ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

مهمان کابل!


دمپایی های توالت رو اگر شستی جوری به دیوار تکیه بده تا خشک بشه، هرگز نباید روی همدیگه بیفتن، سیفون خیلی وقت ها کار نمیکنه، یک آفتابه آب کفایت میکنه برای امحاء  دفعیات از توی توالت، شام نخواهیم خورد، میوه و شیر، و خب البته با حضور جناب عالی چای هم، سیگار رو فقط توی اتاق اونوری می کشیدیم اونوقتا، ولی نمیشه برای تو قاعده تعیین کرد، خیره، همینجا راحت باش، من غذا می پزم لااقل برای دو یا حتی سه وعده، تکراری میخوریم، حرفی توش نباشه، اگر حرفی هست از بیرون برای خودت غذا تهیه کن! توی سینک ظرفشویی دست و رو شسستن و مسواک کردن و مهم تر از همه، فین، قدغن است، فقط توی سرویس این کار رو می کنید! جوراب هایتان را باید هر روز بشویید، من داخل ماشین نمی اندازم برات!، لباس هات رو همین که در میاری باید بذاری توی کاور و توی کمد، نبینم به این جالباسی ایستاده اَدَش کرده ای!، ها راستی، کفش هایت را هم همیشه باید بیاوری بگذاری توی جا کفشی داخل اتاق، چون اینها صبح به صبح جارو می کشند پله ها را، و خب اگر دلت میخواهد تمام تار و پود کفش هایت از خاک پر شود بگذار بماند دم در، .......................

اینها را من بی وقفه و ریتمیک بهش می گفتم و او می شنید، و حتم زیر لب با خودش میگفت خوب شد دادیم رفت پی کارش، این کی بوده دیگه، خدایا بابت داده ها و نداده هایت شکر!

داداشم آمده مدتی با من زندگی کند و تجربه گر یک زندگی کارمندی کابلی وار باشد، باشد که رستگار شود، و دیگر نق نزند که همیشه سر شب ها خوابیم و تلفن هایش میسد میشود و یا چرا اینقدر کار می کنیم و رخصتی نداریم تا سالی دو بار ایران برویم و یا چرا اینقدر منضبط و سختگیریم در زندگی و در حساب و کتاب هایمان مو را از ماست می کشیم بیرون، آمده تا بشود مثل ما، کارمندی که هر صبح به موقع باید از خواب بر خیزد و اتوماتیک وار به سمت توالت برود وبعد دست و رویی بشوید و صبحانه بخورد و راه اداره مربوطه را در پیش گیرد، کارمندی که تمام عشقش رسیدن به ایام آخر هفته است و تمام اندوه های عالم به عصر جمعه هایش هجوم خواهند آورد، دلم برایش می سوزد از الآن، ولی خیلی خوشحالم از بودنش!

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم!

باز هوای دلم ابری ست، گریه می خواهد، خیلی وقت است، اما تو بگو یک قطره ! نُچ، نداشته ایم، نریخته ایم، بی یار، بی آغوش یارم، باورش برایم مشکل است، چقدر زود عادت کرده ام به در تو گریستن، در سینه تو، های های گریستن، و فشار دست های تو توی موهایم، و نُچ نُچ همیشگی ات که نکن اینطوری، دلم پاره میشود از گریه ات، و من باز بلندتر بگریم خودم را در تو، فقط شاید چند دقیقه، و بعدش، خلاص! از دردهایی که مقطعی جِر می دهند سینه ام را، و بعد انگار نه انگار که چیزی صورت گرفته یا کاری شده، اشک ها را پاک کرده یک فین به بلندای کوه های بابا می کشم و شاید غذا را از یخچال بیرون کرده می گذارم روری گاز، همین، آه! باید افعال را به زمان ماضی می نوشتم، نشد، هنوز عادت نکرده ام تو نیستی، ای یار! بنابراین هنوز عادت نکرده ام بی احساسِ دست های تو توی موهایم گریستن را، مگر می شود؟ آدم دلش برای خودش پاره میشود اگر در تنهایی گریه کند، حالا انگار من صد سال اول زندگی ام را که آنهمه تنها بوده ام همه اش یکی بوده توی بغلش یا روی زانوانش یا توی سینه اش فرو کرده باشم خودم را و هق هق، نه بابا! از این خبرا نبود، اما همین دو سال و 9 ماهی که تو بوده ای، خریده است تمام آن تنهایی هایم را، و انگار نبوده اند، بس که خوب بوده ای با من،  بس که آفتاب بوده ای همیشه بر یخ زدگی هایم، بد عادتم کرده ای، اما نه، باید گریه کنم، نه نبودنت را، که خیلی چیزها را، امشب، شاید امروز پشت همین میز خاکستری، تنهایی، ت ن ه ا ی ی!

