ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

گزارش وار!

یک. پنج ماه و شش روز از تولد دختر می گذرد و ما در حال قرار گرفتن در شرایط جدید زندگی مان هستیم، کرونا در ایالت ویکتوریا ریشه کن شد و شرایط قرنطینه یکی پس از دیگری برداشته می شود، همسر بعد از حدود هفت ماه از خانه کار کردن حالا سه هفته ای می شود که به اداره می رود، رایان همان سه روزش را در مهد سپری می کند و بقیه روزها خانه هستیم، قبل از اینکه همسر برگردد اداره چهارتایی باهم روزگار خوبی داشتیم، نه که همسر از کار بزند، که شدنی هم نبود حتی اگر اهلش بود ولی همین که کنارمان بود سهولتی بود، روزهایی که رایان نبود و دختر خواب بود مثلا" می رفتم دوری می زدم و بعضی خریدها را انجام می دادم، رایان را گرفته برمی گشتم، حالا نمی شود. به این شرایط جدید هم عادت کردیم ولی دو هفته اول نسبتا" سخت گذشت!

دو. خانه را گذاشته ایم برای فروش، با خود فکر کردیم در این وضعیت کرونا که قیمت ها نزول کرده گرچه خانه خودمان ارزانتر خواهد رفت ولی از آنطرف خانه ایده آل مان هم به نسبت پایین تر خواهدبود، اما متاسفانه تابحال که بیش از دو ماه از قرارداد فروش گذشت کسی آفر نداده برای خرید!

پس اندازمان همان سودی خواهد بود که روی خانه می آید و ده درصد بهای اصلی خانه، بقیه را تا خانه ایده آل باید قرض کنیم بعلاوه پول بیمه و مصارف بانک و غیره، اما من معتقدم حتی به قرض، اگر بتوانیم از فرصت استفاده کنیم خیلی عالی خواهد بود، ببینیم چه می شود! از همان سه سال پیش که اینجا را خریدیم قصد ماندن دائم نداشتیم، با خود گفتیم یک استارت بزنیم و بجای اجاره، قسط بانک بدهیم فایده اش حداقل در این است که مالک خواهیم بود و روی قیمت خانه می آید.

سه. مرزهای استرالیا کماکان به روی خارجی ها بسته است و این بمعنای این است که خواهر کماکان منتظر و دلتنگ آمدن است، ما که قبل از اخذ واکسن کرونا قصد رفتن به ایران را نداریم، از مارچ سال آینده هم که استرالیا در صدد واکسینه کردن ملت است و در وهله نخست کادر پزشکی را روی دست خواهد گرفت، نمی دانیم کی نوبت ما می شود، بنابراین دلمان را سفت و سخت گرفته ایم که حالا حالاها دیدار میسر نمی شود.

چهار. من مارچ امسال وقت امتحان سیتیزنی داشتم که بخاطر کرونا به آگوست موکول شد، در تاریخ مشخص آگوست هم کنسل شد و فعلا" بی تاریخ معوق شده و معلوم نیست کی باز خبر بدهند.

پنج. یکی از چیزهایی که فکر می کنم همه مادران انجام می دهند قیاس بچه هایشان در رشد و خصلت باهم است و ما هم مستثنا نیستیم، هی می رویم عکس های این سن رایان را می بینیم و با الآنِ خواهرش مقایسه می کنیم و می بینیم چقدر متفاوت است، رایان توی این سن دندان در آورده بود و روی روروک راه می رفت، دختر پایش به زمین نمی رسد و آویزان است، دندان که البته خوشحالم حالا حالاها در نیاورد، کلا" ریزنقش و بسیار ظریف تر از برادرش است، حتی کم خنده و حرف تر از او، شاید هم آن زمان من بیشتر و بهتر با رایان حرف می زدم و الان وقت کمتری برای دختر دارم، نمی دانم!

تنها دو سه روزی می شود که رایان خواهرش را می بوسد و لمس می کند، سابق بر این ابا داشت و می گفت بو می دهد(از نوزادی که بنظرش بویناک و چندش آور بود در ذهنش مانده!)

