حس سفر دویده است به خوابهایم، مدتهاست، شاید برای این است که این اولین بار است دو سال بی وقفه دور بوده ام از فضایی که سالها در آن نفس کشیده بودم، نزدیک دو سال می گذرد از آخرین باری که آمدیم با چمدان هایمان برای زندگی، برای شروع زندگی دو نفری مان، هر چند مادر و برادر پارسال تابستان آمدند و یکماه ماندند، و امسال هم برادر آمده است، ولی یک چیزهایی هست که فقط در بودنت معنا می شوند، باید بروی و باشی، و بودنت با بودن های دیگران بیامیزد، با آنها که دوستشان داری و دلت تنگشان است، باید در آن فضا قرار بگیری که پیر شدن بزرگساال ها را و نوجوان و جوان شدن کودکان را با تمام وجود احساس کنی.
سالهاست مسافرم، از آن روزی که هجده ساله بودم و در یک بعد از ظهر تابستانی کوله بار سفر را بستم و برای اولین بار به تنهایی سفر کردم، روزی که با همه ناباوری ام فرا رسیده بود تا استقلال و تنهایی را تجربه کنم، و خواهر عینک آفتابی زده بود تا اشک هایش را نبینم و مادر که تمام تلاشش برای تغییر انتخاب شهر تحصیل من کارساز نشد، و سرانجام مغلوب این انتخاب من شده بود، و خودم که خیلی هراسان بودم، فقط خدا را شکر در آن لحظه فکر می کردم خیلی بالغ هستم و کسی که هجده سال دارد را آدم فرض می کردم و توانایی ها و قدرتش را به رسمیت می شناختم، و از آنجا که همیشه صبور و سنگین بوده ام، تمام سوال ها و جواب ها و ترس ها و اضطراب ها را در خود فرو ریختم، چرا که باید استوار می ایستادم برای خواستم، و اگر کمترین ترس و نگرانی از خود بروز می دادم منجر به این میشد که بگویند خودت خواسته ای، و الآن هم دیر نشده است انتقالی بگیر برگرد خانه، اما من ماجراجو تر از این بودم که استرس اولین سفر تنهایی ام بر میل استقلال طلبی و کشف دنیایی از تجربیات جدید پیروز شود، من راهم را انتخاب کرده بودم، برایش تلاش کرده بودم، پس باید می ایستادم.
از مشهد به تهران و از تهران به مشهد، و بعد از ختم دوره لیسانس بلافاصله از مشهد به کابل و از کابل به ولایت(استانی) که کار می کردم و از آنجا به تقریبا" تمام ولسوالی(شهرستان های) مناطق مرکزی افغانستان، و سپس از آن ولایت به کابل و دوباره(برای دوره ماستری) از کابل به مشهد و مشهد به تهران و تهران به قم و قم به مشهد و مشهد به تهران، و در آخر امر هم مشهد به کابل! و در بینابین این سالهای کاری و تحصیلی هم از کابل به ژاپن و اردن و پاکستان و دهلی و بوتان، که بیشترش سفرهای تنهایی بوده است. و جالب است در تمام این دوران هایی که مسافر ایران بوده ام تو گویی آن دوره ای که مسافر بوده ام بر من حَضَر است و مدتهایی که مسافر نیستم در سفرم، چرا که هنوز خانه ام را انتخاب نکرده بودم، در تمام آن مدتها حس زندگی در چمدان داشتم، و قبول نکرده بودم میخ را بکوبم بر زمین و از آن خود بسازم آنجا را، چون خانواده نداشتم، و تنها بودم، این احساس را دو سال پیش از بین بردم، پل ارتباطی را بریدم، کندم از آنجا، چسباندم خودم را به خانه ام، و تمام تلاشم را به خرج دادم تا شکل خانه ام آنقدر دلخواه باشد که احساسم را ماندگار کند، دو سالی میگذرد از آن روز، و اینبار واقعا" مسافرم، مهمانم حتی، و تصمیم ندارم وقتی رسیدم آستین ها را بالا بزنم و به تغییر دکوراسیون خانه آنها بپردازم، می خواهم بگذارم هر طور دلشان خواست زندگی کنند، زندگی شان است، مال خودشان است، من فقط چند روزی مهمانشان هستم، نباید قانون شان را تغییر بدهم، بخاطر همین مسافر بودنم هم اینبار از ماهها قبل دارم چمدان می بندم، از قبل انتخابشان کرده ام، سیاهه را می دهم به بار و قهوه ای را با خود می برم بالا، کوله پشتی چهارخانه را هم بردوش دارم با ساک دستی بزرگم، و حواسم باشد قیچی و آینه و اسپرسی و ادکلن را بگذارم داخل چمدانی که به بار می دهم والا ازم می گیرند و پس هم نمی دهند! و باید تا می توانم سوغاتی سنگین ها را بگذارم داخل چمدانی که با خود می برم داخل هواپیما، تا اضافه بار نیاورم، در خیالم هزار بار چمدان هایم را مرتب کرده و باز و بسته کرده ام، هر بار یک چیزی را ایگنور کرده از داخلش در می آوردم و بالعکس، عاشق آن ساعت هستم که به بستن شان آغاز خواهم کرد، حالم خوش می شود از هزار بار چیدن و برهم زدنشان بی آنکه خسته شوم!
