نمی دانم از چه بگویم و از کجا شروع کنم، پنج ماه وقفه در نوشتن و پنج ماه اتفاق و برو بیا کم نیست که بتوان شرح روز به روزش را طی یک پست داد، اما می توان گزارش وار ازش گفت.
یک. عمل پسر واقعا تغییرات عظمایی بر زندگی سه نفره مان وارد آورد، بچه دچار ترس از محیط های بیگانه شد، بطوریکه یکبار که دچار عفونت شدید لثه شده بود و بردیمش اورژانس، از گریه به جیغ و از جیغ به خودزنی و پایکوبی رسید و من بدتر از خودش از حال رفتم و برگشتیم، ترس از دکتر و بیمارستان برای شرایطش خیلی طبیعی بود.
در مورد ارتباط برقرار کردن بطور کلی هم حساس تر از قبل شد، همزمان ما هم فهمیدیم باید تلاش بیشتری بخرج بدهیم، شده بود روزی دو بار در سرما و باران یا گرما و عرق ببرمش پارک، تنها یا با کسی فرقی نداشت، مهم پر شدن اوقات فراغت نازدانه مان بود و بیرون رفتن از دیوار ترسِ رابطه.
الآن نسبت به خودش تغییرات بسیاری ایجاد شده و خیلی اجتماعی تر از قبل است.
دو. بعد از گذشت سه سال از اینجا بودنم، امسال از یخ زدگی و سرما خوردن رها شدم، در حقیقت تازه یخ هایم در ملبورن آب شد، اینرا هر کسی که از ایران آمده باشد خوب حس می کند که بدن ما با آب و هوای ملبورن که سرد و مرطوب است، زمان می برد که عادت کند. درواقع فکر می کنم همه کسانی که مهاجرت می کنند زمان می برد که بدن شان به آب و هوای کشور جدید عادت کند، اما مال من خیلی طولانی شد، امسال تابستان به خود آمدم دیدم من هم مثل بقیه مردم از گرمای بالای سی درجه ناراحتم!!! و آب یخ می خورم،(دو سال اول هیچ روزی کولر لازم نشدم، و هیچوقت از یخچال آب نمی خوردم، می دانم که خیلی خاص و سرمایی ام!!!)، درواقع هم یخ های بدنم و هم شاید روانم بود که آب شد، از خود خارج شدم و به دیگران آویختم، دورهمی و جلسه و تفریح هرچقدر که می شد نه نمی گفتیم. نتیجه این شد که هر هفته پیک نیک بودیم، تابستان امسال سه بار تا الان کمپینگ داشته ایم، هر بار یک شب بیرون مانده ایم، بارها و بارها رفته ایم لب دریا و من هم رفته ام داخل آب( جل الخالق)، دوستانم می گفتند وقتی ساغر می رود داخل آب، یعنی اوضاع جهنمه!
سه. دو بار امتحان رانندگی دادم و هر دو بار رد شدم، بله، بله بسیار افتضاح است، و به هیچ کدام از دوستانم هم نگفته ام، بله، بله بسیار مزخرف است، غرق شدن در دروغ و ریا اولین کاری است که بی دوستی نصیب آدم می کند، وقتی هیچکس را لایق شریک کردن شکستت ندانی یعنی هیچ دوستی نداری، و من دو بار در امتحان رانندگی شکست خوردم و به کسی که می دانست امتحان دارم دروغ گفتم، گفتم نرسیدم، دیر کردم، وقت ندادند و اعتبار حزارد تستم( امتحان رفع خطر، که یک امتحان قبل امتحان عملی است و برای یکسال اعتبار دارد و اگر در این یکسال امتحان رانندگی را ندادی باید دوباره حز ارد را بدهی)، سوخت و عقب ماندم و از این دروغ ها.
دفعه سوم را هم بوک کرده ام، می خواستم ننویسم تا ببینم آن سومین بار چه می شودو بعد بیایم بنویسم، دو سه هفته ای مانده است!