شش. بعد از چهار ماه و چند روز همسر از اتاق رایان به اتاق خودمان برگشت، بخاطر رایان که احساس دلتنگی نکند و همینطور خودم تا دختر دست و پایش را بشناسد و روی تخت خودمان راحت باشم من بودم و او و یک تخت سوپر کینگ! این هم یک پروسه بود که بدون خون و خونریزی انجام شد، و خیلی جالب و غیر منتظره بعد از چند بار گفتن خود رایان یک شب به پدرش گفت بروید توی اتاق خودتان بخوابید!

از طرف دیگر پروسه از پوشک گرفتن رایان که در سه سال و چهار ماهگی اش انجام شد نیمه کاره مانده بود و شبها نپی می دادم، و هفته ای حداقل یکبار هم خیس می کرد، این جریان هم یک ماهی می شود که ختم شد و ما خیال مان راحت شد، پسرم اینک یک پسر چهار سال و یک هفته ای مستقل است.(گرچه این اتفاق در ایران و افغانستان و حتما" خیلی جاهای دیگر خیلی زودتر از اینها رخ می دهد ولی من عجله ای برایش نداشتم و بقول دکترهای اینجا گذاشتم خودش به آن درجه از توانایی و خواست برسد.)

هفت. از اول دسامبر داروهای مفرح گیاهی خواهر را شروع کرده ام، هی معوق می کردم بخاطر اینکه می خواستم حظ اعلی ببرم و هرچه دیرتر نیازمندتر، نمی دانم خوبست یا نه ولی من بدجوری به بدن و ذهن و روانم آگاهم،  چیزی می خورم می دانم چه اتفاقی خواهد افتاد، سردی بخورم قولنج می کنم و یبوستم عود می کند، زعفران حالم را خوب می کند، سودابرها را که نگویم، باعث نگرش جدیدم در زندگی شد، امیدوارم مفرح ها هم برای یک عمر ثبات بیاورد به حس خوب به زندگی، حتی اگر موقتی باشد من نیاز دارم به این محرک بی آزار.

به دوری، به غم، به گذشته و حتی به حال اگر غمی درونش باشد فکر نمی کنم، خط می زنم، از آدم های سمی دوری می کنم و تمام سعیم بر حفظ شرایط خوب است در هر چیز، فروش و خرید خانه هم با همه سختی و ناممکن بودنش در راستای خرید حال خوب برای خود و خانواده ام است، امیدوارم ممکن شود، گرچه همسر می گوید اگر توی این سه ماه که قرارداد فروش داریم فروش نرفت دست نگه داریم الی یکسال بعد، چیزی نگفتم، باید ببینیم خدا برایمان چه می خواهد!

پ ن؛ چه خوب می شود حالم وقتی می بینم اینجا هنوز رونق دارد و خوانده و دیده می شود، ممنونم بابت این مهربانی تان!





زندگی! سلام...

دختر سه ماه و یکروزه شد امروز، من هم!

خواهرم از قم برای خواهر پا به ماهش داروهای گیاهی سودابر و مفرح فرستاده بود، از یک ماه و نیم پیش سودابرها را شروع کردم، دوست ندارم دلیل این رهایی ام از آنچه همه عمر بودم را بگذارم پای داروها، ولی احتمالا" یکی از دلایلش همین است، دلیل دیگرش دست و پنجه نرم کردن روح و روانم با زندگی در عصر کروناست، شاید ابتلای به دیابت و نزدیک تر شدن ذهنم به کهولت و فصل بیماری، شاید نزدیکتر شدن به سال هزار و چهارصد و چهل سالگی ام!

هرچه هست خوشحالم ازش، چون بشدت دارم پوست می‌اندازم، بشدت عاشق زندگی ام، عاشق رنگ ها، عاشق رژهای پررنگ و سرخ و بنفش، عاشق زن بودنم! 

