ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

لحظه دیدار نزدیک است!

دوست دارم دنیا متوقف شود در این روزهایی که دارم، گرچه یکروز بد بیدار می شوم و یکروز خوب، اما مودِ کلی این روزهایم بشدت سفید است، آبی، سبز، رنگارنگ است کلا"، انتظار می کشم اما عجله ندارم، حرکاتم کند و گاهی خسته کننده شده اند اما صبورم، طول شب شاید سه یا چهار بار بیدار شوم و به توالت بروم اما ناراحت نیستم، همه چیز بالغ است در من، گرچه گاهی هم عصبی و پرخاشگر می شوم اما بشدت مادرم این روزها.

قبل از هست شدن دختر فکر می کردم احتمالا" خیلی از تجربه ها برایم تکراری باشد، عادی باشد، شاید آن احساسی که برای بار اول از حرکات رایان در شکمم داشتم اینبار آن چنان دلخواسته و عاشقانه نباشد در ذهنم، شاید اینبار با بزرگ تر شدن شکمم و تبعاتش خسته تر شوم، شاید دلم بخواهد زودتر از بار راحت شوم، اما اینطور نبود، سهم دختر در جایگاه خودش قرار دارد، با هر حرکتش، با هر تغییر بدنم، با هر بالا و پایین رفتن شرایط هورمونی درونم ضعف می کنم برایش، و انگار این تجربه اولم است، که هست، او پسرم بود و این دخترم.

تنها تفاوت این دو در این است که اینبار روز دقیق دیدار دختر از قبل مشخص است، برای رایان باید منتظر آمدنش و میل خودش می بودیم، اینبار تایم بیمارستان مشخص است و اگر خودش قبل از آن تاریخ علاقه و عجله به دیدار نداشته باشد، همه چیز روی کاغذ مشخص است و من هم آرزویم این است که در روزی که مقرر است بیاید، فعلا" همینقدر که تا اینجا به خیر و خوشی سپری شده برایم کلی ارزشمند است، امروز درست در روز ششم از هفته سی و هشتم بارداری ام واقع هستم و بابت طی این مسیرِعزیز و زیبا خیلی خوشحالم، دیابت بارداری ام را با رژیم کنترل کرده و می کنم که گرچه در ابتدا بسیار سخت و طاقت فرسا بود اما الآن عادت کرده ام و کنار آمده ام، در کل بارداری ام تا اکنون فقط پنج کیلو اضافه کرده ام و احتمالا" خودم حدود دو کیلو کم کرده باشم و اینبار شاهد نوزادی لاغرتر از رایان خواهم بود( البته درواقع نوزادان مادران دیابتی درشت تر هستند اما طبق آخرین معاینه من دکتر گفت نوزاد شما کوچکتر از سنش است و احتمالا" بخاطر رژیم دقیق من است).

البته درست بعد از ختم هفته سی و هفتم تا الان کمی رژیم را شکسته ام تا جبران کمبود وزن دختر را بکند ولی درکل رژیم دارم.

برای رایان تا ختم بارداری بیست کیلو(!!!!) اضافه شده بودم و این تفاوت وزنی خیلی عجیب و جالب است برایم!

متاسفانه ایالت ما بعد از ورود به فاز دوم شکستن شرایط قرنطینه برای بار دوم دچار شرایط حاد از نظر کرونا شد و به عقب برگشتیم، یعنی بجای صعود به فاز سومِ سهل گیری در قرنطینه، به فاز نخست برگشتیم تا دوباره مهار شود، این شد که امید من درباره روز زایمان و روزهای اول بعدش درباره رفت و آمد همسر و رایان به بیمارستان و همه چیز دیگر به یاس مبدل شد، احتمالا" بعد از زایمان هرچه سریعتر خودم را مرخص کنم چون به هیچ وجه رایان اجازه ورود و دیدن من را نخواهد داشت، فقط همسر می تواند روزی دو بار برای زمان محدود پیشم باشد!

بدرود و درود تا دیدار بعد و شرح اولین ملاقات با دختر!