قضیه رد شدنم هم یکی از مصادیق بارز استرس روحی و روانی ام بود که تا هنوزولم نکرده است، و دلیل استرس همان دلیلی است که تا الآن چند باری فقط گفته ام ناراحتم و از گفتن اصل قضیه امتناع نموده ام، آنهم موکول به ختم شدن بطور کلی است، کلا که منهدم و منقرض شد، یعنی اصل قضیه که برطرف شد می آیم و دلیل اینهمه مردگی هایم را خواهم نوشت، فعلا بدانید زندگیم فلج شد بابتش...
چهار. با یکی از آن دو گروه دورهمی که داشتیم متارکه کردم، اینطوری شد که در یکی از جلسات دورهمی شد آنچه نباید می شد. بقول همسرم آدم عاقل هرگز درباره دو مورد اعتقاد و سیاست با کسی که نمی شناسد بحث نمی کند، و ما کردیم و حرمت ها شکسته شد و دل من نیز، و بر اساس این اتفاق با کل آن اراذل و اوباش خداحافظی کردیم، جمع شد رفت پی کارش، بگذریم که هدف از دورهمی با آن جغله جات نوکیسه تنها و تنها خوش گذرانی و گذراندن ایام بود و درواقع از ابتدا می دانستیم آن جمع هرگز در سطح سواد و شعور ما نیست اما امان از تنهایی و بی کسی، گفتیم اینها همه اطفال همسن پسرک دارند، دمی معاشرت کنیم تا پسرک هم اینقدر تنها نباشد.
پنج. کم کم به قسمت های مهم این پست می رسیم، در یک رشته بسیار مشابه با رشته خودم در ایران که از علاقه مندی هایم بوده و هست در یکی از مراکز تعلیمی در مقطع دیپلما ثبت نام کردم، دوره یکساله و سه روز در هفته است، از دو هفته بعد شروع می شود و الی آخر همین سال میلادی ختم می شود، بابت این شروع تازه بسیار خوشحالم، البته بعلت دور بودن از درس و کتاب کمی استرس دارم که امیدوارم با تلاش و انگیزه ای که دارم بتوانم بهش غلبه کنم.
شش. گفته بودم دنبال مرکز فمیلی دی کیر، یا مهد خانگی مطمئن برای پسر هستم، می خواستم نهایت پاسداری از زبان پارسی رایان را از طریق پیدا کردن یک مهد خانگی فارسی زبان داشته باشم، نشد، مهدها بخاطر سختگیری های جدید دولت یکی پس از دیگری بسته می شوند و آن هایی هم که فی الحال موجود بودند بسیار عقب مانده تر ا اینی بودند که بخواهم دسته گلم را تقدیمش کنم، نکردم، بدنبال چایلد کیر دولتی گشتم و پیدا کردم، بسیار نزدیک به محل درسم، اصلا یکی از دلایل تشویق شدن به درس هم همین وجود چایلد کیر تازه تاسیس نزدیک بهش بود، امروز روز دوم آزمایشی پسرم بود، دیروز فقط یکساعت آنهم با حضور خودم در مهد بود، و امروز بدون حضور من و دو ساعت، و نگو و نپرس از اینکه چه کشیدم، و نمی دانم و نمی توانم به عاقبتش و اینکه هفته بعد چه خواهد کرد و چه خواهد شد حتی فکر بکنم، الان چشم هایم کاسه خون و دلم لرزان است، فقط برای کمتر از دو ساعت از من دور بود ولی به اندازه یک عمرش غصه خورد پسرم، در خواب بعدازظهری امروزش سه بار بیدار شد و گریه کرد، هی به اطراف نگاه کرد و مرا صدا زد، نمی دانم چقدر دیگر طول خواهد کشید این پروسه، و آیا پذیرشش در روزهای بعد بیشتر از امروز خواهد بود؟؟؟
پ ن. همه اینها را نوشتم تا بماند به یادگار، شاید در روزهای خیلی دور، به کارم آید، شاید آنروزها به خیلی از چیزهایی که اینروزها درگیرش هستم و برایم مشکل هستند بخندم، شاید حتی بخواهم که به همین روزها برگردم، می نویسم برای آن روزها، وگرنه شرح قصه من چیز خاصی ندارد برای کس خاصی!
