کسانی که در ایران زندگی می کنند یا برای مسافرت به ایران رفته اند از سرزمین موج های آبی شهر مشهد باخبرند، که بزرگترین پارک آبی سرپوشیده خاورمیانه است، از بدو تأسیس این پارک آبی آرزو به دل داشتیم که یکبار هم که شده برویم در میان آبها و هیجاناتش غرق کنیم خودمان را، جیغی و فریادی و عربده هایی، و در همان هفته اول سفر از چگونگی پروگرام هایش باخبر شدیم، و از آنجا که وقت اینرا نداشتیم که از صبح تا شب در آب باشیم، تصمیم گرفتیم تایم عصر تا آخر شبش را برگزینیم، و از 5 تا 10 شب خوش باشیم با جماعت نسوان فامیل و دوست!
خلاصه روابط عمومی مغزمان را به کار گرفتیم و به دوست و رفیق هایمان زنگ زدیم و تصمیممان را مبنی بر این تفریح ابراز داشتیم تا اگر کسی علاقه مند به هیاهوی آبکی در موج های آبی داشت همراهمان شود، که خب معذوریت ماهانه بانوان در زمینه استخر براستی شوخی بردار نیست، و خلاصه جماعت مبرا از عذری را برداشته به مکان مورد نظر رفتیم، اولا" اینکه تایم 5-10 را گرفته بودیم ولی تازه همان 5 به استخر رسیدیم و غافل بودیم از پروسه طولانی ثبت نام و گرفتن کلید و کمد و عبور از چک های سفت و سختی که داشتند، اول باید موبایل ها و سوئیچ موتر و هر نوع طلا در سر و گردن و دست هایت را به بخش امانت می سپردی، و ما خیلی خوشحال بودیم از اینکه گردن و گوش ها را خلوت کرده بودیم ولی بعد دیدیم حلقه هم از این امر مبرا نیست(و چه ابله بودیم ما که گمان می کردیم حلقه که برای ما حکم جانمان را دارد برای متصدیان آنجا هم حرمتی مثل ما دارد و استثنا پذیر است)، و ناچار برای تحویلش به صف شدیم، درون صف خانمی با اشاره به النگویم گفت اینرا هم باید تحویل بدهی پس الآن در بیار که جلو رسیدید مشکل می شود، من به خیال اینکه توجیه من مبنی بر تنگ بودن و سختی در آوردنش متصدیان را توجیه میکند نشنیده گرفته و فقط حلقه و موبایل و سوئیچ یاران همراهمان را تحویل داده قبض رسید گرفتم و برگشتم، مرحله بعدی ایستادن در هیاهوی مراجعین برای اخذ کلید کمد بود که خود حکایت مفصلی داشت، همه علاقه مند به زودتر رسیدن به کلید و زودتر رفتن به دنیای هیجان، کلید هم گرفتیم، هر کلید شماره داشت و از آن پس با آن شماره شناسایی می شدیم، و برای هر کاری باید کلیدمان را شارژ می کردیم، و حکم چِک را داشت، مرحله بعدی چک بود که تمام وسایل و لباس ها و اندامت را در می نوردیدند، خانم هایی با دستکش در دست هایشان اول بادی چک و بعد با ریختن تمام وسایل از درون کیف و نایلون های همراهت تمام موجودی ات را چک می کردند و اگر در آن مرحله چیزی پیدا می کردند که باید تحویل امانت داری می دادی برت می گرداندند به مرحله های قبل، جالب اینجا بود که تک تک حوله ها و مایوها را خوب تکان می دادند و دست می کشیدند، و من همزمان با اینکه کلافه شده بودم به این دقت نظر و این تعهد کاری شان و اصلا" این قاعده و قانون درست و مجریان دقیقش و به نظامی که آنجا حاکم بود غبطه خوردم.
بگذریم! بعد از چک، کلید به دست به سمت کمد ها رفتیم و در میان زنان نیمه عریان و مایو پوش کمدمان را یافتیم و با اعمال شاقه لباس مان را عوض کردیم، و تو فکر کن برای آنهمه کمد که سر از هزاران در می آورد رختکن به تعداد انگشتان یک دست هم یافت نمی شد، و ملت بالاجبار همان روبروی کمدشان حوله ای به دور خود پیچیده و اقدام به تبدیل لباس می کردند، خب این مرحله هم در ازدحام و هیاهو انجام شد و باید به صف می شدیم، و چک نهایی آنجا انجام میشد، و بعله! گیر دادند به النگون هایم، خب چرا اینطور نگاهم می کنید، النگون هایم را از دم انداخته بودم آمدم ایران چشم و چال در آورم، آخر در میان جماعت شرقی، و مخصوصا" سنتی شرقی، و مخصوصا" افغانی، و مخصوصا" عوام الناس، ملاک و معیارهای خوشبختی در چاقی و سفید پوستی و داشتن طلای بسیار است، که ما که دیدیم از لاغری داریم می میریم و سیاهی هم مزید بر علت شده، بنابراین سه تا النگون در دست راست و یک تک پوش در دست چپمان کرده بودیم تا مردم به ضرب و زور زردی طلا از درجه خوشبختی مان آگاه شوند، و چوبش را هم در موج های آبی درست در مرحله آخری که چند قدمی با هیجان فاصله نداشتیم خوردیم، چوبش هم چون مایو بر تن و مرطوب از عرق بودیم خیلی درد داشت، و مثل بیچاره ها بازگشتیم تا دو قبض سه هزار تومانی مچ بند واریز کرده و بعد با ارائه قبض ها برویم از آن خانم که یک سر و هزار مشتری داشت مچ بندها را گرفته به مچ ببندیم و بازگردیم، دلیل شان هم برای ممنوعیت النگو بخاطر حفظ امنیت جسمی خانم ها بود و نه خطر گم شدن یا سرقت، چرا که در میان تونل ها و تویوپ های آبی و فشارهایی که در حین استفاده از بازی ها عاید می شود امکان پاره شدن مچ و ساعد با النگو وجود دارد.
