خب من باید چه کنم اگر در هیچ توالت و سرویس عمومی غیر از خانه خودم و غیر از صبح قبل از صبحانه نمی توانم نمبر دو داشته باشم؟؟؟ بعد آنوقت اگر اداره ای که در آن کار کنیم سالی یکبار ما را مدیکال چک آپ کند تا خدای نکرده به امراض ساری و جاری این ملک مبتلا نگشته باشیم و هر سال باید همین پروسه تکرار شود و ما نمبر یک و دو داشته باشیم در آن بیمارستان، و نداشته باشیم و علاف فردا و فرداهای دیگر شویم و آخر سر هم به فکر خودمان سرشان را گول بزنیم و آماده شده اش را در قوطی ای در دار آورده و به این تظاهر کنیم که همینک که به سرویس بهداشتی درون شده ایم این کار ارزشمند را مرتکب شده ایم و آنها هم بروند رویش آزمایشاتشان را انجام دهند، خب کار دیگری هم می شود کرد؟ نه نمی شود، سال گذشته همین کار را کردیم و به محض اینکه به دفتر اندر شدیم ما را به شفاخانه رهنمون شدند و دادیم رفت، امروز اما که با محموله درون قوطی و سپس باند پیچی شده و چسب کاری شده و روزنامه پیچ شده آمده ایم تا به محض ورود به اداره به شفاخانه برویم خبر رسید که تایم ما خانم ها بعدازظهر است، ای وای بر من، پس محموله را چه کنم؟ یعنی تا بعدازظهر خراب می شود؟ باید در جای سرد و خنک نگهداری شود؟ یا نه همان باند پیچی شده درون کیفم خوب است؟ یا نه بدهم این همکار های مرد که صبح می روند برسانند دست صاحبش و بگویند خودش بعدازظهر می آید؟ نه جدا" چه باید بکنم؟ با این محموله زرین ارزشمند باندپیچی شده درون کیفم؟
پ ن: هر نظر و راهکاری به دقت بررسی می شود!
عصر پنج شنبه است اما بوی غروب های جمعه را می دهد، کلیشه ای است اگر بگویم دارم از دلتنگی اش می میرم؟، و حالا حرف دوست همیشگی را مبنی بر بی اهمیت و ارزش شدن عصر پنج شنبه ها وقتی یارت در خانه نیست، خوب می فهمم، وقتی یارت نباشد چه ارزشی دارد پنج شنبه ها که آغازگر دو روز آخر هفته ات است؟.............
خسته ام، خوابم می آید حتی، دلتنگی ام از بعد برگشتنم رفع نشده، خستگی ام به تَبَعش، بعد از رفتن مهمان خواستم این هفته خستگی از تن و جان به در کنم دو شبانه روزش را بی مقدمه و خیلی لوس و مزخرف مریض شدم، گلاب به رو اسهال، امروز خوب شده ام، اما روحم بدجوری دردناک است، اینرا شب ها که به خانه تاریک می روم بیشتر می فهمم، چون زمستان ما از الآن شروع شده و ساعت 6 عصر که به خانه می رسم رسما" شب است، شب و سکوت و فاصله ای به اندازه پنج و نیم ساعت..............
به مناسبت میلاد امام رضا (ع)، "مرا حسود می کند این کاشی ها"، از وبلاگ خانم زهرا حسین زاده شاعر توانمند افغانستان.
حتی زمانیکه فکر می کردم خیلی فیس بوک باز هستم هم چندان معتادی نبوده ام، اینرا وقتی فهمیدم که بمحض تصمیم بر فیس بوک نگردی توانستم خیلی سریع و آسان کنار بگذارمش، همزمان با کم کردن و صفر کردن فعالیت در فیس بوک اینجا را براه انداختم، و با بازگشایی اش دانستم چقدر بی دردسر و آرامم اینجا، می توانستم بلند بنویسم، کوتاه بنویسم، خیلی راحت تر و بی پرده تر بنویسم، بجای اینکه مثل فیس بوک نوشته ها را از زیر هزار غربال رد کنم که بلند نباشد تا حوصله خواننده فیس بوکی را سر نبرد، یا خیلی رُک نباشد تا آن عده از دوستان که زیاد باهاشان صمیمی نیستم تصویر دیگری از من در ذهنشان پدید نیاید و الی آخر...