از روزهای گذشته

برخلاف چهار سال پیش که جزء به جزء احوالات بارداری ام را نوشتم اینبار چیزی نگفتم، درواقع انگار همه چیز رو به پختگی ست و از ذکرش خجالت کشیدم شاید، اما امروز فکر کردم ذکر مختصری برای خودم مفید خواهد بود.

از قبل می دانستم تستم مثبت است آن ماه، و بله مثبت بود. و از اول می دانستم اینبار دختر دارم مثل بار اولی که صددرصد یقین داشتم پسر است.

آن موقع که تست را گرفتم هفته پنجم یا ششم بارداری بودم( بر اساس احتساب تقویم پزشکان که تاریخ آخرین پریود را برای بارداری در نظر می گیرند در صورتی که آنموقع هنوز زن باردار نیست، از اینطرف برای رفع این کسری هفته چهلم بارداری را تاریخ زایمان می دانند که اگر هر چهار هفته را یک ماه بحساب بیاوریم انگار زن در انتهای ماه دهم زایمان می کند!)

خب با خود گفتم در بدترین حالت ممکن است مثل بارداری نخست ویار داشته باشم پس شروع کردم به فریز کردن چیزها مثل قورمه و مایه ماکارونی و از این دست، تازه قصد خرید و سرخ کردن و نگهداری پیاز را داشتم که ویار شروع شد و در کمال تعجب خیلی بیشتر و وحشتناک تر از بار اول.

شاید هم من فکر می کردم اینبار با آب و هوا و طبیعت و مردم و عرف اینجا خو گرفته ام و همه چیز برایم آسان تر خواهد بود، با خودم فکر کرده بودم همه جا را بلدم، دوست پیدا کرده ام، رستوران های بد و خوب را می شناسم، پس حتما" اینبار حال بهتری خواهم داشت، نگو همین انتظار بالایم و عدم توقع  از شرایط بدتر کار دستم داد.

اوایل با خود گفتم خب این هم طبیعت من است، حتما" بهتر خواهم شد، اما نه انگار خیلی متفاوت بود، اوضاع روحی و جسمی هر دو بشدت افتضاح بود، تمام مدت دراز به دراز افتاده بودم و یارای هیچ حرکتی نداشتم، غذا، میوه، شخص رایان و همسر جان و تمام خانه باز بوی لجن گرفته بود. خدایا شکر که دوره آموزشی درست روزهای اول بارداری ختم شد و من از استرس درس و امتحان و کنفرانس رها شدم، پسر هم سه روز به مهد می رفت، همسر هم درست از همان هفته هفتم هشتم بارداری ام خانه نشین شد، که گرچه بسیار ناباورانه و غافلگیرانه بود اما بشدت بخاطر حال بد من برایم خوب شد.

نه آنها کاری به کارم داشتند و نه من، رایان رسما" افسرده شده بود و حتی مدتی از من قهر کرد. حالم بد بود.

و این حال بد تا هفته های شانزدهم هفدهم هم ادامه پیدا کرد و بعد بهشت به رویم رخ نمود.

ویار بطرز سلانه سلانه و آرام از من خارج شد و دوباره به حال اول برگشتم. این وسط دو کیلو وزن کم کردم.

تازه به خود آمده بودم و دست بکار شده بودم که فهمیدم دیابت بارداری دارم. متاسفانه دکتری که باید آزمایش های هفته سیزدهم را چک می کرد میزان قند خون من را طبیعی اعلام کرده بود، در حالیکه از همان آزمایش باید نتیجه دیابت گرفته می شد و برای آزمایش بعدی معرفی می شدم، نشده بود و پزشک متخصص وقتی بخاطر سزارین بودن و تقاضای مجدد سزارین با من مصاحبه می کرد اینرا متوجه شد، آن موقع هفته بیست و سوم بودم، هفته بعدش آزمایش دادم و فهمیدیم بله دیابت بارداری دارم، بعدها که به قبل رجوع کردم دیدم آن همه بیحالی مضاعف و تشنگی شدید و ادرارهای فراوان همه بخاطر دیابت بوده، تا هفته هفدهم که حالی نداشتم، از آن هفته تا بیست و سوم که حالم بهبود پیدا کرد هم روحم از دیابت باخبر نبود و هیچ پرهیزی هم نداشتم و حتما" این بیخبری در بالاتر رفتنش بی تاثیر نبوده است.