خلاصه تا با دو مچ بند سیاه بر دستان رفتیم داخل، شده بود 5 و سی دقیقه، اما بسیار خوش ها گذشت، و با بازی ای به نام"U" آغاز کردیم که بسیار شعف ناکمان نمود و براستی عربده هایی از ته دل کشیدیم، بعدش سوار بر بازی چاله فضایی شدیم که خود در نوع خودش بی نظیر بود، و در قسمت موج های مصنوعی اش کولی بازی های فراوانی از خود بروز دادیم که تا آنروز از وجود بالقوه اش در درونمان بی خبر بودیم، و به همین ترتیب سوار وسایل بازی هیجان انگیز دیگر شدیم و اوقات بسیار خوشی را رقم زدیم! و آخر سر هم رفتیم در رستورانش تمام شارژ کلیدهایمان را پیتزا و ساندویچ های بسیار مطبوع خوردیم، و مطبوعی اش بیشتر از اینرو بود که رستوران چی ها دختران خوش اندام با یونیفورم های بسیار زیبا متشکل از تاپ و شلوارک های بسیار خوشرنگ بودند و آدم احساس می کرد در جزایرهاوایی سفارش پیتزا داده است! اصلا یک وضعی!
این بود خاطره ما از سرزمین موج های آبی مشهد ایران در تابستان 1392!
فردا دومین سالگرد ازدواج ماست، و با یکماه و دو سه روز تأخیر، سومین سالگرد یکی شدنمان(نامزدی)، صبح فردا ادامه شبی ست که تا صلاة صبح با برادر نشسته بودیم و نمی دانستیم از چه بگوییم، و خواب از سرمان ربوده شده بود، و حال خاصی داشتم، و مادر خوابیده بود، آرام کنارش دراز کشیدم و ساعت را برای هفت صبح کوک کردم، ولی زودتر از صدای زنگ بیدار شدم، صبح عروسی ام بود.
نیازی به تصمیم گیری نبود اصلا"، از صبح بی استرس و شادمان می چرخیدم دور همه، بجای چرخش آنها دور من، دایی آمده بود، خواهر آمده بود، همه خوابزده، اما با آدرنالین بالا، از هیجان های مثبت دیدارهایمان، می رقصیدم اول صبحی! و لبخند از لبانم محو نبود، همسر جان تمام کارهای آنروز را روی یک برگ مقوا نوشته و نصب العین داشت، خط کشی کرده و تایم و مسئول امر و هزینه و ملاحظات زده بود، مثلا" یکی از بندهایش گوسفند بود، مسئول کارهایش آقای ایکس به همراهی ایگریگ، هزینه فلان مبلغ، ملاحظات، شماره تلفن قصاب مربوطه که باید به مسئولین امر میداد، یک بند تور و لباس عروس بود، مسئول خواهر شوهر بود، هزینه فلان مبلغ و ملاحظات، قبض مشتری از ساغر گرفته و به خواهر شوهر تحویل شود.
ذوق کرده بودم از اینهمه نظم و ترتیب همسر جان و مقوا را به همه نشان داده افتخار می کردم، فقط حیف نمی دانم چه کسی به سرقت بردش که بعد مجلس هر چه دنبالش گشتیم نیافتیم، برگه ارزشمندی بود.
من، دریایی همیشه متلاطم و سختگیرم، دریایی همیشه طوفانی، نا آرام و جوشی، درگیر اضطراب های پیدا و پنهان، با های و هوی زیاد، در خوشی و ناخوشی، باید بریزم بیرون خودم را، و وقتی نتوانم مریض می شوم، و همسر، تنها کسی است که می تواند از مسافت دور و نزدیک با یک کلمه اش یک دنیا آرامم کند، و این چیزی نیست که بعد از رفتنش بر من آشکار شده باشد، فهمیده بودم، که ساحل آرامش من است، که متین و آرام است، ساده و شفاف، و چقدر روان و جاری زندگی می کند، و من شاید تنها جاده خاکی مسیر زندگیش هستم، جاده ای که تازه در ابتدای راهش هستیم، و تمام تلاشم ریختن بذرهایی از زندگی ست و سبز زیستن.
دوستت دارم مرد چشم عسلی من!...............
شادم، دیروز خبر رسید که امیرم بازگشته، بهمراه اعزامی ها برای رخصتی شان!، بعد از مخابرات و تماس های مکرر و واسطه شدن های پیاپی، و به کمک دوست برادرم که فرمانده یکی از گردان های اعزام شده سوریه است.
و امروز هم که کشور خسته و خاکی ام شاهد جشن ملی ست، جشن قهرمانی تیم ملی فوتبال افغانستان در جنوب آسیا، بگذریم از اینکه دیشب هنگام فیر(تیراندازی) های پیاپی از ترس زهره ترک شدیم و بعدها فهمیدیم ابراز شادمانی به سبک افغانی است، شلیک هوایی می کردند، و ترقه هایی به غایت پر سر و صدا، و تا پاسی از شب شار گردی(شهر گردی) و رقص و هارنگ(بوق) و صدای موزیک از سرک ها بلند بود.
تا باد چنین بادا!
طبعا" وقتی دلیل این پست، پست قبلی باشد و قبلی هم معدوم شده باشد، این هم باید نباشد، ولی فقط عنوان ها را نگه می دارم تا بیاد خودم و دوستانم باشد نوشته ام، و برای روزهایی که دلم خواست بخوانمشان بروم در آرشیو خودم در کامپیوترم مروری دوباره کنم!