پ ن ۲. همزمان با تمام این رخدادها و حوادث حالم بد بوده است، خیلی بد، حتی در خوش ترین حالی که داشته ام، حالم بد بوده است، حتی حالا که پسرم زبان باز کرده است و جمله می گوید، بی نقص فعل استفاده می کند وزیبا و روان صحبت می کند در دو سال و دو ماهگی اش!
پ ن ۳. یک هفته می شود که یکی از دوستان دردآشنای زندگی ام به ملبورن آمده است، آمدنش خیلی طول کشید، ویزایش یعنی، ولی بالاخره آمد و آمدنش میان اینهمه هیاهوی ذهنم موهبتی ست بی مانند.
زندگی با تمام ابعادش در جریان است، بعد از پروسه استقلال و از شیر گرفتن، پسرک یه عمل کوچک داشت که انجام شد، باید بچه ام را که با پتوی نازکی بشکل قنداق پیچ با پشت روی تخت دراز کشیده بود را بغل می کردم و در پروسه بیهوشی شرکت فعال می داشتم، می توانست همسر برود، ولی من مصرانه این وظیفه را بدوش کشیدم، پسرک بقدری حساس است که وقتی در یک فضای عمومی مثل پارک یا آسانسور با وجود من و پدرش کسی برایش شکلک در می آورد و یا باهاش صحبت می کند، نا آرام می شود، هر نوع نزدیک شدن اشخاص بیگانه را هشداری به وجود خود می داند و حتی کسانی را هم که در این ۲۲ ماه عمرش هزاران بار دیده است لایق نزدیکتر شدن و بوسیدن و بغل نمی داند، بگذریم، با این اوصافش، داخل اتاقی شدیم که بغیر از ما سه خانم پرستار دیگر منتظر بودند، قنداق پیچش کردند، و در تمام مدت از حوزه استحفاظی نامرئی رایان بسیار نزدیکتر شده بودند بهش، چشم های پسرم از ترس و تعجب و تشویش دو برابر شده بود، پروسه بعدی اش سخت تر بود، بهم توضیح داده بودند که با گاز بیهوشی، بیهوشش می کنیم، و باید بلافاصله و با سرعت و با هدف از هوش رفتن وقتی گاز بیهوشی را بهش وصل کردند نفس بکشد، بهش توضیح دادم، داده بودم، باید نفس می کشید و خمار می شد، تند و تند با چشمان از حدقه در آمده در آغوش مادری که داشت با صدای بلند حسنی می خواند، نفس می کشید، از خماری به دست و پا زدن در آغوشم کشید، و بعد تمام، دور از جانش انگار در آغوشم جان میداد، و من باید حسنی را به حمام می فرستادم، تمام که شد احسنت و مرحبا های پرستارها تمامی نداشت و بغض من که در مسیر بازگشت تبدیل به عررررر شد.
ساعت به کندی می گذشت، بعد از عمل و بلافاصله با دیدن علائم هشیاری صدایمان کردند، عصبانی بود، می خواست آنژیوکت را از دستش بکند، آرام نمی شد، یادش بود که چه کاری باهاش کرده بودم، آرام نمی شد، تا خدا خیر داده ها به شکل دلقک و رنگارنگ با حباب هایی که به هوا می کردند و تنبک و دهل برایش آواز خواندند، کمی فقط کمی آرامتر شد، برگشتیم خانه، هنوز بدنش بی حس بود و قطعا دردی نداشت، خواست قدم بردارد، من هم یادم نبود، دور از جانش مثل افلیج ها پاهای بی سویش تاب خوردند و افتاد زمین.