این روزها می گذارم به پای حضور باران اما فکر می کنم آن روی سکه زندگی، آن روی بدخطی های سرنوشت، آن روی سیاه بودن ها در حال رو نمودن است، من دارم تبدیل به انسان جدیدی می شوم، انسانی از نو متولد شده، انسانی که تمام تلاشش بر این است که برای خود شادی بیافریند، انسانی که از ته دل آرزو می کند چهل سال دوم زندگی اش را شاد باشد، بی غم، بی سودا....

بیش از پنج سال از زندگی ام در ملبورن می گذرد و من تازه می فهمم زندگی در عافیت و آسایش چه رنگی دارد، من همیشه شاکر خدا بوده ام اما شاید بیشترش بخاطر طرز تربیتم بوده است و کمتر از ته دلم، خیلی وقت هایش کنایه ای به خدا، اما این روزها از ته دل ازش تشکر می کنم، که گرچه دیر، اما چه خوب به من نشان داد و می دهد که می شود مثل خیلی از آدم های دیگر که همیشه فکر می کردم چه بی خودی خوشحالند، خوشحال بود بی هیچ دلیل و به هزار دلیل، دلایلی که تمام عمرم پشت هزار درد بی درمان ذهنم، پشت هزار نهفتنی و نگفتنی های قلبم گم می شد.

این روزها زندگی را نفس می کشم، و شادمانی  را به آغوش می کشم تنگ و سخت. این روزها هم آغوش نشاطم، در من زن نزدیک به چهل ساله ی شادی متولد شده است، زنی که مادر دو فرزند است، زنی که تمام عمر دلواپس بود، همه زندگی اش نگران، حالا با خودخواهی تمام فقط می شنوم و رد می شوم، با خودخواهی تمام می بینم و نمی گریم، شاهدم و می گذرم، هر بار به خودم رجوع می کنم و هر دفعه حالم را می پرسم در جواب می شنوم، عالی ام و عالی تر خواهم بود، برای اولین بار است که اینگونه عاشق زندگی هستم....

همین امروز بعدازظهر با همسرم صحبت می کردم و می گفتم یک عمر سوگواری کردم و یک عمر دردمند بودم، دردهایی که هیچکس جز خانواده ام نمی دانند، چیزهای ننوشتنی، حرفهای نگفتنی، حقایقی که دل سنگ را خرد می کند، چه می دانی اسکیزوفرنی چه دردی است؟؟؟ کسی چه می داند بیماری لاعلاج و بی آبروی اچ آی وی چطوری هضم می شود؟؟؟ فقط از یتیمی نوشته ام و تنها از فقر گفته ام، از دربدری برادر و رفتن زودهنگامش گفته ام، اما از اعتیاد نه! از بزرگ شدن بچه های طلاق روی دست های نوجوانم گفته ام از رسوایی نه، از سختی هضم متفاوت بودن خواهر کافر گفته ام از تنهایی اش نه!

نگفته ام و نمی گویم، اما دیگر هم نمی خواهم بهش فکر بکنم، زندگی به من جفاهای بسیاری کرده است و من همیشه مرض یادآوری و سوگواری داشته ام، می خواهم از این ببعد سوگوار نباشم، می خواهم دفن کنم دفن کردنی ها را، رویشان آهک بریزم چنان که یک بیمار کرونایی را به خاک می سپارند، می خواهم یک فرد جدید بی درد، بی غصه، بی مصیبت باشم.

خواهرم و همسرش و پسرش کرونا گرفتند، پدر و پسر زودتر خوب شدند اما خواهر با مرگ جنگید و پیروز شد، روزی که شنیدم در یک لحظه ترسیدم و در همان لحظه بازگشتم به خود، حالش را جویا شدم، برایش دعا کردم، زنگ زدم شوخی کردم و تمام، بعد که به خود آمدم دیدم تمرین هایم چه خوب نتیجه دادند و چقدر آسان با مساله کنار آمدم.