خودت می دانی این حسِ مرگی که در درونت جاری ست مقطعی ست، تاریخ آخرین پریودت را یک ستاره قرمز زده ای توی تقویم رومیزی ات، هر ماه می زنی، هر 28 روز یکبار، حالا یکی دو روز اینطرفتر و آنطرفترش فرقی نمی کند، مهم اینست که برای خودت ثابت شده که حول این ستاره قرمز حواست به خودت باشد، با خودت مهربانتر باشی، به سوال های فلسفی ای که اطراف سرت به پرواز در می آیند اهمیت ندهی، بگذاری بیایند و بروند، غصه ها و فشارهای پاره کننده ای که به سینه ات هجوم می آورند را تخمت هم نگیری، علائمش را هم که می شناسی، ذهنت و روانت و تمام وجودت کمین کرده است برای حمله، برای اینکه کمترین حرکتی را به بدترین تفسیرها تعبیر کند، با هر چیزی بشکند و هزار تکه شود، حالا اگر موضوع مطروحه واقعا" مهم و قابل توجه و تأمل باشد که دیگر خود قیامت است، و خون و خونریزی به پا خواهد شد، در تمام این رخدادهای درون، مغزت آگاه است، و بیدار و هوشیار تمام ماجرا را می بیند، آگاه است از آنی بودن و غیر قابل مهار بودن این حرکات و آگاه است از اینکه تمام این لرزه هایی که در صدایت ریخته و این رعشه ای که بر روحت، تأثیر خودش است، همه اینها را می داند، اما نمی تواند با این دانستنش کاری بکند، نمی تواند جلو حنجره ات را بگیرد تا بیشتر جیغ نزنی، نمی تواند جلو قضاوت ها و برداشت های آنی و سوءتفاهم ها و تمام جدال هایی را بگیرد که در این مدت انجام می شود، و تو با وجود آگاهی از دلیل ضربدر هزار شدن عکس العمل هایت، نمی توانی کاری بکنی، سگ پاچه گیری می شوی که دیگر با خود و اطرافیانش هم رو در بایستی ندارد و رسما" سگیّت را به مرحله کاملی از شکوفایی به جهانیان عرضه می کنی.
فقط امان از آن روزی که تقویم جیبی اش جایی لابلای کتاب های فارسی اش جا مانده باشد در اتاق آن وری، وندانی و نداند و ندانی که نداند، و نداند که ندانی، و حواسش نباشد و نفهمد چرا این مرغ عشق روزهای دلدادگی را اینگونه می شود، و هر دو دیوانه وار همدیگر را تکه پاره کنید، یکی از اثر تحولات هورمونی درونش، یکی از هجوم بی پاسخی این سؤال که چرا؟؟؟؟؟
بعضی چیزها را نمی شود گفت و نوشت، فقط باید بگذاری همراه با دود سیگار و اشک های نیمه شب متصل به سحرت هضم شوند، نه، هضم که نمی شوند، دود شوند، یک، دو، سه، چهار....
نَفَسم سوخت، چرا صبح نمی شود؟ چرا اذان نمی دهند؟!
