آن قسمت کلیپ جدید آریانا سعید وقتی به انتهای آهنگش می رسد جایی که روی تصویر زنی ست که تیل(نفت) را ریخته روی سرش و گوگرد(کبریت) در دستان لرزانش قصد نافرمانی دارند و دلش گیر کرده میان پاسخگویی به ضجه های فرزند تنهایش و رفتن، همانجا که تصویر طفل گریان را نشان می دهد که بسویش نگران است و می داند کاری در مرحله انجام است و درونش آگاه شده است از اینکه فاجعه ای در شرف وقوع است، خیلی عمیق و واقعی احساس می کنم مظلومیت زن را، و انگار اولین بار است که تمام اخبار راجع به خودسوزی های زنان کشورم رنگ می گیرند و تازه می فهمم سوزاندن خود یعنی چه، اینکه خودت تیل بریزی روی سر تا پایت و بوی تیل توی دماغت برود و داخل چشم هایت برود و چشم هایت بسوزد و ندانی اشک است یا خون که جاری می شود از آنها، بعد گوگرد را دَر بدهی و آتش بگیری، برای بار اول است انگار که این اخبار برایم معنا می شوند، آخر آنقدر شنیده و خوانده ایم که گمان می بریم برایمان ملموس و تکراری شده است بی آنکه یکبار هم که شده در ذهنمان ترسیمش کنیم و به افکار آن لحظه زن و جیغ های پیاپی فرزندش بیندیشیم، به اینکه حتما" در آن لحظه تمام زندگیش مثل یک حلقه فیلم از پیش چشمانش رژه رفته است، و حتما" به کودکانش فکر کرده است بعد از خود........
تمام هزار باری که این کلیپ را دیده ام صدای گریه و ضجه کودک درون گوشم است و نگاه های مستأصل مادر در چشمم و به این فکر می کنم که چه میشود که یک انسان می تواند خود را بسوزاند، آتش بزند، و بیرونش هم مثل درونش خاکستر شود، و چقدر باید بی روزنه و مظلوم باشی که خود را بسوزانی.........
رأس ساعت دوی گفته شده پشت در سفارت ایران هستم که می فهمم تایم باز کردن دروازه شان 2:30 است و مأمور دروازه بان برای به قول خودش به قطار(صف) شدن مراجعه کنندگان و تأمین نظم به همه می گوید ساعت 2 بیایید، غافل از اینکه یک بدبخت بیچاره ای مثل من برای هر دقیقه کاری اش باید اجازه بگیرد و فورم رخصتی پر کند و ناز آفیسر مربوطه اش را بکشد، بگذریم که به علت همیشه استرسی بودن و هراسان بودنم در این بعداز ظهر سگی گرم و اصلا" داغ کابل، مسیر محل کار تا سفارت را هروله که نه به دو آمده ام باشد که رستگار شوم که اگر قرار بر رستگاری می بود باید یک زمزمی چیزی در این مسیر می جوشید از زمین چرا که من قصدم خیلی خیر بوده و هست، بگذریم، عصبانی می شوم وقتی می فهمم باید 2:30 اینجا می بودم و همزمان از فرق سر تا نوک انگشتان پاهایم آتش می بارد، آنقدر که داغ است هوا، زنک زیر پایم چادری(برقع) اش را طبق معمول خیلی هایشان آورده بالای سرش تا نفسی تازه کند و البته حالش از من بهتر است چرا که مثل من ندویده است و شاید اصلا" از همان صبح که فورم تقاضای ویزایش را ارائه داده است تا کنون در سایه سار درختان کم جان نزدیک سفارت منتظر ساعت 2:30 بوده است و برایش 2 و 2:30 هیچ فرقی ندارد، نگاهم که به نگاهش می افتد می گوید کجا می روی؟ یعنی آتو را داده بود دست این اژدهای خشمگین، نگاهی آتش بار بهش کردم و گفتم: اَمریکا، خو پشت در سفارت ایران به چه کار می آیند مردم؟ - مردی که کمی دورتر ایستاده بود بعد از خنده گفت: منظورش این بود که به چه منظور ایران می روی؟ و پشت بندش به زن می گوید برای دیدن فامیل خود می رود، مالوم(معلوم) دار است که برای فامیلش می رود!
