ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

وبلاگرِ درون!


قبلا" که وبلاگ نداشتم هرازگاهی در دفترم می نوشتم، در یک فضای انحصاری و یک خلوت دلخواسته، بسته به زمانی که تصمیم به نوشتن می کردم، از یکروز قبل تا یکساعت قبل از نوشتن به نوشته ای که می خواستم بر کاغذ بیاورم فکر می کردم و بعد پیاده می شد روی کاغذ! حالا اما هر چیزی را که می بینم، در خیابان که راه می روم، خرید که می کنم، باران که می بارد، گرسنه و تشنه و عصبانی و خوشحال و دپرس که می شوم، هر کجا که باشم، ناخوداگاهم دارد پست می نویسد برای وبلاگ!، تصمیم می گیرد که در اسرع وقت آنچه می بیند و حس می کند را بنویسد و بگذارد اینجا، در کلامم هم درز کرده این احساس، با دوست که گپ می زنیم، تکه کلامم شده که بگویم: "حتی می شه ازش یه پستی بیرون بکشم!!!!"، خلاصه در تمامی احوال دارم وبلاگ می نویسم، و حرف زدن های با خودم هم وبلاگی شده اند، یعنی به زبانی با خودم حرف می زنم که بشود در وبلاگ گذاشت، جملاتم را مرتب بیان می کنم و حواسم را جمع می کنم غلط املایی و انشایی نیاورم در صحبت های وبلاگی درونی ام!

من در میان جمع و دلم .....


خیلی دوست دارم خود رویاهایم باشم، ساغر رویاهایم زنی بسیار موقر است، بلند نمی خندد، طمأنینه دارد در کلام و رفتارش، آرام قدم بر میدارد و آرام حرف می زند، متین و منطقی ست، ترجیحا" زیباست، و اگر هم نیست خودش را برای زیباتر شدنِ مصنوعی جِر نداده است، گذاشته با همان ذره زیبایی خدادادی اش دیده شود، خودش را باور داشته باشد، طناز باشد مقداری، و حرف هایش سنجیده باشد و ابتدا و انتهایش آشکار، دستپختش خیلی عالی و سلیقه اش بی نظیر باشد، برای خودش خرج کند و برای همسرش سنگ تمام بگذارد، کیک بپزد هر چند وقت یکبار و مهمانی بدهد و هر بار غذای تازه ای را پرده برداری کند، با بچه اش یا بچه هایش خیلی عالی و مادر و صبور و شیک و رفیق باشد، کلا" آرامش داشته باشد و عجله در قاموسش نباشد، ساغرِ رویاهایم می تواند ساعت ها برای بچه اش شعر و داستان بخواند، بازی کند، , و خیلی چیزهای دیگر، البته نه که اینها که گفتم در ده فرسخی من هم مشاهده نشده و نمی شود، خیلی هایش را دارم، اما داشتن مداوم  بعضی هایش مثل داشتن آرامش و طمأنینه برایم آرزوست، اکثر اوقات ندارم، حتی اگر بخواهم مخفی اش کنم یک طوری خودم را تابلو می کنم، با زیاد ضر زدن، و با مجلس گرم کردن، روز جشن یکی از رفیق ها یک حالی داشتم، حالی مضطرب، اما آنقدر در مهمانی رقصیدم و خودم را میمون(شادی) کردم که نزدیک بود شاخ بکشم، و جالب اینجاست در چنین اوقاتی ساغر درونم مدام کنایه می زند، و تذکر می داد که خاک بر سرت زنیکه! سی و چند سالت است، از تو کوچکترها اینجا آرام و متین نشسته اند تا یکی بیاید بلندشان کند و یک قِر شیکی بدهند آنوقت تو میان مجلس به هیچ سازی رحم نمی کنی؟!، یا وقتی که در جمعی دست چندم از نظر رتبه بندی دوستانه نشسته ایم و تنها من باعث خنداندن می شوم، و خدا شاهد است در آن لحظات دارم توی دلم آلام می تراشم برای خودم و غصه می خورم.

