چند بار آمدم اینجا چیزی بنویسم و ننوشته برگشتم. بعد با خودم فکر کردم که چرا اینجا کمتر می نویسم، هزار بهانه آوردم و اینکه وقت ندارم و اینها اما لابلای دلایل رسیدم به اینکه چون در اینستاگرام نسبتا" فعال هستم اینجا نوشتنم نمی آید، بیشتر که فکر کردم دیدم همین است دلیلش، اینستاگرام به آدم این فرصت را می دهد که ضمن عکس های خوشرنگی که از خودت و زندگیت می گیری کلی فخر بفروشی به جامعه پیرامونت، چون همان ها که هر روز می بینی شان و حال و احوال می کنی می بینندت، و خب آن جامعه ای که من تابحال اینجا شناخته ام و رفت و آمد( اختیاری و یا اجباری) دارم من را بعنوان یک آدم حسابی می بینند و این به آدم حس اعتماد بنفس و ارضای نیاز دیده شدن به حد کافی می دهد. بله درست است که اینستاگرام هم یک جایی است که ممکن است آدم از هر قشر و طبقه ای بیننده داشته باشد اما مسلما" برای هر کسی آن جامعه واقعی و قابل لمس است که بهش احساس می دهد.
نمی دانم چطور منظورم را بیان کنم، منظورم این است که اینستاگرام بخاطر بیشتر ملموس بودن و نزدیک بودنش به آدم ارضای خاطر بیشتری می دهد تا وبلاگ، آن هم وبلاگی که با نام مستعار اداره می شود و حتی خواننده های ثابتش هم من را از نزدیک ندیده اند و یا اگر دیده اند نمی شناسند.
ولی باز هم اینجا را همچنان دوست دارم و با همه دور بودن آدم هایش از دنیای واقعی زندگیم خوشحالم از داشتنش.
زندگی بطرز خوشایندی در حرکت است، رایان که اینک دو سال و نه ماه و بیست و دو روز از عمرش می گذرد به درجات بالایی از سخنوری رسیده است. سخنور که می گویم با توجه به شرایط خودمان است وگرنه بچه های این سنی در ایران بدون هیچ مشکلی حتی شاید حرف های فلسفی هم بزنند.
تازگی شروع کرده به پرسیدن تمام علائم راهنمایی و رانندگی، هر تابلویی که می بیند باید برایش خوانده و معنا شود، علامت ورود ممنوع، توقف ممنوع، حق تقدم و علامت سیگار نکشید را بلد است و وقتی بهش رسیدیم بلند میگوید، مثلا، گیو وی ساین، استاپ ممنوعه، سیگار نکشید، سیگار خوب نیست!
ضمن اینکه اگر پیاده باشیم هم باید اسامی تمام خیابان ها را که روی تابلو هست بخوانم برایش.
چند شعر را از یوتیوپ یاد گرفته است اما هر بار که ازش خواهش می کنم برای خاله ها و بی بی اش بخواند طفره می رود.
روزی هزاران بار می آید بغلم می کند و البته با خواهش من بوسم می کند، شب ها یک تایمی مخصوص بوسیدن همراه با قلقلک دارد، انگار دوز بوسه اش پایین می آید، خودش را رها می کند زیر دستم که قلقلک بدهم و همزمان باصدا و محکم بوسش کنم، از خنده سرخ می شود ولی باز هم این نیاز را در چشمانش می بینم.
یک ترم دیگر مانده که این دوره دیپلما را تمام کنم، تا اواسط دسامبر مشغول خواهم بود، دختر افغانی که همکلاسی ام بود از دو هفته پیش کار خوبی پیدا کرد و در جای خوبی مشغول شده، با اینکه سطح من و او یکی نیست( او بعلت زندگی در اروپا زبانش بمراتب بهتر از من است) ولی با دیدن تلاش بی وقفه اش و به ثمر رسیدنش به من هم این اعتماد بنفس را داد که با همین مدرک دیپلما هم خواهم توانست وارد بازار کار شوم و چه چیزی بهتر از ورود به سیستم که بقول همسرم از هر دانشگاهی برای آدم بهتر است.