دل و جگرم آتش گرفت آنروز از درد، از ترس، و خدا می داند چقدر به حال کسانی که بیماری های لاعلاج و یا طولانی و جدی دارند گرفت، آدم هر دردی بکشد بکشد، ولی درد و این حالت طفل از هزار کابوس طولانی بدتر است، تمام شد.
بعدش بچه ام خلق و خو و خصلت و رفتارش، خوابش، نظم زندگی اش حدود هفتاد درصد برهم خورد و طبیعی بود.
داشتم می گفتم، و اینک زندگی با تمام ابعادش در جریان است، بیش از سه سال از آمدنم به اینجا گذشته است، با دو گروه متفاوت طرح دورهمی ریخته ایم و هر ماهی یکبار دو بار دور هم جمع می شویم، یک گروه که مرکب از چهار زوج هستیم را به گروه پیشکسوتان و سالخوردگان مسمی کرده ایم، بزرگترین مان زوجی اند هر دو دهه پنجاه و دو پسر سیزده و ده ساله دارند، و کوچکترین شان خدا را شکر دهه شصتی، وسط ها هم همین حول و حوش، و گروه دیگری که بیشتر برای دست گرمی و مزاح و تفریح داریم دو زوج دهه هفتادی اند و یک زوج شصتی و ما.
اول که آمدم هیچ نیازی به دورهمی، دوست یابی و معاشرت احساس نمی کردم و یافت هم نمی شد، گذشت و گذشت و ما رایان را داریم، هر روز که او بزرگتر می شود بیشتر به اهمیت ارتباط و معاشرت پی می بریم، و درست از وقتی از ایران برگشتم به فکر احداث روابط نسبتا محکم افتادیم و این شده نتیجه، ناراضی نیستیم، بهتر از هیچ است!
امتحان رانندگی ام در کمتر از یکماه آینده است، ضمن اینکه چند مهد کودک خانگی برای رایان را دیده ام و چه سخت است انتخاب، مهد کودک دولتی نمی برم چون نمی خواهم زبان فارسی اش از الآن دچار مشکل شود، حداقل تا سن چهار سالگی که دست خودمان است سعی می کنیم فارسی اش روان و بی نقص باشد، و نیک می دانیم بچه که وارد اولین اجتماع غیر فارسی اینجا شود، قاط می زند و بعد زبان اصلی اش انگلیسی خواهد بود، بنابراین ترجیح می دهیم در یکی از مهد های خانگی فارسی بگذاریمش.
بچه ام در این سنش که بیست و دو ماه و بیست و یک روزش است مسلط به تمام الفبای انگلیسی و اعداد انگلیسی و فارسی، بعلاوه هشتاد درصد الفبای فارسی است، و وقتی روی کاغذ می نویسیم و درست می گوید و ذوق ما و افراد را می بیند بیشتر تشویق می شود، ما فشاری رویش نمی آوریم، فقط پازل انگلیسی را که بیشتر بازی بود برایش گرفتیم، و از ایران چند کتاب فارسی داشت که برایش می خواندم، و اخیراً هم که کتاب های آموزش الفبای فارسی اش رسیده و بشکل شعر است، هر صفحه را که باز می کنیم اول حرف را نشانش می دهیم و بعد شعرش را می خوانیم، دو شب پیش که کارتهای الفبای فارسی را دانه به دانه نشان دادم و یاد داشت فهمیدم همه را یاد گرفته است، چشم نخوره الهی!