از اشتباه و عکس العمل زشت خودم خجالت زده شده بودم، و با گرمی هوا و حالت انفجاری ام توجیهش می کردم، نگاهی بهش کردم، به کودک بی آزار و مظلومی که مادر عصبانی اش بی توجه به کودکی اش لت و پارش کرده است می مانست، دلم برایش خیلی سوخت، مخصوصا" وقتی بعد از این ماجرا زبان دربندش رها شده و داشت با همان مرد راجع به چرایی رفتنش به ایران گپ می زد، تو گویی اصل سوال هم برای این بوده که برای من راز دل کند و از غصه اش و بچه بیمارش بگوید که آنگونه رانده بودمش، کلیه های پسرش که آنسوتر ایستاده بود عفونت شدید داشت و این بعد از بارها پاکستان و هندوستان رفتن اینبار میخواست شانسش را در ایران امتحان کند، احساس زنی را داشتم که بی توجه به معصومیت فرزندش خشم بی دلیلش را روی بچه خالی کرده، دلم برایش سوخت، و التیام نیافت حتی زمانی که با لبخند و حالت عذرخواهانه بهش گفتم سوء برداشت کردم از سوالت و چقدر هوا گرم است و او تنها لبخند بی رمقی زده و گفته بود از صب تا بالی رَ اینجَه ایستاد استیم تشنه گشنه، بخیر مِگن 2:30 باز مِشَه داخل میریم..............
با یکی از دوستان گپ می زدیم راجع به نومیدی مان درباره آینده این کشور و اینکه سرویس شدیم رفت و عمرمان گذشت و می گذرد به تباهی، و آینده بچه هایمان را چه خواهد شد و چه باید کرد و آخر سر هم که رسیدیم به اینکه مهاجرت به هر قیمتی که شده اولین و آخرین راه ماست ، میان حرف ها یک چیزی گفت و شنیدم که خیلی به دلم نشست و یک نکته خیلی جالبی بود برایم، اینکه ما بچه های دهه شصت و قبلتر از آنِ مهاجر افغانی که در ایران زاده و بزرگ شدیم تمام مراحل سی و اندی سال پیش که بر ایران آن روزها حاکم بود را از سر گذرانده ایم، خیابان(سرک) ها خاکی بودند و صورتهایمان ترک برداشته، آبادی نبود، خود من یادم می آید اولین ساکنان منطقه نیزه حومه مشهد بودیم، منطقه ای فراتر و پَرت افتاده تر از بافت اصلی شهر، و با خیابان های خاکی و پر کردن پیک نیک و جیره بندی بودن نفت و صف های طولانی شیر آشنا بودیم، آرزویم این بود که خیابانی که ما در آن زندگی می کردیم آسفالت شود و یا خط اتوبوس به آنجا بیاید و یا تلفن وصل شود، و خیلی آشکار و به وضوح شاهد آبادانی بودیم، یک به یک خیابان ها آسفالت شدند و گاز شهری وصل شد و تلفن به خانه ها آمد، ملت هم پشت سر هم اندازه زورشان خانه هایشان را به روزتر کردند، طوریکه همان سرک خاکی آن زمان ها که وقتی باران می آمد به گِل اندر می شدی، حالا محله پر رفت و آمدی شده برای خودش، اینها را دیدیم، وقت خوشی که رسید آمدیم اینجا، به وطن خود، همان خاک بود و همان گل های بعد از باران، به مراتب بدتر از سی سال پیش محله مان در انتهای نیزه، اما آیا بچه مان پس از سی سالگی اش، تغییر ملموس و آشکاری نسبت به این روزهای محل و شهر زندگیش احساس خواهد کرد؟