اینجا چه راحتم، چه بی دغدغه، با تنبان گشاد و تونیک رنگی رنگی ام راه می روم داخلش، و اگر دلم از جایی پر بود خالی می کنم سر کیبورد، هیچ نماینده پارلمان و مشاور وزیری هم آن بالا به نظاره ام ننشسته است، لایک و کامنت هم گدایی نمی کنم، و مجبور هم نیستم اگر کسی شیرم کرد من نیز بلافاصله شیرش کنم، و حواسم باشد جایی تلافی کنم کارش را.
کلا" خوشحالم اینجا هست. اما باور اینکه یک زمانی در فیس بوک جا و مقامی داشتم و دوستانی دور و برم به بودنم شاد بودند و اگر نبودم خیلی زود می گفتند نیستی، حرفی و چتی و کامنت های گفتگو وار و مباحثاتی اگر می شد حتی زنگ می زدند و باخبرم می کردند تا بروم جای خالی کامنت هایم را پر کنم، ولی حالا به همین سادگی دیگر نیستم و بودن و نبودنم باعث کن فیکون شدن فیس بوک نشده، و انگار صد و بیست سال است نبوده ام.
وقتی به دوران نه چندان دوری فکر می کنم که چه کودکانه عکس می گذاشتم و یا احساس های خیلی نابم را آنجا فریاد می کشیدم خنده ام می گیرد، که چطور در آن جمع ناهمگن تحمیل می کردم اینها را بر جماعت بسیاری که شاید خیلی با من فرق داشتند و خیلی وقت ها اصلا" در یک فاز نبودیم، شاید بگویید خب به عنوان دوست قبولش نمی کردی یا اکسپتش نمی کردی، تا همگن باقی بمانی با رفقایت، ولی پاسخ من این خواهد بود که مسلما" من هم میان شناس و ناشناس و دوست و غیر دوست بهترین ها را از نظر اجتماعی گزیده بودم و اکسپت کرده بودم، کسانی که می دانستم یا بواسطه دوستان دانسته شده بودم که آدم های نسبتا" همگن و یا تحصیلکرده و باشعوری هستند، ولی تجربه در مجازِ افغانستان بر من ثابت کرد که آنها فقط روی قضیه را مرتب و منزه می کنند و نکتایی و ادکلن می زنند ولی در واقع بطن شان پر است از کجی ها و ناراستی ها، این شد که حس کردم مجاز افغانی و مخصوصا" فیس بوکی، من را بر نمی تابد!، بنابراینها که گفتم خوشم اینجا و فکر نکنم حالا حالاها دست از سرش بردارم.
حالا می خواهم
یک جمع بندی کلی راجع به سفرم به ایران داشته باشم:
- با اینکه فقط دو سال ایران را ندیده بودم، اما تو گویی صدها سال از آن دیار دور بودم، خودم را بسیار غریب احساس می کردم، با خیلی از مقولات آشنا نبودم، یا فراموشم شده بود، به شارژ تلفن می گفتم کریدیت بدهید نمی فهمیدند، حتی یکبار رفتم گفتم کارت تلفن بدهید و کارت تلفن همگانی بهم داد، از من کارت بی خبر بودم و نداشتم و هر بار که سوار وَن(وسیله نقلیه ای از فلانکوج بزرگتر و از مینی بوس کوچکتر) می شدم(وقت هایی که تنهایی بیرون می شدم که البته شاید دو یا سه بار رخ داد) بجای کارت کشیدن یک دویستی(دو صد تومان ایرانی) می دادم و اگر هم نداشتم که مشکل از خودم بود و باید پول خُرد پیدا می کردم، ون ها از انتهای گلبوی گلشهر شریف تا دم حرم می رفتند، چیزی که تا دو سال پیش خبری ازش نبود، خط بی آر تی هم تا زمانی که بیاد دارم فقط در دست اقدام بود اما در این تابستان شاهدش بودم، از مترو مشهد هم استفاده نکرده بودم که در این سفرم سوار شدم.