بنظرم به نتیجه رسیدن و تصمیم گرفتن خودش یک بخش مهم کار است و من به این نتیجه رسیده ام که دنبال کار باشم، و از داوطلبانه شروع کنم، گرچه این ترم آخر خیلی مصروف خواهم بود و امتحانات و کار کلاسی زیاد دارم اما همین به فکر بودن خودش خوب است.
البته این وسط یک برنامه دیگری هم داریم که در این برهه به کار ارجح است و درواقع بعد از ختم این پروژه است که حیات اجتماعی من بطور کامل آغاز خواهد شد. دعا کنید دفعه بعدی که آمدم با خبر خوش بیایم و ازش بگویم!
اول. سال ۲۰۱۹ را اگر چشم نزنیم دارد خوب پیش می رود، با شروع درس من و مهد رفتن رایان آغاز شد، گواهینامه گرفتم، همسر صاحب کاری بهتر از قبل شد، درواقع این سومین کاری است که امسال استخدام می شود، ترس مصاحبه کلا" از وجودش رفته از بس مصاحبه شده، کار آخری به استرس و ترسش هم می ارزید و لااقل برای دو سه سال راحت شدیم از تغییر!
امتحان سیتیزن شیپ همسر هم انجام شد و منتظر روز تقدیمش هستیم.
قرار بود بمحض اخذ سیتیزن همسر راهی ایران شویم، حالا داریم حساب و کتاب می کنیم که آیا تا آخر سال می شود رفت یا نه؟
درست از ختم ترم دوم( سمستر اولم) یک سری کارها که نیاز به تخصیص بودجه و زمان خاص داشت را انجام دادیم، سیستم برق کشی اینجا خیلی جدید نبود، برق کار آوردیم و تمام لامپ ها را توکار کرد، لامپ های پر مصرف اما کم نور را با کم مصرف و پر نور تعویض کردیم، بعدش کل خانه را رنگ کردیم، سه روز کل خانه بهم ریخته بود، رسما" مثل اسباب کشی، اما نتیجه کار واقعا" دوست داشتنی است.
من انسان صبور و قانعی هستم، نزدیک دو سال است خانه را خریده ایم اما شرایط اجازه نداد این کارها را بکنیم، الآن هم چندان تغییر خاصی نکرده ایم فقط دیگر صبر نداشتیم. از هفت ماه پیش هم که تخت مان شکست و انداختیم بیرون روی زمین می خوابیدیم الی همین دو هفته پیش که رفتیم قسطی خریدیم، زندگی کلا" یک چند روزی می شود که لاکچری شده(خخخخخ)!
دوم. هیچ فکر نمی کردم عشق و محبت یک انسان به فرزندش اینقدر رنگ عوض کند و هر لحظه به شکل جدیدتری تبارز کند، مخصوصا"وقتی بعد از یک سالگی با یک تغییر روز افزون، آدم بیشتر کلافه می شود تا عاشق!
حالا اما روزهایی که می رود مهد و از صبح تا شب که همسر از مسیر برگشت با خود می آوردش دلم برایش تنگ می شود، وقتی بقصد نوازش شدن صدایم می کند و بعد بغلم می کند و وای نگو از لحظه ای که داوطلبانه می بوسد، لحظات خاصی اند که هیچکس نمی تواند درک کند جز خود آن مادر.
سوم. زندگی به شکل نرم و لطیفی در جریان است، خز و خیل های حاشیه ای همیشه و هنوز هستند اما در اصل زندگی خللی وارد نمی کنند هرچند گاهی همین خز و خیل و بی اهمیت ها تمام مغزت را پر می کنند هرچند کوتاه.