از آن موقع تا الان که هفته سی و دوم بارداری را می گذرانم در رژیم هستم، و و زنم از اول بارداری تاکنون فقط سه کیلو بالاتر رفته است که باور کردنی نیست، برای رایان تا این موقع حدود چهارده پانزده کیلو اضافه شده بودم!!!

خواهرم برای زایمان از ماهها قبل بلیط گرفته بود، با بروز کرونا تصمیم گرفتم مانع سفرش شوم اما او مقاومت می کرد و می گفت بگذار شرایط را ببینیم شاید بهتر شد، نهایتا" هفته پیش از شرکت هوایی که بلیط گرفته بود برایش ایمیل زدند که پرو ا ز شما کنسل است و باید تا منظم شدن پروازها صبر کنید و می توانید بعدا" تاریخ جدیدی برای بلیط تان اعلام کنید.

به مرگ گرفتمان و به درد راضی شدیم. منی که تجربه عالی زایمان اول با حضور دلسوزانه خواهر را داشتم حالا به همین راضی ام که دخترم به خیر و سلامتی الی ختم دوره اش در وجودم بماند و خدای نکرده بخاطر دیابت یا استرس یا هر چیز دیگر زودتر و نارس نیاید.

این روزها حال خوبی دارم، بسیار خوب، رایان را بطرز عجیبی بیشتر از قبل دوست دارم و زندگی با همه تکراری بودنش زیبا و دوست داشتنی است.

دنیا را کرونا برداشته و امیدی به حال بهتر برایش نیست، کرونا حل شود بیماری ناشناخته جدیدتری بروز خواهد کرد، رسوم متعارف جاری در دنیا تغییر کرده و خواهد کرد.

آنقدر در شرایط جدید دست و پا زدم و در خود حلش کردم که فکر می کنم بمحض میسر شدن اولین فرصت باید بروم ایران و مادرم را سیر ببینم چون فکر می کنم در معادلات جدید دنیا یکی از چیزهایی که ممکن است سرم بیاید از دست دادن اوست، و من اینرا بطرز وحشتناکی باور دارم و تمرین کرده ام. شاید هم نباید اینطور منفی باشم اما بنظرم آماده کردن خود برای بدترین ها بهترین راه هضم بموقعش است، فقط آرزو دارم مادرم دختر را هم ببیند و ببوید، هیچوقت مرگ را به این حد نزدیک احساس نکرده بودم.

پ ن: درست امروز که اینرا نوشتم خانواده های بسیاری در کابل به عزای مادران و دختران تازه زایمان کرده شان بهمراه نوزادان معصوم شان نشسته اند، طالبان یا داعش، فرقی نمی کند کدام یک از این گروه ها، مهم این است که اینها با تمام این حیوانیت و توحش شان کسانی اند که دولت افغانستان سعی تمام در صلح با ایشان دارد، رفته اند سراغ کشتار پزشکان خارجی کارمند، وقتی با در بسته مواجه شده اند برای دست خالی برنگشتن رفته اند سراغ بیماران نسایی ولادی و کشتار کرده اند، آدم از مشترک بودن در نام آدمی با اینها خجالت می کشد....


زندگی به وقت کرونا

اوایل با توجه به دوری اینجا از همه جای دنیا فکر نمی کردیم دچار چنین داستانی شویم، اما بزودی وقتی کل دنیا درگیر شد و ما هم قاعدتا"مستثنا نبودیم دیدیم که زندگی با تمام تکراری بودن و گاهی تهی بودنش چقدر شیرین بوده و ما نمی دانستیم.