نگاه عارفانه که به این داستان بیندازیم، نتیجه های الهی خیلی خوب و والایی بدنبال می آورد، اینکه مادر، در دید یک انسان چند ماهه، یعنی کسی که همه چیزش درست است، کسی که به تجربه بهش ثابت کرده که همیشه دوستش دارد، کسی که مهر بی حد، لطف بی توقع، توجه همیشگی و دوام طولانی دارد، بچه ای که فقط چند ماه دارد، حالا بگیر بیست ماه، درک و منطقی ندارد، همه زندگی اش بر پایه مهر و ارضای نیاز های روحی و جسمی اش استوار است، یکهو این مادر، که برای کودک مثل یک بت است، تبدیل به ظالمی بی محبت می شود، به یکباره چیزی که تا روز واقعه حق مسلم و نیاز طبیعی و وابستگی ذاتی اش بود را ازش می گیرد، بله، از شیر گرفتن را می گویم،
از ماهها پیش با تصور این داستان گریه ام می گرفت، اشک ها ریختم و حالت های متوقعه پسرم را به تصویر کشیدم، می ترسیدم، از روز واقعه، از اینکه با گریه و التماس حقش را بخواهد و بالاجبار بهش بگویم "نه"، تمام شد، دیگر نیست، دیگر " نباید"، و روز واقعه رسید، از شنبه ای که گذشت پروژه شروع شد، و امروز روز هفتم بود که گذشت و می گذرد.
از قبل ها باهاش صحبت کرده بودیم، اینکه ممکن است برایش اتفاقی بیفتد و دیگر نتواند داشته باشدش، اواخر هر بار قبل شیر خوردن در ترس و تردید قرار می گرفت، که نکند، اَه شده باشد، و وقتی می دید نشده لبخندی از رضایت روی صورتش نقش می بست، تا روز شنبه که معنای اَه شدن را به چشم سر دید، بچه ام تنها دو یا سه بار رسماً تقاضای شیر کرد و هر بار سرش را گرم گردیم، ولی بار آخر بشدت و داغدار گریست، و من هم در دل و آشکار گریستم، همه اش با خود می گفتم کاش سیستم طوری می بود که خودش بدون خارج کردن از اختیار طفل تهی می شد از موجودی، و بچه بعد از چند بار تلاش و بی نتیجه ماندن مایوس میشد!
شب ها که طبق عادت یا نیاز برای شیر بیدار میشد بنوبت بغلش می کردیم و راه می بردیم تا باز خوابش ببرد و صبح ها همزمان با بیداری اش هر آنچه در توانمان بود از بازی و شعر و قصه، برایش اجرا می کردیم، الان دیگر به پذیرش رسیده و دیگر سراغش را نمی گیرد، اما هراز چند گاهی میان بازی ها یا هر کار دیگر، یکهو بسویم پر می گشاید و در آغوش می کشدم، نمی دانم مامی را از کجایش در آورده، که دلم را می برد به معصومیتش.
نگاه عارفانه به قضیه اینجای کار است که، بعنوان یک خدای کوچک در نظر طفلت می شکنی، لااقل قوه قهریه ات برایش کاملا معنا می شود، ظلم آشکار برایش رنگ می گیرد، اما توی خدا، می دانی دلیلش چیست، فلسفه اش چیست، ولی مجبوری ازش سلب کنی، مجبوری و او را در یک ورطه سخت و دردناک قرار می دهی، این برای خداباروها نتیجه خوبی دارد، اینکه شاید اگر ما هم در زندگی به امتحان و سختی می افتیم، گاهی که رسماً حقی از خود زایل می بینیم، بی دلیل می سوزیم، و اسمش شاید تقدیر یا امتحان یا بدشانسی است، حکمتش را نمی دانیم، و اویی که برایمان رقم زده از دلیلش آگاه است و حتی شاید از درد ما دردمند است اما چاره ای ندارد جز در ورطه قرار دادن ما، شاید قوی تر می شویم، شاید تمام ماجرا را نمی دانیم، و شاید برایمان خوب است و در آینده فهمیدیم.
از آخرین نوشته ام دو ماهی می گذرد، در این دو ماه هم طبق روال بقیه ماهها، زندگی جریان داشته است، گاهی با خود فکر می کنم چرا در این جریان زندگی من همیشه اینقدر سختگیر و کمال گرا هستم، چرا وقتی چیزی خارج از کنترل من و تحت اختیار دیگری بود و آنطور نشد که بنظر من صحیح و متین است، اینقدر بهم می ریزم، اما حقیقت این است که من تمام عمر اینگونه بوده ام و تغییر پس از عمری عادت، محال است.
