بعضی چیزها را نمی شود گفت و نوشت، فقط باید بگذاری همراه با دود سیگار و اشک های نیمه شب متصل به سحرت هضم شوند، نه، هضم که نمی شوند، دود شوند، یک، دو، سه، چهار....
نَفَسم سوخت، چرا صبح نمی شود؟ چرا اذان نمی دهند؟!
همزمان با شروع شدن ماه رمضان تلویزیون های افغانستان محجبه شده اند، اینرا وقتی فهمیدم که با شروع یکی از برنامه های آشپزی تلویزیون طلوع نشستم به نظاره و بعد دیدم یک دختر محجبه با شال و روسری ترکیه ای و با آرایش خیلی لطیف و موقر دارد مواد لازم را بر می شمارد، اول فکر کردم این یک مجری جدید است و حسب بر قضا محجبه است اما بعد از کمی دقت به خرج دادن دیدم که نه خودش است، فقط آرایشش را کم کرده است و روسری اش را جلو کشیده است، و البته باید بگویم در نظر من خیلی زیباتر و جذابتر از زمانی بود که رسما" آرایش عروسی می کرد و با خرمن موهای تزیین شده اش می آمد دل آشپز را آب آب میکرد، اینرا به چشم سر شاهدم که لااقل این خانم مجری برای هر برنامه اش به آرایشگاه می رود و خود را می آراید، نشان به آن نشان که تنها باری که برای تنها عروسی ای که در کابل اشتراک کرده ام به اصرار مادر داماد، به آرایشگاه رفته بودم دیدمش که آمد برای آرایش سر و صورت، و خانمی که بالای سر من بود با اشاره بهش گفت هر روز می آید برای برنامه تلویزیون خودش را درست می کند من نمی دانم اینها مگر چقدر معاش(حقوق) می گیرند که هزینه هر روزه آرایشگاه مطرحی در شهرنو کابل از کنارش در می آید!
باری به هر جهت، بعد از دیدن این مجری یکی یکی سایر کانال های تلویزیون را تورق کردیم و در کمال تعجب دیدیم که از یکسر همه باحجاب شده اند، و این برای شخص خودم خنده آور بود، و البته به گمانم تازگی هم دارد و انگار برای بار اول است که یک بخشنامه و دستور سراسری به تمام کانال های تلویزیونی آمده است که در این ماه باید حجاب را رعایت کنند، و این گرچه شاید برای خیلی ها جالب انگیز باشد ولی وقتی فکر می کنم از اثر یک بخشنامه و دستور دولتی نشأت گرفته و نه از سر اعتقاد شخصی شان، تنها جای درنگی کوتاه را برایم باز می کند، مخصوصا" وقتی دو روز بعد عید می شود و همه اینها بمناسبت روز عید در برنامه های عیدانه شان رسما" کشف حجاب کرده و بر آراییدن و زیباتر جلوه کردن به میدان رقابت باهمدیگر بر میخیزند! اصلا" دیدنی ست، پیشنهاد می کنم پروگرام های عید را از شبکه های داخلی از دست ندهید!