همیشه فکر می کردم چقدر اینجا تنهایم که حتی یک جا برای رفتن و پا روی پا انداختن ندارم، جایی که به تلفن زدنی بند باشد رفتن و انداختنت روی نزدیک ترین کاناپه موجود، حضرت کرونا آمد و دانستیم عجب خوشبخت مردمانی بودیم که می توانستیم گاهی به زور هم که شده خود را وسط یک دورهمی اجباری بیندازیم، یا اگر تنبلی اجازه میداد بچه را تا پارک نزدیک خانه ببریم،  بیشتر که بهش حال می دادیم می بردیمش پارک دورتر، هرچه دورتر رضایت بچه بیشتر، تمامش از ما گرفته شد.

وقتی ویروس به اینجا آمد تا همین دو هفته پیش من تکان خاصی نخوردم، تمام فکرم پیش مادرم بود، مادری که تمام عمر برایش زمستان است و در تنور تابستان هم یک چیز پتو مانندی دورش را احاطه کرده است، مادری که بطور رسمی ریه هایش مشکل دارد، تمام سال مراقب کوچکترین سرماخوردگی است تا مبادا بیفتد در چرخه طولانی عفونت و تب و شب بیداری.

از خودم چیزی نمی گفتم جز عالی هستیم و تمام تلاشم را در جهت جدی نشان دادن جریان به اهالی خانه مان در مشهد بخرج دادم، وقتی خواهرم بعلت بار روانی و فشاری که بخاطر مادر متحمل بود تصمیم گرفت از قم که محل تولد کرونا در ایران بود به مشهد برود مردم و زنده شدم تا دو هفته ای که گذشت، با اینکه مادر را رسما" در دورترین اتاق طبقه وسط گذاشته بودند تا هیچ آسیبی متوجه شان نباشد، اما باز هم تمام ترسم این بود که مبادا اینها سوغات برده باشند، که گذشت و بخیر هم گذشت.

همه این نگرانی هایم متوجه آن خانه در گلشهر و آن اتاق مادر بود و بس تا شبی که رایان بشدت تب کرد و مریض شد.

از مهدکودک که آمده بود طبق معمول خسته و گرسنه بود، آبی و نانی و فکر می کنم هندوانه سرد یخچالی کارش را ساخت، بعد هم که نوبت حمام بود و دوش گرفت و خیلی زود خوابید، اما در نیمه شب با صدای ناله اش بیدارمان کرد، ( بچه مان تازه حدود یک ماه و بیش می شود که در اتاق خود و تخت خودش می خوابد اما من همیشه با اندک صدایی از او بیدار و هوشیارم)، خودم را به تختش رساندم، تبش بسیار بالا بود، چک کردم بالاتر از ۳۷ نبود، اما چیزی که من را تا حد مرگ پیش برد ذکر این جمله از زبانش بود که، " مامان! توی گلوم عنکبوت رفته"، منظورش را بدرستی فهمیدم، گلودرد داشت، از غصه و ترس از دست رفتم، آوردیم روی تخت خودمان و سعی کردیم تب را پایین بیاوریم، مسکن دادیم اما قصد خواب نداشت، سخت گریستم، ساعت سه صبح بود، رفتن به بیمارستان در آن شرایط بدترین انتخاب ما بود چون مطمئن بودیم ساعتها پشت در اورژانس معطل خواهیم ماند، ساعت شد شش، تبش پایین آمده بود و از عنکبوت خبری نبود، چیزی خورد و همگی خوابیدیم، ساعت ده بیدار شدیم و به دکتر رفتیم گفت هیچ چیزی جز سرما خوردگی ساده نیست و بروید خانه استراحت کند.

همان یک شب و همان رویارویی ذهن و روحم با تیره ترین احتمال های ممکن کافی شد برای خالی شدن تمام قلب و روانم از سناریوهای احتمالی وحشتناک مشهد، به خدا سپردم شان و روحم جمع شد در خانه کوچک خودم، همینجا که هستم، و به چشم خود قدرت و زور اولاد را دیدم، و کاری که با آدم می کند، یک آن طفل پیش چشمم جان داد و دنیا بر سرم فرو ریخت، حالا تب با چنین میزانی در زندگی هر مادر و فرزندی بارها رخ می دهد و مخصوصا" ما بسیار طبیعی و عادی برخورد می کنیم باهاش اما در شرایط حاضر این واقعه تا مرز نبودن کشاند ما را.

