنجاه و شش به پنجاه و دو و حالا به شصت تغییر وزن داده ام!
سه. حالات روحی ام درست طی یکماه پیش در اوج شکوه خود بود، شادمانی و خرسندی ام از زندگی بی مانند بود، درجه آرامش و رضایت از زندگی هر لحظه بیشتر و بهتر از قبل در وجودم رخنه می کرد و چون از یک دوره سخت بیمارگونه رهیده بودم حس سرشاری از سلامتی و روال عادی زندگی داشتم، هر لحظه ام سپاس و شکر از خدا بود و دعا برای کسانی که بیمارند و باید دوره شان را بگذرانند!
حالا هم خوبم، ولی آدمی ست دیگر، همه احساس ها از خوب و بد به مرحله ای که رسید عادی می شوند، و البته تغییرات جسمی روی حس های آدم و تحرکات روانی تاثیر می گذارد و من این روزها بیشتر مراقب جسم و سلامت و تغذیه ام هستم!
چهار. درست بعد از تعیین جنسیت به فکر انتخاب نام بودیم، البته از قبل بودیم ولی بعد مشخص شدن وارد فاز دوم شدیم، در این یکماه أسامی مورد علاقه مان را لیست کرده ایم، از خانواده هایمان هم نظر خواسته ایم و بعد از اعلان آنها گزینش کرده و در لیست اضافه کرده ایم، فعلاً اسامی پیشنهادی و تأیید شده به بیست و پنج رسیده و ما قرار است طی چند مرحله از این میان به بهترین گزینه رأی بدهیم، انتخاب مختص خودمان است ولی ممکن است اسمی که نهائی می شود اسمی نباشد که خودمان پیشنهاد کرده ایم!
یک. بالاخره فهمیدیم مسافرمان پسر است، همان تصویر همه ی سالهای اخیر زندگی ام از فرزند نداشته مان، البته در سونوگرافی هفته سیزدهم من یک چیزهایی آن وسط دیدم و سعی کردم به روی مبارک نیاورم، و آهسته آهسته روی همسر کار کنم، چون او علیرغم من همیشه در تصوراتش پدرِ دخترکی بوده است و این تصور تا هنوز محکم چسبیده بود به مغزش، در همین فکر بودم که دکتر هم گفت، فکر می کنم بچه پسر است اما مطمئن نیستم، و بعدش هر چه سعی کردیم نشد که نشد، بنابراین بین الشک مانده بودیم، هرچند همین حرف دکتر خیلی به همسر کمک کرد تا با نقش جدید( پدرِ پسر بودن!!!) کنار بیاید.
و در سونوی هفته بیستم دیگر شکی بر جای نماند و ما از سردرگمی نجات یافتیم!
حالا دیگر باهاش حرف که می زنیم می دانیم با چه موجودی طرفیم، حداقل مجبور نیستیم یکبار دختر و یکبار پسرم خطابش کنیم، حساب کار دستمان آمد.
دو. نمی دانم چرا و با چه شرایطی در همین وبلاگ وقتی خطاب به فرزند فرضی ام حرف می زده ام از مادرم به موجودی غمگین و شکست خورده یاد کرده ام، موجودی ضعیف و ناراحت، که بلد نیست بخندد، نوشته ای که با بازخوانی اش تا دقایقی به بررسی آن برهه از زمان و شرایط مادر پرداختم، ولی حقیقت چیز دیگری بود، حقیقت این بود که در آن نوشته که فکر می کنم عنوانش " به پسرم" باشد( دقیق یادم نیست)، حال خودم خراب بوده، خواسته ام خود را مبرا کنم بهتان زده ام به مادرم، عجب غلط اضافه ای کرده بوده ام!
مادر من در تمام شرایط سخت و سنگین زندگی مان که گاهی هنوز ادامه دارد، هرگز امید و خنده را از یاد نبرده است، در تمام سالهای عمرش، حداقل در بیشترش خوشبین بوده است، و همیشه نیمه ی پر لیوان را دیده و سعی کرده به ما هم نشان دهد، مادرم شادترین و پر انرژی ترین و خوشبین ترین انسانی است که تابحال دیده ام، و شبیه ترینِ ما به مادرم، خواهر بزرگ و برادر کوچکم هستند، مابقی این وسط آدم های مزخرفی بوده ایم، بی امید، بد بین، ناشاد، افسرده و گاهی خیلی حسابگر!
بالشخصه دوره های افسردگی دراز مدت بسیاری داشته ام، سالهای بسیاری اصلاً حرف نمی زدم، هیچ حرفی با هیچ کسی، مخصوصاً اعضای خانواده.....