در زندگی شخصی ام هیچگاه به کسی زخم نزده ام، هیچوقت نگذاشته ام کسی دردی از من در دل داشته باشد، از ابتدای زندگی، از همان کودکی بیاد دارم که دلم راضی نمی شد با اشتباه من کسی سرافکنده خلق شود، و این سیستم من باعث شد گاهی به چموش بودن و فرزند گوسفندی مادرم بودن تعبیر شوم، غیر از من کمتر کس دیگری در این حد تابع و مراقب و ناظم نبوده است، هر کس اشتباهات بزرگ و کوچکی داشته و دارد، این وسط خودشان بیش از همه درد کشیده و زخم خورده اند اما باقی اعضای خانواده و گاه خاندان نیز از تیزی ترکش ها در امان نبوده اند.
من همیشه واضح نوشته ام، احساس هایم را و وقایع را، اما گاهی هم بالاجبار در لفافه گفته ام از دردهای مگو، و این دردی که اینروزها و ماه ها با خود حمل می کنم هم در زمره همان است، شاید هم درد نباشد، بقول مادرم من همیشه مرده را قبل از کفن می پوسانم، شاید هم از تنهایی ست، از غربت، از اینکه در و دیوار این خانه بجز صدای من و پسرک و پدرش صدای دیگری به خود نمی بیند، ندیده است، و نخواهد دید. براستی آدمی فراموشکار و اهل عادت است، با اینکه روزی نیست که روزهای سخت تر را بیاد نیاورم و به خود نهیب نزنم، اما باز زودرنج و غم انگیزم.
پسرک به نسبت سنش خیلی سخنور است، کلمات زیادی را ادا می کند، تمام چیزها را که می گویم می فهمد حتی اگر به زبان نیاورد، کلمات آب، بابا، مامان، نان، چاقو، جیز، دود( منظورش اسپند است)، آتش، ماه، ابر، شب، سیا( ستاره)، کیا( هواپیما)، دایی، بی بی، عمه، عمو، ممه( غذا)، نام( ممه!!!)، آمنه( آبمیوه)، چیپس، حم( حمام)، بغ( بغل)، بُز، جاجا( بیرون) و خیلی کلمات دیگر را با درک معنایشان بکار می برد، و تقریبا" هر کلمه دیگری که به نظر ما در ابتدا نامفهوم است، وقتی دقت می کنیم می فهمیم چه چیزی می خواسته بگوید.
من هنوز گواهینامه نگرفته ام، هر چند دو مرحله نخست را مدتها پیش امتحان داده و قبول شده ام اما امتحان اصلی هنوز جزء برنامه های آینده است، راستش اول که آمدم همسر بیکار بود ولی زمان زایمان، در واقع اولین کار درست و حرفه ای همسر با تولد پسرک نصیبمان شد، بنابراین نیازی به رانندگی نبود، بعد از زایمان و البته در خلال بارداری کلاس های رانندگی را شروع کرده بودم اما باز کنار گذاشتم، از بعد از برگشت از ایران تابحال جسته گریخته رفته ام، مانده چند جلسه دیگر بگیرم و بیشتر تمرین کنم تا برای امتحان آماده بشوم، از نظر کاری به یک موسسه مربوط به پناهجویان تقاضای کار رضامندانه داده ام و آنها چندین پیشنهاد داشتند، ولی لازمه شروعش، کنار آمدن پسرک با یک مهد کودک یا خانه ای است که برای ساعاتی بدون من بماند، و این برای او که تابحال غیر از زمانی که ایران بودیم و می گذاشتم پیش مادرم و بقیه، هرگز تکرار نشده، خیلی سخت است، درواقع اصلاً چنین انتظاری از من ندارد و خودش پروسه طولانی مدتی خواهد بود.
راستی از این دوشنبه همسر کار جدیدی در موسسه بزرگتری را شروع کرد و ما مدت کمتری می بینیمش، کار قبلی پارت تایم و سه روز در هفته بود، حالا تمام وقت و فول تایم است.