 

شادیت مبارک باد!

هشت روز نخوردند، زیر آفتاب سوزان خرداد و سوز شب های بهار، زیر پوششی از پتوهای لاغر و پلاستیک های متری، کنار دیواری روبروی خانه ملت افغانستان به صف شدند، نوشتند و نشر کردند، ضعیف تر ها را پشت سر هم بردند و سرم زده باز گرداندند، قوی تر ها سعی کردند روحیه دهند بقیه را، عده ای پشت صحنه بودند، شعار نوشتند، تبلیغ کردند، شمع خریدند، برنامه چیدند و میزگرد و گفتمان تدارک دیدند، عده ای هم مثل من با استخوانی در گلو و خاری در چشم نظاره گر بودند، از ترس اینکه اَنگ قومیت گرایی بهش زده نشود چیزی از خود بروز نداده اند ولی هر لحظه نوشته ها را خوانده و شیر کرده و اشک ها را فرو داده اند، شب ها برایشان دعا کرده و نذر و نیازها را به نزدیکترین فقیر سر راهشان داده اند، هشت روز کم نیست، هشت روز نخوردن و در سرک ها نشستن، نشستن و نشستن و ضعیف و ضعیف تر شدن!

خیلی ها خواب بودند و نمی دانستند این جریان به کجا ها خواهد رسید، و خواهد توانست ظرف چند روز هزاران تن دیگر را با خود همراه کند، تحصن ها و اعتصاب هایی جاهای دیگری از زمین روی دهد، و مهم تر از همه خواب رفته ها را شاید حتی برای چند دقیقه از خواب خرسی شان بیدار کند! و سر انجام به بار نشیند، و در بعد از ظهر روز هشتم اعتصاب شاهد نتیجه دادن اعتصاب باشیم، و ناباورانه اولین حرکت نتیجه بخش مدنی را شاهد باشیم، حرکتی که در این سرزمین هرگز تا بحال رخ نداده است، اما امروز بعد از ظهر دیدیمش، و شاهدش بودیم، و خرسندیم و شادیم از دیدنش، و آرزو می کنیم این آغازِ راه درازی باشد که جوانان این مرز و بوم تازه ابتدایش هستند.

خدایی این پیروزی بعد از اینهمه انتحار و انفجاری که در این کشور روی می دهد، توانست طعم خوش شادمانی و نشاط از دست رفته را به ما بازگرداند و بفهمیم هنوز دیر نیست برای خیلی کار ها!

شادیت مبارک باد!

 

همراه شو عزیز، کاین دردِ مشترک هرگز جُدا جُدا در مان نمی شود...


هوا گرم است، این روزها به محض رسیدن به دفتر انگار از صحرای کربلا آمده باشم، تشنه و حلق خشک هستم، تایم نوشیدن چای سبزم به 9 تقلیل یافته، تحمل تشنگی را ندارم، دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی اعتراض کرده اند به تبعیض و بی عدالتی، و در تحصن به سر می برند، امروز روز هفتم اعتصاب غذایی شان است، هوا گرم است، از کیفیت اعتصاب بی خبرم، خشک است؟ تر است؟ می نوشند یا نه؟، ولی از صِدق اعتصاب این قشر از آدم ها حسابی آگاهم، یارو حدود 9 یا ده روز اعتصاب غذایی کرده بود سُر و مُر و گنده رو به دوربین ها شعارش را میداد، ولی از این مردم کسی اگر اعتصاب کرد، رسما" از حال رفت، چرا که اعتصابشان اعتصاب است، و همین من را نگران می کند، و خوب می دانم کاری از پیش نخواهد رفت، و آب از آب تکان نخواهد خورد، اما مطمئنم آنچه باید در درون این جوانان رخ بدهد و نهادینه شود، می شود، و امیدوارم این اتحادی که این روزها در فیس بوک و سرک روبروی پارلمان در بین دانشجویان در جریان است در یکدلی و پیوستگی هایشان دوام یابد و همیشه اینچنین سر سخت و مقاوم برای احقاق حق مان تلاش کنیم.