یکی از این حاشیه های زندگی تنها بودن و غصه بابت این همه بی کسی است، یکبار هدفمند و با اشتیاق سعی کردم این تنهایی را بشکنم، برای بچه ام خاله و عمو و داداش و خواهر درست کنم، دوستی های دور و دورهمی های گروهی و تفریحات هماهنگ سر جای خودش، دلم خواسته بود جایی باشد که گاهی زنگ بزنم بگویم چایی بذار دارم از فلان جا می آیم و یا کجایی بیا آش درست کردم بخوریم، از این مدل صمیمیت و خواهرانگی دلم می خواست، اقدام کردم، ولی متاسفانه ناکام شدم، فهمیدم اینجا و این قسمت از زندگی در این سرزمین پهناور با همه وسعتش کوچک است برای این اقدام بزرگ، آدم ها با پشت و سرگذشت شخص خودشان با تو تعامل می کنند، زمان می برد ساغرِ درون من را بشناسند و در حدش رفتار کنند، ظاهر من را می بینند و سالها طول می کشد که از درونم بجویَندَم، هر کسی از ظن خود یارت می شود، همه هم دلتنگ و تنهایندو برای خودشان پُخی هستند، نمی شود اینجا خودت باشی و با تمامِ خودت قضاوت شوی.
به کاهدان زدم و مدتی زخمی بودم، هنوز هم هستم، ولی رفع می شود. و مطمئنم آدم هایی که در رابطه با من زخم می زنند و با اشتباه خود از من کناره می گیرند جای خالی من را با هیچ کس و چیز دیگر نمی توانند پر کنند، دیده ام که می گویم، تلخیِ من در یک رابطه دو نفره آتش می زند، دشمنی بلد نیستم و نمی کنم، صرفا" بدی کردن با من پشیمانی و درد بسیاری برای فرد مقابل ببار می آورد. معنای این حرف اصلا" این نیست که خدا جوابشان را می دهد و الهی خدا به کمرش بزند و از این حرفها، نه هرگز، منظورم این است که دردِ بدی کردن با من و دنیای بی من برای شخصی که مدتی از محبت خالص من بهره برده بقدری است که بی هیچ دشمنی و بددعا و نفرینی، کن فیکون می شود، زندگی اش مختل می شود، بخدا اینرا من نمی خواهم، این چیزی است که عاید می شود و شده است، برای آرامشش دعا می کنم.
در زمانی که در بامیان کار می کردم، بنا به وظیفه سازمانی که داشتیم باید هر ماه بر اساس تقویم کاری به شهرستان های دور و نزدیک سر می زدیم، پرسشنامه هایمان را پر می کردیم، تحقیق میدانی می کردیم و برمی گشتیم، بعد اینطور نبود که هر کجا هم که می رویم دفتری داشته باشیم و مهمان خانه و دم و دستگاهی، و شهرستان های دور افتاده در حدی هم نبودند که هتل و رستوران و جان پناه خاصی داشته باشند. اینطور جاها معمولا" طبق یک قرارداد نانوشته بین سازمانی، اگر دفتر و دستگاهی از سایر ارگان های غیردولتی و دولتی در آن مناطق موجود می بود، شب ها را می رفتیم در همان دفتر و پذیرایی می شدیم.
معمولا" هم اکثر دفاتر ارگان های خارجی طوری طراحی شده بود که فقط دفتر نباشد، دفتر بود و همزمان استراحتگاه یا خوابگاه برای کارمندانش، و معمولا" هم اتاق خالی برای مهمان های بالقوه ای مثل ما.
چند وقتی بود که همکار خانم بخش ما رفته بود مرخصی زایمان، و من هیچوقت به اهمیت حضور او فکر نکرده بودم، با آن بچه لوس و مزخرفی که داشت و بطرز فجیع و دوطرفه ای بین من و آن طفل همیشه همراهش خصومت هم موجود بود، آن ماموریت اولین ماموریت بدون آن خانم و پسرش بود و احساس سبکی هم می کردم.
از طرفی ماموریت مطروحه به یکی از شهرهایی بود که از نظر قومیتی با قومیت غالب استانی که در آن واقع بود تفاوت داشت، بنحوی در استان باستانی بامیان ، اقلیت محسوب می شد هرچند از نظر جمعیت کل کشور اقلیت نبودند. کسانی که اطلاعات دارند می دانند که دو ولسوالی (شهرستان) در بامیان اقلیت بشمار می آیند و علیرغم هزاره بودن اکثریت استان بامیان، این دو ولسوالی تاجیک تبار بودند.