شوهر یکی از بستگانم بهش خیانت کرده، کسی که به اصطلاح قاپ شوهرش را دزدیده دوست مطلقه من است، زنگ زده بود به گریه که تو هنوز با فلانی دوستی؟ و باید خشتکش را روی سرش پاره می کردی با آرامش گفتم در اینکه چه کسی مقصر است خودت می دانی و همسر بوالهوست،  نه این خانم و نه من هرگز درباره ارتباط جدیدش هیچ حرفی تابحال بهم نزده ایم و او با من مثل سابق رابطه و ارادت دارد، از ایشان بزرگترها به کل خاندان ما ریده و رفته اند و من فقط به خدا واگذار کرده ام، دلیلی نمی بینم خلاف تربیتم به ایشان بد و بیراه بگویم بخاطر اشتباه رفتاری همسر شما!

نمی دانم اینهمه خودخواهی از کجا آمد در آن لحظه اما بدرستی فهمیدم که دارم به مسائل طور دیگری نگاه می کنم، قبلا" شاید پا به پای همین فامیل غصه دار می شدم و شاید حتی دچار عذاب وجدان که دوست من چنین کاری کرده است، حالا فقط به خودم فکر می کنم و بی ارتباطی یک داستان مزخرف به خودم.( خود این فامیل با همسرش که همسر و فررند داشت وارد ارتباط و در انتها همسرش شد و این من را در حرفم وقیح تر کرد)

زیاد شد، در کنار این فریاد زدن ها که من چقد خوشحالم، زندگی آرومه، همیشه یک ندای درونی بهم می‌گوید نگو، ننویس، چشم می شوی، حسود ها دلشان نلرزد، همه که نمی دانند چه زندگی ای داشته ای و چه سالهای سختی را گذرانده ای، بهشان بگو داروی سودابر می خوری و مفرح ها در لیست بعدی اند، حسد سنگ را پاره می کند، باز ساغر درون شروع می کند به آیت الکرسی و چهارقل،  فوت می کند به تمام خودم و همسر و بچه هایم و سپس از راه دور خانواده ام، و از ته دل آرزو می کنم این زلزله درونی برای تمام آدم های حسود دور و اطرافم رخ دهد و خواهرهایشان برایشان اسپند دود کنند و دارو و زعفران ناب بفرستند و آنها هم شنگول شوند. الهی آمین

پ ن؛ خیلی زمان می خواهد خیلی ها من را بشناسند، حتی نزدیک ترین آدم ها بهم...


تجربه جدید، حالِ تازه!

همان روز اول دوستان زنگ زدند که اگر راضی بودم به عیادت بیایند

این وسط برای یکی از دوستان دورهمی مان، که ذکر ناجوانمردی اش در همین صفحه رفته بود، اتفاقی افتاده بود، ایشان چهار پنج ماه پیش بعد نزدیک سه سال به ایران رفته بود، این وسط از راه دور با همسرش دچار اختلاف و مشکل شده بود، البته از اول زندگی مشکل داشتند، اما اینبار همسرش زده بود به سیم آخر و یکباره رفته بود سراغ راه آخر و اینرا تهدید کرده بود به طلاق و گفته بود اگر بچه ات را می خواهی همان خانه پدرت بمان و برنگرد، ولی این برگشته بود، این وسط همسرش خانه اجاره ای را پس داده و اسباب وسایلش را برده بود خانه پدرش.

قصدم از شرح این رویداد این بود که بگویم، با همه آن جفا که در حقم کرد، از همان شب نخست بعد زایمان که به خانه آمدم پذیرای خودش و پسر دو سال و نیمه ا ش شدم، نمی دانم چرا خدا همیشه مرا در شرایطی قرار می دهد که راه گریزی جز انجام و پذیرش نیست، نذر سلامتی خودم و خانواده ام کردم و او بمدت چهار شب و روز در خانه ام ماند.

بقول خودش فردی با یک دنیا تشعشعات منفی درونی و آینده ای نامشخص، رانده شده از همسر با بچه ای که بشدت شر و شیطان و البته آسیب دیده است.

همه اینها مهم نبود، فقط رایان برایم مهم بود، که بقول همسر علیرغم شعار همیشگی ات که هیچ چیز را نباید به خانواده و آرامش و امنیت شان ارجح بدانی، اما دانستی، رایان نه از حضور خواهرش، و نه حتی از دوری چند روزه از من، بلکه از این آشفتگی یکباره در زندگی اش، بشدت آسیب دید و تبدیل به موجودی پر از استرس و خشم شد و این شد که روز چهارم وقتی خود مهمان گفت جایی را پیدا کرده که تا زمان تحویل خانه اجاره ای برود نه نگفتیم.