بعد از آن تا کنون سعی کرده ام خودم را جمع و جور کنم و بیشتر مراقب خودم و خانواده کوچک خودم باشم، پسر دو هفته است مهد نمی رود، از طرفی همسر از همین دو هفته پیش بالاخره یک کار نیمه وقت پیدا کرد و مشغول شد، کار خودم اما درست همین دو هفته اخیر آنلاین شده است.

روزهایمان به بازی و نقاشی و کتاب و شعر خواندن می گذرد، از سه روز پیش هم وقتی احتمال موجود بودن ویروس در هوا را فهمیدیم، حتی پیاده روی خانوادگی را قطع کرده ایم و سعی می کنیم از فضای خانه برای قدم زدن و بازی استفاده کنیم.

متاسفانه بنده دچار دیابت بارداری شده ام و کلا" رژیم غذایی تازه ای را شروع کرده ایم، هر دو ساعت حتما" چیزی می خورم اما کم، و این هم خوب است هم بد، خوب است چون قند را تنظیم می کند، بد است چون من آدم سبزیجات خواری نیستم، غذا برای من بمعنی برنج و هر چیز دیگری در کنارش است، آن هم منی که در کل زندگی اخیر ده ساله ام آدم بسیار کم اشتها و نخوری شده ام و تنها در دوران بارداری پسر و اینک اندک اشتها و علاقه به خوردن پیدا می کنم، که باید تحمل کنم و از بیشتر خوشمزه جات ذهنم پرهیز کنم و لااقل کم بخورم.

نمی دانم تا کی خواهم توانست رژیم مناسب را حفظ کنم، تا فعلا" که همه چک هایم خوب و استاندارد بوده اند بجز معدودی( روزی چهار بار باید تست قند بگیرم از خودم و ثبت کنم) ببینیم در ادامه و انتها چه رخ می دهد.

این اتفاق همه گیر و تازه جهان تابحال خیلی درس ها برای ما داشته و دارد، به مرگ گرفتمان و به درد راضی شده ایم، مثلا" حالا دیگر برایم خیلی عادی و سهل است کنسل شدن سفر خواهر به اینجا برای زایمان، چیزی که در ابتدای بارداری مثل محال بود، حالا فقط به این فکر می کنم که خدا کند تا بدنیا آمدن دخترک از گزند این شر و بلای زمینی در امان بمانیم. " آمین"


دستم جای دیگری بند است!

چند بار آمدم اینجا چیزی بنویسم و ننوشته برگشتم. بعد با خودم فکر کردم که چرا اینجا کمتر می نویسم، هزار بهانه آوردم و اینکه وقت ندارم و اینها اما لابلای دلایل رسیدم به اینکه چون در اینستاگرام نسبتا" فعال هستم اینجا نوشتنم نمی آید، بیشتر که فکر کردم دیدم همین است دلیلش، اینستاگرام به آدم این فرصت را می دهد که ضمن عکس های خوشرنگی که از خودت و زندگیت می گیری کلی فخر بفروشی به جامعه پیرامونت، چون همان ها که هر روز می بینی شان و حال و احوال می کنی می بینندت، و خب آن جامعه ای که من تابحال اینجا شناخته ام و رفت و آمد( اختیاری و یا اجباری) دارم من را بعنوان یک آدم حسابی می بینند و این به آدم حس اعتماد بنفس و ارضای نیاز دیده شدن به حد کافی می دهد. بله درست است که اینستاگرام هم یک جایی است که ممکن است آدم از هر قشر و طبقه ای بیننده داشته باشد اما مسلما" برای هر کسی آن جامعه واقعی و قابل لمس است که بهش احساس می دهد. 