چقدر شرمنده زندگی ام، و چقدر زندگی شرمنده ی من است، حالا چرا دارم اینها را می نویسم، شاید چون فصل تازه ای در زندگی ام آغاز شده، و در این فصل بلدم بخندم، تمام آرزویم این است این خواب نباشد، و موقتی نباشد، و بتوانم بقیه عمرم را با این پوست زندگی کنم، بزرگترین آرزوی من این است که انسان شاد و خوشبینی باشم، که انسان خوشحالی باشم.
سه. خمارِ هضمِ فصل تازه زندگی مان هستیم، درباره آنچه قرار است اتفاق بیفتد حرف می زنیم، درباره آنچه در ارواح مان رخ می دهد از هم سوْال می پرسیم، سعی می کنیم تمام حالات متوقعه را تجسم کنیم، گاهی هنوز چیزی رخ نداده درباره اش جر و بحث می کنیم و کلاً فازمان فاز خوبی ست، شبها اگر خوابم نبرد بهش فکر می کنم، هزار بار لحظه دیدارش را تصور می کنم و عکس العملم را، حتی به همسر گفته ام اگر گریه ات گرفت تو هم گریه کن، اگر من با صدای بلند گریه ام گرفت مانعم نشو، دوربین را بدهیم دست کی فیلم بگیرد؟، اگر من خیلی حالم خراب بود حواست باشد بهم روحیه بدهی، خودت را نبازی بدتر از من، شوخی نیست، سناریویی دردناکتر و زیباتر از تولد یک انسان در دنیا وجود ندارد، و ما قرار است باهر سکانسش بالغ شویم!
پ ن: لباس هایم تازه برایم تنگ شده اند، و من در ابتدا چقدر عجله داشتم!
خیلی وقت است ننوشته ام اما در تمام مدت داشتم می نوشتم توی ذهنم، حرف می زده ام با خودم، البته وقت هایی که حالم خوب بوده و یا قصدا" با خودم حرف می زده ام که حالم را نفهمم، درواقع حالی که هیچ نمی دانی بعدش چه می شود، و چه چیزی کی رخ می دهد، اوایل همه چیز همین است اما این حال من اوایل و اواسط و اواخرش همه تازه اند برایم و قرار نیست هرگز تا پایان راه چیزی از دقیقه بعدم بدانم!
زیاد به مادرم فکر می کنم، به خواهرم هم، این دو زنان نزدیک به من که در حوالی من زیسته و مادرند، مادرم که تمام بارداری هایش در فقر و ناداری و مشکلات گوناگون گذشته، و خواهرم که همیشه خیلی صبور و ساکت بدترین ویارها را تحمل می کرد، و بقول او همه چیز بارداری خوب است و مهم نیست مگر اینکه همسرت همراه با مادر شدن تو پدر نشود، بزرگ نشود و همراه تو نباشد...
بعضی چیزها را نمی شود نوشت، باید حس کرد، و من دارم حس می کنم، بوی پارکینگ، بوی کریدور تا درب آپارتمان، بوی ورودی هال، بوی هال، بوی اتاق خواب و بوی سرویس با هم فرق می کنند، همه جا برای خود یک بو تعریف می کند، همه چیز از خود یک بو دارد، بوهایی که تابحال هرگز به مشامت نخورده و باهاش غریبه هستی، آنقدر که بوی کباب و سرخ کردنی با وجود اینکه متهوعت می کند به مراتب قابل تحمل تر از آن بوهای تازه کشف شده توسط قوه بویایی ات می شود، دست هایت شاید بو بدهند، با اینکه می دانی مدتهاست دست به مواد غذایی نزده ای و چیزی را با آن نشسته ای، ادکلن محبوبت حالت را بهم می زند و نمی توانی بهش نگاه کنی، همسر، با آنهمه مهربانی اش از فاصله نزدیکتر از بیست سانت قابل تحمل نیست، چقدر دلت برای بوسیدن تنگ شده، بوسه های گاه گداری و بوسه های طولانی و بوسه های خشک و بوسه های تر، و برای آغوش، آنقدر به پهلوی راست خوابیده ام تا رویم بهش نباشد که سمت راستم درد می کند گاهی!
