ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

سفرنامه(2)، لبیک یا زینب!


این پست را بنا بر خواهش کسی که برایم عزیز است بر می دارم، کسانی که باید می خواندند خواندند، و نظر دادند چه در همینجا و چه در تلفن یا ایمیل و حضوری، فقط می خواهم بگویم برداشتنش نه بخاطر هیچ ملحوظ دیگری غیر از خاطر همان عزیز است، وگرنه من زبان سرخی دارم که حاضرم بابتش سر سبزم را نیز بدهم، هر چند سر سبزم اینجا ناشناخته هم هست، بگذریم که این نیز بگذرد!

سفر نامه(1)، "سورپرایز"!


خواسته بودم سورپرایزشان کنم، قرار بود روز شنبه هفته آینده اش بروم، چهارشنبه هفته جاری رفتم، فقط همسر و برادر و داماد مقیم کابل مطلع بودند و لاغیر، می خواستم خوشحال شوند، دو روز بیشتر ببینندم، ولو روزه دار، اما امان از دست و دل و زبانی که سر جایش باقی نماند، و کسانی که نمی توانند راز داری کنند، همینطور که عجولانه و خیلی سریع داشتم از آخرین مرحله فرودگاه خارج شوم و سریعا" یک تاکسی گرفته به گلشهر شریف شوم، چهره های خندان و روزه دار خواهر و خواهر زاده و برادرزاده ی رشیدم را مقابل چشمانم دیدم، بعله! آقای داماد کار خودشان را کرده بودند و خبر آمدن مرا به خواهر خانم رسانده بودند و ایشان نیز درگوشی به پسر ارشد و برادرزاده مان گفته و یک طوری خانه را دودَر کرده و به فرودگاه آمده بودند به استقبال، و تو فکر کن من بجای خوشحال شدن و اشک شوق و این اطوارهای دوست داشتنی همینطور که بوس های بدبو می کردیم هم را، گفتم: اَه اَه اَه، کی گفت بیاین فرودگاه؟ حالم رو خراب کردید، می خواستم یکبار در کل زندگیم سورپرایز کردن را تجربه کنم...............

و جالب  اینجا بود که وقتی خانه رفتم مادر نبود، و نمی دانم شصت او از کجا باخبر شده بود که رفته بود آن وسط ظهری گل بخرد چرا که مطمئن بود من آمده ام، و نه تنها، بل با یک دختر دیگرش از کانادا، یعنی توقع معجزه تان یکبارگی در حلق روزگار!

این بود خاطره اولین روز سفر من به مشهد ایران در تابستان 1392!

 

 

باز آمدم، باز آمدم......

باز آمدم، بعد از یکماه، و کابلم را پاییز فرا گرفته، و انارها به استقبالم آمده بودند، و اشک هایم، از نداشتن و دور بودن عزیزی که انار دوست دارد، و در سرزمینی نفس می کشد که انار ندارد و این روزها بهار را منتظر است.

شهر خالی تر است انگار، و اینبار زیستن در این بی تویی را شاید طاقت نیاورم، جایی نداشتم برای گریه، مسافری در خانه ام منتظر بود، با دلی پر از حکایت، حکایت سرزمین خسته اش، آمده برای ویزای تحصیلی، از ایران و در خانه ام قبل از من ساکن شده، جایی برای گریه نداشتم، چمدان ها را گشودم، خانه ام را اما دوست داشتم، ساکت و پاییزی، خصوصا" با بالاتر رفتن ارتفاع ساختمانِ در حال اعمارِ بغلی، و دیگر رسما" بی نورِ بی نورم.

بر من خرده نگیرید، ولی آمده ام بگویم خیلی دلتنگم، و پاییز دوست داشتنی ام مزید بر علت است.

در صددم سفرنامه ام را بنویسم، تا جایی که یادم مانده ار رخدادها و برداشت هایم، اما فرصتی باید مرا!


خداحافظی!

اگر بنویسم ممکن است تا دسترسی به اینترنت و یا حتی تمام طول سفرم نتوانم آپ کنم، یعنی خیلی خودم را حرفه ای و دارای خوانندگان مشتاق فرض کرده ام؟؟؟

در هر صورت تا اطلاع ثانوی و دستیابی به اینترنت و وقت آزاد شاید نباشیم!

همینک از بی خوابی های دیشب و شبهای دگر چشمانی سرخ رنگ و خونین و بدنی لرزان را دارا می باشیم، دیشب در فواصل نیم ساعت و یکساعت می رفتم یک چیزی از داخل چمدان ها بر می داشتم و یا چیزی بهش می افزودم، و تمام این کارها را با باز کردن کامل زنجیر(زیپ) چمدان و بستن کاملش انجام می دادم، و باز دفعه بعدی الی آخر........

امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشم، گرچه جای خالی عزیزم را هر لحظه احساس می کنم، ولی به رو نمی آورم، یکبار که از پیله تنهایی ات بیرون شدی دیگر درون شدن در آن معنا ندارد و ما اینگونه شده ایم لابد.

عیدتان هم پیشاپیش مبارک!

از هر دری سخنی!


  • یکشنبه تیکتم را اوکی کردم، برای چهارشنبه، چمدانهایم را روی ترازو وزن کردم بیش از چهل کیلو هستند، با اینکه تمام تلاشم را به خرج داده ام تا بار بیخود و لوازم غیر ضروری بر ندارم، وسایل شخصی ام یک کوله پشتی هم نمی شود ، بقیه اش را نمی دانم چه هستند، خودم هم نمی دانم چطور سر از چهل کیلو در آورده اند، چقدر آرزو دارم با یک کوله پشتی سفر کنم، یک دست لباس و لوازم شخصی، و با یک کوله پشتی هم برگردم، اما ظاهرا" این باربری با خون من عجین است، همیشه باربر بوده ام، از اینطرف به آنطرف، و بالعکس، تا خِرخِره پر بوده ام، انگار نه انگار، اینبار اما یک طوری ام، بار به چشمم آمده است و یک دلهره بدی دارم، نه که همیشه یکی دیگر بارها را برداشته باشد برایم، دو سال پیش هم که با شش چمدان و دو کیف دستی و دو سه قلم جنس دیگر در دستانمان با همسر از ایران آمدیم، هر دو مانده بود از دندان هایمان هم کار بگیریم، پابه پای هم باربری کردیم، وقت های تنهایی هم که خب معلوم است، تفاوتش اما در صدای پشت صحنه اش است، که می گوید:" برندار من خودم برش میدارم، شما برو فقط از این چرخ دستی ها بیار، ای بابا چیکار میکنی، اون خیلی سنگینه، شما فقط حواست به آمارشان باشد، خیلی بار داریم، اشتباهی برنداریم، "و از این حرفها........( دلم می خواست در وبلاگم با تعابیر و اصطلاحات و لهجه دری بنویسم، اما بعضی وقتها خب نمی شود، تلاش مذبوحانه ای در جهت استفاده از تعابیر افغانی به خرج می دهم، و نمی دانم چقدر موفق بوده و نبوده ام)
  • دوست داشتم اینهفته بمناسبت سومین سالگرد عقدمان سلسله مکاتبات رد و بدل شده توسط من و همسر را به نشر بسپارم، بگذارم اینجا باشند، اما به دلایل مزخرفی مثل ممنوعیت نصب و استفاده از یو اس بی شخصی در کامپیوتر دفتری و از آنطرف ممنوعیت و حتی فیلتر بودن ایمیل های شخصی، تنها راهکار برای انتشارشان استفاده از اینترنت در خانه بود که آنهم به علت سرعت پایین بودن بیش از حد اینترنت بنده، منصرفم کرد، ولی در صددم در یک فرصتِ مغتنم دیگر این کار را انجام دهم.
  • چون دارم می روم و برای یکماه نیستم، احساس می کنیم باید از این روزها و شب های آخر استفاده ببریم، من و برادر، و علیرغم بی رمقی بعد افطار و این هوای گرم و دم کرده باهم حرف می زنیم، چای و قلیان و حرف، و او بعد از هر چند جمله اش می گوید، داری می روی! حالا انگار به چقدر دور، و خودش هم در سومین هفته اقامت من می رسد برای تمدید خروج و مراجعتش، دیروز وقتی خانه رسیدم خوابیدم، ساعت هفت بیدار شدم، و چه خوش می گذرد به آدم که تا هفت خوابیده باشد بعد برود روی کاناپه خمیازه بکشد و یکی دیگر افطاری آماده کند، چای بریزد حتی!
  • چای ریخته شدن برایم را فراموش کرده بودم، مزه دیگری می دهد، بسته به اینکه چه کسی برایت و در کجا بریزد، ایران بروم برایم چای بریزند بنوشم، چای من باید داغ و تازه دم و لبریز باشد در لیوان دسته دار شیشه ای که ببینم رنگش را، آخ که چای رفیقم ز. ش را چقدر دلتنگم.
  • برای بار اول در زندگیم می خواهم به چیزهای کوچک دل خوش و شادمان باشم!