هفده روز از اقامت در خانه جدیدمان می گذرد، روزهای نخست هر لحظه از شدت ناباوری و نشاط پر از هیجان و انرژی مثبت و امید و عشق بودم، خانه دو برابر شده بود، دو اتاق به چهار اتاق، یک هال به سه سالن تبدیل شده است، بچه ها از گل صبح سرشار و مست هستند، با وجود دختر نه ماهه و پسر شر و شادان کار به کندی پیش می رفت اما باز هم با شرایطی که داشتیم بنظرم عالی پیش رفت، آهسته آهسته وسایل در جای خودشان نشستند، پنجره ها را از داخل دستمال کشیدم و توری ها را در آوردم و بعد از تمیز کردن دوباره نصب کردم، دو آخر هفته ای که گذشت با همسر برای خرید چیزهایی که لازم بوده بیرون رفته ایم و باز برگشته ایم به ادامه کارها. وسایل منظورم چیزهای کوچک دل خوش کنک مثل شیشه های دکوری و وسایل سرویس بهداشتی است و بودجه برای منظم کردن دو سالن کوچک اضافه شده فعلا" موجود نیست و ما هم عجله نداریم، انشاالله به مرور به آن هم می رسیم.
قصد داشتم اگر توانستیم در حد پذیرایی از دوستان مان منظم کنیم یک مجلس مختصر ختم قرآن برگزار کنیم تا خانه به یمن کلام خدا و حضور روزه داران منور و بیمه شود و این چیزی است که با تمام وجود بهش ایمان دارم و هر آنچه دارم و داشته ام را مدیون دعاها و خلوص نیت خودم و مادر عزیز تر از جانم هستم، از اینرو امروز بعد از صحبت های فراوان و نوشتن و خط زدن های بسیار رسیدیم به لیست پنجاه نفری مهمان های مان و سفارش غذای مختصری به آشپز آشنا دادیم و یکشنبه آینده افطاری دارم، مهمان ها هم چند خانواده ای هستند که از روز اولی که آمده ام آشنا شده ایم و قبل از ما تشکیل شده بودند و حول پسر عموی همسر که بزرگ شان است گرد آمده اند و او را ماما( دایی) خطاب می کنند، اکثرا" سابقه مهاجرت به ایران دارند و چندین وجه مشترک دیگر، غیر از اینها افراد بسیار دیگری هم هستند که ما را می شناسند و در غم و شادی همدیگر شریکیم اما توان ما در حد همین افراد نزدیک است.
این اولین باری است که پذیرای این تعداد مهمان در منزلم هستم که گرچه غذا آماده خواهد بود ولی برای من بچه دار حتی تدارک چای و خرما و سبزی هم کلی است، دیشب یکجا افطاری مهمان بودم و وقتی دیدم میزبان کلی ظرف و قاشق و چنگال دست نخورده و تمیز دیگر علاوه بر آنچه استفاده شده بود دارد رو به خانمی که کنارم بود گفتم و او گفت هر وقت رایان هم به سن یاسین که بیست و چند سال دارد رسید تو هم سرویس پذیرایی و میزبانی ات به حد شیرین خانم خواهد رسید و این بهترین توجیه و عقلانی ترین پاسخ بود هرچند شیرین خانم فقط سه سال از ساغر بزرگتر است!
با همسر که در خلوت گپ می زنیم همه آنچه شده است را مرهون لطف خدا و قناعت و برنامه ریزی مان و بعد از آن شرایط مساعد اینجا می دانیم، اینکه در جایی ساکن و مقیم شده ایم که راه پیشرفت و صعود هموار است و اگر بخواهی می توانی به آنچه می خواهی برسی بدون اهمیت داشتن اینکه از کجا آمده ای و که هستی وگرنه اگر ما هزار سال هم در افغانستان می ماندیم شاید نمی توانستیم ظرف فقط سه سال خانه مان را به دوبرابر وسعت بدهیم و یا اگر ایران می بودیم شاید هیچوقت نمی توانستیم کمترین وام مسکن را صاحب شویم، در حالیکه اینجا با اینکه چندان درآمد بالایی هم نداریم اما توانستیم چنین قدمی برداریم.