درواقع زندگی چهار نفره تازه ما بعد از رفتن مهمان در روز پنج شنبه آغاز شد، رایان بشدت از من رمیده بود، با وجود درد بخیه و خستگی کل وجودم، باید دنبالش می دویدم و محکم می گرفتمش تا اجازه بدهد ببوسمش، اخلاقش را بلدم، وقتی قهر می کند، تمام وجودش نیازِ در آغوش کشیده شدن است اما در ظاهر از من می گریزد، چندین بار این کار را تکرار کردم، شب ها قبل خواب آوردمش در تخت خودم و بغل و بوسه بارانش کردم تا یخ فاصله و استرسش آب شد و تبدیل به خود واقعی اش شد.

از قبل آمدن با همسر صحبت کرده بودم که تا مدتی که دختر جانی بگیرد و خواب من و خودش تنظیم شود و اخلاقمان دستمان بیاید، و برای رفع هر مشکل احتمالی برای رایان، او در اتاق رایان بخوابد تا من هم بقدر راحتی خودم و باران فضا داشته باشم، خوشبختانه خواب شب باران علیرغم رایان، خیلی منظم و خوب بود ولی باز هم خو گرفتن من برای شبی چند بار بیدار شدن و شیر دادن و عوض کردنش زمان می برد.

امروز پنج هفته و چهار روز از تولدش می گذرد و تقریبا" اخلاق همدیگر دستمان آمده است، رایان بعد از نشاط اولیه برای چند روز به افسردگی دچار شد، انگار به درک حضور همیشگی خواهرش رسیده و حالتی از استرس و غم به سراغش آمده بود که خوشبختانه با رسیدگی های من و مراقبت های عالی و توجه فوق العاده پدرش رفع شد. حالا می داند که قرار است این موجود که گاهی زیادی گریه می کند و حوصله اش را سر می برد جزئی از خانواده ما بماند، بخواهد یا نخواهد!

تابحال فقط چند بار به حد دو یا سه بار بشکل خود خواسته بغلش کرده است، و وقتی می خواهد ببوسد دست یا بدن یا هرجا غیر از صورتش را می بوسد، از نظر رایان صورت خواهرش بوی بد می دهد، خخخخخخ، چندشش می شود!

با وجود قرنطینه شدید ایالت ویکتوریا مهد کودک ها هنوز باز هستند، فقط تعداد اطفال را کم کرده اند و خوشبختانه رایان جزء کسانی نبود که خط خوردند و هنوز سه روز در هفته می رود و ما در آن سه روز از صبح قربان صدقه دختر می رویم، در روز هایی که رایان خانه است هنگام قربان صدقه رفتن دختربجای باران اسم رایان را می بریم! و یا وقتی داریم با باران صحبت می کنیم از برادرش و خوبی هایش صحبت می کنیم، قدرت خدا حتی اگر رایان در اتاق نباشد می دانیم که تمام حواس و گوشش به ماست که چه می گوییم.

می توانم با جرات بگویم که این مرحله سخت هم بخوبی از سرمان گذشت و حالا یک خانواده عاشق همدیگر و آرام داریم. چیزی که میسر نمی شد مگر با برنامه ریزی و صحبت و مدیریت درست، به خودم و همسرم افتخار می کنم که از پسش بر آمدیم و خودمان را از گزند اتفاقات بد و ناآرامی رایان حفظ کردیم.


از حالِ خوب روزهای اول

دختر دو کیلو و هشتصد گرم بود و پذیرشش در وهله اول برایم سنگین نبود، به مرگ گرفتندم و به درد راضی شده بودم، هنگام تولدش حالی نداشتم، اما باز زار می زدم و دکترها و پرستاران ترسیده بودند که مبادا دردی حس می کنم، تا فهمیدند از خوشی است و حالِ خاص لحظه دیدار.