- مردم خیلی رفاه زده شده اند، از گرانی و تورم و مشکلات اقتصادی می نالد بعد می بینم خیلی بی توجه به جیبش به خریداری لباس های گران قیمت می پردازد، اصلا" قبح گرانی در ایران شکسته شده است(!!!)، همه چیز به نسبت دو سال قبل به طرز غریبی افزایش قیمت داده است، همزمان با افزایش قیمت ها کیفیت ها هم بشدت پایین آمده است، از هر لته کهنه ای مدلی در می آورند و اسمش را می گذارند مانتو تابستانی، سابق اگر من این شلوار جینی را که با هزار چانه از 80 هزار تومان به 65 هزار تومان خریده ام می خریدی مطمئن بودی که برای دو سال در پایت تکان نمی خورد، اما فردای روزی که پوشیدم از هم وا رفت و من از چیزی که بدم می آید بد ایستادن شلوار است در تن، با دختر دم بختی برای برآورد طلا به بازار طلا هم شدیم و در آنجا هم متوجه این شدم که بعلت بالا بودن قیمت طلا در این اواخر حتی ست های طلایی که در بازارند از یک وزنی بالاتر نیستند.
- با همه این وجود، من هر چیزی را که می خریدم و یا می خریدند و قیمتش را می پرسیدم، سریعا" ارزشش را به افغانی می سنجیدم و انگشت حیرت به دهان برده ناخن می جویدم از ارزانی نرخ ها در ایران، و در این میانه کرایه های تاکسی از همه چیز ارزانتر و نسبت به افغانستان مفت به حساب می آمد، از لبنیات گرفته تا گوشت و مرغی که ناله همه را به آسمان برده همه ارزانتر از افغانستان بودند، فقط میوه چیزی مشابه بود، و البته میوه خشک(آجیل) که نسبت به افغانستان بسیار گران بود، و بعلت گرانی اکثرا" مانده هم بودند و آنجا بود که براستی فهمیدم این میوه خشکی که در افغانستان به وفور و تازگی یافت می شود هرگز در ایران در خواب هم نمی بینی.
- یک چیزی که بسیار نفرت انگیز و غیر قابل تحمل بود برایم راجع به کریدیت کارتهای شرکت خدماتی ایرانسل بود، شما بابت کریدیت دو هزار تومانی، 2200 تومان می پردازی ولی درون کارت 1800 تومان کریدیدت می یابی، و این زجر دهنده است، و با وجود اینکه 2000 تومان و 5000 تومان مبلغ بسیار ناچیزی است اما چون پول زور می دهی حرص آور است. در این زمینه هم مثل آجیل، افغانستان از ایران خیلی منصف تر بود چرا که وقتی صد افغانی کریدیت می گیری، صد افغانی می دهی و صد افغانی شارژ می کنی، هر چند صد افغانی یعنی 6000 تومان و خیلی زودتر از کریدیت 2000 تومانی ایرانسل از تلفنت می پرد!
- در بازار، در پارک، باغ وحش، خیابان و مغازه و مترو و اتوبوس و خب صد البته حرم، عرب های بسیاری را در تردد و خرید و زیارت و تفریح می دیدی، و این واقعه ازدیاد روز افزون اعراب در مشهد برای مشهدی ها هم هضم شده بود، نشان به آن نشان که در یک مغازه نسبتا" پَرتی در سیمتری طلاب مشهد دیدم مرد فروشنده به راحتی با این خریداران عرب عربی صحبت می کند و داشتند معامله ای را صورت می دادند، بعد که رفتند از مغازه دار پرسیدم خیلی خوب عربی صحبت می کنید، در جواب گفت، خانم روزی صد تا مشتری عرب داشته باشی مجبور می شوی یاد بگیری، ماشالله اهل معامله و خریداری هم هستند!