روز کاری مان که تمام شد به دفتر مربوطه رفتیم، سلامی و چای و نانی و بالاخره هم به اتاق های مان رهنمون شدیم، و اتاقی که همیشه در ماموریت به آن شهر به من و همکار خانمم می دادند را به من دادند، و روبرویش هم همکار مرد، راننده و مامور امنیتی گروه مان را جای دادند.
درست از هنگامی که اتاق را بهم دادند و قصد خواب کردم ترس و دلهره به سراغم آمد، نمی دانم درِ اتاق همیشه خراب بود یا آن شب بطور اتفاقی بدون حتی دستگیره بود، برای امنیت خودم لای در را باز گذاشتم تا بتوانم روبرو را ببینم و به همکاران مرد هم سپردم که درب را باز بگذارند، یک چراغ قوه هم که داشتم روشن کرده رو به سمت در گذاشتم تا روشن باشد، خیلی دیر و بسختی خوابم برد، تمام مدت به این فکر می کردم که اگر کسی خدای نکرده خواست بهم تجاوز بکند چه کنم، نکند همکاران خودم خدای نکرده بیایند سراغم، در هم که خراب است، در تمام این جای به این بزرگی یک زن تنها بین حدود ده دوازده مرد چه می تواند بکند؟ کاش آن خانم همراهم بود، خدایی هیچوقت نفهمیده بودم چقدر حضورش بهمراه یک پسر بچه بهم امنیت داده بود تا آنروز، و چقدر احمقانه فکر می کردم حضورش هیچ تاثیری ندارد.
با سلام و صلوات حوالی ساعات یک صبح خوابم برد، نه که بخوابم، اصلا" انگار بهم الهام شده بود، شاید دو ساعتی نخوابیده بودم که یکباره بیدار شدم، از چه؟؟؟ حتما"لمس شده بودم، یادم می آید یکبار دیگر وقتی در صندلی جلو اتوبوس در مسیر مشهد به تهران نشسته بودم، نصفه شب از خواب بیدار شدم و همان لحظه دیدم که کمک راننده دستش را که از لای دیوار حائل بین اولین صندلی و پله های اتوبوس داخل کرده بود، سریعا" عقب کشید، پایم آن قسمت که دست کشیده بود بی حس شده بود.
هنوز نگفتم از چه بیدار شده بودم، ثانیه ای نگذشت از بیدار شدنم که هوشیار و کاملا" آگاه شدم از حضور یک انسانِ نر در دو سانتی متری ام، قشنگ سر بر بالینم گذاشته و نفس می کشید، همینکه هوشیار شدم از حضور نجسش خواستم داد بزنم، انگار زبان در دهانم خشک شده بود، مثل اینها که لکنت می گیرند یا چیزی پریده توی گلویشان، صدایم در نمی آمد، تا در آمد رفته بود، من هم با همان حال زار دویدم رفتم توی اتاق روبرو، بی صدایی تبدیل به جیغ و گریه شده بود، پشت سر هم از شان خواستم بدوند بروند ببینند کی بیدار است یا مثل بیدارها دیده می شود، بروند ببینند کی بود که آمده بود پیش من به گوه اضافی خوردن، فقط توانستم در چند جمله سریع بگویم کسی آمده بود بروید ببینید کی بود، صددرصد که از بیرون نبود، از همان نوکر عمله کارمندهای همین جا بود....
ساعت سه صبح را نشان میداد، و خب مسلم است که وقتی همکارم می رود دانه به دانه افراد حاضر را می بیند همه در خواب تشریف دارند، و هیچکس بیدار نیست!
تا صبح در اتاق همکارانم نشستم و گریه کردم، آنها هم چشم ها غرق به خون از این بی آبرویی و بی عفتی که تاجیک ها خواستند یا توانستند سر ناموس شان بیاورند.