نمی دانم چطور منظورم را بیان کنم، منظورم این است که اینستاگرام بخاطر بیشتر ملموس بودن و نزدیک بودنش به آدم ارضای خاطر بیشتری می دهد تا وبلاگ، آن هم وبلاگی که با نام مستعار اداره می شود و حتی خواننده های ثابتش هم من را از نزدیک ندیده اند و یا اگر دیده اند نمی شناسند.

ولی باز هم اینجا را همچنان دوست دارم و با همه دور بودن آدم هایش از دنیای واقعی زندگیم خوشحالم از داشتنش.

زندگی بطرز خوشایندی در حرکت است، رایان که اینک دو سال و نه ماه و بیست و دو روز از عمرش می گذرد به درجات بالایی از سخنوری رسیده است. سخنور که می گویم با توجه به شرایط خودمان است وگرنه بچه های این سنی در ایران بدون هیچ مشکلی حتی شاید حرف های فلسفی هم بزنند.

تازگی شروع کرده به پرسیدن تمام علائم راهنمایی و رانندگی، هر تابلویی که می بیند باید برایش خوانده و معنا شود، علامت ورود ممنوع، توقف ممنوع، حق تقدم و علامت سیگار نکشید را بلد است و وقتی بهش رسیدیم بلند میگوید، مثلا، گیو وی ساین، استاپ ممنوعه، سیگار نکشید، سیگار خوب نیست!

ضمن اینکه اگر پیاده باشیم هم باید اسامی تمام خیابان ها را که روی تابلو هست بخوانم برایش.

چند شعر را از یوتیوپ یاد گرفته است اما هر بار که ازش خواهش می کنم برای خاله ها و بی بی اش بخواند طفره می رود.

روزی هزاران بار می آید بغلم می کند و البته با خواهش من بوسم می کند، شب ها یک تایمی مخصوص بوسیدن همراه با قلقلک دارد، انگار دوز بوسه اش پایین می آید، خودش را رها می کند زیر دستم که قلقلک بدهم و همزمان باصدا و محکم بوسش کنم، از خنده سرخ می شود ولی باز هم این نیاز را در چشمانش می بینم.

یک ترم دیگر مانده که این دوره دیپلما را تمام کنم، تا اواسط دسامبر مشغول خواهم بود، دختر افغانی که همکلاسی ام بود از دو هفته پیش کار خوبی پیدا کرد و در جای خوبی مشغول شده، با اینکه سطح من و او یکی نیست( او بعلت زندگی در اروپا زبانش بمراتب بهتر از من است) ولی با دیدن تلاش بی وقفه اش و به ثمر رسیدنش به من هم این اعتماد بنفس را داد که با همین مدرک دیپلما هم خواهم توانست وارد بازار کار شوم و چه چیزی بهتر از ورود به سیستم که بقول همسرم از هر دانشگاهی برای آدم بهتر است.

بنظرم به نتیجه رسیدن و تصمیم گرفتن خودش یک بخش مهم کار است و من به این نتیجه رسیده ام که دنبال کار باشم، و از داوطلبانه شروع کنم، گرچه این ترم آخر خیلی مصروف خواهم بود و امتحانات و کار کلاسی زیاد دارم اما همین به فکر بودن خودش خوب است. 

البته این وسط یک برنامه دیگری هم داریم که در این برهه به کار ارجح است و درواقع بعد از ختم این پروژه است که حیات اجتماعی من بطور کامل آغاز خواهد شد. دعا کنید دفعه بعدی که آمدم با خبر خوش بیایم و ازش بگویم!




من عاشق اسفندم و همزمان ازش بدم می آید!(بی ربط ترین عنوان)

اتفاقات زندگی ما گاهی حسابی روی دور تند می افتد، زندگی ما که می گویم منظور خانواده و خاستگاه نخستینم است، اتفاقات زندگی شخصی خودم سیر خیلی طبیعی و منظمی دارد، اما از آن طرف خانواده ام در ایران که تشکیل شده از مادر و دو برادر و یک خواهر در ایران، اولاد برادر که در دمشق و تهران و مشهد پراکنده اند و خواهر دیگر در بلاد کفر شمالی!