باز همان مراحل قبلی تکرار شد، همسر از تمام لحظات فیلم گرفت، بند ناف را قیچی کرد و دختر را به آغوش من رساندند. صدای جیغ مانند دخترانه و صورت سرخ و سفید و چهره کاملا" شبیه به رایان داشت.

بعد از مراحل اولیه و ریکاوری به اتاق پانزده منتقل شدم، ساعت شده بود چهار و همسر به خانه برگشت. آن شب رایان منزل دوستمان خوابیده بود.

تمام مساله و فکرم رایان بود، او در تمام عمرش تابحال بجز روزهایی که به مهد می رود، با هیچکس و در منزل هیچکس تنها نبوده است و با اینکه با او صحبت کرده بودیم اما پذیرشش در عمل سخت است.

بخاطر کرونا، تنها همسر افراد می توانستند دو بار در روز به عیادت بیمار بیایند، ساعت یک تا سه و پنج تا هفت عصر و این برای منی که بار نخست تمام روز همسر و خواهرم را در کنارم داشتم سخت بود هرچند پرستاران و ماما هر ساعت به مادران سر می زنند و غیر از آن هم هر کاری داشته باشی کمک می کنند اما روح و روان تازه مادر بجز اینها حمایت و همکاری همسرش را می طلبد که اینبار محدود شد.

علاوه بر شب زایمان، سه شب دیگر در بیمارستان ماندم که می توانست کوتاه تر باشد اما متاسفانه مشکلاتی برای من رخ داد که ماندنم را طولانی کرد وگرنه بخاطر کرونا همه را تشویق به رفتن به خانه می کردند. 

بیست و چهار ساعت نخست بعد از زایمانم بشدت خاص و زیبا گذشت، داشتم از خواب می مردم ولی دلم نمی خواست بخوابم. نرم و آرام و حتی  ظریف صحبت می کردم، چشمانم روی هم می رفت و حرف می زدم، تنها نگرانی ام رایان بود.

روز دوم بعد زایمان حالم بشدت خراب شد و سرگیجه و تهوع شدید داشتم و این حال تا نیمه شب و صبح روز سوم ادامه پیدا کرد و نهایتا" به استفراغ شدید انجامید، طبیعی بود که معده ام کار نکند ولی بعد از اینکه فهمیدند حتی باد هم از معده ام خارج نشده گفتند هیچ نخورم بجز آب تا دوباره حالم بد نشود. و از آن ببعد هر ساعت پرستاران می آمدند به پرسیدن این سوال که آیا باد خارج شد؟؟؟ و پاسخ منفی بود، و برای بار نخست در زندگیم به ارزش و اهمیت ساطع شدن باد معده آگاه شدم و براستی عمر و جان و سلامت و بدحالی آدم به تاری بند است. گفتم همسر پاهایم را از انگشتان تا بالا چرب کند، خودم دوش گرفتم و از کمر به پایین را چرب کردم، پتوی گرم طلب کردم و دورم‌پیچیدم افاقه نمی کرد، تا بالاخره بعد از تلاش بسیار و راه رفتن و ماساژ دادن پشت و کمر با روغن موفق به راضی کردن روده های مبارک شدم و حالا باد نیا کی بیا، ماما همان لحظه آمده بود به چک کردن من و بچه و از توالت با بشکن بیرون آمدم که گوزیدم (با معذرت) و او و همسر سجده شکر به درگاه خدا آوردند.

آن شب هم ماندم و فردایش مرخص شدم.

رایان از دیشبش در منزل پسرعمه همسر مانده بود و ظاهرا" شرایط جدید برایش قابل درک بود. 

از در که وارد شدم سالن ورودی با چند بادکنک تزیین شده بود و روی یک برگ آ چهار ورودم را خوش آمدید گفته بود، خانه کاملا" تمیز و مرتب و گرم بود و بوی اسپند مشخص می کرد که از صبح دود شده بود برای ضدعفونی شدن و ایجاد حس خوب برای من، بالا و اطراف تخت باران هم بادکنک هایی گذاشته بود بعلاوه جعبه های هدیه برای من و باران، بغضم ترکید، فقط من و همسر بودیم.