یک موضوعی که در این برهه از زندگی بهش رسیدم این بود که من تابحال نمی دانستم علاوه بر غم که بسیار غربت را پررنگ و بی خاصیت می کند، شعف هم باعث دلتنگی می شود وقتی لبریز از نشاط یک پیروزی هستی اما تنهایی، وقتی پر از حس پرواز در آغوش عزیزانت باشی اما ازت دورند، وقتی دلت می خواهد دست های مادرت را ببوسی بخاطر آنهمه تسبیحی که لمس کرده و پیشانی ای که آنهمه به خاک زده تا تو دلت آرام تر باشد و نیست، و دور است، دور بودند برای شریک کردن حسی که داشتم وقتی پا به خانه ام گذاشتم، وقتی با وجود باران کوچک بسته های شکستنی را دانه به دانه چیدم و باز کردم و با هر بار باز کردن و در جایش نهادن مغرور شدم از این همه ظرافتی که داشتم در بسته بندی، از نظر تماس هم که فقط خواهر کانادایی مجهز به اینترنت پر سرعت بود و توانستم یک دل سیر ویدیو کال کنم و تمام درز و دورز های خانه را به جزئیات بهش نشان بدهم و او بگوید فلان چیز را بگذار فلان جا و فلان کار را بکن و.....
بقیه در حد چند عکس و فیلم کوتاه دیدند و مشعوف شدند و حتی خواب از سرشان پرید و حتی شاید بغض کردند از شادی این دستاورد ما اما دور.....
مادرم گفت تو همان ساغر کوچولویی هستی که یکبار وقتی فقط کلاس دوم ابتدایی بودی یک صبح قبل از مدرسه رفتن طوری که من نبینم و نشنوم داشتی از مادربزرگت پنج ریال تقاضا می کردی تا با پنج ریالی خودت بشود روی هم یک کیک نمکی بخری و من را آتش از درون سوزاند و رفتم در حیاط پشتی تا دلم خواست گریه کردم و از خدا خواستم هرگز در زندگی آینده ات خوار نشوی و برادر بزرگ گفت تو همان ساغری هستی که در کابل ساعت شش صبح زمستان بیدار می شدی و بعد از نماز و یک لیوان چای پر رنگ راهی می شدی برسی به کلاس زبان و بعد ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه از آنجا به اداره محل کارت، پس گوارای وجودت بهترین ها که لایقش هستی!
متاسفانه من به چشم زخم اعتقاد دارم اما بقول همسر تا دلت صاف و صیقلی باشد و تا برای دیگران هم بخواهی از گزندش در امانی، پس آرزو می کنم همه عزیزانی که می شناسم و دوستشان دارم به تمام آرزوهای مادی و معنوی شان برسند و در سلامت حظش را ببرند.
بالاخره وام آن کاندیشنال شد، روز ستلمنت(جابجایی ما) پنج شنبه پانزدهم آپریل تعیین شد، بعدازظهرش به اتفاق همسر و بچه ها رفتیم کلید گرفتیم و داخل شدیم، خانه تمیز بود، یعنی اینجا قانون همین است که خانه را بی نقص و نسبتا" تمیز تحویل بدهند، کابینت ها را دستمال کشیدم، برگشتیم منزل دوست. فردا صبح زود همسر به خانه رفت تا در را باز کند و از شرکت کف و موکت شویی آمدند و موکت اتاق ها و کف تمام خانه را شستند. ساعت دو شرکت حمل و انتقال اسباب می رسیدند، من و بچه ها خانه دوست مانده بودیم، یک خانه تکانی دیگر آنجا داشتم، از چند روز قبلش در حال تمیز کردن خانه امانت بودم و آنروز هم حسابی تمیز کردم، دسته گلی برای عرض تشکر روی میز گذاشتیم، وسایل خودمان هم طی آن دو هفته اقامت دو برابر شده بود بخاطر خریدهایی که کرده بودم، خلاصه ساعت حدود سه راهی محل وسایل مان شدیم و باربرها رسیدند، از ساعت سه و نیم تا پنج و چهل و پنج دقیقه وسایل را بار کردند و راهی خانه جدید شدیم، طبعا" ما دقایقی زودتر رسیدیم، موکت ها هنوز خشک نشده بودند و بنابراین نمی شد وسایل اتاق ها را سر جایش گذاشت، تا ساعت هشت و نیم هم جابجایی وسایل زمان برد و رفتند و ما ماندیم و تمام وسایل داخل سالن اصلی و راهرو و گاراژ.