ساعت شش که آفتاب برآمد همکاران زنگ زدند تا رئیس آن سازمان که خانه اش بیرون از آنجا بود بیاید و گپ بزنیم، آمد، از ساعت شش تا هشت و نیم سعی کرد ما را قانع و آرام کند، گفت من خودم این بی شرف را هر کسی بوده پیدا و بی آب می کنم، شما فقط صبر کنید، من می گفتم من مستقیما" از همینجا می روم به سارنوالی( شهرداری) و شکایت می کنم از اینجا هم که رفتم در مرکز شکایت می کنم، بالاخره نفر باید دستگیر و مجازات شود، رئیس اما میگفت رفتن شما به سارنوالی مساوی بدتر بی آبرویی و آبروریزی شما و کل سازمان شما می شود، اینجا شهر کوچکی است، همه شما را به انگشت نشان خواهند داد، و بعید می دانم آنها بتوانند کاری بکنند، راست می گفت، اگر کسی می توانست کاری بکند همین خودش بود، که بهمان قول داد نفر را پیدا کند و بعد ما هر کاری خواستیم بکنیم باهاش.
از آن مهمان خانه رفتیم به خانه ولسوال( شهردار) و تمام سه روز ماموریت را فقط گشت زدیم و اوقات گذراندیم، همکار مرد کارهای من را هم کرد، من بجایش می خوابیدم توی ماشین با یک هندزفری توی گوشم، قرار شد این مثل یک راز بین ما چهار نفر بماند، البته که کار خاصی نشده بود اما خودش برای من نهایت تجاوز بود، بگذریم که همکارانم اول فکر کرده بودند بشکل واقعی به من تجاوز شده!
آن رئیس هم هیچ گوهی نخورد و ما هم دیگر هیچ نپرسیدیم و دیگر هرگز به دفترشان نرفتیم. و من این اتفاق را برای هیچکس تعریف نکردم جز یکی از هم اتاقی ها تا به امروز که اینجا نوشتم.
این روزها مدام در حال و هوای آن روزهای زندگی ام سیر می کنم، ماه، ماهِ تولد است و من هی به گذشته فکر می کنم، به اینکه چه کارهایی کرده ام و چه کارهایی نکرده ام، انرژی ام کجا و چگونه تبخیر شد و اینک در آغاز سی و هشت سالگی چه چیزها و چه کارهایی برایم اولویت است.
می رسم به اینکه سخت بوده ولی هرگز نمی فهمیدم، بیشترین انرژی و توانایی ام در کم امکانات ترین شرایط از بین رفت و اینجا با اینهمه امکان و مکان چه بی رمق هستم، نه این هم منظورم نیست، نمی خواهم خودم را توجیه کنم، که کم کاری هم نکرده ام، اما گاهی بدجور دلم به حال بیست و سه سالگی هایم می سوزد، گرچه آنموقع ها به ظاهر لذت هم می بردم اما حالا که از اینجا نگاه می کنم می بینم چقدر زندگی بهم بدهکار است، آخر یک دختر بیست و سه چهار ساله حقش این نبود، همه اینها وقتی دخترهای بیست و سه و چهار و چند و حتی نُه ساله های امروز را که می بینم با هزار رنگ و لعاب و نازدانگی هایشان، بیشتر برایم معنا می شوند که چه نسل سخت و شجاعی بوده ایم ما و چه روح بزرگوار و سنگینی داشته ام من....
مهم ترین!
امتحان رانندگی را پاس کردممممممممممممم!
و نمی دانید چه باری از روی دوش و دل و جان و روحم برداشته شد، انگار این لعنتی سدی بود که نمی گذاشت زندگی روال عادی اش را بگذراند، البته که من آدم جوشی و غصه خوری هستم، ولی تا جایی که با دیگران صحبت کرده ام اکثرا" ازش به همین شکل یاد کرده اند، بگذریم، وقتی مراحل مختلف را بخوبی و با آرامش رد کردم و خودم قبل از اینکه بهم بگوید می دانستم که پاس شده ام، اصلا" یک اضطرابی گرفته بودم که می ترسیدم از خوشی بیش از حد سکته کنم، بخدا در همین حد خوشحال بودم و هستم، هر بار که به خودم رجوع می کنم و بیادم می آید که دیگر تست ندارم از خوشی بال در می آورم، این است قدرت شکست! آدم قدر موفقیت را پس از شکست بیشتر می داند!