فعلاً همین!
یک. یکروز مانده که بشود یکماه از برگشتنم، و تازه کمی به خود بازگشته ام، سفرم با تمام سختی هایش خوب بود، بعد از اینکه همسر آمد به سفرهای در سفر رفتیم، سمنان، گرمسار، تهران، بومهن و قم مسیر راهمان بود، البته یکبار هم از بین راه به مشهد بازگشتیم، بله برون برادر خان را انجام داده و باز براه افتادیم، و برای منی که خستگی معنا نداشت، خستگی ها معنا یافتند، هر جا منزل می کردیم چند ساعتی لازم بود که پسرک خو بگیرد و تا دل می داد باید کوچ می کردیم، دوست ایرانی ام می گوید شما چه خلقتی دارید که اینهمه جا برای دیگران دارید و سهم خودتان چی؟؟؟ اما برای ما وظیفه وظیفه است گرچه سخت باشد و وقتی عنوان دختر و عروس را به دوش می کشی باید زحمت هم بکشی و زحمت ما همین است که هر چند سال یکبار سفر کنیم و گوش شنوای چند سال درددل و ناله و شاید خاطرات خوب و بد باشیم.
پدر همسر چند ماه پیش سکته نموده اند و اینک توان راه رفتن و اجابت مزاج به تنهایی را ندارند، و در مدتی که آنجا بودیم همسر زحمتش را می کشید و کلا فضای غریبی بود، با خود می گفتم زمانی که ما کودک بودیم پدربزرگ ها و مادر بزرگ های پیر و زمین گیر سکته می کردند و می مردند و حالا چقدر بزرگ شده ایم که این اتفاق برای پدر و مادرهایمان می افتد؟
دو. این نوشته سعی داشت تمام سفر را پوشش دهد اما حالا می بینم رمقی نیست و شور و شعفی هم، دامادی برادر بزرگترین دستاوردش بود که حکایتی طولانی دارد و از حوصله ام خارج است، و براستی در این داستان فهمیدم من برای او خواهر نیستم، چون مثل مادر عمل می کنم و کرده ام و مثل یک مادر اینروزها استرس دارم که مبادا اشتباهی در رفتار و خللی در استوار کردن خشت های ابتدایی زندگی اش مرتکب شود و این است که بجای نشاط، اضطراب دارم، چون من بیشترین نقش را در این سامان گرفتنش داشته ام.
سه. خانه را که درست سه روز قبل از سفر صاحب شدیم فرش کردیم، با فرش هایی که از ایران آوردم و پروسه باربری اش خیلی اذیت داشت و تصمیم گرفتم هرگز دیگر این کار را نکنم ولو اگر با این کار قرار باشد زیباترین فرش در استرالیا مربوط به خانه من باشد!
از روزی که آمدم خیلی آهسته آهسته خانه را مرتب کردیم، فرش ها، پرده و چوب پرده که حکایتی دارد، و خرید میز تلویزیون و میز ساده و سایر مایحتاج، و اینک خانه ام به بهترین وجهی که میسر بود چیده شده است.
در تمام مراحل کارم که همزمان بود با تنظیم خوابم و بیقراری های پسرک بابت تنهایی و تنظیم با فضای جدید، بغضی عجیب در تمام وجودم جاری بود، بغضی بزرگ بابت اینهمه دوری و مسافت و اینهمه تنهایی، و فکر کردن به اینکه جایی وجود دارد که با یک تلفن یا پیام چندین نفر با اشتیاق برای انجام این کارها که ذوق دارد حاضرند و اینجا دستت از همه شان کوتاه است و خدا دوست پا به ماهم را خیر بدهد که با وجود حال بدش تمام مدت با همسرش کمکم کرد.
اینبار بمحض ورود به این سرزمین غربت را درک کردم، و همه اش بخاطر پسرک بود، با وجود او غربت به تمام معنا بعد از این سفر سه ماه و نیمه ام در جانم نشسته است.