دیروز رفتم خانه یکی از دوستان برای دیدن بچه اش، باید عرف و عنعنات (رسوم)سنتی را بجا می آوردم، همان برنامه بده بستان های اینچنینی، که اگر در قالب رسم ازش یاد نمی شد آدم با یک فراغ بال و گشایش خاطر و سر فرصت ادایش می کرد. به هر حال! هر چند سخت و طاقت فرسا، ولی رفتم، رفتم چون باید می رفتم، خب خانم رفته و زایمان کرده و برگشته، و این شوخی بردار نیست که بگذاری مثل بعضی رخدادهای دیگر آنقدر به تعویق بیفتد تا زمانی که از یادها برود، چون از یادها نمی رود، تو فکر کن خودت زاییده باشی و بعد دوستت به دیدن خودت و بچه ات نیاید، مگر می شود؟ حالا به آنها چه که جای دادن آن مسیر طولانی خانه ات تا خانه آنها آنهم تنها، در نظرت مثل کوه کندن می آید، و به آنها چه که تو موتر(ماشین) نداری و یا هوا گرم است و یا هر بار که با همسر رفته ای به خودت زحمت نداده ای آدرس را به خاطر بسپاری و می ترسی مثل شنل قرمزی اسیر و سرگردان بیابان شوی؟، و هزاران به آنها چه ی دیگر، تازه اگر دیروز را که ویکند به شمار می آمد از دست می دادم می رفت تا بعد ماه رمضان و بعد ماه رمضان هم که نیت سفر کرده ایم و می رفت برای بعد از برگشت مان که دیگر خیلی ضایع و ناجوانمردانه بود، و چنین شد که با همه این نه گفتن های وجود خسته و بی رمق و بی انرژی به دیدن یک نوزاد خواب آلود ویک مادر شاد و خرسند از صادر نمودن موفقیت آمیز ثمره زندگی به این دنیای دون راهی شدیم، جالب اینجا بود که ابتدا باید می رفتم مرحله سوم واکسن هپاتیتم را در شفاخانه فاطمةالزهراء ایرانیان می زدم که خود حکایتی ست، و در میان ده ها زن بچه به بغل گیر افتاده بودم، و شده بودم یک وصله ناجور و نچسب بین آنهمه نوزاد و طفل، که یکسره ونگ می زدند و هوا هم گرم و خفه بود، طبق معمول اینطور جاها رفتم جلو و با خانم دکتر سر صحبت را باز کردم که اینهمه کار و وظیفه در این جای تنگ چطور تنهایید و همکار ندارید ؟ و من بمیرم و آفرینت و از این حرفها و آخر سر هم عزیزم بیا این واکسن ما را زودتر بزن تا برویم سر کار و زندگیمان و با تنفسمان هوا را بر این اطفال بی گناه مسموم نکنیم، و دختر طبق معمول اینطور جاها خب بله که همان کار را می کند که من می گویم! و توانستیم از شر آنهمه زن و بچه خلاصی یابیم و برای پنج سال دیگر از در معرض هپاتیت قرار گرفتن نیز.
خلاصه رفتیم به دیدن مادر و بچه، و بگذریم که مسیر چقدر دور و عجیب غریب است و هوا چقدر گرم است، در طول مسیر هم همه اش به چرایی این رسومات با خودم گپ می زدم و اینکه براستی من برای یک زندگی اجتماعی عرفی خلق نشده ام و همیشه رعایت این آداب برایم سخت و تحمیلی بوده است، و البته همزمان به این نکته هم توجه داشتم که چون تنهایی این مسیر را طی می کنم اینقدر غر می زنم و اگر همسر همراهم می بود چه بسا الآن شنوای غرهای ایشان بودم، چرا که ایشان معمولا" در مسیرهای پیاده کابل یک انسان غرغرو هستند، بگذریم، به هر قیمتی بود رسیدیم، دوست، یک دوستی است که درواقع همسرِ دوست همسر هست، و دوستی ما بر اساس دوستی همسران شکل گرفته است ولی در حد دوستی ای که اگر همدیگر را دعوت کنیم و یا اعیاد به دیدن هم برویم و نه از آن دوستانی که مثلا" زنگ بزنیم که ما داریم می آییم و غیره، با این اوصاف به خانه شان اندر شدیم و در وهله نخست دست و رویی شستیم تا غبار وجودمان نوزاد دو ماهه را دربر نگیرد، و نوزاد را به آغوش گرفتیم، و باهاش حرف زدیم و خوش آمدید گفتیم، و او هم تشکر می کرد، و البته دختری مادر مانند و آرام بود، و همزمان با مادرش هم حرف زدیم، حرف های همیشگی اینجور بازدیدها، اینکه