آن شب بعد از خوابیدن بچه ها تا ساعت دوازده با همسر کار کردیم و رمقی نمانده بود که روی تشک ( چون تخت ها همه باز و از هم پاشیده بودند) خوابیدیم و بعد از مدتها خواب راحتی را تجربه کردیم.
قصد دارم چندین پست مختص خانه، از خرید تا اسباب کشی و جابجایی بنویسم.
الآن که دارم این را می نویسم اولین شبی است که تخت خودمان را دوباره مهیا کردیم و در اتاق خواب خودمان خوابیده ایم، هنوز تخت دختر، میز نهار خوری و کافی تیبل ها مانده و لباس های خودم هنوز منظم نشده است ولی باز هم خیلی عالی و منظم پیش رفته ایم.
در کل این دو بار اسباب کشی( یکبار از خانه سابق به گاراژ دوست و یکبار از آنجا به خانه جدید) از وسایلم تنها دو فنجان و یک لیوان آب خوری شکستند، اما میز ناهار خوری در اثر اهمال کارگرها از یک طرفش افتاد و یک کنجش که سنگ مرمر است آسیب دید و قرار است برای تعمیر و یا جایگزین کردنش بیایند.
یک. پنج ماه و شش روز از تولد دختر می گذرد و ما در حال قرار گرفتن در شرایط جدید زندگی مان هستیم، کرونا در ایالت ویکتوریا ریشه کن شد و شرایط قرنطینه یکی پس از دیگری برداشته می شود، همسر بعد از حدود هفت ماه از خانه کار کردن حالا سه هفته ای می شود که به اداره می رود، رایان همان سه روزش را در مهد سپری می کند و بقیه روزها خانه هستیم، قبل از اینکه همسر برگردد اداره چهارتایی باهم روزگار خوبی داشتیم، نه که همسر از کار بزند، که شدنی هم نبود حتی اگر اهلش بود ولی همین که کنارمان بود سهولتی بود، روزهایی که رایان نبود و دختر خواب بود مثلا" می رفتم دوری می زدم و بعضی خریدها را انجام می دادم، رایان را گرفته برمی گشتم، حالا نمی شود. به این شرایط جدید هم عادت کردیم ولی دو هفته اول نسبتا" سخت گذشت!
دو. خانه را گذاشته ایم برای فروش، با خود فکر کردیم در این وضعیت کرونا که قیمت ها نزول کرده گرچه خانه خودمان ارزانتر خواهد رفت ولی از آنطرف خانه ایده آل مان هم به نسبت پایین تر خواهدبود، اما متاسفانه تابحال که بیش از دو ماه از قرارداد فروش گذشت کسی آفر نداده برای خرید!
پس اندازمان همان سودی خواهد بود که روی خانه می آید و ده درصد بهای اصلی خانه، بقیه را تا خانه ایده آل باید قرض کنیم بعلاوه پول بیمه و مصارف بانک و غیره، اما من معتقدم حتی به قرض، اگر بتوانیم از فرصت استفاده کنیم خیلی عالی خواهد بود، ببینیم چه می شود! از همان سه سال پیش که اینجا را خریدیم قصد ماندن دائم نداشتیم، با خود گفتیم یک استارت بزنیم و بجای اجاره، قسط بانک بدهیم فایده اش حداقل در این است که مالک خواهیم بود و روی قیمت خانه می آید.
سه. مرزهای استرالیا کماکان به روی خارجی ها بسته است و این بمعنای این است که خواهر کماکان منتظر و دلتنگ آمدن است، ما که قبل از اخذ واکسن کرونا قصد رفتن به ایران را نداریم، از مارچ سال آینده هم که استرالیا در صدد واکسینه کردن ملت است و در وهله نخست کادر پزشکی را روی دست خواهد گرفت، نمی دانیم کی نوبت ما می شود، بنابراین دلمان را سفت و سخت گرفته ایم که حالا حالاها دیدار میسر نمی شود.