دو. یک ترم درسی ام هم با موفقیت و نهایت رضایتمندی تمام شد و این هفته و هفته آینده در رخصتی هستیم. البته رایان را طبق برنامه خودش( سه روز در هفته) به مهد می بریم و این درواقع اولین تجربه من از تنها در خانه ماندن است، و بشدت بهم می چسبد، مثلا" دیروز که روز مهد رایان بود و پدرش قبل از کار بردش، من تمام صبح تا ساعت دو و نیم که بدنبالش رفتم را مشغول خودم بودم، کمی خانه را تمیز کردم بدون اینکه رایان پشت سرم بهم بریزد، آهنگ های مورد علاقه ام را گذاشتم بدون اینکه رایان بگوید "پوکویو بذار"!!!، برای خودم چرخیدم و رقصیدم بدون اینکه مراقب این باشم که او خرابکاری نکند، وای چقدر مزه داد!
هرچند باید در این دو هفته کلی کار درسی انجام بدهم و برای سه امتحان نسبتا" سخت آمادگی بگیرم ولی لااقل دیروز را بهش فکر نکردم و برای خودش جشن گرفتم، وسط های چرخیدن و رقصیدن هم یک آبگوشت وحشتناک عالی درست کردم که نگو و نپرس!
سه. ما از آن خانواده های پررو هستیم، کلا" " از رو نروندگانیم"( چه ترکیب باحالی شد)، بعله بعله، عرض می کنم خدمتتان، جمعه ای که گذشت مراسم ازدواج مجدد برادر بزرگتر بود، تو رو خدا شما هم مثل من فکر می کنید که باید خجالت کشید و مجلس نگرفت؟ یا مثل مادر و خواهر و خود برادر هستید که می گویند چرا باید این خانم تقاص ازدواج ناموفق آن خانم اول را بدهد و تحویل نگیریم؟ خلاصه که خدمتتان عرض کنم مجلس را در یک رستوران سنتی خیلی ناز در گلشهر که بخش آقایان و بانوان جدا بوده گرفتند، ماشین گلپوش و عروس و داماد آرایشگاه و لباس و غیره.
عروس خانم هم دختردایی مان هستند که یک ازدواج نا موفق داشته اند، و نقطه مقابل دخترعمو( ازدواج اول) هستند، هم از نظر اخلاق و هم از نظر ظاهر و حتی تیپ و ظاهر!
من که متاسفانه ایمان و اعتماد را بطور کامل نسبت به هر موجود مونث که بنام عروس وارد خاندان ما می شود را از دست داده ام، ولی باز هم در پس هر ناامیدی ای امیدی هست، و مخصوصا" که بقول مادرم این عروس، عروس نیست، بچه ام هست، یتیم برادرم هست و هیچکس دیگری به اندازه ایشان نخواهد توانست برای من دختری کند.
چهار. رایان خان هم پس از دو ماه و نیم رفتن به مهد کودک الآن کم کمک به آن درجه از پذیرش رسیده است که گریه نکند، و گزارش ها حاکی از آن است که در طول روز هم بسیار فعال و شادتر از قبل عمل می کند، مربی هایش بشدت ازش راضی هستند و می گویند رایان تنها بچه ای است که مراقب است بعد از بازی در هر قسمتی که هست وسایلش را سر جایش بگذارد و حتی وسایلی را که سایر بچه ها به اطراف پرت کرده اند ببرد در جای مربوطه، مثلا" ماشین ها را سر جایش، عروسک ها را سر جایش، حیوانات را و اعداد و اشکال هندسی را، آنهم بطور خودجوش و متعهد، آخ که مُردم برای این رفتارش!
پ ن: ممنون از اینکه هنوز با من هستید!
اتفاقات زندگی ما گاهی حسابی روی دور تند می افتد، زندگی ما که می گویم منظور خانواده و خاستگاه نخستینم است، اتفاقات زندگی شخصی خودم سیر خیلی طبیعی و منظمی دارد، اما از آن طرف خانواده ام در ایران که تشکیل شده از مادر و دو برادر و یک خواهر در ایران، اولاد برادر که در دمشق و تهران و مشهد پراکنده اند و خواهر دیگر در بلاد کفر شمالی!