همکاری که به تازگی ازدواج کرده برای روزهای نخست ماه رمضان رخصتی گرفته بود و می خواست در خانه اش بگذراند، که همکار ازدواج نکرده مان بهش گفت بهتر نیست آخر ماه رمضان و برای عید فطر بروید؟ رخصتی هایتان هم با احتساب روزهای عید زیادتر می شود، و این فصل گرما و این مسافت راه نمی ارزد برای دو سه روز بروید شهرتان، بهش رو کرده گفتم: شما نفست از جای گرم بلند می شود و هر رمضان در کنار مادرت ناز می کنی و ناز میخرند، بساط سفره های افطاری و سحری تان براه است نمی فهمید چقدر سخت است آدم دور یک سفره مجردی روزه اش را افطار کند، چیزی که من نیز حدود 14 سالی می شود تجربه اش می کنم، از زمانی که برای بار نخست از خانواده جدا شده و برای تحصیل به تهران رفتم تاکنون، و نشده که بشود در این ماه پر نوستالوژی بنشینم سر سفره افطاری و سحری مادرم، بجایش افطاری های نه چندان مزین و سحری های هول هولکی بوده است، بی کمترین رنگ و طعم رمضان های بسیار دور! زمان هایی که همیشه به این نکته فکر می کردم که مادرها چقدر فرشته اند، که زمانی که مثل تو روزه دارند و گرسنه و تشنه، همت و تلاششان برای هرچه رنگین تر کردن سفره های افطاری هر روز بیشتر از دیروز به چشم می آید و بی هیچ چشمداشتی چقدر ایثارگرند، بیاد دارم روزهای ماه رمضانی را که از ساعت های سه به بعد می گفت برو بخواب تا افطار، و افطار بیدارت می کنم، و موقع افطار نیز حواسش بود به اینکه از بهترین قسمت های غذایی که حاضر کرده به نو روزه ترین فرد بدهد و در کنارش همیشه بعضی مواد غذایی انرژی زا پنهان می کرد برای بعد افطار، سحرها این احساس و دریافتم بیشتر احساس میشد و تعجب می کردم از اینکه چگونه میشود که مادر زودتر از همه برمی خیزد و سحری را مهیا و هر کداممان را با محبت تمام بیدار می کند.........
امروز سومین ماهگرد تولد وبلاگم است، و بدین مناسبت اقدام به تغییر نمای وبلاگم نمودم، از اینکه اینجا را افتتاح کردم احساس خوبی دارم، فعالیتم در فیس بوک به صفر رسیده است، بخاطر اینکه من آدم جزء نویسی نیستم، و باید مشرح بنویسم، هر چند بعضی وقتها هم دلم می خواهد فیس بوک وار بنویسم مثلا" خوشحال، یا غمگین، یا چمدان بوی سفر و غیره، ولی کلا" دوست دارم تفصیلی بنویسم، باید جزء به جزء را بگویم تا بتوانم موجودی های درونم را بیرون ریخته باشم، آنوقت است که احساس راحتی می کنم!
باید اعتراف کنم از آنچه در اولین پست ها نوشته ام(مبنی بر بی اهمیت بودن اینکه چند نفر می آیند و مرا می خوانند و روزانه چند نفر بهم سر می زنند و کامنت می گذارند و کلا" خوانده می شوم) تا حدود زیادی برگشته ام، و می بینم که بعد از نوشتن و گفتن حرف هایم، سخت علاقه مند می شوم دیگران هم بیایند و مرا بخوانند و اگر احساس مشابهی دارند یا تجربه همگونی هست یا کلا" با نوشته حال کرده اند به من هم بگویند، و با اینکه ناشناس هستم، احساس همذات پنداری کنند، آنوقت است که رضایت درونی ام مضاعف می شود!
یکبار فقط رخ داده بود که همزمان که داشتیم در جمع مهمان های مان غذا را صرف می کردیم همسر محترم دهانش را به گوش من نزدیک کرده و از سفت ماندن گوشت های قورمه سبزی زیبایم ایراد گرفت، یعنی بدون توجه به آنهمه زحمت و تلاشی که همسر کارمندش به خرج داده بود و بدون توجه به مکان و زمان و همزمان با بَه بَه و چَه چَه دوستانی که دور سفره بودند از اینکه چه رنگ و لعاب خوبی دارد قورمه ام، و چه خوب در آمده ته چینم و چه زیبا تزئین شده سالاد فصلم و سبزی هایم چقدر خوش طعم هستند و غیره، همسرت بیاید بجای تعریف و تشکر در گوشت بگوید گوشت ها سفت هستند، و جالب است که سفت مانده اند را به صفت" مثل همیشه" هم مزین بنمایند، هیچ دیگر، آنچه در دهان داشتم به زهر هلاهل تبدیل و از سر تا پایم را آتش خشم فرا گرفت و تنها کاری که کردم نگه داشتن مشاجرات درونم تا ختم مجلس بود، بیاد خواهرم افتادم که یکبار طی مصاحبت های خواهرانه بهم گفت همسرش هرگز از غذاهایش تعریف نمی کند و هیچوقت مخصوصا" جلو دیگران هیچ تشکر و قدردانی ای از دستپختش نمی کند، و استدلالش هم این است که شما کدبانویی و همیشه دستپختت عالیست و اینرا همه می دانند و لزومی به تعریف هر باره من نیست و اینرا باور دارم که عالی هستی و خلاص، و این خواهر را رنج می داد، من هم درآن لحظه همان حس را داشتم کمی شدیدتر البته، و بعد از رفتن مهمان ها هم قهر کردم و خب بقیه ماجرا.....