همزمان با شروع شدن ماه رمضان تلویزیون های افغانستان محجبه شده اند، اینرا وقتی فهمیدم که با شروع یکی از برنامه های آشپزی تلویزیون طلوع نشستم به نظاره و بعد دیدم یک دختر محجبه با شال و روسری ترکیه ای و با آرایش خیلی لطیف و موقر دارد مواد لازم را بر می شمارد، اول فکر کردم این یک مجری جدید است و حسب بر قضا محجبه است اما بعد از کمی دقت به خرج دادن دیدم که نه خودش است، فقط آرایشش را کم کرده است و روسری اش را جلو کشیده است، و البته باید بگویم در نظر من خیلی زیباتر و جذابتر از زمانی بود که رسما" آرایش عروسی می کرد و با خرمن موهای تزیین شده اش می آمد دل آشپز را آب آب میکرد، اینرا به چشم سر شاهدم که لااقل این خانم مجری برای هر برنامه اش به آرایشگاه می رود و خود را می آراید، نشان به آن نشان که تنها باری که برای تنها عروسی ای که در کابل اشتراک کرده ام به اصرار مادر داماد، به آرایشگاه رفته بودم دیدمش که آمد برای آرایش سر و صورت، و خانمی که بالای سر من بود با اشاره بهش گفت هر روز می آید برای برنامه تلویزیون خودش را درست می کند من نمی دانم اینها مگر چقدر معاش(حقوق) می گیرند که هزینه هر روزه آرایشگاه مطرحی در شهرنو کابل از کنارش در می آید!
باری به هر جهت، بعد از دیدن این مجری یکی یکی سایر کانال های تلویزیون را تورق کردیم و در کمال تعجب دیدیم که از یکسر همه باحجاب شده اند، و این برای شخص خودم خنده آور بود، و البته به گمانم تازگی هم دارد و انگار برای بار اول است که یک بخشنامه و دستور سراسری به تمام کانال های تلویزیونی آمده است که در این ماه باید حجاب را رعایت کنند، و این گرچه شاید برای خیلی ها جالب انگیز باشد ولی وقتی فکر می کنم از اثر یک بخشنامه و دستور دولتی نشأت گرفته و نه از سر اعتقاد شخصی شان، تنها جای درنگی کوتاه را برایم باز می کند، مخصوصا" وقتی دو روز بعد عید می شود و همه اینها بمناسبت روز عید در برنامه های عیدانه شان رسما" کشف حجاب کرده و بر آراییدن و زیباتر جلوه کردن به میدان رقابت باهمدیگر بر میخیزند! اصلا" دیدنی ست، پیشنهاد می کنم پروگرام های عید را از شبکه های داخلی از دست ندهید!
همکاری که به تازگی ازدواج کرده برای روزهای نخست ماه رمضان رخصتی گرفته بود و می خواست در خانه اش بگذراند، که همکار ازدواج نکرده مان بهش گفت بهتر نیست آخر ماه رمضان و برای عید فطر بروید؟ رخصتی هایتان هم با احتساب روزهای عید زیادتر می شود، و این فصل گرما و این مسافت راه نمی ارزد برای دو سه روز بروید شهرتان، بهش رو کرده گفتم: شما نفست از جای گرم بلند می شود و هر رمضان در کنار مادرت ناز می کنی و ناز میخرند، بساط سفره های افطاری و سحری تان براه است نمی فهمید چقدر سخت است آدم دور یک سفره مجردی روزه اش را افطار کند، چیزی که من نیز حدود 14 سالی می شود تجربه اش می کنم، از زمانی که برای بار نخست از خانواده جدا شده و برای تحصیل به تهران رفتم تاکنون، و نشده که بشود در این ماه پر نوستالوژی بنشینم سر سفره افطاری و سحری مادرم، بجایش افطاری های نه چندان مزین و سحری های هول هولکی بوده است، بی کمترین رنگ و طعم رمضان های بسیار دور! زمان هایی که همیشه به این نکته فکر می کردم که مادرها چقدر فرشته اند، که زمانی که مثل تو روزه دارند و گرسنه و تشنه، همت و تلاششان برای هرچه رنگین تر کردن سفره های افطاری هر روز بیشتر از دیروز به چشم می آید و بی هیچ چشمداشتی چقدر ایثارگرند، بیاد دارم روزهای ماه رمضانی را که از ساعت های سه به بعد می گفت برو بخواب تا افطار، و افطار بیدارت می کنم، و موقع افطار نیز حواسش بود به اینکه از بهترین قسمت های غذایی که حاضر کرده به نو روزه ترین فرد بدهد و در کنارش همیشه بعضی مواد غذایی انرژی زا پنهان می کرد برای بعد افطار، سحرها این احساس و دریافتم بیشتر احساس میشد و تعجب می کردم از اینکه چگونه میشود که مادر زودتر از همه برمی خیزد و سحری را مهیا و هر کداممان را با محبت تمام بیدار می کند.........