چهار. من مارچ امسال وقت امتحان سیتیزنی داشتم که بخاطر کرونا به آگوست موکول شد، در تاریخ مشخص آگوست هم کنسل شد و فعلا" بی تاریخ معوق شده و معلوم نیست کی باز خبر بدهند.
پنج. یکی از چیزهایی که فکر می کنم همه مادران انجام می دهند قیاس بچه هایشان در رشد و خصلت باهم است و ما هم مستثنا نیستیم، هی می رویم عکس های این سن رایان را می بینیم و با الآنِ خواهرش مقایسه می کنیم و می بینیم چقدر متفاوت است، رایان توی این سن دندان در آورده بود و روی روروک راه می رفت، دختر پایش به زمین نمی رسد و آویزان است، دندان که البته خوشحالم حالا حالاها در نیاورد، کلا" ریزنقش و بسیار ظریف تر از برادرش است، حتی کم خنده و حرف تر از او، شاید هم آن زمان من بیشتر و بهتر با رایان حرف می زدم و الان وقت کمتری برای دختر دارم، نمی دانم!
تنها دو سه روزی می شود که رایان خواهرش را می بوسد و لمس می کند، سابق بر این ابا داشت و می گفت بو می دهد(از نوزادی که بنظرش بویناک و چندش آور بود در ذهنش مانده!)
شش. بعد از چهار ماه و چند روز همسر از اتاق رایان به اتاق خودمان برگشت، بخاطر رایان که احساس دلتنگی نکند و همینطور خودم تا دختر دست و پایش را بشناسد و روی تخت خودمان راحت باشم من بودم و او و یک تخت سوپر کینگ! این هم یک پروسه بود که بدون خون و خونریزی انجام شد، و خیلی جالب و غیر منتظره بعد از چند بار گفتن خود رایان یک شب به پدرش گفت بروید توی اتاق خودتان بخوابید!
از طرف دیگر پروسه از پوشک گرفتن رایان که در سه سال و چهار ماهگی اش انجام شد نیمه کاره مانده بود و شبها نپی می دادم، و هفته ای حداقل یکبار هم خیس می کرد، این جریان هم یک ماهی می شود که ختم شد و ما خیال مان راحت شد، پسرم اینک یک پسر چهار سال و یک هفته ای مستقل است.(گرچه این اتفاق در ایران و افغانستان و حتما" خیلی جاهای دیگر خیلی زودتر از اینها رخ می دهد ولی من عجله ای برایش نداشتم و بقول دکترهای اینجا گذاشتم خودش به آن درجه از توانایی و خواست برسد.)
هفت. از اول دسامبر داروهای مفرح گیاهی خواهر را شروع کرده ام، هی معوق می کردم بخاطر اینکه می خواستم حظ اعلی ببرم و هرچه دیرتر نیازمندتر، نمی دانم خوبست یا نه ولی من بدجوری به بدن و ذهن و روانم آگاهم، چیزی می خورم می دانم چه اتفاقی خواهد افتاد، سردی بخورم قولنج می کنم و یبوستم عود می کند، زعفران حالم را خوب می کند، سودابرها را که نگویم، باعث نگرش جدیدم در زندگی شد، امیدوارم مفرح ها هم برای یک عمر ثبات بیاورد به حس خوب به زندگی، حتی اگر موقتی باشد من نیاز دارم به این محرک بی آزار.
به دوری، به غم، به گذشته و حتی به حال اگر غمی درونش باشد فکر نمی کنم، خط می زنم، از آدم های سمی دوری می کنم و تمام سعیم بر حفظ شرایط خوب است در هر چیز، فروش و خرید خانه هم با همه سختی و ناممکن بودنش در راستای خرید حال خوب برای خود و خانواده ام است، امیدوارم ممکن شود، گرچه همسر می گوید اگر توی این سه ماه که قرارداد فروش داریم فروش نرفت دست نگه داریم الی یکسال بعد، چیزی نگفتم، باید ببینیم خدا برایمان چه می خواهد!
پ ن؛ چه خوب می شود حالم وقتی می بینم اینجا هنوز رونق دارد و خوانده و دیده می شود، ممنونم بابت این مهربانی تان!
دختر سه ماه و یکروزه شد امروز، من هم!