تهوع همیشه همراهت است، تمام مدت، وقتی در حالت عادی یک آدم متهوع است، متهوع است و به آن علت نمی تواند چیزی بخورد، درواقع اصلا" بحثی نیست در نخوردن، می گذاری رفع که شد، بالا که آوردی، بعد از چند ساعت برمی گردی به حالت نورمال، از برنج سفید و ماست شروع می کنی و ختم می شود به چلو گوشت، اما در پروسه مادر شدن، تهوع در تو نهادینه است، باید باهاش کنار بیایی، این یک، از آنطرف گرسنه ای، به حد مرگ، و من گرسنه بودن را زیاد تجربه کرده ام، گفتم آدم نخوری شده ام، عین خیالم نبود اگر نمی خوردم، اما این روزها گرسنگی بهم فشار می آورد، در حد مرگ، رعشه، و از حال رفتگی، بعد از آنطرف داری بالا می آوری، اما باید چیزی را ببلعی.
پدر و مادر خواهرم را خداوند بیامرزد که بهم گفت اگر سمنو پیدا کردی بخور، که از تهوع جلوگیری می کند، و چقدر خوب عمل کرد برایم، اما فقط چند روز!!!
اینها را می نویسم تا یادم باشد، نه اینکه بخواهم ناله کنم، در تمام مدت ناله نمی کنم، گریه کرده ام چند بار، اوایلش، از ترس بود و استیصال، اما بعدش که جریان جدی و با راز بقا در ارتباط شد بیشتر به خودم آمدم و تلاشم بیشتر شد، بقول افغانی ها"آهو گشتم"، همیشه چیزی برای لقمه کردن کنار دستم دارم، یک خرما، دو حبه انگور، یک تکه بیسکوییت، یک برش پرتقال .....اینها غذای من اند!
در جریان ازدواجم تا مدتها بعد از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن نبودم، من درک درستی از خودم حتی نداشتم، فقط به این رسیده بودم کهمن آدمِ ازدواجم، این بخش از خودم را بدرستی می دانستم، اما نمی دانستم نفس من در کنار چه چیزی آرام می گیرد، خیلی از درک امروزم دور و پرت بودم، بعد از ازدواج اما فهمیدم بهترین انتخاب را کرده ام، و بارها به این رسیدم که در این بخش مهم زندگی ام چقدر خدا کمکم کرده است و دست غیبی اش همیشه به دادم رسیده. شرایط زندگی و خُلقی ام هم به گونه ای نبود که اول مطمئن شوم بعد ازدواج کنم، قبولش هم نداشته و ندارم، به این هم رسیده بودم که نمی شود یک انسان را به هیچ وجه صد در صد تضمین کرد، تصمیم به ازدواجم کامل بود، همسر مطابق با بیش از هفتاد درصد معیارهایم بود، باقی را با منطق خودم اوکی کردم و موفق شدم.
درباره فرزند هرچه به حال نزدیکتر شدم ترسم بزرگتر شد، احساس مسئولیتی که می توانست خیلی طبیعی و هوشیار باشد، خیلی دست نیافتنی و مشکل دار شده بود، و این بخاطر بسیار ایده آل بودن من است، همانطور که می گفتم تو گویی تمام نوزادان این عصرِ سیاه باید سند خوشبختی شان در دست بدنیا بیایند تا من هم با آرامش به تولید مثل بپردازم، دردم از جای دیگری ناشی بود، به توانایی خودم شک کردم، به قدرت بالای منطق خودم، احساس خودم، به شهامت خودم و به توانایی بسیارم در مهر ورزیدن، و مادر بودن، به کامل تر شدن!
این روزها خیلی فکر می کنم، به کامل تر شدن، می تواند در حد صبوری ام در این روزها کم باشد اما خیلی زیباست، وقتی حواسم هست تنها زمانی به مادرم زنگ بزنم که حالم خیلی خوب است تا از صدایم چیزی نفهمد، وقتی خواهرم هر روز حالم را می پرسد و من می گویم از حال شما خیلی بهتر است، حال شما که خوب بیاد دارم چقدر کشدار و غم انگیز بود، همسرم دور سرم می چرخد، و تو گویی هورمون ها بین مان تقسیم شده، و او همیشه همینقدر بی توقع تنها از من لبخند و عشق خواسته و دیگر هیچ....
هنوز خیلی زود است که بگویم خیلی از کاری که کرده ام راضی ام، فقط می توانم بگویم من آدمِ مادر نشدن نبودم، اما سعی داشتم به خودم بقبولانم که هستم، خودم هم می دانستم، می گفتم اما باور نداشتم، و فقط تا فعلا" می دانم وقت هایی اینچنین که حالم بهتر است به خودم که می آیم جوانه زدنم را بوضوح می بینم.........