سگ ِ درون!


تازگی ها به ادراکات جدیدی از خودم رسیده ام، اینکه علیرغم هارت و پورت های فراوانی که همه جا می کنم خیلی هم آدم سگی هستم، یعنی در بیشتر موارد اینگونه ام، فقط در نوشته ها شاید کمی رعایت ادب و احترام را بکنم، و کمی فقط کمی بعضی وقت ها بخندم، و شاد باشم، زمان هایی که خودم را بروز داده ام و از ته دل فریاد زده ام، " من چقد خوشحالممممممممممممممممممممم"، یا خیلی خرسندم از بودن و هستن و زندگی کردن و زندگی را دوست دارم و از این گوه خوری های اضافی، البته در آن چند باری که اینها را نوشته ام واقعا" همان احساس را داشته ام، و گذاشته بوده ام در آن لحظه دو سه نفر دیگری هم فریادم را بشنوند و حالی کنند و الگویی بگیرند، ولی راستیاتش این است که این فشارهای مثبت گذرا و آنی که بهم فشار آورده و منجر به پروازم شده اند خیلی نادر هستند، و لااقل در این برهه از زندگی ام دارم به این نتیجه می رسم که چه خوب توانسته بوده ام خودم را گول بزنم و آن اراجیف و احساس های خوب را در خود داشته باشم، و لحظات بی شماری مثل امروز خیلی بیشتر و عمیق تر از شادی های کاذب شاید، داشته ام که به هر طرف که نگاهم می افتد سوراخ هایی بزرگ می بینم، حفره و حفره هایی از جنس مشکل و غم، باز خودم را واکاوی می کنم تا ببینم علت پر رنگ شدن شکاف ها و حفره ها در چیست، فقط به یک چیز می رسم، اینکه این سوراخ ها همیشه بوده اند و هستند، و فقط من برای مقطعی ازشان دور کرده ام خودم را، وجود داشته و دارند در ضمیرم ولی برای مدتی رویشان ملحفه های سفید کشیده بودم، مثل زمانی که آدم ها می روند به مسافرت های طولانی و روی مبل و میزهایشان ملحفه می کشند، که البته از نظر من این کار خیلی مسخره است، من هم برای مدتی از آنها فرار کرده بوده ام و به کناری گذاشته بوده ام، البته نه کامل، یک گوشه هایی را بی ملحفه گذاشته بودم هوا بخورد، ولی قسمت های اعظمش پوشانده شده بوده، یکی همیشه به من میگفت مشکلات را بپذیر، چیزهایی را که نمی توانی تغییر بدهی، بگذارشان کنار و بعنوان یک معضل پذیرفته شده قبولش کن، وقتی نمی توانی برای چیزی یا کسی کاری بکنی خودت را با به فکرش بودن عذاب نده، فقط خودت از بین می روی، و من نیز شاید با تکیه بر وزش نسیم تازه در زندگی ام برای مدتی درپوش گذاشته بوده ام بر برخی از آن معضلات، ولی بر عکسِ گفته آن ناصح که گفته بود قبولشان نکرده ام و می بینم همان آدم سابق هستم، فقط پر حرف تر و غر غرو تر! اینرا اکثر اعضای خانواده ام بهم متذکر شده اند، که چقدر یک چیز را زیاد تکرار می کنی و چقدر زیاد زر میزنی، بگذارش کنار موضوع مطروحه را و چقدر بهش می پیچی؟ جر دادی ما رو با این همه از تمامی طرق اشاره به موضوعی کوچک!

نمی دانم، شاید ابتدای ماه تولدت زمان جالبی نباشد برای رسیدن به یک برداشت بد جدید از خودت، ولی بسیار متاسفم برای اینی که هستم، خیلی حساس، و عصبی و نکته بین و سختگیر و منظم و جوشی، و نا آرام و سگ، البته سگی که بعضی وقت ها در حین گرفتن پاچه، اشکش هم سرازیر میشود............