خواهرم از قم برای خواهر پا به ماهش داروهای گیاهی سودابر و مفرح فرستاده بود، از یک ماه و نیم پیش سودابرها را شروع کردم، دوست ندارم دلیل این رهایی ام از آنچه همه عمر بودم را بگذارم پای داروها، ولی احتمالا" یکی از دلایلش همین است، دلیل دیگرش دست و پنجه نرم کردن روح و روانم با زندگی در عصر کروناست، شاید ابتلای به دیابت و نزدیک تر شدن ذهنم به کهولت و فصل بیماری، شاید نزدیکتر شدن به سال هزار و چهارصد و چهل سالگی ام!
هرچه هست خوشحالم ازش، چون بشدت دارم پوست میاندازم، بشدت عاشق زندگی ام، عاشق رنگ ها، عاشق رژهای پررنگ و سرخ و بنفش، عاشق زن بودنم!
این روزها می گذارم به پای حضور باران اما فکر می کنم آن روی سکه زندگی، آن روی بدخطی های سرنوشت، آن روی سیاه بودن ها در حال رو نمودن است، من دارم تبدیل به انسان جدیدی می شوم، انسانی از نو متولد شده، انسانی که تمام تلاشش بر این است که برای خود شادی بیافریند، انسانی که از ته دل آرزو می کند چهل سال دوم زندگی اش را شاد باشد، بی غم، بی سودا....
بیش از پنج سال از زندگی ام در ملبورن می گذرد و من تازه می فهمم زندگی در عافیت و آسایش چه رنگی دارد، من همیشه شاکر خدا بوده ام اما شاید بیشترش بخاطر طرز تربیتم بوده است و کمتر از ته دلم، خیلی وقت هایش کنایه ای به خدا، اما این روزها از ته دل ازش تشکر می کنم، که گرچه دیر، اما چه خوب به من نشان داد و می دهد که می شود مثل خیلی از آدم های دیگر که همیشه فکر می کردم چه بی خودی خوشحالند، خوشحال بود بی هیچ دلیل و به هزار دلیل، دلایلی که تمام عمرم پشت هزار درد بی درمان ذهنم، پشت هزار نهفتنی و نگفتنی های قلبم گم می شد.
این روزها زندگی را نفس می کشم، و شادمانی را به آغوش می کشم تنگ و سخت. این روزها هم آغوش نشاطم، در من زن نزدیک به چهل ساله ی شادی متولد شده است، زنی که مادر دو فرزند است، زنی که تمام عمر دلواپس بود، همه زندگی اش نگران، حالا با خودخواهی تمام فقط می شنوم و رد می شوم، با خودخواهی تمام می بینم و نمی گریم، شاهدم و می گذرم، هر بار به خودم رجوع می کنم و هر دفعه حالم را می پرسم در جواب می شنوم، عالی ام و عالی تر خواهم بود، برای اولین بار است که اینگونه عاشق زندگی هستم....
همین امروز بعدازظهر با همسرم صحبت می کردم و می گفتم یک عمر سوگواری کردم و یک عمر دردمند بودم، دردهایی که هیچکس جز خانواده ام نمی دانند، چیزهای ننوشتنی، حرفهای نگفتنی، حقایقی که دل سنگ را خرد می کند، چه می دانی اسکیزوفرنی چه دردی است؟؟؟ کسی چه می داند بیماری لاعلاج و بی آبروی اچ آی وی چطوری هضم می شود؟؟؟ فقط از یتیمی نوشته ام و تنها از فقر گفته ام، از دربدری برادر و رفتن زودهنگامش گفته ام، اما از اعتیاد نه! از بزرگ شدن بچه های طلاق روی دست های نوجوانم گفته ام از رسوایی نه، از سختی هضم متفاوت بودن خواهر کافر گفته ام از تنهایی اش نه!
نگفته ام و نمی گویم، اما دیگر هم نمی خواهم بهش فکر بکنم، زندگی به من جفاهای بسیاری کرده است و من همیشه مرض یادآوری و سوگواری داشته ام، می خواهم از این ببعد سوگوار نباشم، می خواهم دفن کنم دفن کردنی ها را، رویشان آهک بریزم چنان که یک بیمار کرونایی را به خاک می سپارند، می خواهم یک فرد جدید بی درد، بی غصه، بی مصیبت باشم.