تجربه زایمان چگونه بود و اینکه نرخ اجناس در ایران را چگونه ارزیابی می کنید و اینکه چقدر خوش گذشت و کجاها رفتید و غیره، تمام مدت گپ زدیم و پذیرایی شدیم و راستش قصدم صد در صد بر بازگشت تا ظهر بود ولی تنها با یک تعارف که البته جنبه دوستانه و از سر صدق داشت ماندم، و همزمان از درون با خودم حرف می زدم که عجب آدم دو رو و بی شخصیتی هستی که تمام مسیر داری به من در ذَم اینگونه دید و بازدید ها سخنرانی می کنی و به نقد می کشانی اما در عمل با یک تعارف صاحبخانه می خواهی بمانی، و لابد چون هوا گرم است بعد از ناهار هم می خواهی تا عصر صبر کنی تا هوا خنک بشود و تمام روز رخصتی ات را هم از بین ببری؟ و آن منِ دیگر شرمنده اما حق به جانب رو به یکی دیگر کرد و گفت: هوا خفه و گرم است و من هم واکسن زده ام و یک نمه ای حس رخوتناکی دارم و اینجا هم که هوا سرد است و ناهار را هم که مستخدمش درست می کند ما هم می نشینیم و تربوز(هندوانه) می خوریم و لم می دهیم به پی ام سی دیدن و گپ زدن، می گذاری یک نفس راحتی بکشیم یا خودم خفه ات کنم؟، و اینگونه شد که خودمان هم در چیستی خودمان انگشت حیرت بر دهان ماندیم و همینطور که از آن تکه های شیرین و ترد تربوز در دهانمان می گذاشتیم به این نتیجه می رسیدیم که انسان دورویی بوده ایم و خود خبر نداشته ایم!
خواهرزاده با پدرش پشت تلفن صحبت می کرد و آرام و قرار نداشت، تابحال تلفنی صحبت کردن دختر خواهرم را با پدرش ندیده بودم، دخترکی که بعد از دو پسر آمده بود تا زندگی پسرانه شان را تغییرکی آورد، و براستی که لازمه زندگیشان بود این شیرین زبان بانمک! امان نمی داد و یکسره تلفن را از دست مادرش می گرفت و خودش حرف میزد، سنبله(شهریور) دو سال پیش دو سالش نشده بود هنوز و فقط چند تا اسم و کلمه بلد بود، دیشب اما خیلی راحت وار با پدرش حرف میزد در حد سفارش فلان چیزها که برایش سوغاتی بیاورد و یا تعریف خاطره دختر عمه اش که از نروژ آمده و از او کوچکتر است و...، صدا روی اسپیکر بود و می شنیدم، پسرعمو داماد هم لبهایش را غنچه غنچه می کرد در جواب دخترش و با صدایی که سعی می کرد بچگانه باشد گپ می زد، اصلا" یک وضعی بود، دلم از این دوری گرفت، از اینکه ندیدم کلمه یاد گرفتنش را و حالا دارد جمله بندی می کند، و خیلی دخترانه دلبری می کند از پدرش، از اینکه خاله اش هستم و او هم مثل من طعم شیرین خاله را نخواهد چشید، و آنچنان که من حسرتش بر دلم ماند وی نیز، دو خاله من نیز هر دو از ما دور بودند و در سرزمین های پدری به زندگی مشغول، و ما همیشه در عطش داشتن خاله ای که خیلی شبیه مادرمان باشد صدایش و حرکاتش و قیافه اش، و گذشته و آینده مشترکی با مادرمان داشته باشد، بودیم و با نداشتنش بزرگ شدیم و یک زمانی بهش دست یافتیم که تقریبا" به حس بی نیازی راجع به خاله رسیده بودیم.
دیدم که سرنوشت این عزیز دردانه شیرین زبان هم مثل خودم خواهد شد و من و خاله دیگرش شاید هرگز نتوانیم مراحل رشدش را ببینیم و بفهمیم چطور شد که اینطور شد و دارد مثل بلبل حرف می زند با پدرش، آن قطره ای که من اولین کسی بودم که گذاشتمش روی سینه مادرش و آنقدر ظریف و کوچک بود که می ترسیدم از لای انگشتانم بریزد روی زمین..........