 نمی دانم! شاید آنِ واقعی من همان ساغرِ خوشحال باشد، فقط اضطراب همیشگی درونم باید درمان شود، که نمی شود، که حق هم دارد که نشود، من از خودم انتظار زیادی ندارم، و شرایط زمانی و مکانی را هم درک می کنم، و خوب می دانم همیشه در چنین حالت هایی باید به داشته ها و مثبت ها فکر کرد و خود را زنده و شاد نشان داد، اما ظاهرا" تلاشم در این زمینه تنها در سرخ نگه داشتن صورتم با سیلی موفقیت آمیز بوده است، و نتوانسته ام درونم را شاد نگاه دارم، و از اعماق وجودم شاد باشم، اما هنوز امیدم را از دست نداده ام، و تصمیم دارم به یک شرایط نسبتا" ثابت که رسیدم روی خودم غور بیشتری کنم، شرایط نسبتا" ثابتی که بهم این اجازه را بدهد که چمدان ها را در هم فرو کرده به یک جعبه کوچک تبدیل کنم و بگذارم داخل انباری، شاید برای همیشه!

زیر باران باید رفت...

خیلی دوستش دارم، باران را، ببارد و من یک جفت پای سبک داشته باشم و راه بروم و راه بروم زیرش، از آخرین پیاده روی و زیر باران گردی های جانانه طولانی ام بیش از ده سال می گذرد، دوران دانشجویی در مقطع لیسانس که آنقدر جوان و پرشور بودم که اگر باران می بارید بلااستثناء در هر شرایط و زمان و مکانی که بودم باید می رفتم بیرون، وسط کلاس درس اگر بارانی میشد، ثانیه ها را می شمردم برای بیرون شدن از صنف و زدن به باران، و یادش بخیر روز بارانی بی وقفه ای که مجبورم کرد یکروز چهار بار مسیر خوابگاه در انتهای امیرآباد تهران را تا دانشگاه رفته و بازگردم، و در راه  شعر بخوانم و عاشق شوم، چقدر بی نیاز بودم آنروزها و چقدر زود راضی می شدم به اینکه زندگی خیلی هم سخت نیست، و همینکه پایی دارم که می تواند همراهی کند عاشقانه هایم را برایم کافی بود، همین از انتهای امیر آباد تا انقلاب پیاده رفتن و خوردن یک سمبوسه و بازگشتن در حالیکه لباسهایت در تنت تَر شده اند برایم نشاط آور بود!

این دوست داشتن باران در من تازه نیست، اما درست از وقتی که به وطن عزیز بازگشته ام به فقط از پشت شیشه نظاره کردن محدود شده است، خیلی خجالت آور است، ولی چاره ای ندارم جز نوشتنش، تا یادم بماند، که کشورم در حد خواست های ارزان و بی هزینه  زنی به سادگی من نیز حکومت توانا نبود و قدرت نداشت، و من طی اینهمه سال که به اینجا بازگشته ام محرومم از زیر باران رفتن و گشتن و قدم زدن، خب ملت اعتقادی ندارند و بهت بدجور نگاه می کنند و حتی تنه می زنند و متلک و گپ های ناق می زنند، اینها را میشود یک کاری کرد و زیر عشقی که با حضرت باران می کنی دفنش کرد، ولی این حجم کثافتی که از سر و گوش این سرک های آغشته به گوه نثار لباس ها و تمام وجودت میشود را چه کنیم؟

جای خالی تو!