من اینجا از وصل ها گفته ام از فصل ها نه، از شادی ها بله از غم ها نه، فقط گاهی چس ناله( چه زشت و بد بو و بی کمال و سخیف) کرده ام و هرگز مستقیما اشاره ننموده ام، غرورم اجازه نداده و شاید ندهد به تفصیل.

اما حالا که همه چیز تمام شده‌است و باری از دوشم برداشته و فشار از مغز و کمر و قلبم، شاید گفتنش حداقل برای دو سه نفر از شما که پیگیر هستید خالی از لطف نباشد.

سه سال پیش که آمدم اینجا برادر بزرگ داماد شد، و علیرغم تمام مخالفت هایی که داشتم وقتی در لباس دامادی دیدمش دلم پر کشید و مگر می شود آرزوی هزاران روز خوش را برایش نکرد؟ 

اما این آرزوها تنها در حد آرزو ماندند، و بعد از حدود یکسال به جدایی انجامید.

حدود یک سال و نیم پیش( یعنی فقط حدود یکسال پس از شکست برادر بزرگتر)، وقتی به ایران رفتم و برادر کوچک که عصاره تمام جد وجهد و لطف و مهر و علم و عمل تمام ماست، انرژی و عشق و هیجان و دریای محبت خانواده سرگشته ماست، هم داماد شد، چگونگی اش از این مجال و این دل شکسته خارج است.

چند باری در همین جا و یا اینستاگرام نالیدم و نالیدم، درد کشیدم و در خود فرو بردم، دردم نگفتنی و نگفتنی بود، در یک کلام، این گهر نازدانه مان نیز از دو هفته پیش به جمع برادران مطلقه اش پیوست، آن یکی که اینک در گور خفته است هم چند سالی با سر و همسر زیست بقیه اش دربدری و تنهایی بود الی زمان رفتنش.

آنچه دیگران در جوک و خنده بازار می بینند در ما اجرایی می شود، یکی بود میگفت آدم اینروزها نباید بلافاصله برای کسی که ازدواج می کند تبریک بگوید، باید بگذارد یکی دو سال بعد که مطمئن شد بعد بگوید، و این برای ما اتفاق افتاد.

شرح ماجرا و چیستی و چرایی اش خیلی مفصل است، فقط خواستم بگویم من آدم بیش از حد بدبین یا نالنده ای نیستم، درد داشتم. نمی توانستم بگویم، خجالت می کشیدم، خجالت می کشم.

هر کس در زندگی اش نقاط ضعف دارد، نقطه ضعف من حساس بودن بیش از حد است، انگار سرشت من را با غصه خوردن و جوش زدن گره زده اند، بوضوح می بینم مخصوصا در این بی کسی و تنهایی چقدر ضعیف شده ام و چقدر ناتوانم در برابر مسائل، استرسم بشدت برای چیزهای کوچک بالا می رود و تمرکز ندارم، همه این احوالات بخاطر درگیر بودن روح و جانم با همین مسائل حادث می شوند.

اینها را گفتم که بگویم برای بار سوم هم در امتحان رانندگی ناکام شدم، والا بخدا، و احساس کودن و ابله و بی استعداد بودن و کرخت بودن بیش از حد بهم دست داد، معلمم پیشنهاد داد که در یکی از مراکز دیگر امتحان بدهم، می گفت این مرکز خیلی شلوغ و افیسرهایش سختگیرترند، گفتم نه، همینجا، باز برای یکماه بعد وقت گرفتم.

از نظر اقتصادی حسابی در حال نزول هستیم، الی آخر این ماه قرارداد همسرخان تمام می شود، و در این اواخر هرجا مصاحبه داده رد شده، اگر تا ختم ماه کار پیدا نکرد مجبور است رانندگی کند!