من اینجا از وصل ها گفته ام از فصل ها نه، از شادی ها بله از غم ها نه، فقط گاهی چس ناله( چه زشت و بد بو و بی کمال و سخیف) کرده ام و هرگز مستقیما اشاره ننموده ام، غرورم اجازه نداده و شاید ندهد به تفصیل.
اما حالا که همه چیز تمام شدهاست و باری از دوشم برداشته و فشار از مغز و کمر و قلبم، شاید گفتنش حداقل برای دو سه نفر از شما که پیگیر هستید خالی از لطف نباشد.
سه سال پیش که آمدم اینجا برادر بزرگ داماد شد، و علیرغم تمام مخالفت هایی که داشتم وقتی در لباس دامادی دیدمش دلم پر کشید و مگر می شود آرزوی هزاران روز خوش را برایش نکرد؟
اما این آرزوها تنها در حد آرزو ماندند، و بعد از حدود یکسال به جدایی انجامید.
حدود یک سال و نیم پیش( یعنی فقط حدود یکسال پس از شکست برادر بزرگتر)، وقتی به ایران رفتم و برادر کوچک که عصاره تمام جد وجهد و لطف و مهر و علم و عمل تمام ماست، انرژی و عشق و هیجان و دریای محبت خانواده سرگشته ماست، هم داماد شد، چگونگی اش از این مجال و این دل شکسته خارج است.
چند باری در همین جا و یا اینستاگرام نالیدم و نالیدم، درد کشیدم و در خود فرو بردم، دردم نگفتنی و نگفتنی بود، در یک کلام، این گهر نازدانه مان نیز از دو هفته پیش به جمع برادران مطلقه اش پیوست، آن یکی که اینک در گور خفته است هم چند سالی با سر و همسر زیست بقیه اش دربدری و تنهایی بود الی زمان رفتنش.
آنچه دیگران در جوک و خنده بازار می بینند در ما اجرایی می شود، یکی بود میگفت آدم اینروزها نباید بلافاصله برای کسی که ازدواج می کند تبریک بگوید، باید بگذارد یکی دو سال بعد که مطمئن شد بعد بگوید، و این برای ما اتفاق افتاد.
شرح ماجرا و چیستی و چرایی اش خیلی مفصل است، فقط خواستم بگویم من آدم بیش از حد بدبین یا نالنده ای نیستم، درد داشتم. نمی توانستم بگویم، خجالت می کشیدم، خجالت می کشم.
هر کس در زندگی اش نقاط ضعف دارد، نقطه ضعف من حساس بودن بیش از حد است، انگار سرشت من را با غصه خوردن و جوش زدن گره زده اند، بوضوح می بینم مخصوصا در این بی کسی و تنهایی چقدر ضعیف شده ام و چقدر ناتوانم در برابر مسائل، استرسم بشدت برای چیزهای کوچک بالا می رود و تمرکز ندارم، همه این احوالات بخاطر درگیر بودن روح و جانم با همین مسائل حادث می شوند.
اینها را گفتم که بگویم برای بار سوم هم در امتحان رانندگی ناکام شدم، والا بخدا، و احساس کودن و ابله و بی استعداد بودن و کرخت بودن بیش از حد بهم دست داد، معلمم پیشنهاد داد که در یکی از مراکز دیگر امتحان بدهم، می گفت این مرکز خیلی شلوغ و افیسرهایش سختگیرترند، گفتم نه، همینجا، باز برای یکماه بعد وقت گرفتم.
از نظر اقتصادی حسابی در حال نزول هستیم، الی آخر این ماه قرارداد همسرخان تمام می شود، و در این اواخر هرجا مصاحبه داده رد شده، اگر تا ختم ماه کار پیدا نکرد مجبور است رانندگی کند!