بلافاصله رفت دنبال رایان و تا آمدنش من هم آخرین چیزهایی که برای رایان خریده بودیم را داخل کارتن گذاشتم و در مسیر ورودش توی راهرو گذاشتم، لحظه باشکوهی بود دیدار با پسرم بعد از چهار شب و سه روز تمام.

رایان خوشحال بود و باران را دوست داشت و این برای من همه چیز بود!


از مادرِ دختر شدن!

بخاطر دیابت و احتمال زایمان زود هنگام با گذشت هر روز و هفته جشن می گرفتم، در مرحله اول آرزویم ختم کردن سی و هفت هفته بود و بعد از آن چون عنوان نوزاد نارس از دختر جان برداشته می شد، با گذر هر روزش حس فاتحانه ای مرا در بر می گرفت، بخاطر کرونا حدود دو ماه ویزیت حضوری نداشتم و از پشت تلفن به سوال های دکتر و ماما پاسخ می دادم، اولین ویزیت حضوری در هفته سی و هفتم رخ داد و متاسفانه دکتر گفت سایز جنین نسبت به سنش کوچکتر است، تا آن لحظه فکر می کردم این تنها خودم هستم که وزن کم می کنم و دخترم دارد مراحل رشدش را به خوبی سپری می کند، اما فکرم اشتباه بود.

بخاطر این درک دکتر هم فقط سه نوبت سونوگرافی برای ارزیابی آب دور جنین دادند، چون یکی از دلایل کوچک بودن سایز شکم می تواند کم آبی رحم باشد که شکر خدا اینطور نبود، آخرین سونوگرافی را که می رفتم بخاطر قرار گرفتن ایالت ویکتوریا در فاز سخت تر قرنطینه و مراقبت های کرونایی، مجبور شدیم مسیر طولانی ای را بپیماییم تا از درب اصلی بیمارستان ورود کنیم و چون وقتم در حال گذشتن بود و من را استرس فرا گرفته بود و با سرعت بیشتری از حد توانم راه رفته بودم و آن شب دردی در کمرم پیچید، یک آن تصور کردم اگر این درد زایمان باشد چه کنیم؟ 

این چه کنیم بخاطر این است که این باردر خانه طفلی دیگر داریم، تمام مساله حول اوست، طی صحبت هایی که با همسر داشتیم قرار بود در هر ساعتی از روز که لازم دیدیم و رایان خانه بود ببریم مهد و سریع به بیمارستان برویم، و یکی از دوستان هم گفته بود چنانچه اتفاق در نیمه شب و اصلا" هر ساعتی از شب و روز رخ داد، فقط تماس بگیرید تا ما بدنبال رایان بیاییم و یا اینکه در خانه شما بمانیم.

آن شب اما بخیر گذشت و من خوابیدم. صبح روز بعدش ولی بعد از صبحانه وقتی طبق معمول آمدم و در تخت دراز کشیدم احساس کردم دردی در وجودم متولد می شود، زمان گرفتم و دیدم بله، جناب درد بسیار آرام و منظم سر دقیقه می آید و می رود، خوب دانستم که در فاز نخست زایمان قرار گرفته ام.

ساعت دوازده و نیم بود که موضوع را با آرامش به همسر جان اطلاع دادم، سریعا" به رایان ناهار دادیم و وسایل و سا ک ها را از چیزهای دقیقه نود تکمیل کرده و پشت ماشین گذاشته و اول رایان را به مهد و سپس خودمان به بیمارستان رفتیم. طبق مشورت دوستم طی تماس قبلی تلفنی با بیمارستان گفتم دردهای منظمی از دیشب دارم و فکر می کنم آماده زایمان هستم، در غیر این ممکن بود از ویزیت شدنم امتناع کنند.

از طرفی اینبار به خواست خودم سزارین می شدم و این حق انتخاب فقط بخاطر تجربه سزارین شدنم برای بار نخست بارداری ام بود وگرنه سیستم دولتی اینجا برای زایمان حق انتخابی قائل نیست. تاریخ سزارینم هم برای هفته بعد روز چهارشنبه بود، شش روز بعد از روز واقعه!