بهش گفتم از آنچه که فکر می کردم راحت تر کنار آمده ام با نبودنت، خیلی راحتم و راستش اینقدر مسائل دور و برم هست که نبودن تو و رفتنت نقطه تمرکز و غصه ام نیست، من ذهن سختگیری دارم، مسائل را طبقه بندی می کند و به هر موضوعی بشکل مجزا از بقیه رسیدگی می کند، موضوع شما را تا هنوز در رسته بندی دلتنگی نیاورده است، و فعلا" در طبقه استرس آنهم از نوع یکنواخت و خفیف قرار دارد، و هنوز دلتنگت نشده ام، که بخواهم گریه زاری راه بیندازم و خودزنی کنم، وقتی رفتی، درگیر کارهای برادر بودم و آوردمش اینجا، که خودش داستان طولانی ای دارد، بعدش پسرعمو(دامادمان) هم شامل همین روند شد، تا آمدن برادر درگیر بودم، و همزمان داشتم ذهنم را برای یک همزیستی مسالمت آمیز و مثبت باهاش آماده می کردم، و هر زمان به خودم رجوع کردم تا ببینم در چه حالم، خودم جواب خودم را می دادم که؛ "هنوز زود است تا دلتنگی، اینهمه کار داری که باید انجام بدهی، بعدش هم دلتنگ بشوی که چه، پیری و معرکه گیری، و اصلا" بهت نمی آید، و حال دیگران را هم می گیری و هیچ سودی برایت ندارد، به دستاوردهایت نگاه کن و خوشحال باش، تازه یکی دو ماه دیگر هم که مسافری، و می توانی یکماه تمام با آرامش کنار مادرت بخوری و بخوابی و ناز کنی......."، این شد که تنها دو سه روز اول آمدن برادر از تو حرف زدم برایش، از آخرین صبحی که کنار تو بیدار شدم، و تو بغض فروخورده ات را گریستی و همین شد لحظه وداع ما، و من نیز از آنروز تا امروزنَگریسته ام برای نبودنت، فقط شاید چند باری کلافه شده ام آنهم بخاطر کارهای دنیوی، بعد آمده ام یک چیزهایی هم اینجا نوشته ام و خلاص!

اینها را نگو بلا بگو، از دیروز دارم به هر جای خالی تو خیره نگاه میکنم، رفتم کمد لباس هایت را باز کردم و بویت پریده و جای خود را به بوی برادر داده، جای هر روزه حلقه و ساعت و قلم و موبایل و کلید و کیف پولت روی میز، و جای کفش هایت در جاکفشی و جای برنامه های تلویزیونی که روی کاغذ نوشته بودی و کنار تلویزیون گذاشته بودی تا دیدن و دنبال کردنش قضا نشود و جای و جای ............و البته جای صدایت در گوشم، نه از پشت تلفن، که در گوشم، و جای نوازش دستهایت بر مویم، و جای همیشگی ات روی آن کاناپه دراز که خیلی کافی بود برای من و تو، و خیلی بزرگ است برای منِ بی تو!

 

چمدان بوی سفر!


به امید روزی ام که بروم خانه، و خانه بوی غذا بدهد، بوی دستپخت مادر را، بوی زندگی، بوی ادویه های مخصوص، بوی برنج دم کشیده با زیره سیاه، بوی لیمو عمانی، بوی سبزی خوردن های شسته شده توی آبکش داخل سینک، اصلا" بوی هر غذایی که تحت ریاست و سلطانیِ مادر طبخ شده باشد، خانه من اگر گاهی بوی غذا هم بدهد بویش متفاوت است با بوی غذایی که مادرم راه می اندازد، هود را برای امثال ما اختراع کرده اند، که آشپزی هایمان یکی در میان گند از آب در می آیند، و یکی در میان سَنبَل کاری شده تا یک چیزی باشد برای رفع جوع و بس، مادر اما، هر کاری می کند، هر بو و طعمی راه می اندازد، من یکی هلاکش بودم، هستم.

تا آخر سنبله امسال، دو سال میشود اینها را نداشته ام، و از حالا برای آن یکماه سفرم به آغوش مادر دارم نقشه می ریزم، و هر شب درگیر و دار باز و بست چمدانهایم هستم تا خود صبح!