خواهرم و همسرش و پسرش کرونا گرفتند، پدر و پسر زودتر خوب شدند اما خواهر با مرگ جنگید و پیروز شد، روزی که شنیدم در یک لحظه ترسیدم و در همان لحظه بازگشتم به خود، حالش را جویا شدم، برایش دعا کردم، زنگ زدم شوخی کردم و تمام، بعد که به خود آمدم دیدم تمرین هایم چه خوب نتیجه دادند و چقدر آسان با مساله کنار آمدم.
شوهر یکی از بستگانم بهش خیانت کرده، کسی که به اصطلاح قاپ شوهرش را دزدیده دوست مطلقه من است، زنگ زده بود به گریه که تو هنوز با فلانی دوستی؟ و باید خشتکش را روی سرش پاره می کردی با آرامش گفتم در اینکه چه کسی مقصر است خودت می دانی و همسر بوالهوست، نه این خانم و نه من هرگز درباره ارتباط جدیدش هیچ حرفی تابحال بهم نزده ایم و او با من مثل سابق رابطه و ارادت دارد، از ایشان بزرگترها به کل خاندان ما ریده و رفته اند و من فقط به خدا واگذار کرده ام، دلیلی نمی بینم خلاف تربیتم به ایشان بد و بیراه بگویم بخاطر اشتباه رفتاری همسر شما!
نمی دانم اینهمه خودخواهی از کجا آمد در آن لحظه اما بدرستی فهمیدم که دارم به مسائل طور دیگری نگاه می کنم، قبلا" شاید پا به پای همین فامیل غصه دار می شدم و شاید حتی دچار عذاب وجدان که دوست من چنین کاری کرده است، حالا فقط به خودم فکر می کنم و بی ارتباطی یک داستان مزخرف به خودم.( خود این فامیل با همسرش که همسر و فررند داشت وارد ارتباط و در انتها همسرش شد و این من را در حرفم وقیح تر کرد)
زیاد شد، در کنار این فریاد زدن ها که من چقد خوشحالم، زندگی آرومه، همیشه یک ندای درونی بهم میگوید نگو، ننویس، چشم می شوی، حسود ها دلشان نلرزد، همه که نمی دانند چه زندگی ای داشته ای و چه سالهای سختی را گذرانده ای، بهشان بگو داروی سودابر می خوری و مفرح ها در لیست بعدی اند، حسد سنگ را پاره می کند، باز ساغر درون شروع می کند به آیت الکرسی و چهارقل، فوت می کند به تمام خودم و همسر و بچه هایم و سپس از راه دور خانواده ام، و از ته دل آرزو می کنم این زلزله درونی برای تمام آدم های حسود دور و اطرافم رخ دهد و خواهرهایشان برایشان اسپند دود کنند و دارو و زعفران ناب بفرستند و آنها هم شنگول شوند. الهی آمین
پ ن؛ خیلی زمان می خواهد خیلی ها من را بشناسند، حتی نزدیک ترین آدم ها بهم...
همان روز اول دوستان زنگ زدند که اگر راضی بودم به عیادت بیایند
این وسط برای یکی از دوستان دورهمی مان، که ذکر ناجوانمردی اش در همین صفحه رفته بود، اتفاقی افتاده بود، ایشان چهار پنج ماه پیش بعد نزدیک سه سال به ایران رفته بود، این وسط از راه دور با همسرش دچار اختلاف و مشکل شده بود، البته از اول زندگی مشکل داشتند، اما اینبار همسرش زده بود به سیم آخر و یکباره رفته بود سراغ راه آخر و اینرا تهدید کرده بود به طلاق و گفته بود اگر بچه ات را می خواهی همان خانه پدرت بمان و برنگرد، ولی این برگشته بود، این وسط همسرش خانه اجاره ای را پس داده و اسباب وسایلش را برده بود خانه پدرش.
قصدم از شرح این رویداد این بود که بگویم، با همه آن جفا که در حقم کرد، از همان شب نخست بعد زایمان که به خانه آمدم پذیرای خودش و پسر دو سال و نیمه ا ش شدم، نمی دانم چرا خدا همیشه مرا در شرایطی قرار می دهد که راه گریزی جز انجام و پذیرش نیست، نذر سلامتی خودم و خانواده ام کردم و او بمدت چهار شب و روز در خانه ام ماند.