ما به بلوغ خوبی در ارتباطمان رسیدیم، هم من و هم همسر به برخی ظرافت های رفتاری در روابطمان پی بردیم و برای هر چیز زمان و شرایط را متذکر شدیم و به کلی گویی و بی منظوری مردان در بیانشان و به نکته سنجی و جزئی بینی زنان در زندگی پی بردیم، ایشان دانسته شدند که در هر شرایطی همسران هستند که باید اولین و بهترین تشکر و تعریف ها را از همسران شان به خرج دهند و همسران هستند که نقاط قوت همدیگر را پررنگ و نقاط ضعف همدیگر را محو می کنند، این روابط زمانی که هر دو همسر کارمند باشند و در بیرون از منزل مشغول به کار، پیچیدگی بیشتری به خود می گیرد، که خوشبختانه همسر بنده اینرا خوب می دانست، چرا که سالها با منِ کارمند آشنا بود و همزمان خیلی از زنان همکار و دوست دیگر را به چشم خود می دید، در محیط کار زندگی کرده بود و به شرایط آگاه بود، و درواقع نقش همسری من را در قالب نقش تثبیت شده دیگری به نام کارمندی پذیرفته و درک کرده بود، راضی بودیم از این پذیرفتن و پذیرفته شدن، برنامه و پلان هایمان با توجه به تأثیرگذاریشان روی قدرت جسمی و توانایی هایمان تنظیم می شد، یعنی مثلا" می دانستیم آشپزی سنگین در طول هفته برای زن و مرد کارمند سخت است و بهتر است در طول هفته غذاهای سبک و حاضری و یکی دو بار از بیرون اکتفا کنیم و مهمانی رفتن و آمدن هایمان هم بر اساس آخر هفته تنظیم بود، خب اینها چیزهایی اند که هر دو زوجی بعد از ازدواج و آهسته آهسته باید بیاموزند و از هر اتفاقی درس بگیرند.
حالا بعد عمری سفید کردن مو در زندگی زناشویی و تثبیت و تحکیم انتظارها و خواسته هایت از زندگی و درک شدن از جانب هم خانه، دیشب وقتی خسته از کار بازگشته و بعد از پذیرایی از یک مهمان نچسب مزخرف، مستقیم به آشپزخانه شده و چند کیلو گوشت را خرد و بسته بندی و فریز کرده ام و همزمان خورشت قیمه و پلو درست کرده و سالادی مهیا نموده ام، و برادر محترم را به میز شام فراخوانده ام، علیرغم ادعای گرسنه بودن در حد افعی که همان باعث شده بود با وجود اینکه دیشب خوب نخوابیده و تنم مور مور بود، و همزمان فشارم افتاده و از خستگی و کلافگی یک موضوع دیگر برآشفته وار آشپزی کرده بودم، اولش به سفت بودن لپه ها اشاره کرد و بعد با حالتی حاکی از بی میلی اش نسبت به غذا گفت: از گوشت های تازه ای که من گرفتم استفاده کردی؟ -بله،- پس چرا اصلا" خوشمزه نیست، اصلا" درواقع هیچ مزه ای نمی دهد.......................................
حالم خوش نبود، یعنی رمقی نداشتم در آن ساعت 10:30 شب که هیچ حرفی بزنم، فقط در دلم به این نکته رهنمون شدم که مردها خیلی خَرَند!