- تمام بیست و نه روزی که روزه گرفتم به کنار روز سی ام تقریبا" داشتم از دست می رفتم، عادت نداشتم به سی روز روزه گرفتن خب!
- شب آخری که مشهد بودم رفتیم حرم، شب میلاد حضرت معصومه بود، و حرم را زینت مخصوصی کرده بودند، با نورهای سبز و زرد و سرخ، نماز خواندیم، باز می گشتیم که این شیپور زنان مخصوص حرم از آن بالا صدایشان در آمد و نواختند، کسانی که به حرم امام هشتم رفته اند می فهمند چه می گویم، تو گویی آنها طبل ها را در دل من می کوفتند، دست بر سینه گذاشته همان جا میخکوب شدم، دوست داشتم همان وسط بنشینم و یک دل سیر گریه کنم، چقدر این نوا برایم شیرین است، و چقدر آن شب برایم عزیز بود، جای همه دوستانم را خالی کردم و برای تمام شان با یادآوری صورت هایشان دعا کردم.
- از روزی که رفتم تا روزی که باز گشتم و از روزی که رسیدم تا کنون نیز دارم صحبت می کنم، دیشب داشتم به دختر عمه ام که خانم دکتر است می گفتم یک دارویی نیست برای جلوگیری از حرف زدن، چون من بیش از یکماه است نان استاپ دارم حرف می زنم، اگر با کسی حرف نزنم در درونم حرف می زنم، از روزی هم که رسیدم با وجود بی جانی و خستگی البته اینبار بالاجبار باید حرف می زدم با مهمان، که مهمان خاصی است و باید حرف بزنم باهاش و چون روزها سر کار هستم و او شاید فقط برای خرید جزئی بیرون برود و باز گردد، شدیدا" منتظر بازگشت من است تا تحلیل ها و حرف های تازه تری که به مغزش وارد شده را با من درمیان بگذارد، و من نیز جزء به جزء و با حوصله گوش داده نظریات کارشناسانه خودم را می گویم،اصلا" حنجره ام خسته است و صدایم دو رگه شده است و مثل اینها که دارند سرما می خورند شده است، دیگر خسته شده ام از اینهمه سخن، و دلم می خواهد یکهفته تمام بخوابم، آه آیا رسد روزی که بتوانم تا 10-11 صبح لااقل بخوابم!!!!!!!!
- درست از صبح روز بازگشتم، یعنی بعد نیمه شب که به سنت خانوادگی مان تا سپیده دم بیدار بودیم دلم گرفت، دلم تنگ شد، داشت می فهمید که چقدر زود گذشته و چقدر وقت تنگ بوده برایش، و چقدر این بازگشت برایش سخت است، بی یار، در طول سفر هرجا دلتنگ می شدم سریعا" حالم را عوض می کردم، با سرعت پایین اینترنت هم اصلا" زمان این نبود که بتوانی غیر از خوبی و خوبم چیز دیگری بگویی، و برای خاطر یار هر بار سریعا" می گفتم دارم حال می کنم و جای شما را نیز در تمامی جاها خالی، ولی شاید تنها خودم و دلم از درونم آگاه بود و لاغیر، آن هنگام که همگی در منزل دختر عمویمان جمع بودیم و دختر عموی کوچک علیرغم اصرارهای خواهرش و ما نماند و با همسرش فلنگ را بستند و رفتند، یکباره بیاد عهدمان افتادم که در هیچ شرایطی غیر از خانه خودمان نخوابیم، و هیچ کسی را به خودمان ترجیح ندهیم، دلتنگی همراه با بی خوابی را با خود به کابل آوردم، و ترسم از این بود که این دلتنگی با عدم پذیرش تنهایی و نفرت از شرایطم عجین شود، ولی با اولین برخورد با اولین خسته جان افغان تنها اشک هایم سرازیر شدند و وقتی به خودم رجوع کردم دیدم آرامم، و خاکم را دوست دارم، و دلم تا جایی که جا دارد برای سرزمینم می سوزد.