خلاصه، تصور ما چنین بود که بخاطر سزارینی بودنم و به محض اطمینان شان از اینکه دردِحادث شده درد و نشانه زایمان است، بزودی من را به اتاق عمل رهنمون خواهند کرد، به همان دلیل هم قبل رفتن یک کرم و سرمه ای هم زده بودم و همچین چیتان پیتان طور رفته بودم بیمارستان!

اما در حقیقت اینطور نشد، بقول خودشون با اینکه سزارین را انتخاب کرده ام اما چون این اتفاق قرار است پیش از تاریخ رزرو اتاق عمل رخ بدهد و برای بیمارستان فی البداهه است باید به حالت اورژانس برسد تا سیستم اجازه ورود و عمل من را صادر کند و با این حالت خوش و سرمستانه و سرمه و ماتیک زده من اجرا نخواهد شد، خلاصه تا ساعت پنج و نیم که زیر دستگاه کنترل انقباض های رحم و کنترل قلب جنین بودم، قرار داشتنم در فاز زایمان قطعی اما غیر اورژانسی بود و خیلی محترمانه گفتند می توانید برگردید خانه و در صورتی که دردها بسیار نزدیکتر و شدیدتر شد برگردید و یا همینجا بمانید و منتظر زمانش شوید. گرچه برای ما منطقی نبود اما چون درد هایم قابل تحمل بود و از طرفی باید رایان را از مهد می گرفتیم و به دوستمان می سپردیم برگشتیم.

بار دوم ساعت هفت و نیم در حالیکه رایان را به دوست مان سپرده بودیم پشت در بخش معاینه زنان و زایمان بودیم و تا قبول مان بفرمایند شد نزدیک نه، درد هایم رسیده بود به هر چهار دقیقه یکبار و آنهم به شدت و طول نزدیک دو دقیقه، و این برای منی که هرگز اینجای کار را نسنجیده و تصور نکرده بودم سخت و سنگین تمام می شد و باید التماس اینرا می کردیم که دکتر بر بالینم بیاید و نمی آمد.

آخر هم دکتر متخصص سزارین با توپ پر آمد که عزیزم شما تحت نظارت و کاملا" در امنیت بسر می بری، از درد زایمان هم کسی تابحال نمرده، متاسفانه یک بیمار که در بخش ریکاوری اتاق عمل قرار دارد دچار مشکل بعد عمل شده و این دکتر هم جزء کادر اتاق عمل بوده و تا زمانی که این بیمار از ریکاوری به سلامت بیرون نیاید عمل من به تعویق خواهد افتاد و شاید هم به زایمان طبیعی ختم شود که از نظر جناب دکتر آسمان به زمین نخواهد آمد.

باورم‌نمیشد اینقدر برای یک حق، که خودشان تعریف کرده اند باید بجنگم، حتی صدایم بالا رفت و با گریه بهش گفتم حتی اگر یک دقیقه تا زایمان طبیعی فاصله داشته باشم ترجیح می دهم که سزارین کنم و این انتخاب واقعا" بخاطر هیچ نبود جز تجربه بدی که بخاطر رایان داشتم که بعد از نزدیک بیست و چهار ساعت زیر آمپول فشار بودن آخر هم منجر به زایمان طبیعی نشد و سزارین شدم، دلم نمی خواست حادثه تکرار شود و اگر قرار بود سر آخر به سزارین بکشد چه بهتر از همان اول اینرا بخواهم.

دردها به فاصله هر سه دقیقه به طول دو دقیقه رسیده بود و ساعت یازده و نیم بود که نهایتا" مرا به اتاق عمل بردند، تازه در آنجا هم اگر بعد معاینه چنین استنباط می شد که در فاز آخر زایمان طبیعی قرار دارم و برای جنین خطر دارد ممکن بود مجبور به زایمان طبیعی می بودم که نبود و خیلی زود بی حسی و سزارین را انجام دادند و من صدای "بارانم" را شنیدم.....