همه اش چیزهای بد و منفی نوشتم، خبرهای خوب هم دارم، از یکماه پیش به اینطرف در یک دوره دیپلما در یک مرکز آموزشی ثبت نام کرده ام و دارم سه روز در هفته درس می خوانم، قبل از شروع فکر می کردم شاید فقط سخت و ترسناک باشد، اما حالا که چهار هفته اش گذشته علاوه بر این حس ها، برایم شیرین و دوست داشتنی هم شده. اقرار می کنم قرار گرفتن در بین استرالیایی های اصیل با آن لهجه های خاص و سرعتی که در صحبت کردن بخرج می دهند آنهم در موضوعات کاملا تخصصی، خیلی ترسناک و اضطراب آور بود برایم، اما هر روز که گذشت اراده ام قوی تر شد. تا قبل از این من در اینجا دو دوره زبان خوانده بودم و دوره های اموزشی زبان خیلی متفاوت از دوره کاملا تخصصی یک رشته خاص است، و درواقع برای اولین بار دارم یک فضای حرفه ای اکادمیک را در اینجا تجربه می کنم و بابت این آغاز خوشحالم.

منی که با پسر می خوابیدم و با او بیدار می شدم، الان چهار هفته است که صبح های دوشنبه، سه شنبه و پنج شنبه ساعت شش و نیم بیدار می شوم، ظرف غذای ناهار خودم و همسر را از دیشب آماده کرده ام، بعلاوه جزوه و اوراق و کل دوسیه مربوط به درس های آن روز، متاسفانه با وجود اینکه وقت دارم اما صبحانه نمی خورم، فقط یک کافی و شاید تکه ای بیسکوییت، خودم را آماده می کنم و اکر تا آنموقع پسر بیدار نشده بود بیدارش می کنم، گاهی براحتی و گاهی بسختی بیدار می شود، و تا بطور کامل سیستمش بیدار شود شاید تکه ای نان و پنیر بدهم بخورد، یا حلقه ای خیار، یا سیب یا هر چیزی که بخورد، ولی متاسفانه نمی خورد، شاید هم خوشبختانه، چون بمحض رسیدن مان به مهد کودک دارند صبحانه می خورند.

دو هفته اول خیلی به هر دوی مان فشار آمد، اما بعد خودمان را تنظیم کردیم، پسرک که در کل عمر دو سال و سه ماهه اش شبها زودتر از یازده و دوازده نمی خوابید حالا نه و نیم نهایتا"ده خواب است(!) و حتی در روزهایی که مهد ندارد تلاش می کنم برنامه اش بهم نخورد. از نظر غذا چه ناز و نوازشی می کردم، باید دنبالش می دویدم که لقمه ای غذا بخورد، نمی دانم یا سیستم آنها خیلی خشن است و یا غذاهایشان چندان دلچسب نیست که گوش شیطان کر حالا خیلی راحت و عادی به همه غذاهای خانه نگاه می کند و می خورد.

کلا" از نظر روابط خیلی سختگیر است و این سختگیری اش بخاطر وابستگی زیادش به من بود، این قسمت از روحیه اش هم با رفتن به مهد خیلی تغییر کرده، قبلا" اگر کسی در فضای عمومی بیرون بهش لبخند می زد یا چیزی می گفت می ترسید و شاید گریه هم می کرد، حالا سعی در پاسخ دارد.

همه اینها اتفاقات خیلی خوبی هستند که در این یکماه و یکهفته اخیر رخ داده اند.

من هم درست با همان نظم و ترتیب و برنامه ای که از یکسال قبل تنظیم کرده بودم به پیش می روم، آنهم در یک رشته ای که صددرصد در علاقه مندی هایم است،  این سمستر درسی پنج واحد دارم و امیدوارم بتوانم از پسش برآیم.

پ ن: امروز که این نوشته را پست می کنم، هشت مارچ، روز جهانی زن است، و من درست در چنین روزی با دیدن عکسی از یک همکار بامیان، بیاد بدترین خاطره نگفتنی و نهفتنی ام از آن دوران افتادم، حالا دیگر از نگفتن و نهفتن گذر کرده ام و یکروز بطور کامل درباره اش می نویسم، شاید آخرین ترکش های انرژی منفی اش از درونم خارج شود، شاید هم نشود.