بقول خودش فردی با یک دنیا تشعشعات منفی درونی و آینده ای نامشخص، رانده شده از همسر با بچه ای که بشدت شر و شیطان و البته آسیب دیده است.
همه اینها مهم نبود، فقط رایان برایم مهم بود، که بقول همسر علیرغم شعار همیشگی ات که هیچ چیز را نباید به خانواده و آرامش و امنیت شان ارجح بدانی، اما دانستی، رایان نه از حضور خواهرش، و نه حتی از دوری چند روزه از من، بلکه از این آشفتگی یکباره در زندگی اش، بشدت آسیب دید و تبدیل به موجودی پر از استرس و خشم شد و این شد که روز چهارم وقتی خود مهمان گفت جایی را پیدا کرده که تا زمان تحویل خانه اجاره ای برود نه نگفتیم.
درواقع زندگی چهار نفره تازه ما بعد از رفتن مهمان در روز پنج شنبه آغاز شد، رایان بشدت از من رمیده بود، با وجود درد بخیه و خستگی کل وجودم، باید دنبالش می دویدم و محکم می گرفتمش تا اجازه بدهد ببوسمش، اخلاقش را بلدم، وقتی قهر می کند، تمام وجودش نیازِ در آغوش کشیده شدن است اما در ظاهر از من می گریزد، چندین بار این کار را تکرار کردم، شب ها قبل خواب آوردمش در تخت خودم و بغل و بوسه بارانش کردم تا یخ فاصله و استرسش آب شد و تبدیل به خود واقعی اش شد.
از قبل آمدن با همسر صحبت کرده بودم که تا مدتی که دختر جانی بگیرد و خواب من و خودش تنظیم شود و اخلاقمان دستمان بیاید، و برای رفع هر مشکل احتمالی برای رایان، او در اتاق رایان بخوابد تا من هم بقدر راحتی خودم و باران فضا داشته باشم، خوشبختانه خواب شب باران علیرغم رایان، خیلی منظم و خوب بود ولی باز هم خو گرفتن من برای شبی چند بار بیدار شدن و شیر دادن و عوض کردنش زمان می برد.
امروز پنج هفته و چهار روز از تولدش می گذرد و تقریبا" اخلاق همدیگر دستمان آمده است، رایان بعد از نشاط اولیه برای چند روز به افسردگی دچار شد، انگار به درک حضور همیشگی خواهرش رسیده و حالتی از استرس و غم به سراغش آمده بود که خوشبختانه با رسیدگی های من و مراقبت های عالی و توجه فوق العاده پدرش رفع شد. حالا می داند که قرار است این موجود که گاهی زیادی گریه می کند و حوصله اش را سر می برد جزئی از خانواده ما بماند، بخواهد یا نخواهد!
تابحال فقط چند بار به حد دو یا سه بار بشکل خود خواسته بغلش کرده است، و وقتی می خواهد ببوسد دست یا بدن یا هرجا غیر از صورتش را می بوسد، از نظر رایان صورت خواهرش بوی بد می دهد، خخخخخخ، چندشش می شود!
با وجود قرنطینه شدید ایالت ویکتوریا مهد کودک ها هنوز باز هستند، فقط تعداد اطفال را کم کرده اند و خوشبختانه رایان جزء کسانی نبود که خط خوردند و هنوز سه روز در هفته می رود و ما در آن سه روز از صبح قربان صدقه دختر می رویم، در روز هایی که رایان خانه است هنگام قربان صدقه رفتن دختربجای باران اسم رایان را می بریم! و یا وقتی داریم با باران صحبت می کنیم از برادرش و خوبی هایش صحبت می کنیم، قدرت خدا حتی اگر رایان در اتاق نباشد می دانیم که تمام حواس و گوشش به ماست که چه می گوییم.
می توانم با جرات بگویم که این مرحله سخت هم بخوبی از سرمان گذشت و حالا یک خانواده عاشق همدیگر و آرام داریم. چیزی که میسر نمی شد مگر با برنامه ریزی و صحبت و مدیریت درست، به خودم و همسرم افتخار می کنم که از پسش بر آمدیم و خودمان را از گزند اتفاقات بد و ناآرامی رایان حفظ کردیم.