همه اش چیزهای بد و منفی نوشتم، خبرهای خوب هم دارم، از یکماه پیش به اینطرف در یک دوره دیپلما در یک مرکز آموزشی ثبت نام کرده ام و دارم سه روز در هفته درس می خوانم، قبل از شروع فکر می کردم شاید فقط سخت و ترسناک باشد، اما حالا که چهار هفته اش گذشته علاوه بر این حس ها، برایم شیرین و دوست داشتنی هم شده. اقرار می کنم قرار گرفتن در بین استرالیایی های اصیل با آن لهجه های خاص و سرعتی که در صحبت کردن بخرج می دهند آنهم در موضوعات کاملا تخصصی، خیلی ترسناک و اضطراب آور بود برایم، اما هر روز که گذشت اراده ام قوی تر شد. تا قبل از این من در اینجا دو دوره زبان خوانده بودم و دوره های اموزشی زبان خیلی متفاوت از دوره کاملا تخصصی یک رشته خاص است، و درواقع برای اولین بار دارم یک فضای حرفه ای اکادمیک را در اینجا تجربه می کنم و بابت این آغاز خوشحالم.
منی که با پسر می خوابیدم و با او بیدار می شدم، الان چهار هفته است که صبح های دوشنبه، سه شنبه و پنج شنبه ساعت شش و نیم بیدار می شوم، ظرف غذای ناهار خودم و همسر را از دیشب آماده کرده ام، بعلاوه جزوه و اوراق و کل دوسیه مربوط به درس های آن روز، متاسفانه با وجود اینکه وقت دارم اما صبحانه نمی خورم، فقط یک کافی و شاید تکه ای بیسکوییت، خودم را آماده می کنم و اکر تا آنموقع پسر بیدار نشده بود بیدارش می کنم، گاهی براحتی و گاهی بسختی بیدار می شود، و تا بطور کامل سیستمش بیدار شود شاید تکه ای نان و پنیر بدهم بخورد، یا حلقه ای خیار، یا سیب یا هر چیزی که بخورد، ولی متاسفانه نمی خورد، شاید هم خوشبختانه، چون بمحض رسیدن مان به مهد کودک دارند صبحانه می خورند.
دو هفته اول خیلی به هر دوی مان فشار آمد، اما بعد خودمان را تنظیم کردیم، پسرک که در کل عمر دو سال و سه ماهه اش شبها زودتر از یازده و دوازده نمی خوابید حالا نه و نیم نهایتا"ده خواب است(!) و حتی در روزهایی که مهد ندارد تلاش می کنم برنامه اش بهم نخورد. از نظر غذا چه ناز و نوازشی می کردم، باید دنبالش می دویدم که لقمه ای غذا بخورد، نمی دانم یا سیستم آنها خیلی خشن است و یا غذاهایشان چندان دلچسب نیست که گوش شیطان کر حالا خیلی راحت و عادی به همه غذاهای خانه نگاه می کند و می خورد.
کلا" از نظر روابط خیلی سختگیر است و این سختگیری اش بخاطر وابستگی زیادش به من بود، این قسمت از روحیه اش هم با رفتن به مهد خیلی تغییر کرده، قبلا" اگر کسی در فضای عمومی بیرون بهش لبخند می زد یا چیزی می گفت می ترسید و شاید گریه هم می کرد، حالا سعی در پاسخ دارد.
همه اینها اتفاقات خیلی خوبی هستند که در این یکماه و یکهفته اخیر رخ داده اند.
من هم درست با همان نظم و ترتیب و برنامه ای که از یکسال قبل تنظیم کرده بودم به پیش می روم، آنهم در یک رشته ای که صددرصد در علاقه مندی هایم است، این سمستر درسی پنج واحد دارم و امیدوارم بتوانم از پسش برآیم.
پ ن: امروز که این نوشته را پست می کنم، هشت مارچ، روز جهانی زن است، و من درست در چنین روزی با دیدن عکسی از یک همکار بامیان، بیاد بدترین خاطره نگفتنی و نهفتنی ام از آن دوران افتادم، حالا دیگر از نگفتن و نهفتن گذر کرده ام و یکروز بطور کامل درباره اش می نویسم، شاید آخرین ترکش های انرژی منفی اش از درونم خارج شود، شاید هم نشود.